امروز : شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ - 2017 October 21
۰۹:۴۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 111486
تاریخ انتشار: ۲۵ شهریور ۱۳۹۳ - ساعت ۱۴:۰۴
تعداد بازدید: 439
برای شنیدن قصه واقعی جنگ باید به سراغ کسانی رفت که جنگ را با گوشت و پوست لمس کرده اند. برای آشنایی با داستان راستان جنگ هشت ساله باید پای حرف های ...

برای شنیدن قصه واقعی جنگ باید به سراغ کسانی رفت که جنگ را با گوشت و پوست لمس کرده اند. برای آشنایی با داستان راستان جنگ هشت ساله باید پای حرف های دردمندانه و پر غصه آدم هایی نشست که گوششان با صدای بمب ها و خمپاره ها آشناست.

به گزارش گروه شهدا ودفاع مقدس پیروان موعود پایگاه خادم الشهدا نوشت: برای شنیدن قصه واقعی جنگ باید به سراغ کسانی رفت که جنگ را با گوشت و پوست لمس کرده اند. برای آشنایی با داستان راستان جنگ هشت ساله باید پای حرف های دردمندانه و پر غصه آدم هایی نشست که گوششان با صدای بمب ها و خمپاره ها آشناست. آدم هایی که در روزهای سخت جنگ ، زیر بارش بی امان گلوله ها مردانه ایستادند و از کیان و عزت وشرف خود دفاع کردند. به مناسبت سی و چهارمین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی و برای آشنایی با حال و هوای آن روزها به سراغ «حاج رضا شریفی»رفتیم تا پس از گذر سالها پای حرف های پیرمرد بنشینیم. حاج رضا شریفی از یادگاران جنگ است که در روزهای آغازین جنگ درآبادان حضور داشته و از نزدیک مظلومیت شهر را دیده و  آوارگی و بی پناهی هموطنانش را با همه وجود لمس کرده است. حاج رضا زخم دیده جنگ است. این مرد شریف به واسطه جنگ تحمیلی زندگی، خانه و کاشانه و سرمایه اش را درآبادان از دست داده و داغ دو فرزند شهیدش را در سینه به یادگار دارد.  عصر یک روز گرم شهریور ماه در شهرک یاس به سراغش رفتیم و چند ساعتی پای حرف های شنیدنی این پیرمرد با صفا نشستیم. آنچه می خوانید چند قصه کوتاه از جنگ به روایت حاج رضا شریفی است.

******

روایت اول

سال 1323 در روستاي جزه از توابع نائين به دنيا آمدم. 14 سالم بود كه به اتفاق پدر و برادر بزرگم براي كار به آبادان رفتم. اوايل در خيابان پهلوي دستفروشي مي كردم و لباس مي فروختم. سال 43 ازدواج كردم و تشكيل خانواده دادم. همان سال در محدوده خيابان پهلوي خانه كوچكي اجاره كردم و زندگي مشتركمان شروع شد. شبانه روز كار مي كردم تا اينكه در سال 51 صاحبخانه شدم. دو سال بعد هم در بازار خرمافروشان مغازه كوچكي خريدم و يواش يواش كسب و كارم رونق گرفت. كارم پخش عمده پوشاك بود. سال 55 خانه و مغازه ام را فروختم تا در بازار تهران براي خودم مغازه اي تهيه كنم اما پدرم مخالفت كرد و اجازه نداد. اطاعت امر پدر كردم و دو باره خانه و مغازه گرفتم و در آبادان ماندگار شدم. زندگي آرام و راحتي داشتم تا اينكه موج انقلاب به آبادان رسيد. آن زمان كارمان تكثير اعلاميه­ها و نوارهاي سخنراني حضرت امام بود. توي انباري مغازه يك دستگاه تكثير گذاشته بوديم، اعلاميه ها را تكثير مي­كرديم و لابه لاي لباسها مي­گذاشتيم و به شهرهاي اطراف مثل خرمشهر، جزيره خارك و ماهشهر مي فرستاديم.

روایت دوم

يك روز خبر رسيد كه عراقي ها آمده اند و درگمرك خرمشهر مستقر شده اند. خبر باور كردني نبود اما واقعيت داشت. 31 شهريور 59 وقتي سرو كله هواپيماهاي عراقي پيدا شد شروع جنگ را باور كرديم. روز اول هواپيماها همه جاي شهر را به آتش كشيدند. پالايشگاه و محله تانك فورم را بمباران كردند. آن روز هر چه مي ديديم فقط دود و آتش بود. عراقي ها مرتباً با خمسه خمسه شهر را مي كوبيدند. خيلي وحشتناك بود. صداي خمسه خمسه يك لحظه قطع نمي شد. اوايل فكر مي كرديم كه جنگ چند روز بيشتر دوام نمي آورد اما آتش دشمن روز به روز بيشتر مي شد تا اينكه خبر دادند كه خرمشهر سقوط كرده . چند روز بعد گفتند عراقي ها جاده آبادان به ماهشهر را گرفته اند. مردم كم كم شهر را خالي كردند. همان روزهاي اول، در مغازه را بستم . آن موقع فقط به  فكر حفظ انقلاب و كشور بوديم. هواپيماهاي عراقي بدون هيچ ترس و مانعي مي آمدند و شهر را بمباران مي كردند. هر مغازه يا خانه اي كه خمپاره مي خورد ، بلافاصله آتش مي گرفت و مي سوخت. كسي نبود كه آتش را خاموش كند. اموال مردم مي سوخت و خاكستر مي شد. آبادان خيلي مظلوم بود.

روایت سوم

نشسته بوديم توي سپاه آبادان كه مرد دوچرخه سواري با عجله آمد و گفت: «چه نشسته ايد كه عراقي ها دارند به آبادان نزديك مي شوند». مسئول سپاه گفت: مگر چي شده؟ كي اين خبر را به شما داده؟ خدا بيامرز درياقلي سوراني گفت: «خودم با همين چشمهام نزديك نخلستانهاي بهمن شير (كوي ذوالفقاريه) چند ماشين را ديدم كه شبيه ماشين هاي ما نبودند. احتمال مي دهم كه نيروهاي عراقي باشند. دارند مي آيند سمت شهر. عجله كنيد» سريع آماده شديم و با عجله به سمت ذوالفقاريه رفتيم و با عراقي ها درگير شديم. رفته رفته عراقي ها شهر را به طور كامل محاصره كردند اما جرات نداشتند كه وارد شهر شوند. حدود 11 ماه در محاصره دشمن بوديم. در اين مدت هر چه ديديم فقط معجزه بود.90 درصد مردم شهر را خالي كرده بودند. هيچ امكاناتي در شهر نبود. مايحتاج نيروهاي باقيمانده در شهر را از انبارهاي شركت نفت تهيه مي كرديم. چاره ديگري نداشتيم.

روایت چهارم

شهر به هم ريخته بود. صداي خمسه خمسه يك لحظه قطع نمي شد. به همسرم گفتم شما بيشتر از اين ديگر تكليف نداريد در آبادان بمانيد . اينجا خيلي خطرناك است. ماندن شما براي من دست و پا گير است. برگرديد به روستايمان يا اينكه چند مدتي برويد به تهران پيش اقوام تا اوضاع شهر كمي آرام شود. خدا بيامرز همسرم گفت: «اگر شما هم با ما بيائيد حرفي نيست. هر جا خواستيد مي رويم اما اگر شما اينجا بمانيد ، ما هيچ جا نمي رويم. همين جا مي مانيم. اگر قرار است شما بمانيد ما هم كنار شما هستيم.» چند روزي بچه ها پيش من ماندند اما وقتي اوضاع شهر خيلي به هم ريخت، ديدم ماندن خانواده ديگر صلاح نيست. با كمك نيروهاي سپاه، بچه ها را سوار لنج كردم و به ماهشهر بردم. بعد از آنجا به تهران رفتيم و در محله دولت آباد مستقر شديم. وقتي خيالم از بابت خانواده راحت شد، به آبادان برگشت و به بچه هاي سپاه پيوستم.

روایت پنجم

آبادان خیلی مظلوم بود. شهدایش هم از همه مظلوم تر . روزی خبر دادند که در قبرستان شهر کسی نیست که شهدا را دفن کند. بسکه عراقی ها خمسه خمسه می زدند ، کارگران گلزار شهدا کار را رها کرده و رفته بودند. سه نفر از بچه های سپاه وسایل برداشتیم و رفتیم گلزار شهدا  تا کمک حال کارگران باشیم. آن روز دو تا قبر کندیم. روز بعد دو باره رفتیم گلزار شهدا. همین که رسیدیم 5 شهید آوردند. سراغ اولین شهید که رفتم ، شناختمش. محمد انصاری از کسبه محل بود. یاد چند روزقبل  افتادم. آن روز محمد انصاری را در محل دیدم. همراه پسرش بود. گفتم چرا ماندید شهر ؟گفت راستش می خواستم بروم اما توی کوچه پسرت محمد را دیدم خجالت کشیدم و گفتم انصاف نیست که این بچه ها بمانند و من شهر را ترک کنم. آن روز پدر و پسر را توی آن دو تا قبری که دیروز آماده کرده بودیم، دفن کردیم (گریه می کند).

روایت ششم

توی آبادان بودم که خبر دادند علی (پسرم) رفته منطقه. شناسنامه اش را دستکاری کرده و همراه احمد(پسر عمه) و اصغر (پسر عمو) ش اعزام شده بود به منطقه سومار. هر سه نفرشان به فاصله 40 روز شهید شدند. اول اصغر بعد احمد و آخر از همه هم علی ما شهید شده بود. علی آقا آبان 61 به شهادت رسید . بعد از علی نوبت محمد بود. محمد هم به فاصله کمتر از 5 ماه در فروردین 62 شهید شد. داشتم از ابادان برای تشییع جنازه محمد می آمدم تهران. نصف شب داخل اتوبوس گفتم: خدایا هر چه امانت به من داده بودی من آوردم میدان. خانه و زندگی و مغازه ام را از دست دادم. الان هم در تهران جنگ زده و آواره ام. دو تا پسرم هم شهید شدند. الان هیچی ندارم. گفتم خدایا حالا نوبت توست. از تو می خواهم هر چه داری برای حفظ نظام بیاوری وسط. این موضوع باعث شد که من یک ذره هم ناسپاسی نکنم .

روایت هفتم

من یک روزی با دست خالی به آبادان رفتم و یک روزی هم با دست خالی از آبادان خارج شدم. یعنی هر چه داشتم از دست دادم . من سال 55 امر پدرم را اطاعت کردم و در ابادان ماندگار شدم. در جنگ همه سرمایه وزندگی ام را از دست دادم . خداوند یک چیزهایی از من گرفت اما خیلی چیزهای دیگر به من داد که خیلی ارزشمند است. خداوند در این جنگ به ما عزت و آبرو داد که خیلی ارزشمند است.  درست است که جنگ پر از ضایعات و تلفات بود اما برکات زیادی هم داشت. من در جنگ همه چیزم را از دست دادم . خداوند شاهد است که من یک ذره هم ناسپاسی و ناشکری نکردم. دنیا محل گرفتاری هاست.  خداوند دو باره همه چیز به من داد . خانه و زندگی و ماشین. جنگ یک آزمایش بزرگ بود. ثمرات زیادی برای ما داشت . بزرگترین ثمره اش همین عزتی است که الان در دنیا داریم.  امیدوارم که خداوند دست همه ما را بگیرد تا عاقبت بخیر شویم. عاقبت بخیری خیلی مهم است. یک سفارش هم به جوانان دارم که هر چه می توانید به پدر و مادرتان خدمت کنید و قدرشان را بدانید و به حرفشان گوش بدهید.
گفت و گو از : محمدعلی عباسی اقدم

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها