امروز : دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۶ - 2017 December 18
۱۷:۰۲
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 122337
تاریخ انتشار: ۸ آبان ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 34
به گزارش خبرنگار اجتماعی فارس؛‌ راهش دور است، حتی برای آنها که کم پایشان به بالاتر از انقلاب می رسد. اول بزرگراه امام رضا (ع)،‌ پشت پیچ کوچه ای پرت ...

به گزارش خبرنگار اجتماعی فارس؛‌ راهش دور است، حتی برای آنها که کم پایشان به بالاتر از انقلاب می رسد. اول بزرگراه امام رضا (ع)،‌ پشت پیچ کوچه ای پرت جایی هست که نام «خاوران» را یدک می کشد: گرمخانه خاوران.

راستش را بخواهید، به رغم اسمش شباهتی به یک «خانه» ندارد. یک سوله بزرگ است که با تخت های سه طبقه چسبیده به هم، بیشتر سربازخانه را به یاد می آورد. هر چه باشد، سقفی است بالای سر برای شب های سرد برفی و بارانی و گرچه اسمش گرما را به همراه دارد، اما در شب های داغ تابستان هم می توان به آن پناه برد و خنک شد، اگر کولرهای بی جان آبی بگذارند. هر چه باشد، از آسفالت و نیمکت پارک بهتر است.

یک تخت با ملافه‌ای تمیز که دیگر در آن خبری از شپش نیست و دو همسایه دارد. لازم نیست برای یک شب تصاحب آن پولی بدهی، اینجا خرجت را هم می دهند: شبی بیست هزار تومان هزینه پذیرایی از توست با یک کاسه سوپ،‌ عدسی یا لوبیا، هفته ای یک بار پلو خورش و غذاهای دیگر که شاید چنگی به دل نزند، اما از سق زدن نان خشک بهتر است. تازه دو سوم همین پول را هم ان‌جی‌اوها می دهند. ضیافتی نیست، اما نان و پنیرکی برای صبحانه گیر می آید، حمام و دستشویی برای نظافت، دکتر اگر مریض باشی و مددکار برای اینکه بگویی چه چیز به خیابان ها کشانده ات. موقع نماز احکام و مسائل شرعی را توضیح می دهند، کتابخانه ای هست با چند تایی کتاب و تلویزیونی برای تماشای فیلم، اگر حوصله ای باشد. هر کاری می کنم، دلم راضی نمی شود وارد توالت ها شوم، گرچه خودشان تمیزش می کنند.

سقف سوله بلند است و گرم و سرد کردن آن مشکل. پنجره ای ندارد، نور کم است و در فلزی بزرگ و رعب آوری،‌ رانده شدگان از همه جا را از دنیای بی رحم بیرون جدا می کند. تابلوهای نقاشی و عکس از طبیعت هم که به دیوارهای آجری آویزان است،‌ نمی تواند فضا را عوض کند. وسط سوله که می ایستی، روی کف موزاییکی، در محاصره تخت های فلزی و صاحبان معتاد، معلول، سالمند و بی خانمانشان که زیر پلاکاردهای «سرای آرامش»، «سرای رهایی» و ... چمباتمه زده اند، ترس برت می دارد و غربت به دلت چنگ می زند. با این حال بین‌شان دندانپزشک و فوق لیسانس ادبیات و قهرمان تیم ملی هم پیدا می شود. هاج و واج می‌مانی که چه شد گذر نخبه ها به ناکجاآباد افتاد.

«کیوکوشین و کاراته کار می کردم و دو مربیگری و سه قهرمانی استانی دارم». جوان است و قدبلند و سربه زیر «اما بعد از اعتیاد کارت مربیگریم باطل شد. چهار سال هروئین، تریاک، الکل و ... مصرف می کردم». سلامتی که رفت، امان از وقتی که خانه و کاشانه هم برود «خونه داشتیم، اما سر بعضی مسائل مصادره شد. برادرم زندون بود و الان شیش ماهه از زندون آمده. اموالمون مصادره شد و الان اینجام. دوست برادرم که به لطف اون معتاد شدم، گرمخونه رو بهم معرفی کرد!» با این حال از اقامتگاه کنونی خود راضی است «اینجا خوبه، غذاها خوبه، تمیزه، همه سرشون به کار خودشونه. البته مددکارم هست که باهامون حرف می زنه». خوشحال است که در مسیر رهایی است «شیش ماهه متادون مصرف می کنم و پاکم. فعلا کار نمی کنم، اما دلم می خواد زود برم سر کار». اما همه چیز را نمی توان به حالت اول برگرداند «بعید می دونم بتونم به ورزش برگردم. قدرت جوونیم رفته».

آقا عزت اما از غذا راضی نیست. پیر و خمیده و آفتاب سوخته است و اعتیاد از سر و رویش می بارد. سیگار را به زحمت لای انگشتانش گرفته و با صدایی که از ته چاه درمی آید، می گوید «عدسی و لوبیا که نشد غذا، اینا دسره! ما چلوکباب می خوایم». با این حال او هم اقرار می کند که وضعیت بهداشت مطلوب است «دستشویی و حموم و ملافه ها تمیزه. البته خودمون کارا رو انجام می دیم». با این حال از غیرمستمر بودن خدمات مددکاری گله دارد «خداوکیلی خیلی کمک می کنند. اما من مددکاری اینجا ندیده م. گاهی می‌آن، گاهی هم نه».

فضای حیاط با نقاشی های کوه و آسمان و سرو و ...، دستگاه های ورزشی و آسمان غبارآلود قدری دلبازتر است. آدم را یاد هواخوری های زندان می اندازد. گوشه دیوار تکیه می دهند و سیگارشان را دود می کنند. کار دیگری ندارند. از بین شان چند نفری بیشتر نیستند که سر کار می روند. باقی بیکارند، شناسنامه یا مدرک شناسایی ندارند که سر کار بروند، یا حتی حساب بانکی باز کنند و یارانه بگیرند، که به راستی مستحقش هستند. صبح به صبح اتوبوس آنها را تا شوش یا خراسان می برد و بعد؟ هیچ. دوباره یک روز دیگر پر از دربه دری تا باز شب بشود و به مامن خود بازگردند.

200- 300 نفری می شوند که هر شب با پای خودشان برای یک دم آرمیدن به گرمخانه خاوران می روند، گرچه شب های سرد زمستان، تا هزار نفر هم می رسند و باید کف خواب شوند، چون تخت های سه طبقه فلزی دیگر کفاف نمی دهد. هیچ کس آنها را نمی خواهد، هیچ کس به آنها کار نمی دهد، هیچ کس به فکرشان نیست، دولت، بهزیستی و نهادهای حمایتی دیگر ظاهرا این بازماندگان آسیب های اجتماعی را فراموش کرده اند و وجود آنها را در شهری مثل تهران «طبیعی» تلقی می کنند. طبیعی؟ کجای میانگین سنی 32 سال برای اعتیاد طبیعی است؟ کجای راه ندادن یک شهروند به بیمارستان ها، به جز بیمارستان امام حسین (ع) طبیعی است؟ کجای گرمخانه ساختن برای بی خانمان ها توسط شهرداری، آن هم با وجود ده ها دستگاه و نهاد حمایتی دیگر با بودجه های میلیاردی طبیعی است؟ کجای پناه بردن دندانپزشکِ مملکت به کنج دلگیر گرمخانه طبیعی است؟ کجایش طبیعی است؟
انتهای پیام/

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها