امروز : چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ - 2017 September 26
۰۱:۴۸
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 124236
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 36
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات فارس،‌ جانبازان و جان‌برکفان گمنامی در سراسر این سرزمین هستند، که گوشه‌ای از وجودشان را در جبهه‌های دفاع مقدس یا جا ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات فارس،‌ جانبازان و جان‌برکفان گمنامی در سراسر این سرزمین هستند، که گوشه‌ای از وجودشان را در جبهه‌های دفاع مقدس یا جا گذاشته‌اند یا از دست داده‌اند و امروز در گمنامی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‌کنند.

حاج رجب محمد زاده جانباز 70 درصد، بسیجی نانوایی بود که در سال 66 در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره از ناحیه سر و صورت به درجه جانبازی نائل شد. وی بعد از 24 بار جراحی صورت در 28 سال گذشته کماکان برای حضور در جامعه مشکل دارد تا جایی که مجبور به ترک محل زندگی قبلی خود در یک مجتمع مسکونی، شده است. پیش از این فارس این جانباز را که امروز در غربت زندگی می‌کند پیدا کرده و با او مصاحبه‌ای ترتیب داده بود. همچنین مستندی نیز توسط این خبرگزاری ساخته شد که از اینجا و اینجا قابل مشاهده است.

علی محمد مودب از شاعران کشورمان وقتی از وضعیت این جانباز آگاهی پیدا کرد، شعری سروده است. شعر مودب یک متن به عنوان مقدمه دارد که هم شعر و هم این مقدمه در ادامه می‌آید:

**تنها یک حاج رجب محمدزاده برای یک عمر شاعری کافیست
به بهار بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر شکوفه
به پنجشنبه بدهکارم
دست کم یک شعر برای هر ثانیه
به تو بدهکارم
دست کم یک جان برای هر لبخند
آشیانه شعر عشق است و این آشیانه را زیبایی می‌سازد، شعر نفس‌هایش را به زیبایی مدیون است و به زیبایان، شعر تنها یک بدهکاری زیباست. شاعر بدهکار زیبایی است و تمام جانش را و زمانش را صرف بازپرداخت قسط می‌کند. از این روست که هر شاعری با سرودن شعری تازه سرشار نشاط می‌شود چون می‌بیند که قسطی دیگر از بدهکاری‌اش را پرداخته است.

همه زیبایی‌ها و زیبارویان، طرف حساب شاعرند، اما بیشترین بدهی شاعر به آن زیبایی‌هاست که دیده نمی‌شوند. به چشم نمی‌آیند و خود را به رخ نمی‌کشند و توضیح نمی‌دهند. یا آن زیبایی‌ها که خدای نکرده زشت به نظر می‌رسند. شاعر به خاطر بدهی‌اش به این نوع زیبایی‌ها تب می‌کند و بی خواب می‌شود، شاعر به خاطر این نوع زیبایی‌ها زندگی را دوست دارد، دوست دارد زنده باشد تا این زیبایی‌ها را پیدا کند و حظش را فریاد کند و دیگران را به تماشا و تامل بخواند.

تنها یک حاج رجب محمدزاده برای یک عمر شاعری کافیست. کاش ماهیان شعر به چشمه سارها و دریاهای حقیقی‌شان برگردند، و از لولیدن در جوی‌های حقیری که به گودال‌ها می‌ریزند بگریزند. کاش پرندگان شعر از آسمان‌های دروغین فیسبوک و لایک آزاد شوند و بتوانند غروبی یا صبحی کنار پنجره حاج رجب‌ها بنشینند. کاش به جای حرف‌های زرد و سیاه، سبزها و سرخ‌ها را ببینند
و به یاریم سبد
ببریم این همه سبز
ببریم این همه سرخ
 
و اینک شعر مودب:
سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟
کدام واژه جواب سلام سرد من است؟
 
سلام من که در آشوب فتنه‌ها یخ کرد
به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد
 
به لطف باد هوا، قد سروها خم شد
به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد
 
سلام من که سلام فرشتگان خداست
‫سلام من که به دور از محاسبات شماست
 
به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد
نگاه های تاسف مرا به زندان کرد [2]
 
مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد
مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد
  ...
کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی
منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
 
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند
گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
 
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.
برای این همه مه پیکر جوان دیدند.
 
منم که با سند زخم اعتبار خود ام.
منم که چهره تاریخی تبار خود ام.
 
مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.
که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.
 
شبیه سوختن ایل داغدار خود ام
منم که با سند زخم اعتبار خود ام
 
پری نموده و بر پرده‌ها فریب شده.
فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.
 
ستاره‌ها و پری‌های سینما منگر

به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
 
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد
شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!
   

سخن مگو که چنین و چنان به زاویه‌ها
مرو به خیمه تاریک این معاویه‌ها
 
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه
مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه [3]
 
(مگو که دانه به دامم چرا نمی‌پاشید؟

که خیرخواه شمایان منم، مرا باشید
 
مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم
به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم
 
که فوج‌های کبوتر به بام من بپرند
که دسته های عقابان به کام من بپرند
 
به دستیاری تان، بازها به دست آیند
به دست باز بیایید تا به دست آیند
 
دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند
چو دستهای مرا باز انتخاب کنند)
 
اگرچه درد زیاد است و حرف‌ها تلخ است
بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
 
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است

ببین به چهره‌ی من برد-بردشان این است
 
ببین به من که برای جهان چه می‌خواهند.

برای این همه پیر و جوان چه می‌خواهند.
 
برای پیری این کودکان چه می‌خواهند.
منم بلاغت تصریح آنچه می‌خواهند.
 
گمان مبر که من سوخته ز مریخم
خلاصه همه بغض‌های تاریخم
 
بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد
پی مذاکره بگذار رو به من آرد
 
من این جماعت پر حیله را حریف‌ترم.
که در مذاکره از دوستان ظریف‌ترم.
 
ز خنده های شما اخم من جمیل‌تر است
منم دلیل شما، زخم من جلیل‌تر است
 
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!
به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!
 
به ضربه  سم اسبان به روز جنگ قسم
به لحن داغ‌ترین خطبه تفنگ قسم
 
که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.
چراغهای توهم همیشه روشن نیست.
 
کجا به بره دمی گرگ‌ها امان دادند؟
کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
 
مگر نه شیوه فرعونشان رجیم‌تر است.

در این مناظره، موسای تو کلیم‌تر است!؟
 
مکن هراس ز من، نامه امان توام
چراغ شعله ور عیش جاودان توام
 
به دیدگان وصالی در این فراق نگر
به «کودکان هیولایی» [4] عراق نگر
 
بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند
نه کودکان تو پیش «سیا» عزیزترند!
 
نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی
به یمن سوختن من چنین رهیده تویی
 
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده
به خط خون من این مرز را امان داده
 
مرا که خط بزنی خود به خاک می‌افتی
بدون من تو به چاه هلاک می‌افتی
 
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است
دهان سوخته‌ام  قطعنامه صلح است
 
اگر چه در  شب غوغا صدام سوخته است
گمان مبر تو که دست دعام سوخته است
 
به بوق بوق به هر سو  چنین دروغ مگو
حیا کن از نفسم، هرزه را به بوق مگو
 
وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟
عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟
 
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین
مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
 
شهید عشق شو از این تفنگ‌ها مهراس

سوار می‌رسد، از طبل جنگ‌ها مهراس
 
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش
یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!
 
ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده
ابوذز است که گردان به شام آورده
 
ابوهریره پی لقمه ای «مضیره» [5] مرو
نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو
 
به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن
مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن
 
مشو حرامی و این عشق را تمام مکن
شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن
 
مرا بهل که همان داغدار خود باشم
به جای خود بنشین تا به کار خود باشم
 
کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند
بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند!؟
 
تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟
تو از کدام خلیل خدا، خلیل‌تری!؟
 
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
به گوش بت‌کده غیر از تبر نباید گفت
 
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!
 
جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید
از این هجوم به درگاه او نیاز کنید
 
غبار گاهی آیینه شناخت اوست
غبارها خبر دلنشین تاخت اوست
 
به چشم سوخته دیدم که یار می‌آید
خبر رسیده به هر جا: سوار می‌آید
...  

تو هم دو روز  شبانی اسیر خواب مشو
ذلیل وعده‌ی بی معنی سراب مشو
 
بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن
به هوش بر رمه کوه‌ها شبانی کن
 
که بر دهانه آتش فشان مقام شماست
در آستانه آتش فشان مقام شماست
  پی نوشت‌ها:

[1] و تقدیم به حوا بردبار به حرمت آن لحظه‌ها که در تابوت فرق شکافته حسن رضا را دید و چشمهای باز محمدحسین را

[2]    از مصاحبه با خانواده جانباز

[3]   گفت‌گو آیین درویشی نبود ورنه...

[4] پیشنهاد نمی‌کنم این کلیدواژه را جستجو کنید

[5] بوهریره بعضی روزها نماز را در صفین اقتدا به امیرالمومنین می‌کرد ولی حاشیه نشین سفره چرب و نرم معاویه بود، وقتی از این دو حالت در باره او سئوال می‌کردند می‌گفت: مضیره معاویه ادسم و الصلوه خلف علی افضل: مضیره و طعام معاویه چرب‌تر و نماز پشت سر علی افضل است...

انتهای پیام/و

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها