امروز : شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 29
۱۹:۵۷
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 115231
تاریخ انتشار: ۶ مهر ۱۳۹۳ - ساعت ۱۱:۲۲
تعداد بازدید: 116
اين سؤال مهم در پيش روي ماست که پس از حکومت طولاني امام حسين (عليه السلام)، جهان در چه وضعيتي قرار خواهد گرفت؟

اين سؤال مهم در پيش روي ماست که پس از حکومت طولاني امام حسين (عليه السلام)، جهان در چه وضعيتي قرار خواهد گرفت؟

 

اين سؤال مهم در پيش روي ماست که پس از حکومت طولاني امام حسين (عليه السلام)، جهان در چه وضعيتي قرار خواهد گرفت؟

شش احتمال ذيل مي تواند مطرح باشد:

1- حاکميت رسول خدا (صلي الله عليه و آله).

2- حاکميت اميرالمؤمنين (عليه السلام).

3- حاکميت ائمه (عليه السلام).

4- حکومت حضرت مهدي (عليه السلام).

5- بازگشت به وضعيت پيش از ظهور.

6- برپايي قيامت.

 

1- حاکميت رسول خدا (صلي الله عليه و آله)

 

براي حکومت جهاني رسول خدا (صلي الله عليه و آله) پس از امام حسين (عليه السلام) منعي وجود ندارد، امّا آيا دليلي هم بر چنين حکومتي وجود دارد؟

دو روايت در اين باره وارد شده است که با توجّه به اهميت موضوع يعني حاکميت رسول الله (صلي الله عليه و آله) و استقرار يک وضع نوين جهاني در زمين بايد مورد بررسي قرار گيرند؛ زيرا چنين امر مهمي را جز با روايات معتبر نمي توان اثبات کرد و ذکر برخي روايات، بدون بررسي سند آنها نمي تواند يک کار تحقيقي تعيين کننده در عرصه آينده جهان باشد. بنابراين راهي جز نقل و بررسي روايات در پيش رو نداريم.

1- اسد بن اسماعيل گويد: وقتي از امام صادق (عليه السلام) درباره روزي که خداوند در قرآن مقدار آن را پنجاه هزار سال ذکر کرده است سؤال شد فرمود:

هِيَ کَرَّةُ رسُولِ الله (صلي الله عليه و آله) فَيَکُونُ مُلکُهُ فِي کَرَّتِهِ خَمسينَ أَلفَ سَنَةٍ وَ يَملِکُ أَميرُالمؤمنين (عليه السلام) فِي کَرَّتِهِ أربَعاً وَ أَربَعِينَ أَلفَ سَنَةٍ.(1)

مراد از آيه، رجعت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) است. پس ملک او در بارگشتش پنجاه هزار سال خواهد بود و اميرالمؤمنين (عليه السلام) هم در رجعتش چهل و چهار هزار سال حکومت مي کند.

اين روايت مرفوعه است و سند آن ضعيف مي باشد و ما ضعف سند آن را در فصل رجعت اميرالمؤمنين (عليه السلام) بيان کرديم. با توجّه به ضعف اين روايت نمي توان به آن استدلال کرد ضمن اينکه ارقام مطرح شده در آن با آخر زمان بودن عصر ظهور و عصر رجعت منافات دارد.

2- روايت ديگري وارد شده است که به رجعت رسول خدا، اميرمؤمنان و ساير ائمه (عليه السلام) اشاره دارد و به حکومت آنها تصريح مي کند. با توجّه به تناسب محتواي اين روايت با بخش هاي مختلف اين فصل آن را نقل کرده و مورد بررسي قرار مي دهيم.

از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است که فرمود: علي (عليه السلام) رجعتي با فرزندش حسين صلوات الله عليهما دارد و با پرچم خود مي آيد تا براي او از اميه و معاويه و پيروانش و هر کس که در جنگ (کربلا) به او کمک کرد انتقام گيرد. خداوند سي هزار نفر از ياران او که اهل کوفه هستند و هفتاد هزار نفر از مردمان ديگر را بر مي انگيزد و در صفين مثل بار اوّل جنگ مي کنند و دشمنان را مي کشد به طوري که يک نفر هم نمي ماند تا سرگذشت جنگ را بيان کند. آنگاه خداوند آنها را مبعوث مي کند تا آنان را در شديدترين عذاب خود با فرعون و آل فرعون در آورد. سپس بار ديگر با رسول خدا (صلي الله عليه و آله) رجعت مي کند تا خليفه خدا بر روي زمين گردد و ائمه (عليه السلام) کارگزاران او باشند و به صورت علني برانگيخته مي شود پس عبادت او در زمين به طور آشکار خواهد بود همان گونه که خداوند را به صورت پنهاني در زمين عبادت کرد.

آنگاه فرمود:

(إي وَ اللهِ وَ أضعفُ ذلکَ يَعطِي اللهُ نَبيَّهُ (صلي الله عليه و آله) مُلکَ جَميعِ أهلِ الدّنيا مُنذُ يَومٍ خلَقَ اللهُ الدنيا إلي يومٍ يُفنيها حتّي يَنجِزَ لَهُ مَوعُودَهُ في کتابِه کَما قالَ: (لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ‌) (2)(3)

خداوند پادشاهي همه دنيا را از زماني که آن را آفريد تا هنگامي که آن را از بين خواهد برد به پيامبرش عطا مي کند تا به وعده اي که در کتابش به او داده است وفا کند همان گونه که فرمود: «آن (دين حقّ) را بر همه ي آيين ها پيروز گرداند هر چند مشرکان دوست نداشته باشند.»

پايان اين روايت بر حکومت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) دلالت دارد امّا سند آن به خاطر مجهول بودن حسين بزاز و ضعف عمر و بن شمر، ضعيف مي باشد و نمي توان به آن استدلال کرد.(4) بنابراين، بر هيچ يک از مطالب اين روايت که به رجعت هاي مختلف معصومين (عليه السلام) مربوط مي شود نمي توان اعتماد کرد و در نتيجه پس از امام حسين (عليه السلام) دليلي بر حکومت رسول خدا (صلي الله عليه و آله) بر روي زمين نداريم.

2- حاکميت اميرالمؤمنين (عليه السلام)

 

روايات حاکميت اميرالمؤمنين (عليه السلام) در فصل رجعت آن حضرت مورد بررسي قرار گرفتند و همه آنها به خاطر ضعف سند و يا عدم تصريح به حکومت او توان اثبات حاکميت آن حضرت را نداشتند به ويژه آنکه اين حکومت با توجّه به بحث فعلي به زمان پس از حکومت امام حسين (عليه السلام) مربوط مي گردد.

روايت ديگري داريم که مي تواند در ارتباط با موضوع بحث، مورد بررسي قرار گيرد و آن حديث موثق جابر جعفي است که مي گويد: شنيدم امام باقر (عليه السلام) مي فرمايد:

وَ اللهِ لَيُمَلّکَنَّ مِنّا أَهَل البيتِ رَجلُ بَعدَ مَوتِهِ ثَلاثَمائَةِ سَنَةً و يَزدادُ تِسعاً.

قُلتُ: مَتي يَکُونُ ذلک؟ قال: بَعدَ القائِمِ (عليه السلام).

قُلتُ: وَکَم يَقُومُ القائِمُ في عالَمِهِ؟

قال: تِسعَ عَشَرَةَ سَنَةً ثُمّ يَخرُجُ المُنتَصِرُ فَيَطُلبُ بِدَمِ الحُسَينِ (عليه السلام) وَ دِماءِ أصحابِهِ، فَيَقتُلُ وَ يَسبِي حتّي يَخرُجَ السَّفّاحُ.(5)

به خدا سوگند يکي از ما اهل بيت پس از مرگ، سيصد سال حکومت مي کند و نه سال هم بر آن مي افزايد. عرض کردم: در چه زماني؟ فرمود: پس از قائم.

پرسيدم: قائم چند سال حکومت مي کند؟

فرمود: نوزده سال، آنگاه منتصر (حسين عليه السلام) به دنيا باز مي گردد و براي حسين (عليه السلام) و اصحابش خونخواهي مي کند. پس مي کشد و اسير مي کند تا سفاح خروج مي کند.

اگرچه روايت معتبر است امّا بحث حکومت اميرمؤمنان (عليه السلام) در آن مطرح نيست و تنها به خروج او که رجعت آن حضرت مي باشد اشاره کرده است و لازمه رجعت و حتي جهاد، حکومت نيست. بنابراين، دليل قابل قبولي براي اثبات حاکميت اميرالمؤمنين (عليه السلام) پس از امام حسين (عليه السلام) نداريم. البته اين روايت به صورت مفصل تري هم نقل شده است امّا سند آن ضعيف است و ما در فصل يازدهم در بحث هرج و مرج پنجاه ساله، ضعف سند آن را بررسي کرديم.

 

3- حاکميت ائمه (عليه السلام)

 

براي تحقق حکومت ائمه (عليه السلام) پس از امام حسين (عليه السلام) منعي وجود ندارد امّا سؤال اين است که آيا دليل قابل قبولي آن را اثبات مي کند؟

رواياتي در اين باره مطرح است که بايد مورد بررسي قرار گيرند.

1- رسول خدا (صلي الله عليه و آله) از قول خداوند در شب معراج نقل مي کند که فرمود:

لَاُطَهِّرَنَّ الأَرضَ بِآخِرِهم مِن أَعدائِي و لَأُمَلِّکَنَّهُ مَشارِقَ الأرضِ وَ مَغارِبِها، و لَاُسخِّرَنَّ لَهُ الرِّيَاحَ، وَ لَاُذَلّلَنَّ لَهُ الرّقَابَ الصّعابَ وَ لَأَرقِيَنَّهُ في الأسبابِ و لَاَنصُرَنَّهُ بِجُندي، وَ لَاَمُدَّنَّهُ بِمَلائکَتي حَتّي يُعلِنَ دَعوَتِي وَ يَجمَعَ الخَلقَ عَلي تَوحيدي، ثُمَّ لَاُدِيِمَنَّ مُلکَهُ وَ لَاُداوِلَنَّ الايَامَ بَينَ أَوليِائِي إلي يَومِ القِيامَةِ.(6)

زمين را به آخرينِ از آنها (ائمه عليهم السلام) از دشمنانم پاک مي کنم و شرق و غرب زمين را تحت حکومت او در مي آورم و بادها را مسخر او کرده و گردن هاي سرکش را در برابرش ذليل مي گردانم و او را بر اسباب امور مسلط کرده و به لشکريانم ياري مي دهم و با فرشتگانم ياري مي رسانم تا دعوتم را آشکار و مردم را بر يگانگي ام گرد آورد آنگاه ملکش را ادامه مي دهم و روزهاي پيروزي را تا روز قيامت ميان دوستان مي گردانم.

آنچه مي تواند براي حاکميت ائمه (عليهم السلام) مورد تمسک قرار گيرد جمله «وَ لَاُداوِلَنَّ الايّامَ بَينَ أَولِيائِي إلي يَومِ القِيامَةِ» مي باشد؛ زيرا مراد از اولياء با توجّه به فقرات قبلي روايت، ائمه (عليه السلام) مي باشند. آن گاه معنا اين خواهد شد: «و بعد از او روزها (ي پيروزي) را تا روز قيامت در ميان ائمه (عليه السلام) مي گردانم» و اين همان گردش حکومت در ميان ائمه (عليهم السلام) پس از امام زمان (عليه السلام) است که با امام حسين (عليه السلام) آغاز و با ساير ائمه تا روز قيامت استمرار مي يابد.

امّا دو اشکال بر استدلال به اين روايت وارد است:

1- سند آن ضعيف است؛ زيرا از شش راوي سلسله سند حديث به جز عبدالسلام بن صالح الهروي بقيه مجهول و ناشناخته اند و با اين ضعف سند نمي توان به آن استدلال کرد.

2- گرداندن روزهاي پيروزي در ميان اولياء خدا حتماً به معناي حاکميت آنها پس از حضرت مهدي (عليه السلام) نيست بلکه مي تواند به معناي گرداندن پيروزي در ميان اولياء خدا در پرتو حکومت امام زمان (عليه السلام) باشد.

2- محمّد بن سليمان ديلمي از پدر خود نقل مي کند که درباره ي آيه (جَعَلَ فِيکُم أَنبِيَآءَ وَ جَعَلَکُم مُلُوکاً)(7) سؤال کردم و او فرمود:

اَلأَنبِياءُ، رَسولُ اللهِ و ابراهيمُ و اسماعيلُ و ذُريَّتُهُ وَ المُلوکُ، الأَئمّةُ (عليهم السلام). فَقُلتُ: وَ أَيُّ مُلکٍ أُعطيتُم؟ مُلکُ الجَنَّةِ و مُلکُ الکَرَّةِ.(8)

پيامبران: رسول خدا، ابراهيم، اسماعيل و فرزندان او هستند و پادشاهان، ائمه (عليهم السلام) مي باشند، عرض کردم: چه ملکي به شما داده شده است؟ فرمود: پادشاهي بهشت و زمان رجعت.

امّا سند اين روايت بسيار ضعيف است و روايانِ بسيار منحرف، بسيار دروغگو و غلو کننده اي دارد.(9)

3- دعايي از امام رضا (عليه السلام) نقل شده است که در آن آمده است:

اللّهمّ صَلَّ عَلي وُلاةِ عَهدِهِ و الأئمَّةِ مِن بَعدِهِ.(10)

خدايا بر حاکمان عصر او و پيشوايان پس از او درود فرست.

اين دعا صراحت دارد که پس از حضرت مهدي (عليه السلام)، ائمه (عليهم السلام) خواهند آمد و پيشواي مردم مي شوند.

امّا استدلال به اين دعا محل اشکال است؛ زيرا اگر چه امامانِ پس از حضرت مهدي (عليه السلام) مطرح شده اند امّا آيا به طور يقين مراد از ائمه ي پس از او ائمه معصومين (عليهم السلام) هستند؟

اگر احتمال ديگري باشد که مراد از ائمه کسان ديگري غير ازائمه معصومين باشند نمي توان به روايت استدلال کرد و علامه مجلسي به نقل از کفعمي (رحمه الله) در حاشيه کتاب شريف مصباح نقل مي کند که در توضيح ائمه ي پس از او مي نويسد:

يريد بالائمة من بعده اولاده، لانّهم علماء اشرف. و العالم امام من اقتدي به و يدل عليه قوله: والائمة من ولده في الدعاء المروي عن المهدي (عليه السلام).(11)

مراد از ائمه ي پس از او، فرزندان آن حضرت هستند؛ زيرا آنها علماي ارجمندي مي باشند و عالم، امام کسي است که به او اقتدا مي کند و جمله ي «ائمه ي از فرزندان او» در دعايي که از مهدي (عليه السلام) روايت شده است دليل صحت اين گفته است که مراد از ائمه ي پس از او فرزندان او هستند.(12)

احتمال ديگري که درباره ي اين دعا مطرح است و با وجود اين احتمال نمي توان به آن استدلال کرد؛ زيرا «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» اين است که مراد از ائمه ي پس از او امامان بعد از ظهور او باشند و نه پس از رحلت او؛ چنان که علامه مجلسي (رحمه الله) مي نويسد:

يحتمل ان يکون المراد بالائمة بعده، الائمة الذين يرجعون الي الدنيا بعد ظهوره.(13)

احتمال دارد مراد از ائمه ي پس از او، پيشواياني باشند که پس از ظهور، به دنيا باز مي گردند.

بنابراين با وجود اين احتمال ها که درباره ي دعاي ياد شده بيان گرديد نمي توان براي حکومت ائمه (عليهم السلام) پس از حضرت مهدي (عليه السلام) به آن استدلال کرد.

اشکال ديگر آن است که دو نفر از راويان اين دعا به نام ابن ابي الجيد و اسماعيل بن مولد افراد مجهول و ناشناخته اي هستند که سند روايت به خاطر آنها ضعيف است و نتيجه آنکه با يک دعا با سند ضعيف و وجود احتمال هاي مختلف در مورد آن نمي توان آينده جهان را ترسيم کرد.

دعاهايي وارد شده است که در آنها خطاب به معصومين (عليهم السلام) مي گوييم: ما در انتظار دولت شما به سر مي بريم و آماده ياري شما هستيم، خداوند ما را در زمان رجعت شما بازگرداند تا شما را ياري دهيم و در دولتتان باشيم. اين دعاها به فرض صحت سند به عصر رجعت که منطبق با عصر ظهور و دولت حضرت مهدي (عليه السلام) است باز مي گردند. اينکه ما مي گوييم در دولت شما باشيم مراد دولت امام زمان (عليه السلام) است که دولت همه اهل بيت (عليهم السلام) محسوب مي شود.

نتيجه اينکه دليل معتبر و قابل قبولي براي اثبات حاکميت ائمه (عليهم السلام) پس از امام حسين (عليه السلام) نداريم.

 

حاکميت حضرت مهدي (عليه السلام)

 

حکومت دوباره ي حضرت مهدي (عليه السلام) بر جهان، احتمال ديگري است که مي تواند پس از امام حسين (عليه السلام) مطرح گردد. امّا مقدمه اين حکومت، رجعت آن حضرت است تا در پرتو آن چنين حکومتي در جهان شکل گيرد. بنابراين براي تحقق حاکميت امام زمان (عليه السلام) بايد رجعت او اثبات گردد و در اينجا به بررسي رجعت آن حضرت مي پردازيم.

رجعت يک امر الهي است که داراي فلسفه و اهداف خاصي مي باشد و مهم ترين آنها حاکميت مؤمنان و عذاب کفاري است که از ايمان و کفر خالص برخوردارند و اين امر مهم در عصر شکوهمند ظهور مهدي آل محمّد (عليه السلام) و به دست مقتدر او به وقوع مي پيوندد. از اين رو نيازي به بازگشت او به دنيا جهت اين حاکميت نمي باشد چنان که ساير معصومين (عليهم السلام) هم پس از رجعت در عصر ظهور، رجعت ديگري نخواهند داشت؛ زيرا آنها هم در عصر ظهور به اهداف رجعت دست مي يابند. بله حکومت امام حسين (عليه السلام) پس از حضرت مهدي (عليه السلام) نيز دليل خاصي دارد و مثل بسياري از امور ديگرِ او جزء موارد استثنايي آن حضرت است که شايد همه آنها از واقعه ي کربلا نشأت گيرد.

بنابراين آنچه بيان گرديد فلسفه و اهداف رجعت در ارتباط با حضرت مهدي (عليه السلام) مطرح نيست پس رجعتي براي او نخواهد بود و در نتيجه حاکميت او هم پس از امام حسين (عليه السلام) که فرع بر رجعت او مي باشد منتفي مي باشد؛ چه اينکه دليل معتبري هم براي رجعت و حاکميت او در دست نداريم. البته اگر دليل معتبري وجود داشت همان گونه که رجعت دوباره ي اميرالمؤمنين و امام حسين (عليه السلام) و حکومت آن حضرت را پس از حضرت مهدي (عليه السلام) پذيرفتيم، رجعت و حکومت او را هم پس از حسين بن علي (عليه السلام) مي پذيرفتيم.

 

پاسخ به چند اشکال

 

اشکال اوّل

 

رواياتي وارد شده است که به رجعت ائمه (عليه السلام) تصريح کرده اند و حضرت مهدي (عليه السلام) يکي از ائمه (عليهم السلام) مي باشد بنابراين او هم رجعت خواهد کرد.

و پاسخ ما به اين اشکال آن است که ادله اي که درباره ي رجعت ائمه (عليهم السلام) وارد شده است و همه آنها را در بحث رجعت ائمه (عليهم السلام) بيان کرديم به رجعت آنها در عصر ظهور حضرت مهدي (عليه السلام) اشاره دارند و نظر علماي شيعه هم اين است که بنابر روايات، ائمه (عليهم السلام) در عصر ظهور امام زمان (عليه السلام) رجعت مي کنند چنان که در اين کتاب هم به اثبات رسيد. وقتي آنچه از روايات به ذهن تبادر کند رجعت ائمه (عليهم السلام) در عصر ظهور باشد رجعت آن حضرت در عصر ظهور خود که زنده است مفهومي نداشته و تخصصاً از تحت روايات رجعت ائمه (عليهم السلام) خارج است و دليل ديگري هم درغير زمان رجعت ائمه (عليهم السلام) براي بازگشت آن حضرت نداريم.

غيبت و ظهور امام زمان (عليه السلام) و اتصال زمان حيات او به عصر رجعت، او را در مواردي استثنا کرده است که از جمله آنها عدم رجعت آن حضرت است و بر همين اساس، ادله رجعت ائمه (عليهم السلام) از رجعت آن حضرت منصرف است و آنچه از اين ادله به ذهن تبادر مي کند رجعت اماماني است که دنيا را وداع گفته اند؛ پس اگر امامي دنيا را وداع نگفته است رجعتي هم نخواهد داشت.

بله اگر زمان رجعت آن حضرت را پس از عصر ظهور بدانيم چنان که نظر اشکال کننده همين است خواهيم گفت: ما دليل خاصي بر رجعت او پس از عصر ظهور نداريم و در دلايل رجعت ائمه (عليهم السلام) هم که سند بازگشت آنهاست به چنين تفاوت زماني اشاره اي نشده است بلکه تنها يک رجعت در عصر ظهور به ذهن تبادر مي کند و اين نشان مي دهد رجعتي وراي رجعت ائمه (عليهم السلام) پس از عصر ظهور براي حضرت مهدي (عليه السلام) وجود ندارد.

اشکال دوم

 

رواياتي وارد شده است که هر مؤمني يک مرگ و يک قتل دارد و کساني که رجعت مي کنند اگر مرده بودند کشته مي شوند و اگر به قتل رسيده بودند مي ميرند.

امام باقر (عليه السلام) فرمود:

مَن قُتِلَ يَنشُرُ حَتّي يَمُوتَ وَ مَن مَاتَ يَنشُرُ حَتّي يُقتَلَ.(14)

کسي که کشته شده است برانگيخته مي شود تا بميرد و کسي که مرده است برانگيخته مي شود تا کشته شود.

بر اساس اين روايت و نظير آن، امام زمان (عليه السلام) هم که از ايمان خالص برخوردار است بايد رجعت کند تا داراي يک مرگ و يک قتل باشد.

پاسخ به اين اشکال هم آن است که آنچه از اين روايات براي مردنِ کشته شدگان يا کشته شدنِ مردگان به ذهن تبادر مي کند عصر ظهور است و چون در اين زمان حضرت مهدي (عليه السلام) زنده است رجعت او مفهومي ندارد. بنابراين، آن حضرت و همه کساني که در هنگام رجعت مردگان در قيد حيات هستند تخصصاً از عموم روايات ياد شده خارجند.

اشکال سوم

 

دعاهايي وارد شده است که به رجعت امام زمان (عليه السلام) تصريح دارند و بنابر اين دعاها آن حضرت رجعت خواهد کرد.

و پاسخ ما اين است که رجعت امام زمان (عليه السلام) به ويژه اينکه با حکومت آن حضرت همراه باشد چيزي نيست که با يک يا چند دعاي بدون سند يا با سند ضعيف به اثبات رسد. ادعاي رجعت براي امام زمان (عليه السلام) با تکيه بر يک دعا، ادعايي غير عالمانه و بدون اساس علمي و تحقيقي است و به برداشت هاي سطحي دامن مي زند. رجعت آن حضرت امري است که بدون سند معتبر، صريح و بدون ابهام و احتمال به اثبات نمي رسد.

امّا نمونه ي دعايي که در نوشته هاي اخير(15) براي اثبات رجعت امام زمان (عليه السلام) به آن استناد شده است دعاي ذيل است:

أَللّهمّ صَلِّ عَلَيهِ و عَلي جَميعِ آبائِهِ، و اجعَلنا مِن صَحبِهِ وَ اُسرَتِهِ، وَ ابعثنا فِي کَرَّتِهِ حَتّي نَکونَ فِي زَمانِهِ مِن أعوانِهِ، اَللّهمَّ أَدرِک بِنا قِيامَهُ وَ أَشهِدنا اَيّامَهُ و صَلِّ عَلَيهِ....(16)

خدايا بر او (قائم) و همه پدرانش درود فرست و ما را از ياران و کسان او قرار ده و در بازگشت او برانگيز تا در زمان او از يارانش باشيم. خدايا ما را در قيام و ايام حکومتش حاضر گردان و بر او درود فرست.

اين دعا سند ندارد و به هيچ يک از معصومين (عليهم السلام) هم منسوب نيست. تنها در کتاب مصباح المتهجد و کتاب هايي که از آن نقل کرده اند آمده است: مستحب است اين دعا در روز بيست و پنجم ذي القعده که روز دحوالارض است خوانده شود. بنابراين، دعاي ياد شده کمترين اعتباري جهت استدلال و اثبات مسأله ي مهمي چون رجعت حضرت مهدي (عليه السلام) ندارد.

همچنين «کرَة» معاني مختلفي نظير حمله، يورش، رجعت و دولت دارد و سياق واحد جمله هاي اين دعا که درباره ي عصر ظهور است اقتضا دارد «کرّة» به معناي دولت باشد و همه ي اين جمله ها به عصر ظهور و دولت حضرت مهدي (عليه السلام) مربوط گردد و دست کم با احتمال معناي دولت براي کلمه «کرّة» نمي توان به آن استدلال کرد.

 

5- بازگشت به وضعيت پيش از ظهور

 

وضعيت ديگري که مي تواند پس از امام حسين (عليه السلام) مطرح شود بازگشت به اوضاع پيش از ظهور يعني حاکميت ستمگران بر زمين و محدوديت حجت خدا و يا قرار گرفتن او در پس پرده ي غيبت است.

امّا تحقق وضعيت پيش از ظهور با چند اشکال روبروست که به آنها اشاره مي کنيم:

1- بازگشت به وضعيت پيش از ظهور مثل هر احتمال ديگري که در آن آينده تاريخ ترسيم مي شود نيازمند دليل روشن و معتبر است و ما دليلي بر اين بازگشت نداريم.

2- بازگشت به وضعيت قبل از ظهور يک سير قهقهرايي است که نمي توان آن را به پروردگار حکيم نسبت داد.

3- چنين بازگشتي پس از حاکميت حقّ بر زمين و نزديک شدن قيامت فلسفه صحيحي ندارد.

 

6- برپايي قيامت

 

تاکنون پنج وضعيت از اوضاع شش گانه ي پس از امام حسين (عليه السلام) مورد بحث قرار گرفت و هيچ کدام به اثبات نرسيد؛ بنابراين راهي جز احتمال آخر يعني برپايي قيامت نخواهد بود و اقتضاي طبيعي تاريخ پايان عالم هم چنين است؛ زيرا وقتي پس از حاکميت امام حسين (عليه السلام) حاکميت ديگري نباشد وعده ي الهي بر رسيدن پايان عالم فرا مي رسد چه اينکه حسن بن سليمان حلي در توضيح اين روايت امام صادق (عليه السلام) «آخر من يموت الامام (عليه السلام)(17 (آخرين کسي که مي ميرد امام (عليه السلام) است) مي نويسد:

المراد بالامام هنا، الّذي هو آخر من يموت، الحسين (عليه السلام).(18)

دراينجا مراد ازامام آخرين کسي است که مي ميرد حسين (عليه السلام) است.

البته بنابر روايت موثق جابر که از امام باقر (عليه السلام) نقل مي کند اميرالمؤمنين (عليه السلام) در عصر حکومت امام حسين (عليه السلام) رجعت مي کند و اين احتمال وجود دارد که تا پايان حکومت او زنده باشد و يا دوباره پس از رحلت او رجعت کند و پس از غسل و دفن او که بر عهده ي امام معصوم است از زمين برداشته شود و قيامت برپا گردد. دراين صورت اميرالمؤمنين (عليه السلام) آخرين حجت خدا مي باشد که از زمين رخت بر مي بندد چه اينکه از رسول خدا (صلي الله عليه و آله) نقل شده است که فرمود:

خداوند در شب معراج به من فرمود: اي محمّد! علي آخرين نفر از ائمه است که جان او را مي گيرم.(19)

البته آخرين حجت بودن اميرالمؤمنين (عليه السلام) تأثيري در برپايي قيامت پس از حکومت امام حسين (عليه السلام) ندارد؛ زيرا همان گونه که در فصل رجعت اميرمؤمنان (عليه السلام) بيان گرديد رجعت آن حضرت با حاکميت او همراه نخواهد بود و زمان زيادي به طول نمي انجامد و در هر صورت آخرين حاکم زمين امام حسين (عليه السلام) است چرا که هيچ حاکميتي پس از او به اثبات نرسيد.

پايان عمر آخرين حجّت خدا

 

آخرين حجت خدا بر روي زمين يعني امام اوّل يا سوم که در ايام رجعتش به مسؤوليت الهي خود عمل مي کند تا چه هنگام زنده خواهد بود؟ آيا قبل از آثار مهيب قيامت که در زمين و آسمان آشکار مي گردند از زمين رخت بر مي بندد و يا تا پايان عمر آخرين انسانِ روي زمين حضور خواهد داشت؟

امّا درباره ي رفتن حجت خدا پيش از نشانه هاي سخت و هولناک قيامت روايتي نقل شده که امام صادق (عليه السلام) فرمود:

ما زالَتِ الأرضُ إلاَ وَللهِ تَعالي ذِکرُهُ فيها حُجّةُ يَعرِفُ الحَلالَ و الحَرامَ و يَدعُو إلي سبيلِ اللهِ عَزّوجلّ، و لا يَنقَطِعُ الحُجَّةُ مِنَ الأرض إلاَّ اَربَعينَ يَوماً قَبلَ يَومِ القِيامَةِ، فَإذا رُفِعَتِ الحُجَّةُ أُغلِقُ بابُ التَّوبَةِ وَ لَن يَنفَعَ نَفساً إيمانُها لَم تَکُن آمَنَت مِن قَبلُ أَن تُرفَعَ الحُجَّةُ اولئکَ شِرارُ خَلقِ اللهِ، وَ هُمُ الَّذينَ تَقُومُ عَلَيهِمُ القِيامَةُ.(20)

همواره حجتي از سوي خدا بر روي زمين وجود دارد که حلال و حرام را مي شناسد و به سوي خداي عزّوجلّ فرا مي خواند و زمين از حجت خالي نمي شود مگر چهل روز پيش از برپايي قيامت. پس زماني که حجت از زمين برداشته شود درِ توبه بسته مي گردد و هر کس تا آن هنگام ايمان نياورده باشد ايمانش براي او سودي ندارد، اينها بدترين خلق خدا هستند و هم اينهايند که قيامت بر آنها به پا مي شود.

همچنين فلسفه وجود حجت خدا بر روي زمين آن گونه که در روايات بيان شده است: جدا کردن حقّ از باطل، اتمام حجت، هدايت مردم، پاسخ به نيازهاي اهل ايمان و آرام شدن زمين از ايجاد موج است و با ظهور علايم قيامت چنين فلسفه هايي براي حضور حجت خدا وجود ندارد و اساساً با ظهور نشانه هاي قيامت ايمان آوردن کسي هم براي او سودي ندارد.

بنابراين حجت خدا پيش از تحقق اين حوادث، از ميان مردم خواهد رفت و درمعرض حوادث سخت پاياني دنيا قرار نخواهد گرفت و شايد اين حوادث نظير به هم ريختگي زمين و آسمان حرکت کوه ها، از جا در آمدن درياها، پراکنده شدن ستارگان، خاموش شدن خورشيد و در نتيجه تاريکي روي زمين، زلزله هاي مهيب و بسياري از امور ديگر که در آيات سوره هاي اواخر قرآن به موارد زيادي از آنها اشاره شده است از نبود حجت خدا بر روي زمين باشد. در اين صورت زماني بر انسان خواهد گذشت که حجت خدا با آنها نخواهد بود اگرچه اين زمان کوتاه باشد و نسل انسان به زودي از ميان برود.

از سوي ديگر روايات فراواني وارد شده است که آخرين کسي که از زمين رخت بر مي بندد حجت خداست و برخي از اين روايات از سند معتبري برخوردار دارند چنان که ابان بن تغلب با سند موثقث از امام صادق (عليه السلام) نقل مي کند که فرمود:

الحُجَةُ قَبلَ الخَلقِ و مَعَ الخَلقِ و بَعدَ الخَلقِ.(21)

حجت پيش از خلق و با خلق و پس از خلق است.

و در روايت ديگري فرمود:

لَو لَم يَبقِ فِي الأرضِ إلّا رَجُلانِ لَکانَ أحَدُهُمَا الحُجَّةَ.(22)

اگر جز دو مرد، کسي روي زمين نباشد يکي از آن دو حجت است.

با توجّه به اين روايات که تعداد آنها هم بسيار است(23) همه مردم پيش از حجت خدا از دنيا مي روند و در اين صورت استمرار عمر انسان پس از حجت خدا منتفي خواهد بود.

اکنون بايد يکي از دو راه مطرح شده را انتخاب کنيم و با توجّه به روايات معتبر و فراواني که به حضور حجت خدا تا مرگ آخرين انسان روي زمين دلالت دارند، اين راه را بر مي گزينيم. امّا پذيرش آن اشکال هايي را به همراه دارد که به بيان و پاسخ آنها مي پردازيم.

 

اشکال اوّل

 

با وجود حجت خدا، زمين در امنيت است و حوادث قيامت پيش نخواهد آمد بنابراين اگر قرار باشد قيامت تحقق يابد بايد پيش از آن، حجت خدا از زمين رخت بربسته باشد.

پاسخ

 

ناامني هاي زمين بر دو گونه است:

1- ناامني هاي پيش از قيامت که شايد از سرکشي هاي انسان ها بر روي زمين به وجود مي آيد. اين ناامني ها موجب موج اندازي زمين و نابودي اهل آن مي گردد به برکت وجود حجت خدا دفع مي شود و تمام رواياتي که به امنيت بخشي حجت خدا در برابر موج اندازي زمين وارد شده است به اين نوع از ناامني مربوط مي گردد.

2- ناامني هايي که مقدمه قيامت بوده و به گناهان انسان ها مربوط نمي شوند بلکه به خواست خداوند متعال تحقق مي يابند. وجود مبارک حجت خدا اين به هم ريختگي هاي زمين و آسمان را که نشانه هاي برپايي قيامت اند دفع نمي کند و رواياتي هم که به امنيت بخشي زمين توسط حجت خدا اشاره دارد از اين به هم ريختگي هاي زمين و آسمان که در آستانه قيامت پيش مي آيد انصراف دارد.

اشکال دوم

 

قرار گرفتن حجت خدا در معرض حوادث سخت و هولناکِ به پايان رسيدن دنيا نوعي عذاب به شمار مي روند در حالي که حجت خدا در معرض چنين عذاب هايي قرار نمي گيرد.

پاسخ

 

وقتي حضور حجت خدا در زمان خاصي ضروري باشد خداوند سختي هاي حوادث آن را براي او آسان خواهد کرد همان گونه که سختي روز قيامت را براي عدّه اي از بندگان خود برطرف مي سازد و آنها را در آن روز سخت در سايه رحمت خويش قرار مي دهد.

اشکال سوم

 

وجود حجت خدا بر روي زمين داراي فلسفه هايي نظير: اتمام حجت، جدا کردن حقّ از باطل، هدايت مردم، پاسخ به نيازهاي اهل ايمان و آرام گرفتن زمين از موج اندازي و نابودي ساکنان زمين است که در روايات (24) به آنها اشاره شده است و اين فلسفه ها به هنگام حوادث هولناک برپايي قيامت وجود ندارد بنابراين لازم نيست که حضورحجت خدا تا مرگ آخرين انسان روي زمين استمرار داشته باشد.

پاسخ

 

اگر چه فلسفه هايي که براي حضور حجت خدا در روايات بيان شده است در هنگام ظهور نشانه هاي قيامت وجود ندارد امّا ممکن است فلسفه هاي ديگري علاوه بر آنچه در روايات آمده است وجود داشته باشد که ما از آنها آگاهي نداريم و حجت خدا به خاطر آنها به حضور خود تا آخرين نفر از انسان ها ادامه دهد.

اشکال چهارم

 

عبدالله بن سليمان عامري روايتي را از امام صادق (عليه السلام) نقل کرده است که به پايان حضور حجت خدا در روي زمين، چهل روز پيش از قيامت اشاره دارد.

پاسخ

 

اين روايت که در آغاز همين بحث نقل گرديد به خاطر مجهول بودن راوي آن که عبدالله بن سليمان عامري مي باشد ضعيف است و يک خبر واحد ضعيف توان و شرايط تعارض با روايات فراواني که برخي از آنها سند معتبر دارند را ندارد.

نتيجه اينکه پس از حکومت امام حسين (عليه السلام) دنيا به پايان مي رسد و حجت خدا که حسين بن علي يا اميرالمؤمنين مي باشد تا مرگ آخرين انسان، بر روي زمين حضور خواهد داشت و آنگاه از دنيا رخت بر مي بندد و پس از آن قيامت برپا مي گردد.

 

پي نوشت ها :

1- منتخب الانوار المضيئة، ص 355.

2- سوره ي توبه، آيه 33.

3- مختصر بصائر الدرجات، ص 29.

4- در سلسله سنداين روايت آمده است:

سعد عن محمّد بن عيسي بن عبيد، عن الحسين بن سفيان البزاز، عن عمرو بن شمر، عن جابر بن يزيد، عن ابي عبدالله (عليه السلام)...

حسين بن بزاز يا رزاز در اکثر کتاب هاي رجالي نيامده است و علامه خويي نيز که نام او را آورده است چيزي از مدح يا ذم او بيان نکرده است و بنابراين مجهول و ناشناخته مي باشد.

اما ابن غضائري درباره ي عمرو بن شمر مي نويسد:

عمرو بن شمر...ضعيفّ (رجال ابن الغضائري، ص 74).

و علامه حلي درباره ي او مي نويسد: عمرو بن شمر جداً ضعيف است. احاديثي در کتاب جابر بن يزيد جعفي افزوده شده و برخي از آن افزوده ها به عمرو بن شمر منسوب است. پس امر مشتبه است و به چيزي از آنچه روايت کرده است اعتماد نمي کنم. (خلاصة الاقوال، ص 378).

5- کتاب الغيبة للشيخ الطوسي، ص 478، ح 505.

6- کمال الدين ، ص 254.

7- (وَ إِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ جَعَلَ فِيکُمْ أَنْبِيَاءَ وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً وَ آتَاکُمْ مَا لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ‌ ) (سوره ي مائده، آيه 20)

(و به ياد آوريد) هنگامي را که موسي به قوم خود گفت:اي قوم من! نعمت خداوند بر خود را به ياد آوريد؛ زماني که پيامبراني را از ميان شما قرار داد و شما را پادشاه گردانيد و چيزهايي را که به هيچ يک از جهانيان نداده بود به شما عطا کرد.

8- مختصر بصائر الدرجات، ص 28.

9- سلسله ي سند اين روايت به شرح ذيل مي باشد:

حدثنا جماعة من اصحابنا عن الحسن بن علي بن ابي عثمان، و ابراهيم بن اسحاق، عن محمد بن سليمان الديلمي عن ابيه قال: سألت ابا عبدالله(عليه السلام)...

علامه حلي در باره ي حسن بن علي بن ابي عثمان آورده است:

الحسن بن علي بن ابي عثمان يلقب بالسجادة... غال ضعيف.

حسن بن علي بن ابي عثمان ملقب به سجادة، غلو کننده و ضعيف است

و از قول کشّي (رحمه الله) نقل مي کند که درباره ي او نوشته است: لعنت خدا و لعنت کنندگان و فرشته ها و همه مردم بر سجادة (حسن بن علي بن ابي عثمان) او از گروه عليائيه بود که بر پيامبر (صلي الله عليه و آله) عيب مي بستند. او بهره اي از اسلام نداشت. رجال کشي، ص 571، رقم 1082 (خلاصة الاقوال، ص 333 و 334).

در پاورقي نقد الرجال تفرشي، ج 2، ص 38 درباره ي فرقه عليائيه آمده است:

العليائية فرقة يقولون: ان علياً (عليه السلام) هوالله - تعالي عن ذلک علواً کبيراً - و انّ محمّداً (صلي الله عليه و آله) عبده.

ابراهيم بن اسحاق نيز فردي متهم و ضعيف است. (رجال النجاشي، ص 19)

امّا محمّد بن سليمان فردي ضعيف و اهل غلو بود.ابن داود سخنان بزرگان علم رجال را درباره ي او چنين نقل مي کند:

شيخ طوسي: محمّد بن سليمان ديلمي اهل غلو بود.

ابن غضائري: در نقل حديثش ضعيف است.

نجاشي: جداً ضعيف است و بر چيزي از نقل او تکيه نمي شود. (رجال ابن داود، ص 272).

امّا علامه حلي درباره ي سليمان ديلمي که پدر محمّد بن سليمان و راوي بدون واسطه حديث از امام صادق (عليه السلام) معرفي شده است مي نويسد:

کشّي به نقل از محمّد بن مسعود و او از علي بن محمّد مي نويسد: «سليمان الديلمي من الغلاة الکبار» (سليمان ديلمي از غلو کنندگان بزرگ بود) و نجاشي درباره ي او مي گويد: «کان غالباً کذّاباً و کذلک ابنه محمد» (سليمان ديلمي غلو کننده و بسيار دروغگو بود و پسرش محمّد هم همان گونه بود) و ابن غضائري درباره ي او مي نويسد: «کذّاب غال» (بسيار دروغگو و اهل غلو بود). (خلاصة الاقوال، ص 350).

10. مصباح المتهجد، ص 411.

11- بحارالانوار، ج 99، ص 125.

12- البته ما در آغاز فصل يازدهم، حاکميت فرزندان مهدي (عليه السلام) را پس از او مردود دانستيم.

13- بحار الأنوار، ج 99، ص 125.

14- تفسير العيّاشي، ج 1، ص 202.

15- رجعت يا حيات دوباره، ص 146.

16- مصباح المتهجد، ص 670.

17- الکافي، ج1، ص 180.

18- مختصر بصائر الدرجات، ص 211.

19- همان منبع، ص 535.

20- کمال الدين، ص 229.

21- الکافي، ج1، ص 177، ح 4.

22- همان منبع، ص 179.

23- بحارالانوار، ج23، باب الاضطرار الي الحجة، ص 1 تا 55. برخي از اين روايات در فصل يازدهم همين کتاب نقل گرديد.

24- بحارالانوار، ج 23، باب الاضطرار الي الحجة، ص 1 تا 55.

 

منبع مقاله : 

اکبري، محمد رضا، (1390)، عصر شکوهمند رجعت، قم: انتشارات مسجد مقدّس جمکران، چاپ دوم

 

 

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها