امروز : شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶ - 2017 October 21
۰۹:۴۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 121661
تاریخ انتشار: ۵ آبان ۱۳۹۳ - ساعت ۱۴:۳۸
تعداد بازدید: 342
توکلت علی الحی الذی لایموت    

توکلت علی الحی الذی لایموت

 

 

 

مقدمه

یکی از عوامل شکست ظاهری امام حسین علیه السلام در روز عاشوا و حوادث پس از آن، ورود عبیداله بن زیاد به کوفه و سرکوبی شدید یاران امام علیه السلام است. خفقانی که در کوفه بعد از ورود عبیداله بوجود آمد سبب شد به یکباره ورق برگشته و همه چیز علیه امام حسین علیه السلام شود. در این نوشتار سعی می کنیم که ابتدا در مورد شخصیت عبیداله کمی توضیح داده و سپس به عواملی که سبب شد وی به عنوان والی کوفه انتخاب شود اشاره کنیم.

برای ورود به بحث لازم است به نکات تعجب برانگیزی که در نصب عبیداله به عنوان والی کوفه وجود دارد اشاره کنیم.

اولا چطور عبیداله در سنین جوانی و یا حداکثر میانسالی[1] بر کوفه مسلط شد و این در حالی است که کوفه، پایگاه و پادگانی نظامی و مملو از مردان جنگو و سیاست مدار بوده است.

ثانیا چرا عبیداله جوان با حفظ سمت قبلی یعنی فرمانداری استان بزرگ بصره که در زمان معاویه به وی اعطا شده بود راهی کوفه، شهر هزار چهره و پر نیرنگ می شود. مگر عبیداله در بصره چه کاری انجام داده که وی را لایق تصدی منصب فرمانداری کوفه هم کرده است. به عبارت دیگر سرّ انتخاب عبیداله از بین آن همه کارگزار در بین حُکّام بنی امیه چه بود؟

ثالثا چرا یزید با اینکه اصلا دل خوشی از عبیداله ندارد، علیرغم میل باطنی مجبور می شود[2] وی را مسئول سر و سامان دادن اوضاع بحران زده کوفه کند.

با نگاهی به این مقدمات نتیجه می گیریم که حتما سری در گزینش عبیداله برای فرمانداری کوفه وجود داشته است و این چنین تصمیم گیری استراتژیک قطعا پشت پرده ای دارد. برای پی بردن به علت این گزینش ابتدا باید کمی به شخصیت عبیداله بن زیاد پرداخته و سپس در مورد فردی یا افرادی که نقش اساسی در انتخاب وی به عنوان والی کوفه داشته اند، مطالبی را مطرح کنیم.

 

مطلب اول: ابوحفص عبیداله بن زیاد[3] 

در مورد شخصیت و خانواده عبیداله در کتب مختلف توضیحاتی داده شده است که برای رعایت اختصار به نکاتی که مربوط به محل بحث ما است اشاره می کنیم.

نکته اولی که در مورد عبیداله وجود دارد پدر اوست. پدر وی زیاد بن ابیه، برادرخوانده و یا به قولی برادر تنی معاویه است. در مورد برادری معاویه و زیاد بن ابیه بحث های بسیاری مطرح شده است که در اینجا به آنها نمی پردازیم ولی در اینجا همین برای ما کافی است که بین معاویه و زیاد روابط صمیمی وجود داشته که منجر به عقد چنین پیمانی شده است. شاهد این مدعا، پناه دادن معاویه به وی بعد از خیانتش به بیت المال مسلمین در زمان امیرالمومنین علیه السلام، و سپردن حکومت بصره و سپس کوفه به وی پس از شهادت امیرالمومنین علیه السلام است.

نکته ی بعد شخصیت سیاسی و خشن عبیداله است. نمود شخصیت سیاسی و زیرکی عبیداله در مورد تصدی حکومت خراسان به دست معاویه[4] بعد از مرگ پدر در سال 53 ه.ق[5] هویدا می شود. این تصدی در حالیکه است که وی جوانی بیش نیست و این منصب، اولین منصب رسمی حکومتی اوست. در مذاکره ای که بین او و معاویه اتفاق می افتد و معاویه نام حاکمانی که پدر عبیداله برای ممالک اسلامی انتخاب کرده است را جویا می شود. معاویه به عبیداله می گوید اگر پدرت در حکومت به تو منصبی اعطا کرده بود من هم تو را در آن منصب ابقاء می کردم حالا که پدرت به تو منصبی نداده من هم به کرده ی پدرت عمل می کنم. در اینجا عبیداله می گوید تعجب نمی کنم که حاکم بعد از شما هم بگوید اگر پدر و عمویت (معاویه) تو را بر سر منصبی می گذاشتند من هم تو را ابقاء می کردم که همین جمله سبب می شود عبیداله به منصب خراسان برسد[6]. چنانچه در تواریخ ذکر شده است معاویه در سپردن مناصب حکومتی ترتیبی مشخص را رعایت می کرده ولی در مورد عبیداله چنین ترتیبی رعایت نشده و با شنیدن این جمله و احتمالا در نظر گرفتن سوابق وی چنانچه گفتیم، عبیداله را جانشین پدرش می کند[7].

شاخصه ی بعدی عبیداله خشونت و عطش وی برای کشتن آن هم به بدترین نوع آن است. وی پس از تصدی حکومت خراسان، در سال 55 ه.ق[8] با فتوحاتی که انجام داد، و به سبب عدم لیاقت حاکم بصره، به امارت بصره منصوب می شود[9]. تنها بین سالهای 56 و 57 ه.ق ابن زیاد از ولایت خراسان کنار گذاشته می شود که این هم به سبب سیاست معاویه در جلب حداکثری اطرافیان می باشد[10]. در سال 58 طی جنگی که بین ابن زیاد و خوارج ضد اموی ساکن در بصره اتفاق افتاد، خوارج به شدت سرکوب و افراد بسیار زیادی از آنها توسط عبیداله کشته و اسیر شدند. این کشتار به حدی فجیع بوده است که در تواریخ مختلف به آن اشاره شده[11]. محل دیگری که این خصوصیت عبیداله بروز می کند خطبه ای است که وی در هنگام خروج از بصره برای مردم بصره قرائت می کند. طی این خطبه عبیداله برادرش عثمان بن زیاد را به جانشینی خود منصوب می کند و مردم را آن چنان تهدید می کند[12] که بعد از بازگشت مجددش به بصره و پس از واقعه عاشورا و هلاکت یزید اهل بصره با وی بیعت می کنند. پس از قرائت این خطبه است که عبیداله با حکم یزید راهی کوفه می شود.

علاوه بر روابط دوستانه زیاد و معاویه که گذشت، باید به این نکته هم اشاره کنیم که معاویه، عنایتی خاص به عبیداله داشته است. چنانچه می بینیم ابتدا عبیدالله در سنین نوجوانی توسط شخص معاویه مورد امتحان قرار میگیرد[13] و بعد از مرگ پدر و رسیدن به ولایت بصره رسیده و تا زمان مرگ معاویه بر همین مسند باقی می ماند[14].

علیرغم شایستگی ها و لیاقت عبیداله چنانچه گذشت احتمال ضعیفی وجود دارد که بگوییم قبل از گماشته شدن وی به ولایت خراسان، در امورات کشوری به پدر کمک می کرده و همین زمینه ساز این انتخاب بوده است. شاهد این مدعا این است که طبق نصوص تاریخی زیاد پس از مرگش هیچ منصبی برای عبیداله انتخاب نکرد.

 

مطلب دوم: سرجون بن منصور الرومي‏

یکی از خیانت هایی که خاندان بنی امیه و خصوصا معاویه در حکومت داری اسلامی و برخلاف نص قرآن کریم[15] انجام دادند، سپردن مناصب مهم حکومتی، به سایر اقلیت های مذهبی مانند مسیحیان بدون گرویدن آنها به اسلام است. از پیچیده ترین و مرموز ترین افراد در تاریخ اسلام، مشاوران مسیحی خانواده بنی امیه هستند. منصور رومی، سرجون بن منصور رومی و منصور بن سرجون بن منصور خانواده ای هستند که سالها در دستگاه بنی امیه مشغول خدمتگذاری بودند. این خانواده جزء مسیحیان شام بودند که برای اولین بار در زمان معاویه وارد بدنه ی حکومت اسلامی شدند. این امر شاید بخاطر مسئولیت حکومتی منصور رومی قبل از فتح شام و در زمان هرقل باشد. رد پای این خانواده در حکومت اسلامی طبق تتبع ما از زمان معاویه تا زمان عبدالملک مروان، به عنوان کاتب و سایر مسئولیت های مهم حکومتی ادامه داشته است[16].

بحث فعلی ما در مورد سرجون بن منصور[17] و اقدمات وی است. در مورد او واژه های غلام[18]، مشاور و صاحب معاویه[19] در تاریخ به کار رفته است. در مورد مناصب وی مسئول مالیات و آمار لشکر[20]، کتابت[21]، مسئول دارایی و بیت المال[22]، را ذکر کرده اند.

 

مطلب سوم: مسببان و عاملان روی کار آمدن عبیداله به عنوان والی کوفه

در مورد اینکه چه کسی یا چه کسانی سبب شدند تا فردی سفاک و خونخوار و در عین حال جوان مانند عبیداله به فرماندهی کوفه برسد چند احتمال وجود دارد:

الف- معاویه:

اولین احتمال این است که معاویه برای بعد از خود پیش بینی حرکت امام حسین علیه السلام را می کرده چنانچه در وصیتش به یزید هم متوجه این است[23] و طی مشورتی که با امرای خود کرده است، حکم امارت کوفه به انضمام بصره را امضاء کرده و فقط فرصت نکرده آن را به عبیداله اعطا کند.

ب- مسیحیان و شخص سرجون:

در مورد این احتمال باید گفت اولا یزید دست پرورده ی مادری است که ابتدا تابعیت مسیحیت داشته و یزید سالیان زیادی در میان اقوام نصرانی زندگی کرده است و شواهد مختلفی بر این امر دلالت می کنند. مانند این شعر معروف که یزید می گوید پس اگر نوشیدن شراب براساس دین احمد (اسلام) حرام است، تو آن را بر دین مسیح بن مریم بگیر و بنوش[24]. پس تعلیمات مسیحیان در ضمیر ناخودآگاه وی وجود داشته است و تمایل وی به مسیحیان نیز به همین خاطر است. ثانیا چنانچه گفتیم علاوه بر اینکه سرجون کاتب، دستیار و به نوعی محرم معاویه بوده است ارتباط بسیار صمیمی با یزید داشته است[25] پس این امکان وجود دارد که سرجون از این رابطه سوء استفاده کرده و این نامه را جعل کرده باشد. برای این ادعا چند موید وجود دارد. الف- چطور امکان دارد حکم حکومتی به این مهمی، تا زمان درخواست یزید نزد سرجون بماند و در این موقع خاص بیان شود و کسی هم از آن مطلع نباشد که اگر مطلع بودند حتما قبل از سرجون به یزید این پیشنهاد داده میشد. ب- با جمع بندی نقلهای تاریخی[26] به این نتیجه میرسیم که بیان سرجون به نحوی بوده که می دانسته یزید از این حکم ممانعت می کند پس به صورتِ بیانی تلقینی طوری حکم معاویه را مطرح می کند که یزید را اقناع می کند. یعنی ضمن اینکه می گوید این حکم معاویه است، اشاره به مهر معاویه هم می کند. یزید هم علاوه بردرماندگی چون به سرجون اعتماد دارد همان کار را بدون درنگ اجرا می کند. ج- با توجه به عداوتی که بین مسیحیان و مسلمانان از ابتدای اسلام وجود داشته امری طبیعی است که یک مسیحی در مسیر دین خود حرکت کرده و فکر مطامع دین خود باشد. انتخاب عبیداله به عنوان والی کوفه بهترین راه برای حذف فردی است که در جریان مباهله حضور داشته و برای بزرگان مسیحی آبرویی نگذاشته است.

 

جمع بندی و نتیجه گیری:

با توجه به مطالبی که بیان شد به این نتیجه می توان رسید که انتخاب عبیداله بن زیاد به عنوان والی کوفه، چه از جانب معاویه باشد و چه از طرف سرجون مسیحی، بهترین انتخاب است و فردی غیر از وی نمی توانسته اوضاع آشفته کوفه را سامان ببخشد. چون اولا محل سکونت و حکومت عبیداله در استان نزدیک کوفه، یعنی بصره بود و می توانست قبل از رسیدن امام حسین علیه السلام، خود را با سرعت به کوفه برساند. ثانیا طبق سوابقی که از وی ذکر کردیم عبیداله این قدرت را داشته که با سرکوب، تطمیع و تهدید به راحتی از پس کوفه و کوفیان بر بیاید. ثالثا پدر وی چندین سال فرماندار کوفه و بصره بوده است و عبیداله خواه ناخواه در جریان امورات آن قرار می گرفته است و نا آشنا با بحران های این شهر نبوده است.

 

والسلام من اتبع الهدی

عبدالحجت حق جو

محرم الحرام 1436

 



[1]  البدايةوالنهاية،ج‏8،ص:283: و هذه ترجمة ابن زياد ... كان مولده في سنة تسع و ثلاثين فيما حكاه ابن عساكر ... و قال أبو نعيم الفضل ابن دكين: ذكروا أن عبيد الله بن زياد حين قتل الحسين كان عمره ثمانيا و عشرين سنة، قلت: فعلى هذا يكون مولده سنة ثلاث و ثلاثين.

[2] البدايةوالنهاية،ج‏8،ص:152: كان يزيد يبغض عبيد الله بن زياد، و كان يريد أن يعزله عن البصرة، فولاه البصرة و الكوفة معا لما يريده الله به و بغيره. أنساب‏الأشراف،ج‏5،ص:379:

فأشار (سرجون) بعبيد الله بن زياد، فقال (یزید): إنّه لا خير عنده. تاريخ‏الطبري،ج‏5،ص:356: كان يزيد عاتبا على عبيد الله بن زياد. تجارب‏الأمم،ج‏2،ص:41: كان يزيد ساخطا عليه، و همّ بعزله عن البصرة. الكامل،ج‏4،ص:23: و كان يزيد عاتبا على عبيد الله بن زياد.

[3] البدايةوالنهاية،ج‏8،ص:283: و هذه ترجمة ابن زياد هو عبيد الله بن زياد بن عبيد، المعروف بابن زياد بن أبى سفيان، و يقال له زياد بن أبيه، و ابن سمية، أمير العراق بعد أبيه زياد، و قال ابن معين: و يقال له عبيد الله بن مرجانة و هي أمه، و قال غيره: و كانت مجوسية، و كنيته أبو حفص.

[4] تاريخ‏ابن‏خلدون،ج‏3،ص:18: لما مات (ابن زیاد) ... قدم ابنه عبيد الله على معاوية و هو ابن خمس و عشرين سنة ... فولّاه خراسان‏.

[5] تاريخ‏خليفة،ص:135: و فيها (سنة ثلاث و خمسين‏) ولى معاوية عبيد الله بن زياد خراسان.

[6] برای نمونه ر.ک: الكامل،ج‏3،ص:498 و 499: أنّه قدم عليه بعد موت أبيه، فقال له معاوية: من استعمل أبوك على الكوفة و البصرة؟ فأخبره، فقال: لو استعملك أبوك‏ لاستعملتك. فقال عبيد الله: أنشدك الله أن يقولها لي أحد بعدك: لو استعملك أبوك و عمّك لاستعملتك. فولّاه خراسان‏. المنتظم،ج‏5،ص:267: و في هذه السنة ولى معاوية عبيد الله بن زياد خراسان. و ذلك انه لما مات زياد، وفد عبيد الله على معاوية، فقال له معاوية: من استخلف أخي على عمله بالكوفة؟ قال: عبد الله بن خالد بن أسيد، قال: و على البصرة سمرة بن جندب، فقال: لو استعملك أبوك لاستعملتك.

[7] تجارب‏الأمم،ج‏2،ص:28: كان معاوية لا يولّى أحدا حتّى يمتحنه بولاية الطائف، فإن أحسن الولاية، ولّاه مكّة، فإن وفى، ولّاه معها المدينة، ثمّ يرتّبه كذلك، فلما قال عبيد الله بن زياد ما قال، استرجحه، و عهد إليه، و وصّاه، و ولّاه مكان أبيه. المنتظم،ج‏5،ص:267: و كان معاوية إذا أراد أن يولي رجلا من بني حرب ولاه الطائف، فإن رأى فيه ما يعجبه ولاه مكة معها، فإن أحسن الولاية جمع له معها المدينة، فكان إذا ولى الطائف رجلا قيل: هو في أبي جاد، و إذا ولاه مكة قيل: هو في القرار، فإذا ولاه المدينة قيل: هو قد حذق.

[8] تاريخ‏خليفة،ص:137: سنة خمس و خمسين‏: فيها عزل معاوية عبد الله بن عمرو بن غيلان عن البصرة، و ولاها عبيد الله بن زياد، فلم يزل واليا حتى مات فأقره يزيد.    

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها