امروز : چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 29
۲۱:۳۲
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 122656
تاریخ انتشار: ۹ آبان ۱۳۹۳ - ساعت ۰۰:۴۶
تعداد بازدید: 10
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، برشی از کتاب «قیصر امین‌پور» به قلم محمدحسین حسینی که انتشارات مدرسه آن را در 119 ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، برشی از کتاب «قیصر امین‌پور» به قلم محمدحسین حسینی که انتشارات مدرسه آن را در 119 صفحه به چاپ رسانده به مناسبت سالروز در گذشت این شاعر بزرگ در ادامه می‌آید:

نامه‌ای به قیصر امین‌پور

«سلام آقای دکتر! حالتان چه طور است؟ یا بهتر است آن طور که دوست داشتید بپرسم: دلتان چه طور است؟ ... اجازه بدهید قدری از تعارفات کم کنم و قیصر صدایتان کنم که خودتان این را دوست‌تر داشتید و به خودم اجازه بدهم که تو خطابتان کنم.

مثل آن وقت‌ها که به جلسه شعر حوزه می‌رفتیم و من – جوان هجده ساله – جوگیر می‌شدم و در شور و شوق شعرخوانی و نقد شعر شاعران، گاهی از دهانم در می‌رفت که: «به قول قیصر یا به قول سید...» و چه بزرگوارانه تو و سید – آقای دکتر حسینی را می‌گویم – روی خوش نشانم می‌دادید و سعی می‌کردید فاصله‌ای نباشد. البته فاصله بسیار بود. بیش از ده سالی که در شناس نامه‌هایمان ثبت شده است. منظورم طول سال‌های اختلاف سنی‌مان نیست. منظور عرض آن است که اندازه‌گیری‌اش وقت زیادی می‌برد. شاید قرن‌ها و شاید بیشتر ...

یادت می‌آید آن آخرین دیدار جلوی خانه‌تان، همان بعدازظهر پنجشنبه‌ای که از خانه شاعران هم مسیر شدیم و غروب همسرت دم در آمد ومعرفی‌ام کردی:

-از دوستان قدیمی هستند.

و من در آمدم که: «خانم اشراقی! به من می‌آید دوست آقای دکتر باشم؟ من شاگرد ایشان هستم.»

و تو با اصرار ادامه دادی: «گوش به حرفش نده، دوستم است؛ یک دوست قدیمی.»

و این برای من هیچ چیز نبود جز تلاش تو برای از میان برداشتن فاصله‌ها؛ فاصله زیاد میان روحت و من که این روزها بی‌نهایت شده است و دیگر خیالم را هم به سختی می‌توانم همسایه تو کنم... یادت می‌آید «دستور زبان عشق» را که داشتی امضا می‌کردی، یواشکی با تلفن همراهم یک عکس ازت گرفتم؟ متوجه شدی و همان طور که کتاب را به طرفم دراز می‌کردی گفتی: «این دیگر آخری است. عکس هم که داری می‌گیری!»

گفتم: «این حرف‌ها چیه می‌زنید استاد؟» و تو خندیدی.

این اواخر خیلی حرف از رفتن می‌زدی و هفته بعد، باز وقتی داشتیم از دفتر شعر جوان بر می‌گشتیم، توی خیابان میرداماد بود که خواب سید را برایم تعریف کردی و هر دو سخت گریستیم. رفتن سید بد جوری بی‌قرارت کرده بود؛ پیرت کرده بود. شب جشن طبیعت را یادت هست در محوطه خانه شاعران؟ پرسیدم: «یادداشت‌های قرآنی سید را چه کار کردید؟ توانستید جمع و جورشان بکنید برای چاپ؟» یادت می‌آید با چه آرامشی جواب دادی: «فرستادم برای آقا هر طور خواستند با آنها رفتار کنند.»

و چه با اطمینان این جمله را گفتی و چه خیالت راحت بود از واگذاری این امانت سنگین به امینش! گفتی به امینش و بعدها دوستی به من یادآوری کرد که «امین» تخلص رهبر در شعر است. من و دوستم مطمئنیم که این امین گفتن تو اتفاقی نبوده.

هم از ارادت تو به بزرگان خبر داریم و هم این که می‌دانیم قیصر امین‌پور اهل کلمات قصار و حاضر جوابی و نکته سنجی بود. آقا هم به تو ارادت خاص داشت. بچه‌هایی که در مراسم افطاری با رهبر بودند، گفتند که آقا چه قدر تکریمت کرد و برایت صندلی آماده شده بود که روی زمین ننشینی و تو قبول نکرده‌ای و روی زمین را ترجیح داده‌ای.

رهبر آن شب گویا اولش تو را نشناخته است. از بس شکسته و رنجور به نظر آمده‌ای و تو مثل همیشه موقعیت‌شناس و دقیق، در سکوتی که همه نفس در سینه محبوس کرده‌اند، غزل زیبایت را برای جمع خوانده‌ای؛ غزلی که برای آقای همه ما – امام زمان(عج)- سروده بودی:
 

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را
 

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
 

بی‌تابم آن چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره، خواب را
 

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بال پریدن عقاب را
 

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را
 

ای خواهشی که خواستنی‌تر از ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را»
انتهای پیام/و

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار