امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 8
۲۰:۱۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 118170
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۹۳ - ساعت ۲۱:۴۴
تعداد بازدید: 28
به گزارش پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، آنچه در پی می‌آید برشی از سخنرانی تاریخی و ماندگار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی است ...

به گزارش پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، آنچه در پی می‌آید برشی از سخنرانی تاریخی و ماندگار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی است که در تاریخ ٢٨ آبان ماه سال ١٣6٧ خورشیدی در مراسم گشایش کنگره جهانی بزرگداشت حافظ در شهر شیراز ایراد شده است.

این سخنرانی یکی از پرمغزترین تحلیل‌های منصفانه نسبت به خواجه و شعر، جهان بینی، سلوک عرفانی و رفتار اجتماعی وی با توجه به حوادث روزگار اوست که به دلیل مفصل بودن، گزیده‌ای از آن به مناسبت بیستم مهرماه سالروز حافظ، تقدیم مخاطبان عزیز و اهل ادب و فرهنگ پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; می‌شود.

 

 

... بحث دیگر من در باب جهان‌بینی حافظ است. در باب جهان‌بینی حافظ ، بحث‌های بسیاری شده و بنده هم در این زمینه نظری دارم که عرض می‌کنم . مطمئناً در این جلسه هم بحث‌های مختلفی صورت خواهد گرفت و نظریات گوناگون ابراز خواهد شد. و حالا که مسئله مورد اختلاف و مورد بحث هست چه بهتر که کسانی به دور از تعصب و به دور از پیش داوری، حقیقتاً در دیوان حافظ مطالعه کنند تا جهان‌بینی این مرد بزرگ را به صورت قطعی و مسلّم عرضه کنند.

متأسفانه در دورۀ اخیر دراین چهل پنجاه سال، کتاب‌هایی نوشته شد که در این کتابها، بی نظری و بی غرضی رعایت نشده و مطالبی نوشته و گفته شده است که جفا و انصافاً بعضی از آنها، جفای به حافظ است. برخی حتی اهانت به اوست. بعضی بی‌بصیرتی در مقابل خواجه است و انسان حیرت می‌کند که چرا بایستی این حرف‌ها به ذهن کسی خطور کند. حافظ را کافِر و بی دین و زندیق و مُنکِر آخرت و از این قبیل چیزها معرفی کرده‌اند. کسی را که زیباترین اشعارش، اشعار عرفانی است یا لااقل اشعار عرفانی جزو زیباترین اشعار اوست:

در ازل ، پرتو حُسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رُخَت، دید مَلَک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

وجود این قبیل اشعار را که در سراسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای یک عرفان ِ والای ِ مصفای ِ غیبی را می‌دهد ، ندیده می‌گیرند و می‌گویند این آدم به خدا و قیامت و دین معتقد نبوده است. شبیه همین جفا (شاید یک مرحله پایینتر)، جفای کسانی است که علی‌رغم این همه شعر عرفانی و این همه شعر اخلاقی در دیوان حافظ، جهان‌بینی او را جهان‌بینی شک و بی خبری و بی اطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی معرفی کرده‌اند و او را یک انسان معتقد به دم غنیمتی و دمدمی مزاجی و اسیر شهوات ِ روزمرۀ زندگی و نیازهای پست و حقیر مادی دانسته‌اند .

عجیب این است که این افراد که حافظ را فاسق و غرق در مُحَرمات و پَستی‌های معمولی ِ بشری معرفی کرده‌اند، خود ِ حافظ را ستایش می‌کنند و می‌گویند که او دچار سرمستی بود، غرق سرمستی بود، غرق معرفت بود! من نمی‌دانم این چه معرفتی است که همه چیز را با هم مخلوط می‌کنند .

متأسفانه در نوشته‌های معاصران خودمان از فضلا و دانشمندان هم دیدم. مثلا مرحوم شبلی نُعمانی در «شعرُ العجم» می‌گوید که به من نگویید می ِحافظ، می ظاهری بود یا می ِمعنوی؛ هر دو مستی می‌آورد. آخر این هم شد حرف؟ تعجب است از این دانشمند بزرگ و فاضل ادیب که چنین حرفی بزند. درست است که هر دو مستی می‌آورد، اما آخر این مستی، مستی و بی‌خودی از عقل است، بیگانگی از خود ِانسانی و از شعور انسانی است و آن بی خبری از خود ِمادی و غرق شدن در معرفت و درک ِمعنوی ِوالای ِانسانی است. اینها اصلاً چطور با هم قابل مقایسه هستند؟ خواسته‌اند حافظ را این طور معرفی کنند.

بنده جهان‌بینی حافظ را جهان‌بینی عرفانی می‌دانم. بلاشک حافظ، یک عارف است. البته وقتی ما می‌گوییم او یک عارف است، منظورمان این نیست که از اولی که رفت مکتب و از مکتب آمد بیرون، یک عارف شبیه بایزید بسطامی بود تا آخر عمرش. بلکه مردی بوده که هفتاد - هفتاد و پنج سال عمر کرده است و اگر سی سال آخر عمرش را هم با عرفان گذرانده باشد، خوب، یک عارف است.

عرفای بزرگ هم از اول بسم الله زندگیشان که عارف نبودند. بالاخره یک دورانی را گذرانده‌اند یا دوران عادی را و یا دوران کسب و تجارت را و یا دوران علم و تحصیل و فضل و یا حتی دوران فسق و فجور را. یک‌مرتبه هم به خاطر حادثه ای یا به خاطر هر دلیلی، به معنویت و نور راه پیدا کرده‌اند و عارف شده‌اند. ما می‌گوییم حافظ عارف گشته به وصال حق رسیده و از دنیا رفته است.

جهان‌بینی حافظ - آنچنان که به عنوان جهان‌بینی او می شود معرفی کرد و سخن آخر حافظ است - بدون شک جهان‌بینی عرفانی است. همان‌طور که عرض کردم حتی بسیاری از کسانی هم که او را غرق در کامجویی و سقوط شهوانی معرفی می‌کنند در بیانات ستایش‌آمیز، اما در واقع هجو‌آمیز ِخودشان، قبول می‌کنند که حافظ محدود به همین مسائل حسی نیست. در خلال کلماتشان این چیزها هست.

ممکن است سؤال کنید که اگر او عارف بوده، چرا به این زبان حرف زده است. پاسخ این است که این زبان، زبان رایج عرفا و مُتِوَذِّقین ِ اسلام از زمان ِ محی‌الدین عربی تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز بوده است . یعنی محی‌الدین عربی هم از شراب و محبوب حرف زده است. فخرالدین عراقی هم با همین زبان حرف زده است. مولوی هم در دیوان شمس با همین زبان سخن گفته است. همۀ کسانی که در عرفان آنها هیچ شکی نیست با همین زبان سخن گفته است. همۀ کسانی که در عرفان آنها هیچ شکی نیست با همین زبان صحبت کرده اند. برخی قبل از زمان حافظ بوده‌اند و بعضی هم بعد از زمان حافظ، اگر بگویم بعدی‌ها از حافظ یاد گرفته‌اند، در مورد قبلی ها طبعاً چنین حرفی صحیح نیست. این زبان رایج عرفان در آن روزگار بوده است. دلایلی هم دارد. اینکه چرا با این زبان می‌گفتند در این باره هم گویندگان و نویسندگان گفته‌اند و نوشته‌اند، حتی در میان گویندگان عرب زبان همین طور بوده است. محی‌الدین و ابن فارض شاعر عارف معروف عرب قبل از حافظ هم با همین زبان حرف زده‌اند .

من ادعا نمی‌کنم که همه شعر حافظ در سراسر دیوانش شعر عارفانه است، بلکه به عکس، من این را هم یک افراط می‌دانم که ما حتی شعرهای واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد، عارفانه بدانیم:

گر آن شیرین پسر، خونم بریزد

دلا چون شیر ِ مادر، کُن حلالش

این را دیگر نمی‌شود گفت که عرفان است. نمی‌شود گفت که جعفر آباد، روح انسانی است و مصلّا، فیض ازلی است. جعفر آباد و مصلّا در شیراز موجود است، و یا مثلا:

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

بعضی از اشعاری عرفا از آن زیاد استفاده می‌کنند اشعاری هستند که می‌تواند به معنای ظاهری، عشقی مادی به حساب بیاید. در دوره‌ای از عمرش، شاعر این طور حرف زده است. به نظر من، هر دو طرف تحلیل‌های اغراق‌آمیز می‌کنند. مبالغه است که ما بگوییم تمامی اشعار حافظ به تعبیری بالاخره به دین و عرفان و قرآن مربوط می‌شود. هیچ اصراری نیست که ما بیاییم همۀ اشعار او را به این معنا حمل کنیم. آنکه با شعر آشناست می‌فهمد که چنین نیست.

البته عرفا از تمام گفته‌های شاعر، استفاده‌های معنوی و عرفانی کرده‌اند و حقیقت ِحال ِخودشان، آنها را به این استفاده رسانده است. این را نباید فراموش بکنیم و هیچ‌کس را هم نباید از این کار منع کرد. مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی، عارف مشهور دورۀ قبل از ما که یکی از سوختگان و مجذوبان ِزمان خودش بوده و بزرگانی را تربیت کرده، در قنوت ِنماز ِشب می‌خوانده است:

زان پیشتر که عالَم ِ فانی شود خراب

ما را ز جام ِ بادۀ گلگون خراب کن     

پدر بزرگ من از علمای معروف مشهد و مردی زاهد بود و دیوان ِحافظ خود را به مادر من داده بود. من در کودکی با آن دیوان مأنوس بودم. در حاشیۀ دیوان، آن مردِ عالم ِفقیه ِ زاهد یادداشتهایی نوشته بود. از جمله یکی از یادداشت‌ها این بود: «این غزل را در کشتی ما بین کراچی و جای دیگر در سفر مکه می‌خواندم.» یک عالم عابد زاهد سالک، در راه مکه که می‌خواسته است حالی بکند، از شعر حافظ استفاده می‌کرده است. ما راه را نباید بر کسی ببندیم.

هر کس از هر چه بخواهد استفاده کند و هر جور استفاده‌ای دل او بخواهد بکند، آزاد است، ولی ما حق داریم چهارچوبی برای جهان‌بینی حافظ مشخص کنیم، جهان‌بینی حافظ، جهان‌بینی عرفانی است. آن کسی که این اشعار عرفانی را می‌گوید که نظیر آن در یک باب عرفان تاکنون گفته نشده است، نمی تواند جهان‌بینیی غیر از جهان‌بینی عرفانی داشته باشد.

اولاً بارزترین مظهر این جهان‌بینی در کلام حافظ، عشق است و این بدان خاطر است که بشر در راه طولانیی که درمراحل سلوک دارد تا به لقاءالله برسد، این سیر از منزل یقظه شروع می شود و این منازل، جز با شهپر عشق امکان ندارد که طی شود. بدون محبت و بدون عشق و جذبۀ عاشقانه، هیچ سالکی نمی‌تواند این طریق را پشت سر بگذارد. لذا در جهان‌بینی عرفانی و درمکتب عرفا، عشق و محبت جایگاه ِبسیار برجسته‌ای دارد و در دیوان ِحافظ هم این معنا موج می‌زند:

طفیل ِهستی ِعشقند آدمی و پری

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش

که بنده را نخرد کس، به عیب ِ بی‌هنری

می ِصبوح و شِکَر خواب ِصبحدم تا چند؟

به عذر ِ نیم‌شبی کوش و گریۀ سحری

طریق ِ عشق ، طریقی عجب خطرناک است

نعوذُ بالله اگر ره به مقصدی نبری

این نفس یک عارف است. امکان ندارد کسی بدون پایۀ والایی از عرفان، این گونه سخن بگوید. در مباحث عرفان نظری، وحدت وجود که یکی از اصلی‌ترین مباحث عرفان است در کلمات حافظ، فراوان دیده می‌شود. البته باز هم نمی‌توانم خودداری کنم از اظهار تأسف از اینکه بعضی از نویسندگان و ادبای محققی که با وجود مقام والای تحقیق در ادبیات، از عرفان نظری اطلاعی ندارند و در آن کاری نکرده اند، وحدت وجود را که به حافظ نسبت داده شده است، به معنای همه خدایی تعبیر کرده‌اند و آن را جزو شطحیاتی دانسته‌اند که در زبان حافظ، مثل برخی از عرفای دیگر ظاهر شده است و نه به عنوان یک بینش و طرز تفکر.

مقولۀ وحدت تجلی که از مباحث معروف عرفان است در مقابل نظریۀ فلاسفۀ اسلامی که قائل به کثرت ِ فاعلیت هستند قرار می‌گیرد. عرفا به وحدت فاعلیت و وحدت تجلی قائلند:

عکس روی تو چو در آینۀ جام افتاد

صوفی از پرتو می، در طمع خام افتاد

یا غزل «در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد» که قبلا اشاره کردم. یا:

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در مکتب عرفا «مسئلۀ حیرت» است. همان چیزی که متأسفانه در کلام کسانی که حیرت ِعارف را درک نکرده‌اند به «شک» تعبیر شده است. شک یعنی تردید در ریشۀ قضایا، در حالی که این غیر از حیرت ِعارف است. هر چه عرفان و معرفت او بیشتر می شود، حیرتش هم بیشتر می‌شود. «رب زدنی تحیُّرا فیک» از دعاهایی است که نقل شده. «و ما عرفناک حق معرفتک» که از رسول اکرم «ص» نقل شده است بی‌اعتنایی به دنیا دید عارفانه است. اینکه تعبیرات مربوط به بی‌اعتنایی را مربوط به رندی او بدانیم درست نیست. بالاخره آن رندی که آنها تصویر می‌کنند و از کلام خود او استفاده می‌کنند: «خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»، پولی می‌خواسته است، وظیفه‌ای می‌خواسته است تا بتواند همان بادۀ خودش را تأمین بکند. آن رند مورد تصویر آقایان، چطور به دنیا و آخرت بی‌اعتنا باشد؟ اگر همان شاه شجاع و حتی امیر مبارز الدین پولی به حافظ می‌دادند؛ آن حافظی که اینها تصویر می‌کنند مطمئناً آن پول را می‌گرفت و صرف می‌کرد و می‌خورد و می‌خوراند و می‌نوشید و می‌نوشانید. و از اینکه بی‌اعتنا به دنیا در نمی‌آید، بی‌اعتنا به دنیا، مال آن انسان ِمستغنی است و مستغنی کسی است که دلش با خدا آشناست:

غلام ِهمت ِآنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است  

 

در این بازار اگر سودی است با درویش خرسند است

الهی مُنعِمَم گردان به درویشی و خرسندی

این مال یک آدم رند و عرقخور ِپلاس در خانۀ عرق‌فروش نیست. آن چهرۀ زشتی که بعضی از حافظ ترسیم می‌کنند، مال یک عارف پاکباخته نیست.

از جمله خصوصیات عارفانۀ حافظ در دیوانش، سوء ظن او به استدلال است که این مال عرفاست:

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

می گوید استدلال، تمکین نمی‌کند و نمی‌تواند تو را به همه جا برساند. حافظ هم همین مضمون را در غزل‌های متعددی گفته است:

که کس نگشود و نگشاید، به حکمت این معما را

یعنی از راه ِ «حکمت» نمی‌توان فهمید. بحث سالوس ستیزی حافظ هم از همین قبیل است؛ بحث عرفانی است. یکی از بیت الغزل‌های دیوان حافظ، سالوس ستیزی است. خواجه دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر کس که باشد چه در شیخ، چه در صوفی، چه در امیر، برای او فرق نمی کند. با تزویر مخالف است. این هم ناشی از همان دید عرفانی است:

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

تا ریا ورزد و سالوس، مسلمان نشود

این حرف یک عارف است و زبان و نفس حافظ، زبان و نفس یک عارف است. راست هم می‌گوید. اصلاً اسلام یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در او و امر او، با تزویر و ریا که شرک است نمی سازد. آزادگیی که در حافظ مشاهده می‌شود، ناشی از همین بینش عرفانی است و البته اخلاقیات حافظ هم بخشی از جهان‌بینی حافظ است که بحث اخلاقیات در دیوان او هم از جمله چیزهایی بود که من مایل بودم توصیه کنم به اینکه اگر رویش کار نشده، بشود. توصیه‌های اخلاقی حافظ از دیوان او استخراج شود و بیان گردد و شرح بشود.

مسئلۀ دیگر، مسئلۀ شخصیت حافظ به صورت جمع‌بندی شده است. البته شاید در ضمن آنچه آمد این مطلب هم ادا شده باشد، اما مختصری عرض می‌کنم برای اینکه تصویری از شخصیت حافظ ارائه گردد.

حافظ به هیچ‌وجه آن رند میکده نشین ِاسیر می و مطرب و مه جبینان که بعضی تصویر کرده‌اند، نیست و باز تکرار می‌کنم که منظور من از حافظ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است. یعنی آن بخش ِاصلی و عمدۀ عمر حافظ که بخش پایانی آن است.

نمی گویم که در طول عمرش این نبوده، شاید هم بوده است، البته قرائنی هم بر این معنا دلالت می کند، اما حافظ لااقل در ثلث آخر زندگیش یک انسان وارسته و والا بوده است. اولا یک عالِم زمانه است، یعنی درس‌خوانده و تحصیلکرده و مدرسه رفته است. فقه و حدیث و کلام و تفسیر و ادب فارسی و ادب عربی را آموخته است و حتی از اصطلاحاتی که از نجوم و غیره به کار برده، معلوم می‌شود در این علوم هم دستی داشته است. این عالِم، بساط ِعلم‌فروشی و زهدفروشی و دین‌فروشی را هرگز نگسترده است و آن روز البته چنین بساط‌هایی رواج داشته است.

این عالم در بخش عمده‌ای از عمرش، راه سلوک و عرفان را هم پیموده است. در اینکه وابسته به فرقه‌ای از متصوفین هم  نیست، شاید شکی نباشد. یعنی هیچ یک از فِرَق متصوفه، نمی‌توانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسلۀ آنهاست، زیرا برای او هیچ مرشدی، شیخی، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر می‌رسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوان که از افراد زیادی در آن سخن رفته است، از آن مرشد و معلم سخنی نرفته باشد. البته در اشعار او اشاره‌ای است به اینکه بدون پیر، راه ِعشق را نمی توان طی کرد:

به راه عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

انتهای پیام/و

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار