امروز : شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵ - 2017 January 20
۰۲:۱۵
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 110357
تاریخ انتشار: ۲۰ شهریور ۱۳۹۳ - ساعت ۱۸:۰۷
تعداد بازدید: 380
دوباره جمعه می آید و هنوز کسی که منتظرش بودیم از نظر ها غایب است،دوباره جمعه می آید و هنوز عهد و پیمانمان محکم نشده است!آری مهدی فاطمه منتظر محکم شدن ...

دوباره جمعه می آید و هنوز کسی که منتظرش بودیم از نظر ها غایب است،دوباره جمعه می آید و هنوز عهد و پیمانمان محکم نشده است!آری مهدی فاطمه منتظر محکم شدن عهد ماست،با چشمی گریان امروز این مطلب را منتشر میکنیم به امید عهد بستن حتی یک نفر با مهدی فاطمه...

عهد چيست؟
«عهد» باطن همة اعمال و اقوال فردي و جمعي است؛ حتّي اگر بر پهنة هيچ كاغذ يا عهدنامه‌اي نيامده باشد. بي‌عهد هيچ حادثه‌اي اتّفاق نمي‌افتد. هيچ حركت بزرگي به وجود نمي‌آيد. آدمي مي‌تواند عهد ببندد به‌همان‌سان كه مي‌تواند عهد بگسلد؛ يعني قدرت اختيار، اين امكان را براي او فراهم آورده است.
هريك از فرهنگ‌ها و تمدّن‌هاي سترگ نيز صورت بيروني «عهد»ي خاصّند كه با مطالعة جدّي (و نه سرسري كه موجب بروز غفلت و يا شيفتگي شود) در آن فرهنگ يا تمدّن كشف مي‌شوند و ماهيت و باطن آن فرهنگ يا تمدّن را نشان مي‌دهند.
«عهد»، فصل‌الخطاب حيات فردي و جمعي مردم در پهنة خاك است و از همين جاست كه مي‌توان به راز تعالي و اوج گرفتن يا زمين‌گير شدن بسياري از اقوام پي برد.
اگر به آنچه در جهان پيرامون ما مي‌گذرد و حتّي آنچه دربارة عوالم ناپيدا و پنهان گفته شده است، بنگريم، به حقيقت درخواهيم يافت كه از روز ازل و اوّل، همه چيز با «عهد» آغاز شده است. زندگي و حركت آدمي بر پهنة خاك، بي‌عهد، فاقد معني است؛ امّا اينكه با چه چيز يا چه كسي عهد منعقد شده، سخن ديگري است. رفت و آمد نسل‌ها و سرزندگي دوبارة طبيعت نيز خود انعكاس عهدي است كه نو مي‌شود.
تجديد عهد با اسم حيّ، زندگي دوباره را در رگ طبيعت جاري مي‌سازد. همان‌كه فقدانش موجب پژمردگي و افسردگي و انجماد مي‌شود.
طبيعت در بهار، عهد تازه مي‌گرداند و نشاط مثل خوني گرم و تازه در رگ زمين و گياه و جانور مي‌دود تا سرزندگي و شادابي موجب برخورداري همگان از خوان گستردة زمين شود؛ گويا جملگي ريزه‌خوار اين تجديد عهدند.
در داستان آفرينش، مبتني بر آنچه كه با زبان شاعرانه و رمزگونه از ميان متون ديني و روايي به ما رسيده، لزوم بستن عهد و ميثاق به روشني ذكر شده، چنان‌كه در «قرآن» آمده است:
«پروردگار تو از پشت آدم، فرزندانشان را بيرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسيد: آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آري!»1
اين عهد و ميثاق در نزد اهل معرفت به «ميثاق فطرت» مشهور است و خداوند واسپس خلقت آدم(ع)، از همة فرزندان او كه تا روز قيامت متولّد مي‌شوند (در عالم ذر)، عهدي گرفته تا معترف شوند كه خالقشان يكتا خداوندگار هستي است.
وقتي زراره از امام محمّد باقر(ع)، در اين‌باره سؤال مي‌كند، حضرت مي‌فرمايند:
از پشت آدم، نژادش را تا روز قيامت درآورد و مانند مورچگان خارج شدند. سپس [خداوند] خود را به آنها معرفي كرده و وانمود، و اگر چنين نمي‌كرد، هيچ‌كس پروردگارش را نمي‌شناخت.
رسول خدا(ص)، مي‌فرمايد:
نوزاد بر همين فطرت متولّد مي‌شود؛ يعني خداي عزّوجلّ را خالق خود مي‌داند.2
اهل معرفت اين ميثاق را «عهد امانت» مي‌شناسند، پيماني ازلي براي بندگان در تحمّل بار امانت، و به قول حافظ:
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه فال به نام من ديوانه زدند
اين عهد، ازلي چنان‌كه فرمود:
«ألم أعهد اليكم يا بني‌آدم3، ألست بربّكم قالوا بلي؛4
اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نكرده بودم، آيا پروردگار شما نيستم گفتند چرا.»
خواجه عبدالله انصاري نيز در «كشف‌الاسرار» به همين موضوع اشاره دارد:
روز اوّل در عهد ازل قصه‌اي رفت ميان جان و دل. نه آدم و حوا بود، نه آب و گل. حق بود حاضر و حقيقت حاصل.5
در بسياري از روايات مسلّم وارد شده از سوي ائمة معصومان(ع)، ذكر شده است كه خداوند در عالم ميثاق، از آدم(ع) و همة بندگان و مخلوقات بعد از آدم، دربارة وحدانيّت خود، نبوّت نبيّ‌اكرم(ص) و ولايت علي(ع) و اهل‌بيتش(ع) پيمان گرفت؛ چنان‌كه از قول حضرت امام محمّد باقر(ع) آمده است كه:
خداوند پس از اقرار گرفتن از بندگان دربارة خداي عزّوجل، آنها را به اقرار به پيغمبران دعوت كرد. برخي اقرار كردند و برخي انكار ورزيدند. آنگاه به ولايت ما دعوتشان فرمود.6
و شايد از همين روست كه در لسان ائمة معصومان(ع)، ولايت به عنوان ركن پنجم از اركان دين اعلام شده است.
امام محمّد باقر(ع)، فرمود:
اسلام روي پنج پايه نهاده شده است:
نماز، زكات، روزه، حج و ولايت و آن‌گونه كه براي ولايت [در روز غدير خم يا در عالم ميثاق] فرياد زده شده است، براي هيچ چيز ديگر فرياد زده نشد.7
زراره مي‌گويد به حضرت امام محمّد باقر(ع)، عرض كردم: كداميك از اينها برتر است؟ فرمود:
«ولايت برتر است؛ زيرا ولايت كليد آنهاست و شخص والي دليل و راهنماي آنهاست.»8
و فرمودند:
اگر مردي شب‌ها را به عبادت به پا خيزد و روزها را روزه دارد و تمام اموالش را صدقه دهد و در تمام دوران عمرش به حج رود و امر ولايت وليّ خدا را نشناسد تا از او پيروي كند؛ براي او از ثواب خداي عزّوجلّ حقّي نيست و او از اهل ايمان نباشد.9
فرزندان آدم(ع)، جملگي بر اين عهد و ميثاق متعهّد شدند كه ولايت محمّدبن عبدالله(ص)، و واليان منتخب پس از او را پاس دارند تا از جمله رستگاران باشند.
نام محمّد چو زد بر سر ايوان عرش
كرد ملك سجده بر آدم خاكي تبار
اقرار به ولايت، آدم(ع)، را در مقام قرب جنّت ساكن ساخت و پيامد آن تكليفي آشكار شد كه متضمّن حضور در بهشت قرب بود.
عهد يك سوي اين ماجرا بود و پاسداري از آن، سوي ديگر. گويي آدمي پاي بر عرصه نهاده بود كه بار سنگين و طاقت‌فرساي پاسداري از عهد را به سرمنزل مقصود برساند، تا در زمرة ابرار، پاي در بهشت قرب و حضور نهد و شاهد انعام و زيبايي‌هاي اين پاسداري امانت باشد؛ چنان‌كه در قرآن آمده است:
«إنّا عرضنا الأمانة علي السّموات و الأرض و الجبال فأبين أن يحملنها و أشفقن منها و حملها الإنسان؛10
همانا ما عرضه داشتيم امانت را به آسمان‌ها و زمين و كوه‌ها، امّا آنان از پذيرش سرباز زدند و انسان آن را حمل كرد.»
عهد ازلي آدم(ع) و فرزندان او تا ابدالاباد، ميثاقي فطري و تنيده در جان شد تا چونان خون در رگ‌هاي آنها جاري باشد؛ به همان‌سان كه همة آنچه در صورت اعمال، آدمي بدان مكلّف شد، خود تذكاري مستمر بود تا هماره فرزندان آدم جايگاه و مقام خويش را در نسبت به ذات حضرت باري، عالم ملك و برگزيدگان درخور و شايسته‌اش بدانند و با درك سنّت‌هاي لايتغيّر خداوند، خود را از افتادن در وادي‌هاي پرخطر و هولناك دوري و حرمان و هلاكت، رهايي بخشند. از همان زمان بود كه گوئيا آدمي به اجمال، همة آنچه را كه بايد بداند، دانست:
1ـ خداوندگار هستي از سوي آدم و ذريّه‌اش، او را به اجمال، داناي بسياري از حقايق ساخت:
«و علّم آدم الأسماء كلّها.»11
از همين‌جا بود كه همة انبيا(ع) تنها متذكّراني بودند كه علم و عهد فراموش شده رامتذكّر مي‌شدند، نه آنكه خالق و مبدع آن‌همه باشند. اين فرستادگان، بشير و نذير بودند كه به حكم خداوند در ميان همة امّت‌ها حضور داشتند:
«و إن من أمّة إلّا خلا فيها نذير؛12
هيچ امّتي نبود، جز اينكه بيم‌دهنده‌اي از ميان آنها بود.»
2ـ پروردگار عالم، آدم(ع) و همة آنچه را بر او وارد آمده است، چونان نمونه‌اي ازلي فراروي انسان قرار دارد تا امكان درك و دريافت همة آنچه كه او را به مهلكه درمي‌اندازد، برايش فراهم نمايد.13
3ـ و همة بودن و نبودنش را در گرو عهدي نهاد كه مي‌توانست سرنوشت او را در همة برهه‌هاي حيات در گسترة خاك تعيين كند. از همين رو، همة آنچه كه از بدو خلقت آشكار شده، همة فرهنگ و تمدّن‌هايي كه آمده و رفته‌اند، همة تباهي‌ها و زيبايي‌هاي مخلوقات آدمي، همة شكوه و همة ذلّت‌ها، همه و همه تابع عهد بستن‌ها و عهد گسستن‌هاي نسل‌هاي پي در پي آدمي در عرصة خاك هستند.
همة منابع و متون ديني و اقوال بزرگان دين، حكايت از اين دارند كه آدم(ع)، نه تنها از طريق دريافت و درك حضوري و شهودي، ناظر و متذكّر حقيقت هستي و مبدأ آفرينش شدند؛ بلكه اين درك به اجمال در صفحه و لوح قلب و روح او چنان حك شد كه مي‌توانست در هر زماني و بي‌مدد هيچ معلّمي، تنها با نگاهي پيراسته از غرض به عوالم پيرامون، پي به گوهرهاي گرانبهايي برد كه حامل آنها بود. اگرچه خالق او از روي لطف، معلّماني را از ميان فرزندان آدمي مبعوث ساخت تا متذكّر مخلوقاتي شوند كه داغ نسيان و غفلت را با خود داشتند و از همين رو او را «انسان» يعني انس گيرنده و مستعدّ نسيان و فراموشي ناميد.
دربارة داستان خلقت آدم(ع) و آنچه كه بر او گذشته است، از امام رضا(ع) روايتي بلند نقل شده است:
«...آدم(ع) پس از آنكه اكرام داشته شد و مسجود ملائك گشت و پاي در جنّت نهاد، در نفس خود پرسيد: آيا خداوند بشري برتر از من خلق كرده است؟ خداوند تبارك و تعالي به او ندا در داد كه: اي آدم! سر خود را بلند كن و بر ساق عرش بنگر!
آدم سر بلند كرد، مكتوبي را بر عرش ديد كه بر آن نوشته بود:
«لااله‌الاالله، محمّد رسول‌الله، عليّ‌بن‌ابي‌طالب اميرالمؤمنين، و زوجه فاطمة سيّدة نساءالعالمين و الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة» آدم(ع)، گفت: «يا ربّ اينان كيانند؟» خداوند گفت:
«آنان از فرزندان تواند و از تو و همة مخلوق من برترند كه اگر آنان نبودند، تو را و جنّت و نار و آسمان و زمين را خلق نمي‌كردم. هشدار كه با چشم حسد بر آنها ننگري كه از جوارم دور خواهي شد. آدم با چشم حسد بر آنها نگريست و در دل تمنّاي جايگاه آنان كرد. پس شيطان بر او چيره شد تا آن هنگام كه از درختي كه نهي شده بود، خورد. چنان‌كه بر حوا مسلّط شد، آنگاه كه با چشم حسد بر جايگاه حضرت فاطمه نگريست. او هم از درختي كه نهي شده بود، خورد. پس هر دو از جنّت رانده شدند و بر پهنة زمين هبوط كردند.»14
آدمي براي قبول امانت خلق و براي حراست از عهد خداوندي برگزيده شده بود و آن‌همه تجهيز و نفخة روح و تعليم اسماء و اكرام خداوندي كه در حقّ آدم(ع)، بيان شده و فرمود:
«فتبارك الله أحسن الخالقين»15
جز براي قبول مأموريتي بزرگ و يگانه نبود.
آدمي يگانه موجودي بود كه همة قواي لازم را براي انجام مأموريت محوّله داشت؛ امّا انجام آن‌همه در گرو بستن عهد بود. تضميني قلبي كه موجب ارتباط آدمي با خداوند تبارك و تعالي و گسست آن، موجب دوري و حرمان مي‌شد.
اگرچه آدم(ع)، خود مصطفي و برگزيده بود، امّا بين او تا نيل به مقام لولاك16 چنان‌كه در مقام حضرت نبيّ‌اكرم(ص)، آمده و مقيم شدن در كوي قاب قوسين أو أدني17 فاصله‌اي بس دراز بود.
آنچه آدم(ع)، بر ساق عرش مي‌ديد، مكتوب بلندي بود كه او را متذكّر وجهي از حقيقت عهد مي‌ساخت. عهد و ميثاق خداوند دربارة ولايت كساني كه در حقّشان خطاب لولاك آمده بود و او در آستان حضرت ربّ جليل، شاهد نام برگزيدگاني شد كه به ارادة حق، از حيث رتبه، برتر و رفيع‌تر بودند و شايستة بلامنازع خلافت الهي بر عرصة خاك؛ چنان‌كه از امام جعفر صادق(ع)، منقول است كه خداوند پس از آنكه آدم و حوّا را متذكّر منزلت حضرت ختمي‌مرتبت و اهل‌بيت(ع) شد، به آنان فرمود:
«هؤلاء خزنة علمي و أمنائي علي سرّي، إيّا كما أن تنظرا بعين الحسد؛18
همانا اينان خزانة علم من و امناي اسرار منند. هشدار كه به چشم حسد بر آنها ننگري.»
گويا همة رفتن و همة كشيدن بار امانت الهي و همة تعهّد در پانهادن بر خود، خلاصه مي‌شد. خواه اين پانهادن در هنگامة رويارويي با مقام عالي‌ترين مخلوق حضرت خداوندي يعني محمّد(ص) و اهل‌بيتش(ع) باشد و خواه در ترك تمنّاي خود در وقت مواجهه با درختي كه از نزديك شدن بدان نهي شده بودند.
ترك اولي آدم و حوّا را بر آن داشت تا در سيري طبيعي، مهيّاي ورود به سرزمين ابتلا، سرزمين كينه و بغض و هواجس و غفلت؛ يعني زمين شوند.
شيطان نيز با سنگ عتاب از درگاه رانده شد.
تمكين نفس، تسليم شيطان را آورد، بي‌آنكه آدم خود وقوف بر آن داشته باشد و چه بسا كه گاه شهوت، چنان كار را در چشم آدمي مي‌آرايد كه همان دم كه بر فرش‌الشّيطان نشسته، گمان كند كه بر عرش‌الرّحمان غنوده است.
هبوط بر خاك، صاعقه‌اي بود كه به يك‌باره بر جان آدم فرود آمد و او را متذكّر عهد گسسته، بهشت و منزلت از دست رفته (قرب الهي) ساخت. امّا كو راه نجات؟
ندامت اوّلين منزل براي راه يافتن به حرم و مقرّب شدن در محضر حضرت خداوندي بود. ندامت، چشمة لطف را به جوشش آورد و جبرئيل(ع)، بر او فرود آمد و گفت:
«اي آدم ترا چه شده كه مي‌گريي؟» گفت: «چرا نگريم؟ خداوند مرا از جوار خود دور ساخت و بر خاك دنيا هبوط داد.» (جبرئيل كه خود پيك حضرت ربّ‌الارباب بود راه بازگشت را بدو نماياند) گفت: «توبه كن!» آدم گفت: «چگونه!» جبرئيل او را به قبله‌اي فرود آمده از آسمان (كعبه) در صحن زميني فراخ (مسجدالحرام) رهنمون ساخت تا آدم(ع)، ديگر بار روي به سوي حرم آورد شايد كه مقرّب شود و خود تعليمش داد تا با تضرّع اعلام كند: «سبحانك اللّهم و بحمدك لاإله‌إلّا أنت عملت سوء و ظلمت نفسي و اعترفت بذنبي فاغفرلي انّك أنت الغفور الرّحيم...»19
امّا اعتراض از عمل كرده و تبرّي از جرم رفته، كفايت نمي‌كرد و او ناگزير به تجديد عهد و ميثاق فراموش شده بود. از همينجا كلماتي بدو القاء شد كه او را ضمن متذكّر ساختن به عهد، مهيّاي پذيرفته شدن مي‌ساخت.
«فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ...؛20
پس آدم از پروردگارش سخناني را فراگرفت كه موجب پذيرفتن توبه‌اش شد.»
اگر چه القاء اين كلمات كه در لسان و زبان ائمة معصومان(ع) آمده، نوعي تمنّا و قسم به دوست داشتني‌ترين آفريده‌ها نزد خداوند است؛ امّا در خود سرّي نيز نهفته دارد. «رجعت» و بازگشت بر سر عهد پيشين.
پس گفت:
«أللّهم إنّا نسألك بحقّ الأكرمين عليك: محمّد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة إلّا تبت علينا و رحمتنا؛
خدايا از تو مي‌خواهم به حقّ گرامي‌ترين‌ها نزد تو؛ يعني محمّد و علي و فاطمه و حسن و حسين و ائمه(ع)، كه توبه‌ام را پذيرا شوي و بر من رحمت آوري.»
بايد دانست اين كلمات، هم كليد مشكل‌گشاست و هم راه. به عبارت ديگر توبه خود بازگشت به طريقي است كه فراموش شده است.
چنان‌كه بازگشت صادقانه در طريق صلاح به صورت طبيعي موجب پذيرفته شدن نيز مي‌گردد:
«ياآدم أنا الله الكريم، خلقت الخير قبل الشّر و خلقت رحمتي قبل غضبي.»21
چنان‌كه پيش از اين ذكر شد؛ آدم(ع)، رويارو با دو امر مهم است: عرض عبوديّت و بندگي در پيشگاه خداوند يكتا و عهدي كه وي را در نسبت با آن مبدأ حفظ مي‌كند. در واقع عهد واسپس حقيقتي است كه او را متذكّر ساخته‌اند و از آنجا كه اين تذكّر را شهود كرده، بنا به درخواست و نيّتي مبدّل به ميثاق نظري شده، واقعه‌اي كه خلقت آدم(ع) در ميان همة فرزندان و ذريّة او تا ابدالاباد مي‌ماند.
خداوند خود ذاكري‌است‌كه وي را متذكّر پاسداري از عهد مي‌سازد و با واسطة جبرئيل، چونان نبيّ و معلّمي بر حراست از آن عهد تأكيد مي‌ورزد.
اين «عهد» و پاسداري از آن، آدم(ع)، را در مسيري قرار داد كه هم‌سو با ساير پديده‌ها در قدري معيّن، رو به كمال و هدايت حركت كند. سنّتي كه به صورت قانوني لايتغيّر و متضمّن ماندن آدمي در طريق رشد است و به عكس گسست عهد به صورت طبيعي او را مستوجب پذيرش دوري از حريم قدس و بهشت حضور مي‌سازد؛ چنان‌كه دوري آدم(ع)، از بهشت نتيجة طبيعي نقض عهد بود.
واسپس آدم و تجربة تلخ او فرزندان او مواجه با دو امر مهم شدند: «تجديد عهد و ترك عهد»
در واقع، آدم(ع)، خود، نمونه‌اي ماندگار شد تا پس از او، همة فرزندانش متذكّر سنّت‌ها باشند. حقيقت هستي ثابت بود، مبدأ فيض و خالق باري كه همة چيز در تحت عملكرد و پادشاهي وي بود. او طريق خير و شرّ و رشد و غيّ را نمودار مي‌ساخت.
اگر چه اين حقيقت را در صبحگاه آفرينش، همة فرزندان آدم تا ابد شاهد بودند و به سبب همراهي روح حضرت خداوندي (و نفخت فيه من روحي)22 نيز آن را وجداني درك مي‌كردند، امّا از سوي ديگر، خداوند انبيا و اوليا را حجّتي قرار داده تا ضمن متذكّر ساختن آدمي در سراشيبي غفلت، طريق حراست‌از ميثاق و تجديد عهد را بدو بنمايانند. از همين روست كه عرض مي‌كنم بعد از آدم(ع)، جملگي مردمان مواجه با مثلّث هدايت شدند.23
نمونة ازلي كه در خود همة سنّت‌ها را منعكس مي‌ساخت، هماني بود كه در روز جمعه و در صحراي عرفه بر پيامبر نازل شد.
شايداين خود، نكتة لطيفي باشد كه آدم(ع) در روز جمعه آفريده شد و پس‌ازهبوط بر زمين و در عرفه او را متذكّر تجديد عهد ساختند؛ چنان‌كه پيامبر(ص)، را در همين روز و در همين صحرا متذكّر امر ولايت نمودند.
ابي‌الجارود گويد:
شنيدم امام باقر(ع)، مي‌فرمود:
«خداي عزّوجلّ پنج چيز بر بندگان واجب ساخت و آنها چهار چيزش را گرفتند و يكي را رها كردند.»24
سپس حضرت اين پنج امر را ذكر كرده‌اند: نماز، زكات، روزه، حج و ولايت.
«ولايت، نقطة اتّكا و اتّصال مردم با منبع فيض و پاسداري از عهد بود. عهد با «انسان كامل».
ابوحمزه ثمالي گويد:
شنيدم امام باقر(ع)، مي‌فرمود:
«چون محمّد(ص) وظيفة نبوّت خود را انجام داد و عمرش به پايان رسيد خداي بدو وحي كرد: اي محمّد! نبوّت را گذرانيدي و عمرت به آخر رسيد، اكنون آنچه كه نزد تو است از ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت خاندان را به عليّ‌بن ابي‌طالب بسپار؛ زيرا من هرگز علم و ايمان و اسم اكبر و ميراث علم و آثار علم نبوّت را از نسل و ذريّه تو قطع نكنم، چنان‌كه از ذريّه‌هاي پيغمبران قطع نكردم.»25
بعثت نبيّ اكرم(ص)، خود زمان تجديد عهد بود، چنان‌كه همة داستان بلند غدير با عهد بستن آغاز شد.
همة آنچه كه واسپس غدير، گريبان مسلمانان را گرفت؛ بدبختي‌ها و تفرّق‌ها و جدايي‌ها، صحنه‌هاي پرشوري، چون عاشوراي حسين بن علي(ع) و... نيز انعكاس عهد و عهدشكني بود.
جماعتي پاسدار عهد شدند و در ميانة ميدان رقص‌كنان تن به زير شمشير انداختند و رستند و جماعتي ديگر با رويگرداني از عهد، سر به آستاني سودند كه در آنجا اذني براي عهد بستن وجود نداشت. آنان خود سبب دوري و باعث فرود بلا و ابتلا شدند؛ همان ابتلايي كه آدم و حوّا دچارش گشتند. اين جماعت حج كردند، امّا درنيافتند كه حج تذكّري است براي تجديد عهد بر گرد خانة كعبه تا خود را از بلاي دوري برهانند. صورت حج در ميان ما ماند؛ امّا حقيقت حج كه جز تجديد عهد نبود، رخت بربست؛ زيرا وقتي كه آدمي بي‌اذن حجّت خدا و در غفلتي تمام با نفس خود و با مردي چونان خود عهد وفاداري و بندگي مي‌بندد؛ خود ضامن همة ابتلا و بلا مي‌شود.
عهد همة زندگي و سرزندگي مردان و زناني است كه رمز بودن و ماندن را دريافته‌اند. تجديد عهد استعداد ماندن را موجب مي‌شود؛ چنان‌كه گسست آن استحقاق فلاكت و هلاكت را سبب مي‌گردد.
غدير در خود، زيبايي عهد با وليّ را متجلّي ساخت؛ همچنان‌كه تفرّق و تشتّت جامعة مسلمانان، واسپس رحلت نبي زشتي گسست عهد را مي‌نماياند. در اين ميان، ياد همة مردان و زناني كه خالصانه بر عهد خويشتن پايدار ماندند، باقي ماند حتّي آنان كه در زير تازيانه‌ها و شمشيرها جان خود را از دست دادند.
در حقيقت، پيامبر اكرم(ص) در غدير امكان ماندن مسلمانان در طريق هدايت را واسپس خود فراهم ساخت تا با حراست از عهد خاندان ولايت، ديوار حصيني در برابر ابتلائات زمان و مكر شيطان به گرد خويش فراهم آورند.
تجديد عهد و ترك عهد ناروا دو روية يك سكّه‌اند. بدون ترك عهد ناروا، امكان تجديد عهد فراهم نمي‌آيد؛ چنان‌كه بدون تجديد عهد، از عهد ناروا نمي‌توان گذشت. دو امري كه به هيچ روي با هم جمع نمي‌شوند. دو امر مهمّي كه در ساحت‌هاي حيات آدمي اعمّ از ساحت معرفتي و اعتقادي، ساحت فرهنگي و اخلاقي و بالأخره در ساحت عملي، سير در پهنة خاك و زندگي در عرصة زمين، آدمي را با سه وجه مهم از حيات مواجه مي‌سازد.
آدم(ع)، خود نمونة ازلي شد. اگر چه بعد از هبوط خود نيز حجّتي آشكار شد تا همة ابناي خود را متذكّر پاسداري از عهد نمايد و راه فلاح را بدان‌ها نشان دهد. چنان‌كه به صراحت در «قرآن كريم» آمده است:
«وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ؛26
آنچه رسول حق دستور داده است، بگيريد و هر چه نهي كرده، واگذاريد.»
و در جايي ديگر فرمود:
«مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظًاً؛27
هر كه اطاعت كند رسول خدا را، اطاعت كرده و هر كه مخالفت كند كيفرش با خداست.»
«عهد» با حجّت خداوند و انبياي عظام او و نگهداري آن متضمّن نگهداري عهد و ميثاق الهي شد؛ چنان‌كه به سبب تجديد عهد انبيا، طريق هدايت را پس از آدم(ع)، مستمر ساخت. هر يك از انبيا عهده‌دار امر تجديد عهد بندگان شدند تا امر هدايت از فرزندان آدمي دور نشود و ضلالت در ميانشان جاري نگردد.
روايتي از امام باقر(ع)، منقول است كه مي‌فرمايد:
«واجبات خدا يكي پس از ديگري نازل مي‌شد و امر ولايت آخرين آنها بود كه خداوند عزّوجلّ اين آيه را نازل فرمود: «امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم.»28 خدا بعد از اين، واجبي را بر شما نازل نكرد [بلكه] واجبات را براي شما كامل كرده است.»29
در روايت ماندگار و معروف «سلسلـ[الذّهب» كه از حضرت امام رضا(ع)، در وقت ورود به «نيشابور» آمده است، به خوبي ارتباط ميان دو عهد بزرگ فطر\ و ولايت را مي‌توان ديد.
«كلمة لاإله‌إلّاالله حصني، فمن دخل حصني أمن من عذابي، بشرطها و شروطها و أنا من شروطها.»
عهد و ميثاق امامت با كلمة «لاإله‌إلّاالله» راست مي‌شود؛ امّا به شرط حراست از ميثاق ولايت.
در تفسير آيات 34 و 35 سوره اسراء:
«و أفوا بالعهد انّ العهد كان مسئولاً...»
از قول امام هفتم(ع)، آمده است كه:
«عهد، پيماني است كه پيامبر از مردم اخذ كرد در مودّت ما اهل‌بيت و اطاعت از اميرالمؤمنين و اينكه با او مخالفت نكنند و هم از او سبقت نگيرند و پيوند خويشي او را قطع نكنند و به آنها اعلام كرد كه از آنها دربارة اين عهد پرسيده مي‌شود.»30
امام علي(ع) هم دربارة همين امر عهد در روز غدير مي‌فرمود:
«انّ هذا يوم عظيم الشأن... يوم كمال الدّين، يوم العهد المعهود؛31
آن عهد معهودي كه بر آدم نهاده شد و بر آن مسئول بود در روز غدير كه روز كمال دين بود عهد ولايت بود.»
در سرتاسر ماجراي خلقت آدم تا بعثت نبيّ اكرم(ص) و موضوع غدير و حتّي پس از آن، دريافته مي‌شود كه عهد فطر\ و ادامة آن، عهد ولايت، چونان دژي است كه آدمي را از درغلتيدن در دام مكر ابليس كه به قول قرآن، همان دشمن بزرگ آدمي است در امان مي‌دارد و عدول از آن، شيطان را بر آدمي مسلّط مي‌كند.
امام باقر(ع)، سه تكليف بزرگ را متذكّر مي‌شوند:
«معرفت امام، تسليم در برابر او (آنچه كه مي‌خواهد) و واگذاري امور بدو (در اموري كه اختلاف پيش مي‌آيد) سه امر مهمّي است كه مردم بر حفظ آن مكلّفند.»32
بنابر آنچه ذكر شد، مي‌توان گفت كه همة متون و منابع، همة مباني نظري ديني و همة شواهد تاريخي تا به امروز، ما را مواجه با مثلّث ولايت مي‌كند.
مثلّث هدايت و مثلّث ولايت، انعكاس طريقي است كه بندگان اهل ايمان به مدد آن از درماندگي، حيرت و مهلكة ترديد، خلاص مي‌شوند و اگر جز اين بود كه خداوند واسپس خلقت، از روي لطف، ابناء آدم(ع) را متذكّر اين دو مثلّث نمي‌ساخت؛ موضوع معاد و ثواب و عقاب مردود بود؛ همان‌گونه كه با اين مثلّث، موضوع ارسال انبيا و انزال كتب معني پيدا مي‌كند و به‌طوري كه در روايات قبلي ذكر آن رفت، جملة طالبان هدايت و ره‌يابي به حقيقت هستي و دوست‌داران ورود به ساحت قرب حق و در امان ماندن از بلاي تسلّط شيطان، ناگزير به حفظ اين عهد بوده و در برابر آن مسئولند.
در هيچ جا ذكر نشده كه تعهّد در برابر اين عهد، به معني دوستي زباني و عرض ادب و زيارت است؛ زيرا دوستي و عرض ادب، مقدّمة اين امر و نه تماميّت آن است. همان‌كه طيّ قرون متمادي و هم امروز، مسلمانان و شيعيان بدان گرفتار آمده‌اند. آنان، حقيقت اين پاسداري از عهد را در عرض ادب صوري و انجام پاره‌اي مناسك مستحبّ فرض كرده و از آن غافل مانده‌اند. شايد بتوان مهم‌ترين و در عين حال اوّلين مشكل اينان را در فقدان معرفت دربارة ائمة هدي(ع)، دانست.
از اوّلين روز خلقت كه در واقع اوّلين كلاس معرفت امام و حجج الهي نيز هست، خداوند از ايشان، با عنوان خزانة علم خداوند، امناء اسرار الهي، حجج خداوند در عرصة زمين، صاحب‌الامر، صراط مستقيم، ميراث‌دار علم انبيا و... ياد كرده است و اين همه به جز صفات، القاب و مشخّصاتي است كه از طريق پيامبر(ص) و ساير ائمة معصومان(ع)، دربارة اوليا و حجج الهي بعد از پيامبر به ما رسيده‌اند؛ چنان‌كه در بسياري از دعاهاي ماثوره از اينان با عنوان: محل نزول ملائك، معدن رحمت، پيشواي امم، درهاي ايمان، صاحبان عقل كامل، پناه خلق عالم، حجج بالغه الهي براي اهل دنيا و آخرت، معدن حكمت الهي، دعوت كنندگان به سوي خداوند، آشكار كنندگان امر و نهي الهي، بقيـ[الله، راهنمايان صراط مستقيم و... ياد شده است.
درك اين هم براي همگان ساده نيست؛ امّا وقوف به شأن و منزلتي كه خداوند براي حجج بالغه قائل شده، همگان را متذكّر آن مي‌سازد كه معرفت در اين باره، رهنمون به سر منزل ولايت است تا از طريق و به مدد آن، امكان ورود به آستان قرب الهي و دخول به بهشت رضوان وي فراهم آيد.
مشكل دوم فقدان درك درست از عهد و ميثاقي است كه تعهّد بدان، تكليف ماست. بي‌گمان هر يك از بندگان در هيئت مناسبات فردي و جمعي، متعهّد به پيماني هستند كه نانوشته، آن را پاس مي‌دارند و حتّي پاسداري آن را از بديهيات به حساب مي‌آورند.
اگر دانسته مي‌شد كه عدم پاي‌بندي به عهد ولايت و پاسداري از آن، به منزلة خروج از جوار حق و ورود به خيل عاصيان دور مانده از رحمت است و موجب نگونساري در دوزخ، همة نگاه و همة دريافت و عمل ما تغيير مي‌كرد.
متأسّفانه چنان‌كه قبلاً متذكّر شدم، همواره ما در سه ساحت از حيات به سر مي‌بريم. ساحت اعتقادي، ساحت اخلاقي و ساحت عمل و مناسبات عادي حيات. اين سه ساحت به هم متصّل و مرتبطند و هيچ‌كدام منفك و بريده از ديگري نيستند؛ نمي‌توان در ساحت اعتقاد و تفكّر به دريافت‌هاي شرك‌آلود و كفرآميز معتقد بود و گمان برد كه در ساحت اخلاق و فرهنگ در ساحت مؤمنان به اديان الهي به سر مي‌بريم.
وقتي در مباني اعتقادي خدشه وارد شد، به صورت طبيعي در همة جهات، دچار لغزش و خطا خواهيم شد؛ به همان‌سان نمي‌توان انتظار داشت ابناي آدم همة مناسبات فردي و مادّي خود را مطابق اوامر و نواهي حجج غيرالهي و دستاوردهاي شرك‌آلود، سامان دهند و در عين حال مؤمني راستين و پيرو مكتب اوليا و انبيا نيز بمانند. از همين روست كه مشكل سوم را در عدم درك كامل از ساحت‌هاي مختلف حيات و پيوستگي آنها و تأثيرشان در حيات و ممات فردي و جمعي مي‌دانم.
ماحيات را منحصر به سازوكار اين جهاني كرده‌ايم و بر طبل عملة ظلم مي‌كوبيم و در عين حال از درگاه حجج الهي طلب مغفرت و غفران مي‌كنيم.
ما عهد ولايت را در ذكر مصيبتي و برگزاري جشن ولادتي خلاصه مي‌كنيم و ساير مناسبات فرهنگي و عملي را در پي عهد ظالمان سامان مي‌دهيم. در واقع به منافقاني مي‌مانيم كه به برخي از آيات ايمان آورده و برخي را انكار مي‌كنند.
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُواْ بَيْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَيقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُواْ بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلاً ٭ أُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا؛33
همانا آنان كه كفر ورزيدند به خدا و پيغمبرانش، مي‌خواهند جدايي افكنند ميان خدا و پيامبرانش و گويند ايمان آورده‌ايم به بعضي و كفر ورزيديم به بعضي و خواهند كه برگيرند ميان اين راهي، آنانند به‌راستي كافران و براي آنان آماده كرده‌ايم عذابي خواركننده.»
متأسّفانه ما همواره سر در پي راهي ميانه نهاده‌ايم، تا خود را قانع و راضي سازيم. به طمّاعي حريص مي‌مانيم كه دنيا و آخرت را با هم مي‌خواهد. بهشت زمين و آخرت را يك‌جا مي‌طلبيم، بي‌آنكه عهد راست كرده باشيم.
آيا هيچ انديشيده‌ايم چه امري موجب بروز انحراف در حيات اجتماعي و سياسي مسلمانان شد و زمينه‌هاي بروز تباهي‌هاي اخلاقي و اعتقادي را در ميانشان فراهم ساخت؟!
مگر جز اين بود كه به عهدي كه در غدير بستند، پايبند نماندند و پس از غدير، عهد ظالمان را گردن نهادند؟!
حسين و اولادش(ع)، در كربلا به شهادت نمي‌رسيدند، اگر عهد غدير پاس داشته مي‌شد.
امام موسي كاظم(ع)، در زندان و امام رضا(ع)، در مرو به شهادت نمي‌رسيدند؛ اگر عهد غدير پاس داشته مي‌شد. امام عصر(ع)، ناگزير به قبول رنج غيبت كبري نمي‌شد و مسلمانان در گيرودار حيات وحشتناك پس از غيبت نمي‌ماندند؛ اگر عهد غدير يا همان عهد ولايت پاس داشته مي‌شد. چنان‌كه استمرار غيبت و محروم ماندن از حضور آن امام همام نيز ـ كه نتيجه‌اي جز دورماندن از بهشت وصل و قرب نيست ـ نتيجة طبيعي عهد رها شده است.
با ساده‌انديشي تمام ـ كه محصول علم و آموزش بي‌بنياد غربي است ـ ميان ساحت‌هاي حيات فردي و جمعي بندگان خدا و ارتباط آن حيات با مناسبات فرهنگي و اعتقادي انسلاخ ايجاد مي‌كنيم و با همان ساده‌لوحي، همّ خود را مصروف مسلمان كردن محصول عمل ديو و شيطاني مي‌كنيم كه سوگند ياد كرده است كه همة بندگان خداوند را اغواء كند.


پی‌نوشت‌ها:
1. سورة اعراف(7)، آية 172.
2. اصول كافي، ج1، ص20.
3. سورة يس (36)، آية 60.
4. سورة اعراف(7)، آية 172.
5. كشف‌الاسرار، ج ، ص.
6. اصول كافي، ج3، ص16.
7. همان، ج2، ص29ـ30.
8. همان.
9. همان.
10. سورة احزاب (33)، آية 72.
11. سورة بقره (2)، آية 31.
12. سورة فاطر (35)، آية 24.
13. سورة بقره (2)، آية 35 و 36.
14. بحارالانوار، محمدباقر مجلسي، ج11، ص165.
15. سورة صافات (37)، آية 125.
16. لولاك لما خلقت الأفلاك (اگر تو نبودي همانا افلاك را خلق نمي‌كردم).
17. سورة نجم (53)، آية 9، اشاره به جايگاه بلندي كه حضرت نبي‌اكرم(ص)، با مركب براق بدان بار يافت.
18. بحارالانوار، ج11، ص173.
19. همان، ج11، ص178.
20. سورة بقره(2)، آية 37.
21. بحارالانوار، ج11، ص182.
22. سورة ص (38)، آية 72.
23. عيون‌الاخبار، ص194؛ بديهي است اين پيشامد آنگاه از آدم به ظهور رسيد كه هنوز به مقام رسالت نائل نگرديده بود گذشته از اين، گناهي كه وي مرتكب شد از گناهان بزرگ نبود كه سزاوار دوزخ باشد؛ بلكه از گناهان خردي است كه ممكن است پيغمبران پيش از نزول وحي مرتكب شوند.
24. همان، ص52.
25. همان، ص54.
26. سورة حشر (59)، آية 7.
27. سورة نساء (4)، آية 80.
28. سورة مائده(5)، آية 3.
29. اصول كافي، ج2، ص48.
30. بحارالانوار، ج24، ص187.
31. همان، ج37، ص164.
32. وسايل الشيعه، ج27، ص67.
33. سورة نساء (4)، آية 150 و 151.

 

 

زلف شب را به سراپای سحر می ریزم

 

تا خود صبح به راه تو قمر می ریزم

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است

چشم بسته به سرش موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدیم مگر برگردی

با همان سیصدو دل تنگ نفر برگردی

زندگی نیست ممات است تو را کم دارد

دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد

از دل تنگ من آیا خبری هم داری

آشنا پشت سرت مختصری هم داری

منتی بر سر ما هم بگذاری بد نیست

آه، کم چشم به راهم بگذاری بد نیست

نکند منتظر مردن مایی آقا!؟

منتظرهات بمیرند میایی آقا!؟

من بجز تو به کسی جان بدهم ممکن نیست

به اجل مهلت جولان بدهم ممکن نیست

به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنیست

غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنیست

دارد از جاده صدای جرسی ِآید

مژده ای دل مسیحا نفسی می آید

چون قرار همه با حضرت آقا جمعه ست

همه ی دل خوشی هفته ما با جمعه ست

منجی ما به خداوند قسم آمدنی ست

یوسف گم شده ای اهل حرم آمدنی ست

مصطفی صابر خراسانی

برچسب ها:
آخرین اخبار