امروز : پنجشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۵ - 2017 February 23
۰۹:۴۶
نمایشگاه رسانه دیجیتال
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 114925
تاریخ انتشار: ۵ مهر ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 9
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، محمدحسن ابوحمزه نویسنده داستانک‌هایی همچون «آخرین آرزوی هالیوودی استیون جویل

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، محمدحسن ابوحمزه نویسنده داستانک‌هایی همچون «آخرین آرزوی هالیوودی استیون جویل ساتلوف»، «آخرین لگد»، «غُصه آقا» و «قِصه‌ها و قُصه‌های جمیله» داستانکی درباره هشت سال دفاع مقدس با عنوان «سرنوشت تجاوز» نوشته و در اختیار پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; قرار داده است که در ذیل آن را می‌خوانید:

«سرنوشت متجاوز»

نام خرمشهر را که می‌شنوم نفرت همه وجودم را فرا می‌گیرد، نه از خرمشهر، از کسانی که طمع کرده بودند آنجا را تصاحب کنند. ما به نام محمره می‌شناختیم. همسرم می‌خواست بعد از فتح شهر از مسئولین آنجا باشد. مدتی بود و خانه ما پر شد از لوازم مردم خرمشهر، مدرسه‌ای با بچه‌های بصره در آنجا تأسیس شد، روی دیواره نوشته بودند، آمده‌ایم که بمانیم. منتظر بودیم تا با پیشروی ارتش بعث، شهر امن شود ما به آن جا نقل مکان کنیم.

انتظار زیاد طول نکشید. شبی که آمبولانس ارتش مقابل خانه ما توقف کرد و مردی نیمه جان را تحویلم دادند که می‌گفتند او همان سرلشگر جنگ، یعنی همسرم بود .اما نبود سوخته، مجروح با بدنی زخمی، نه مرا می‌شناخت نه بچه‌هایم را.

در کنار سرنوشت دیگر نظامیان ارتش بعث که می‌شنیدم در زباله‌دانی‌های خرمشهر پوسیدند یا رودخانه کارون آنها را با خود به خلیج فارس برده بود یا کسانی که به جرم فرار از میدان جنگ به جوخه اعدام سپرده شده بودند، از سرنوشت همسرم خشنود بودم که در کنارم باشد. فقط باید مراقب او بودم تا از خانه فرار نکند، چون مجنون‌ها ناگهان سوار بر چوبی در کوچه و خیابان می‌دوید بچه‌ها دنبالش می‌دویدند و او خود را فاتح خرمشهر می‌دانست، فریاد می‌کشید:
- پیش به سوی محمره.

بدبختی من به اینجا ختم نشد، روزی همسرم که دیگر پیر شده بود از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت. بازنگشت تا شبی دیگر، نیروهای نظامی که بعد از حمله آمریکا، ارتش کشور را تشکیل داده بودند با یک لنگه دمپایی خونی و چند تکه از لباس همسرم به سراغم آمدند، می‌خواستند من همسرم را شناسایی کنم. همسرم که همرزمان قدیمی‌اش از آن همه ذلت او هم نگذشتند و با بستن کمربند انفجاری، او را به میان مردم بیچاره‌ای فرستادند و او را منفجر کردند.

انتهای پیام/

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها