امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 8
۰۴:۰۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 105343
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۹۳ - ساعت ۱۰:۴۵
تعداد بازدید: 76
به گزارش خبرنگار اجتماعی پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، عقربه های ساعت تازه از 7 گذشته بود و هوا رو به تاریکی می رفت که همراه اولین گروه رسانه ...

به گزارش خبرنگار اجتماعی پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، عقربه های ساعت تازه از 7 گذشته بود و هوا رو به تاریکی می رفت که همراه اولین گروه رسانه ای به موموری استان ایلام رسیدیم.

وقتی به شهر کلات مورموری رسیدیم به درخواست عکاسان و برای از دست ندادن نور در شهر چرخی زدیم تا اگر صحنه ای از ویرانی زمین لرزه 6.2 ریشتری دیدیم با لنز دوربین آن را ثبت کنیم تا همه مردم در درد و رنج اهالی موموری شریک شوند.

اما در شهر دیوارها و حتی شیشه پنجره  ها سالم بودند. آن قدر شهر سالم بود که تصور کردیم به مکان اشتباه آمده ایم. به بخشداری رفتیم تا با مسئولان گفت و گویی کنیم.

جلوی ساختمان بخشداری پر بود از مردم نگران و عصبی. با آنها همکلام شدیم و به ما گفتن که از 12 ساعت پیش تاکنون که آفتاب در افق قرار گرفته نه چادری و نه غذایی و نه آبی میان مردم توزیع نشده است.

مردم عصبانی بودند که چرا به ما رسیدگی نمی شود. آنها زمین لرزه 6.2 ریشتری صبح روز 27 مرداد را با زمین لرزه دوسال قبل ورزقان مقایسه می کردند.

با آنها صحبت کردم و گفتم خدا را شکر کنید که خانه ها و مغازه هایتان برپا است، ناشکری و خود را با ورزقان مقایسه نکنید که آنها هنوز در کانکس های اسکان اضطراری اقامت دارند.

از بخشدار پرسیدیم. پس زلزله کجا را ویران کرده که فرماندار و استاندار می گویند 70 درصد تخریب منازل در روستاها؟! اتاق جلسه پر بود از آدمهایی که نمی شناختیم، یکی از همین آدم ها به ما آدرسی داد و گفت روستایی در چند کیلومتری مورموری به نام «اوطاف» ویران شده است.

به پایگاه امداد و نجات هلال احمر رفتیم تا چند امدادگر جوان که منطقه را ارزیابی کرده بودند ما را در راه رسیدن به اوطاف همراهی کنند. جوانانی که بعضاً اهالی شهرهای اطراف بودند و خانواده خود را در بیم و هراس رها کرده بودند تا به هموطنانشان یاری برسانند.

هوا کاملاً تاریک شده بود که به روستایی قبل از اوطاف رسیدیم. با صدای منعکس شده از موتور خودروی ما اهالی به بیرون از منازل آمدند و با استقبال گرم، هر یک سعی داشتند ما را به منزل خود ببرند تا عمق فاجعه و ویرانی را به ما خبرنگارها و امدادگرها نشان دهند.

با اصرار یکی از اهالی به داخل منزل او رفتیم. اهالی خانه در حیات و کنار گله گوسفندان سکنی گزیده بودند و بنا بر توصیه های امدادگران از دیوارها فاصله گرفته بودند.

نگاهی به دیوارهای خانه انداختم، در نگاه اول همه چیز سر جای خودش بود و تنها چند ترک روی دیوارها دیده می شد. به درخواست صاحبخانه به داخل خانه رفتیم آنجا بود که متوجه ریزش بخشهایی از سقف منزل شدم.

ان خانه دارای 3 اتاق بود که بخشی از سقف هرکدام از آنها ریخته بود و با هر پس لرزه امکان داشت تا بار دیگر ریزش کند. چند منزل دیگر را نیز سرکشی کردیم و همه به همین صورت بودند. البته دیوار بعضی حیاتها به علت عدم رعایت اصول ساخت و ساز به صورت افقی درآمده بود.

تا لحظه ای که این روستا را ترک می کردیم هنوز خبری از پس لرزه هایی نبود که قبل از ورود ما مدام زمین را می لرزاند.

راهی روستای اوطاف شدیم.در راه تنها به این فکر می کردم که این روستاییان چگونه می خواهند آفتاب صبح فردا را تحمل کنند؟ در روستاها خبری از درخت و گل و بلبل نیود. چند خانه با فاصله های زیاد از هم و حیاتهای بزرگ که فاقد سایبان است، زندگی در روز را غیر ممکن می کرد.

در فکر و خیال بودم که به روستای اوطاف رسیدیم. این روستا هم تفاوتی با روستای قبلی نداشت و تنها ترک بود بر دیوارهای ساختمانها که اغلب نوساز بودند و آجرهایی که از سقف جدا شده و به زمین افتاده بودند.

چرخی در روستا زدیم و به نزدیکی خودرو آمدیم. واق واق سگها شدت گرفته بود و ما از ترس اینکه به ما که غریبه بودیم حمله ور نشوند در کنار اهالی روستا قدم می زدیم که ناگهان زمین لرزید.

شدت لرزه آن قدر بود که تیر برق بالای سرم را به مانند شاخه درختی که با هر باد تکان می خورد می دیدم. از ترس بازوی امدادگری را گرفتم که کنارم ایستاده بود و تنها به زمین و آسمان نگاه می کردم.

مردان روستا فریاد نمی زدند اما ترس را می شد به راحتی در چهره هایشان دید. کودکان و دختران فریادزنان به این سو و آن سو می دویدند و تنها صدای امدادگران شنیده می شد که با آرامش می گفتند: «نترس دخترم! نترس مادر! اتفاقی نمی افته!».

این آرامش مرا هم آرام کرد، طوری که زمانی که زمین برای بار دوم لرزید من هم همراه امدادگران می گفتم: «نترسید اتفاقی نمی افته، همه سالم هستن نترسید». تا آن لحظه زمین لرزه به این بزرگی و شدت را حس نکرده بودم و این لرزش اولین تجربه ام محسوب می شد مخصوصاً زمانی که پیامک پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; به دستم رسید و شدت پس لرزه را 6 ریشتر اعلام کرد.

زمین که کمی آرام گرفت به سمت تجمع اهالی روستا رفتیم. مادری روی زمین نشسته بود و فرزندانش را به زور کنار خود نشانده بود. نفسش بالا نمی آمد و به شدت ترسیده بود.

بچه های امدادگر با دستگاه فشارسنج فشارش را اندازه گرفتند. 22 روی 13 عددی بود که رنگ از رخسار امدادگر پراند. رو به من کرد و گفت:« موندم که با این فشار خون چرا سکته نکرده؟» بعد طلب آب کرد تا به آن مادر برساند. زن بعد از نوشیدن آب کمی ارام گرفت اما زمین بازهم می لرزید.

در همین لحظه پیر زنی که زبانش بند آمده بود جلو آمد و در روشنایی قرار گرفت. نه می شنید و نه می توانست حرف بزند، بطری آب را به دستش دادیم تا اندکی آرام شود اما دستانش از ترس می لرزید، در همین لحظه نگاهی به اطراف انداختم، زمین هم داشت پا به پای دستان پیرزن می لرزید.

اهالی که کمی آرام گرفتند و شدت لرزه ها کم شد، یکی از امدادگران گفت: «جون هرکسی که دوست دارید برگردید به شهر و صبح بیاییم. بذارید من تنها غصه خواهر و مادرم را بخورم که در آبدانان رهایشان کرده ام و به اینجا آمده ام.»

اسمش احمد بود و به درخواستش سوار خودروها شدیم تا به شهر بازگردیم. در راه برایمان تعریف کرد که شب قبل از زلزله خسته از کار به خانه بازگشته و به علت سردرد مجبور به استفاده از آرامبخش شده است. می گفت: «وقتی زلزله اومد من منگ منگ و خواب آلود بودم. تنها صدای جیغ خواهر کوچیکم بود که به گوشم می رسید، او را بغل کردم و گفتم اتفاقی نیفتاده نگران نباش. سریع لباس امدادگری ام را پوشیدم تا پایگاه هلال احمر دویدم.»

همین طور که احمد داشت از نگرانی هایش برای خواهر و مادرش می گفت و از ما می خواست که نگرانی و دغدغه جدیدی برای او درست نکنیم، من داشتم به زنان و دخترانی فکر می کردم که احساس امنیت خود را از دست داده بودند. آنها کسی را از دست نداده بودند و فردی از خانواده شان مجروح نشده بود اما تنها امنیت روانی خود را از دست داده بودند.

اهالی مورموری و توابع هم خانه شان سر جایش بود و هم خانواده شان سالم، اما می ترسیدند که به هر لرزش یکی را از دست بدهند، همه آنها در انتظار زلزله شدیدتری بودند و زمین لرزه 6.2 ریشتری را پیش لرزه می انگاشتند.

به شهر که رسیدیم همراه همین هفت هشت امدادگر هلال احمر به ساختمان شهرداری مورموری رفتیم تا دوستان عکاس عکسهای خود را مخابره کنند و ما نیز بتوانیم با استفاده از اینترنت مشاهدات خود را گزارش کنیم.

دو تخته فرش در حیات شهرداری پهن شد و ما و امدادگران روی آنها دراز کشیدیم تا خستگی رفع کنیم. زمین همینطور داشت می لرزید و بچه های عکاس و خبرنگار با مسئولیت خودشان به داخل ساختمان شهرداری رفتند تا از رایانه و اینترنت آنجا استفاده کنند.

زمین هنوز داشت می لرزید و من در کنار امدادگری نشسته بودم که از بندرعباس برای مرخصی به شهرش آبدانان امده بود. مهندسی خوانده بود و در شرکت نفت کارمند بود. ازش پرسیدم که شرکت نفت با مرخصی دادن به شما برای کارهای امدادی مشکلی ندارد؟ لبخندی زد و گفت: «اونها هم دیگه عادت کردن به غیب شدن های یهویی من!».

البته این بار کیوان مرخصی اش را از قبل هماهنگ کرده بود و برای دیدار خانواده به زادگاهش امده بود. می گفت: «پسرخاله ام از تهران مهمان ما بود که زمین لرزید. به او گفتم من باید برم به مردم برسم و اینجا که امن است بمان».

هنوز جمله اش تمام نشده بود که من باز به فکر فرو رفتم. البته این بار به سختی کار امدادگران فکر می کردم. اینکه خواهر کوچک خود را رها کنی تا دیگری را نجات دهی یا اینکه مهمان و خانواده را در خانه بگذاری و به منطقه بحران زده بیایی تنها کار عاشقان است.

به قول یکی از امدادگران که وقتی از او در مورد حقوق امدادگری پرسیدم گفت: «امدادگری عشق است، بچه هایی که لباس سفید و قرمز هلال احمر به تن می کنند همه عاشق هستن. پول و جون برای اونها معنا ندارد. آنها شیفته لبخندی هستند که حادثه دیده از سر رضایت تحویل آنها می دهد. شیفته آن هستند که فرشته نجات یک نفر شوند».

آن شب تا صبح زمین می لرزید و تنها گهگاهی آرام بود. و ما نیز با هر لرزش از جا می پریدیم. آن قدر زمین لرزید که دیگر برایمان عادی شده بود و از ترس خبر نبود. دیگر کسی به لرزه ها اهمیت نمی داد و اگر لرزشی نبود دلمان برایش تنگ می شد.

از بامداد سه شنبه (28 مرداد) زمانی که ما مشغول مخابره کردن مشاهدات خود بودیم کار توزیع چادر آب و غذا میان روستاییان آغاز شد. 9400 چادر میان حادثه دیدگان توزیع شد و 35 هزار بطری آب معدنی و 21 هزار قوطی کنسرو در اختیار مردم قرار گرفت.

صبح فردا وقتی که بار دیگر به روستاها سرکشی کردیم دیگر از آن اضطراب و استرس شب گذشته خبری نبود اما همچنان مردم نیاز به مشاوره داشتند.

نیاز داشتند و دارند که کسی با آنها سخن بگوید، مسئولی به پای حرفشان بنشیند و احساس کنند که برای مقامات جان آنها هم اهمیت دارد.

و من هنوز ذهنم مشغول آن پیرزنی است که از ترس زبانش بند آمده بود و چیزی نمی شنید. ذهنم درگیر آن امدادگری است که خواهر کوچکش را در آبدانان رها کرده بود تا به مردم مورموری خدمت کند.

هنوز و اکنون که در تهران هستم تصور می کنم زمین می لرزد و فکر می کنم که لرزه ها هم همراه من به تهران ـمده اند.

گزارش از امیر عابد

انتهای پیام/

 

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار