امروز : شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 24
۰۱:۲۱
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 1253
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردین ۱۳۹۲ - ساعت ۱۴:۳۹
تعداد بازدید: 177
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگذاری فارس؛ بخش دوم گفت و گوی مفصل فارس با گل علی بابایی را ...

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگذاری فارس؛ بخش دوم گفت و گوی مفصل فارس با گل علی بابایی را بخوانید.
 
فارس: داستان سری زندگی‌نامه‌های «بیست و هفت در 27»،‌ چیست؟

ببینید حقیقت ماجرا این است که طرح نگارش این زندگی‌نامه‌ها براساس رهنمودی است که «مقام معظم رهبری» به ما ارایه فرموده بودند.

ایشان اعتقاد داشتند کتاب‌هایی مثل «همپای صاعقه» و «ضربت متقابل»؛ به دلیل این‌که کتاب‌هایی حجیم هستند، ممکن است صرفاً مورد استفاده و اقبال محققین قرار بگیرند و عامه‌ی مردم، آنها را مطالعه نکنند. به همین خاطر بهتر است از دل کتاب‌هایی مثل این دو کتاب، چندین اثر با صفحات کمتر و شخصیت‌های محوری متفاوت تألیف شود.

بر این اساس اوایل بهار 1391 به اتفاق حسین بهزاد طرح مجموعه‌ی 27 جلدی «بیست و هفت در 27» را تدوین کردم. بعد هم خیلی زود کار را شروع کردم که بحمدالله تاکنون چهار جلد از این مجموعه، چاپ شده‌اند. اولین آنها؛ زندگی نامه‌ی «حاج‌احمد متوسلیان» بود؛ با عنوان «در هاله‌ای از غبار»، دومین آنها زندگی نامه‌ی شهید «همّت» با عنوان «ماه؛ همراه بچّه‌هاست»، سومی زندگی نامه‌ی شهید «رضا چراغی»؛ با عنوان «راز آن ستاره» و چهارمی هم زندگی نامه‌ی شهید «عباس کریمی» با عنوان «تا آوردگاه الهاله» است. سه جلد هم در مرحله‌ی آماده‌سازی برای چاپ هستند و مابقی در مرحله‌ی تحقیق و نگارش قرار دارند.

مطلب مهمی که درخصوص کتاب‌های این مجموعه لازم است به عرض شما برسانم این است که وقتی این چهار جلد کتاب چاپ شدند، بنده آنها را بردم و به استاد عزیزمان آقای «علی‌رضا کمری» دادم و گفتم: استاد نظر شما راجع به اینها چیست؟ ایشان گفتند: شما به نظر سلبی و یا ایجابی من و امثال من، زیاد کاری نداشته باش، بلکه برو و به کارت ادامه بده، چون فقط خودت می‌توانی از عهده‌ی نوشتن این تیپ کتاب‌ها بربیایی. فعلاً هم از من نخواه که نظر تخصصی درباره‌ی این کتاب‌ها بدهم. بنده از استاد سؤال کردم: یعنی چه؟ یعنی ما همین‌جور یلخی نوشتیم؟ جواب داد: نه، من چنین چیزی را نگفته‌ام. من می‌گویم این کتاب‌ها را تا مجلد بیست و هفتم آن، به همین شکل ادامه بده. ممکن است آدم‌هایی مثل من، به شما ایرادهایی بگیرند، ولی شما گوش نده، برو و به کارت ادامه بده. اگر قرار باشد بعدها درباره‌ی این کتاب‌ها برنامه‌ی رونمایی یا نقد برگزار بشود، من می‌آیم و از این کتاب‌ها، هم دفاع می‌کنم،‌ هم نقدشان می‌کنم.
 
* زندگی‌نامه‌های این شهداء را از لحظه‌ی شهادت‌شان شروع کرده‌ام

فارس: این 27 جلد کتاب هم زندگی‌نامه‌ی مستند هستند؟ 

بله؛ با این تفاوت که روش استفاده شده در این کتاب‌ها به این سیاق است که من هر یک از زندگی‌نامه‌های این شهداء را، از لحظه‌ی شهادت‌شان، شروع کرده‌ام. به سبک فیلم‌نامه‌های داستانی؛ ابتدا طی یک فلاش‌ فوروارد، فرجام کار قهرمان اثر را خیلی کوتاه می‌بینیم و بعد برای رمزگشایی زندگی او، فلاش‌بک می‌زنیم به ابتدای کودکی‌‌اش و جلو می‌رویم تا دوباره برسیم به آن فراز پایانی.
 
فارس: این هم یک رویکرد نگارشی ابتکاری مبتنی بر گره‌افکنی و گره‌گشایی است. به این صورت؛ ابتدا کنجکاوی را در مخاطب برمی‌انگیزید و در مراحل بعد؛ گره‌ها را یکی، یکی باز می‌کنید.

اتفاقاً این‌طوری بهتر است. به این صورت که باشد،‌ کتاب خواننده را به ماجرای خودش جذب می‌کند و به طرف خودش می‌کشد، البته بعضی‌ها هستند که خاطره‌نویسی را سبک نمی‌دانند. آن‌ها نمی‌دانند که خاطره‌ی مستند نوشتن، چقدر سخت است.

من در نوشتن این سرگذشت‌نامه‌ها، حتی این مسأله را هم مراعات کرده‌ام. یعنی به کرّات پیش آمده که خواننده‌ی این کتاب‌ها می‌گوید: بابا شما از همان اول آدم را گول می‌زنید، وقتی که خواننده آن تکه‌ی فلاش فوروارد آغازین کتاب را می‌خواند، مجبور است که تا آخر آن را ادامه بدهد،‌ چون من در بخش افتتاحیه‌ی کتاب، از یک جایی شروع کرده‌ام که خواننده کنجکاو می‌شود که این اتفاق چه بوده است؟
 
فارس: پس فکر می‌کنید که شیدایی مخاطب؛ به این صورت که گره‌ها آرام آرام باز می‌شوند، بیشتر می‌‌شود؟ 

بله، اصلاً ذات داستان‌گویی، و نگارش زندگی‌نامه‌ی مستند ـ داستانی، به نظر من چنین اقتضایی را می‌طلبد.
 
* حالا بخندید، همچین اشکتان را دربیاورم که کیف کنید!

فارس: در کتاب «در هاله‌ای از غبار» در صفحه‌ی 9 به جای مقدمه، شعری از زنده یاد «محمدرضا آقاسی» را آورده‌اید:

ای مرد هزار سنگر، ای احمد

ای نوح بریده لنگر، ای احمد

ای شهره به شهریار بی باکی

تعریف تو، اقتدار و چالاکی

و الی آخر، نام کتاب «در هاله‌ای از غبار» را هم از «آقاسی» وام گرفته‌اید. آیا با «محمدرضا آقاسی» هم ارتباط داشتید؟

بله؛ من و محمد با هم رفیق بودیم و ارتباط ما از اواسط دهه‌ی هفتاد، از طریق دعوتی که از ایشان می‌کردیم تا در جمع بچه‌های لشکر 27 حضور پیدا کند و شعر بخواند، شکل گرفت. دفعه‌ی اول که ایشان را آوردیم، خاطرم هست در حدود 700ـ600 نفر پاسدار در سالن نشسته بودند، وقتی که «آقاسی» با آن هیبت خاص خودش روی سن رفت، ابتدا جماعت ظاهربین همگی زدند زیر خنده. ایشان هم متوجه شد، و خطاب به حضار گفت: حالا بخندید، همچین اشکتان را دربیاورم، که کیف کنید! بعد هم با همان سبک سرشار از شور و شیدایی خودش، شروع کرد به شعر خواندن، تا رسید به اشعاری که درباره‌ی «حضرت زهرا(س)» سروده بود. با خواندن آن اشعار، صدای های های گریه‌ی کلّ حضار بود که از سالن شنیده می‌شد.
 
فارس: مخصوصاً آن فرازش که می‌گوید: یا امیرالمؤمنین روحی فداک / آسمان را دفن کردی زیر خاک؟ / آه زهرا تا ابد جاری بود / دست مولا تشنه‌ی یاری بود. 

بله. از همان مجلس به بعد بود که ارتباط ما با هم نزدیک‌تر شد.
 
فارس: یعنی چند سال قبل از درگذشت «آقاسی»؟

تقریباً ده سال قبل از فوت ایشان، البته یک مقدار هم «ابوالفضل سپهر» بانی این آشنایی و الفت بیشتر ما بود.
 
* شعرای مغضوب طیف روشنفکران

فارس: با «سپهر» هم دوستی داشتید؟
اتل، متل یه بابا...

با «ابوالفضل سپهر» که عوالمی داشتیم. طوری که او در بستر احتضار؛ وکالت نشر شعرهایش را هم به بنده داد. در کتاب «دفتر آبی»؛ مجموعه اشعار سپهر که مقدمه‌اش را بنده نوشته‌ام، به این نکته به قدر کفایت اشاره کرده‌ام، «ابوالفضل سپهر» با «آقاسی» ارتباطش خیلی نزدیک بود، چون که هر دو نفرشان، جزء شعرایی محسوب می‌شدند که مغضوب طیف روشنفکران قرار گرفته بودند. حتی خیلی از شاعران معروف به «بچه مسلمان» که دم از انقلاب هم می‌زنند، اینها را به عنوان شاعر قبول نداشتند. ارتباط این دو بزرگوار، خیلی با هم نزدیک بود.

وقتی که «ابوالفضل سپهر» به رحمت خدا رفت، «آقاسی» را دعوت کرده بودیم که در «بهشت زهرا(س)» برای او شعر بخواند، یک مراسم هم برای سوم خرداد همان سال داشتیم که باز هم «آقاسی» را دعوت کرده بودیم. البته ارتباط من؛ که آن روزها معاونت فرهنگی لشکر 27 را به عهده داشتم، با «آقاسی» بیشتر ارتباط کاری بود، آخرهای عمرش هم پیشنهاد انتشار یک آلبوم موسیقی همراه با دکلمه‌ی اشعارش را داده بود که من و «بهزاد بهزاد‌پور» و «احسان محمد‌حسنی»، به همراه «آقاسی» و آهنگسازی به نام آقای «شهبازی»، دور هم نشستیم تا کار را ارزیابی کنیم که بشود یا نشود، که متأسفانه عمر آقاسی کفاف نداد و این پروژه به جایی نرسید.
 
فارس: البته یک کاست از «آقاسی» منتشر شد؛

بی  سر و سامان توأم یا حسین(ع)

دست به دامان توأم یا حسین(ع)

بله، اما از طریق ما، درباره‌ی ایشان کاری منتشر نشد.
 
فارس: ارتباط شما با «ابوالفضل سپهر» چگونه بود؟ مجموعه‌ی اشعار او را شما چاپ کردید؟

بله؛ دیوان اشعار سپهر، با نام «دفتر آبی» را، حسب وصیت سپهر جمع و جور کردم و این کتاب با کمک آقای «احسان محمدحسنی» در فرهنگسرای پایداری چاپ شد. چهار، پنج بار هم چاپ خورد.
 
* درباره ی ابوالفضل سپهر

فارس: از «سپهر» هم برای‌مان بگویید. «سپهر» اصالتاً اهل کجا بود؟

به قول خودش بچه‌ی ناف تهران؛ یعنی خیابان مختاری بود. اولین بار هم، که ما یادواره‌ای را برای «حاج‌احمد متوسلیان» در شهر «مریوان» گرفته بودیم، از تهران قدیمی‌های لشکر، سوار بر سه، چهار دستگاه اتوبوس شدیم و به «مریوان» رفتیم. در آن سفر، «ابوالفضل سپهر» هم با ما آمد و آن موقع، پنج ـ شش سالی می‌‌شد که توی خط شعر گفتن افتاده بود. جالب است که خودش می‌گفت: فلانی؛ من از بچه‌های هم تیپ شما نفرت داشتم و بدم می‌آمد، ولی گویا چند جلسه از مراسم خاطره گویی «حاج‌سعید قاسمی» را رفته بود و خاطراتی از جمله آن خاطره‌ی «کانال گردان کمیل» و آن اتفاقاتی که در «فکّه» افتاده بود و بچه‌ها محاصره شده بودند را شنید. بعد هم چند نفر از جانبازهای شیمیایی را دیده بود که چه وضعی دارند، از همان‌جا مهر بچه‌های جنگ به دلش نشست و از آنها خوشش آمد. از آن موقع به بعد یواش، یواش به این طرف گرایش پیدا کرد و آمد گفت که من دوست دارم آموزش تخریب و طرز کار با مین را یاد بگیرم. بنده رفتم پیش سردار عزیزمان «حاج‌حسین همدانی» که آن موقع فرمانده لشکر بود و به او گفتم: حاجی؛ قضیه این‌جوری است و سپهر چنین درخواستی دارد. از آنجا که سردار همدانی هم سپهر را خیلی دوست داشت، سریع موافقت کرد و گفت: مشکلی نیست، من یک مربی خاص می‌گذارم تا «ابوالفضل سپهر» را آموزش بدهد. آموزشش را هم در تخریب لشکر توسط «رضا گرشاسبی» دید و اصول مهندسی تخریب را یاد گرفت و خیلی هم زود در این کار خبره شد. بعد از اتمام کار، از او پرسیدم: چرا می‌خواستی تخریب یاد بگیری؟ گفته بود: چون می‌خواهم بروم لبنان و در جنگ با اسرائیل، عملیات استشهادی انجام بدهم. بعد از این قضیه، دیگر ارتباطش با ما در لشکر 27 زیادتر شد. طوری که اگر هر جایی برنامه  داشت، به اتفاق هم به آنجا می‌رفتیم و برنامه‌اش را اجرا می‌کرد. تا این‌که یک روز «اصفهان» برنامه داشت. به من گفت: تو هم با من بیا اصفهان که اگر شد یک سری هم به خانواده‌ی شهید همّت بزنیم. دوست دارم این خانواده را از نزدیک ببینم.

اواخر بهار 1383 بود که به اتفاق سپهر، حسین بهزاد و محمّدرضا دامغانی رفتیم اصفهان. اول سری به خانواده‌ی شهید همّت زدیم. همسر و دو یادگار حاجی؛ مهدی و مصطفی، خیلی ما را تحویل گرفتند و به اصطلاح شرمنده‌مان کردند. همان‌جا به سپهر اشاره کردم تا یکی از شعرهایش را بخواند. او هم دفتر آبیِ رنگ و رو رفته‌اش را باز کرد و شروع کرد به خواندن یکی از سروده‌هایش:
آهای آدم بزرگا
این ماجرا رو دیدین؟
آهای آهای جوونها
این قصه رو شنیدین؟
قصه‌ی ازدواجِ
جوونمردی پهلوون
قصه‌ی ازدواجِ
دُخت شاه پَریون
یه روزی روزگاری
یه پهلوون عاشق
رفت به خواستگاریِ
دُخت ماه و شقایق
پدر می‌گفت: پهلوون
تو این روز بهاری
قول می‌دی که هرگز
اونو تنها نذاری؟
پهلوونه مکثی کرد
چشماشو به زمین دوخت
انگار جوابی نداشت
انگار دلش خیلی سوخت

این اشعار را با همان احساس داغ و بغض همیشگی‌اش تا آخر خواند، طوری که اشک همه‌ی ما را درآورد.

شعرخوانی سپهر که تمام شد، خانم شهید همت بعد از تعریف و تمجید گفت: آقای سپهر! من این شعرها را جایی نخوانده بودم. هم برایم تازگی داشت، هم مثل این‌که، سال‌هاست دارم با آنها زندگی می‌کنم.

خلاصه صحبت‌هایی رد و بدل شد و بعد هم ما خداحافظی کردیم و از منزل شهید همت رفتیم جایی که قرار بود سپهر برنامه اجرا کند.

برنامه‌اش که تمام شد با اصرار حسین بهزاد اول رفتیم شهرضا، سر مزار شهید همت و بعد هم گاز ماشین را گرفتیم به سمت دوکوهه. حتی در سفر بعدی سپهر را بردم سر کانال کمیل؛ در فکّه‌ی جنوبی. این‌جور جاها که می‌رفت، حال خوشی پیدا می‌کرد.

از آن سفر که آمدیم کم‌کم وضعیت جسمی سپهر وخیم شد و متأسفانه به سه ماه نکشید، که از میان ما رفت. سپهر به اقتضای طبع شاعرانه‌اش خیلی احساساتی بود. طوری که هر اتفاقی می‌افتاد خیلی روی روحیه‌ی لطیف‌اش، تأثیر می‌گذاشت. مثلاً او با آقای «‌رحیم چهره‌خند» در محله‌ی «خانی‌آباد» یک مغازه‌ی بقالی داشتند، آقای «چهره‌خند» برای ما نقل می‌کرد: «سپهر» پشت دخل می‌ایستاد. هر کسی می‌آمد و می‌گفت پول ندارم، یا پول کم دارم، سپهر به او می‌گفت: اشکالی ندارد اجناس را ببر، بعد پولش را بیاور، که آنها هم می‌رفتند و خیلی‌هایشان دیگر نمی‌آمدند. به همین دلیل، خیلی زود اینها ورشکست شدند و مغازه‌شان تعطیل شد.
 
* با یک زبان عامیانه و کودکانه، اتفاقات عظیم و لطیف جنگ را برای نسل جدید می گفت

فارس: بعد از مرحوم شدن «سپهر»، «آقاسی» راجع به «سپهر» چه می‌گفت؟

به بداعت و بکر بودن سبک اشعار «سپهر» بیشتر اشاره داشت، چون که این نوع سبک هم، کار نو و جدیدی در شعر جنگ بود که با یک زبان عامیانه و کودکانه، اتفاقات عظیم و لطیف جنگ را برای نسل جدید که هیچ کدام از آن صحنه‌ها را ندیده بودند، بیان می‌کرد.
 
فارس: آقای بابایی! یکی دیگر از ویژگی‌های شاخص آثار شما، طرح جلد کتاب‌هایتان است. آیا شما در انتخاب طرح جلد و ریزه‌کاری‌های دیگر کتاب‌هایتان نظارت ویژه‌ای دارید؟

حدود هشتاد درصد جلد آثار ما، بر ساس ایده و طرح حسین بهزاد است؛ البته خودم هم راجع به طرح جلد و حتی صفحه‌بندی و چینش عکس‌ها در هر کتاب، نظر می‌دهم. ضمن این‌که باید از آقای «محمّد صمدی»؛ گرافیست ارجمندی که زحمت اجرای طرح جلد این کتاب‌ها را می‌کشند هم، تشکر کنم.
 
فارس: یک فصلی از زندگی ادبی ـ هنری «گل‌علی بابایی» را فصل‌نامه‌ی «پلاک هشت» تشکیل می‌دهد. از شکل‌گیری این نشریه و سمتِ خودتان در آن هم برایمان توضیحاتی بفرمایید.

ماجرای درگیر شدن بنده با عوالم نشریات، برمی‌گردد به سال 1383. در پاییز آن سال، آقای «احسان محمدحسنی» تازه مدیریت «فرهنگسرای پایداری» را به عهده گرفته بود. از قبل در آن فرهنگسرا، یک فصل‌نامه‌ای با نام «یاد ماندگار» به صورت ادواری منتشر می‌شد. آقای حسنی می‌خواست این نشریه به صورت ماهنامه منتشر شود. سردبیری دوره‌ی جدید آن را هم به «حسین قدیانی»؛ پسر دوست شهیدم «اکبر قدیانی» واگذار کرد. حسین دو شماره از کار را درآورد، منتها بعد از آن، ترکیب مدیریتی نشریه بنا به دلایلی تغییر پیدا کرد. حسین قدیانی کماکان در مجله قلم می‌زد و دبیر سرویس «طرفه‌ها»ی آن بود. اداره‌ی «یاد ماندگار»، به صورت هیأتی؛ محول شد به «شورای دبیران». اعضای شورا تا جایی که یادم مانده، عبارت بودند از: «احسان محمّدحسنی» که در تمام آن دوره‌ها، مدیر مسؤول نشریه بود، «حمید داوودآبادی»، «حسین دلاوری»، «سیدعلی‌رضا میرعلی‌نقی» و...، بنده. مسؤولیت دبیر «شورای دبیران» هم، به عهده‌ی حسین بهزاد محول شد. «یاد ماندگار» شش شماره بیشتر دوام پیدا نکرد و بعد هم که کل ما از مجله زدیم بیرون و رفتیم دنبال کارمان.
 
* داستان پلاک هشت

فارس: «پلاک هشت» چطور شکل گرفت؟

«احسان محمّدحسنی» بعد از فرهنگسرای پایداری، با دعوت سردار «سیّدمحمّد باقرزاده»، به بنیاد حفظ آثار آمد و شد معاون هنری بنیاد. احسان می‌خواست پروژه‌ی مجله را در بنیاد هم ادامه بدهد. طوری که معاونت هنری بنیاد، یک نشریه‌ی وزین هنری مستقل و پرمخاطب داشته باشد. در نتیجه، تیم پخش و پلا شده‌ی شورای دبیران «یاد ماندگار» سابق، دور هم جمع شدند و در دفتری در خیابان کریم‌خان، انتشار مجله‌ای با اسم «پلاک هشت» را شروع کردند. مدیر مسؤول مجله؛ آقای محمّدحسنی بود و سردبیری دو شماره‌ی اولش را حسین بهزاد به عهده داشت. منتها، حسین بنا به دلایلی از مجله کنار کشید، آقای محمّدحسنی هم از معاونت هنری بنیاد رفت و بعد که بنده از معاونت فرهنگی لشکر 27 به معاونت هنری بنیاد منتقل شدم، تصمیم گرفتم «پلاک هشت» را هرطور شده، منتشر کنم. از آنجا که جمع قبلی پراکنده شده بودند و جمع کردن مجددشان هم امکان‌پذیر نبود، آستین بالا زدم و ضمن اشتغال به صد تا مشغله‌ی دیگر، در کسوت مدیر مسؤول، «پلاک هشت» را منتشر کردم. در این مرحله هم تا شماره‌ی چهار نشریه، «حسین دلاوری» مسؤولیت سردبیری را برعهده داشت. از شماره‌ی پنج تا چهارده، جوان باذوقی به اسم «علی‌اصغر بهمن‌نیا» این وظیفه را عهده‌دار بود و از پانزدهمین شماره‌ی «پلاک هشت» خودم هم مدیرمسؤول هستم و هم سردبیر، به همراه تعدادی از بچه‌های زحمتکش، که تلاش می‌کنند تا این نشریه‌ی تخصصی عرصه‌ی فرهنگ و هنر پایداری تعطیل نشود.
 
فارس: پس شما آقای «احسان محمّدحسنی» را خیلی وقت است که می‌شناسید؟

بله. با «احسان» از قبل آشنایی داشتم. به خصوص از زمانی که کارهای فرهنگی مربوط به شهدای تفحص و جانبازان شیمیایی که به شهادت می‌رسیدند را احسان در مؤسسه‌ی تحت امر خودش یعنی «مؤسسه‌ی فرهنگی عاشورا» انجام می‌داد. گاهی وقت‌ها هم با تیم هنری خودش می‌آمد و در دوکوهه و دیگر مناطق عملیاتی، کارهای فرهنگی انجام می‌داد. در تهران هم برای اجرای نمایش عظیم «شب آفتابی» خیلی زحمت کشید.
 
فارس: آقای «محمّد‌حسنی» که خیلی جوان هستند!

به قول قدیمی‌ها؛ فلفل نبین چه ریزه! به جرأت می‌گویم یکی از مدیران فرهنگی قدرتمند و فهیم این کشور، همین احسان خودمان است.
 
فارس: نشریه‌ی «پلاک هشت» به جهت شکل و شمایل هنرمندانه‌ای که در آن هست، واقعاً کار قشنگی است.

این هم دلیل موجهی دارد. چون طراح، گرافیست و صفحه‌بند این مجله؛ هنرمندی مثل آقای «محمّد صمدی» است. ضمن این‌که حروف‌نگاری باسلیقه و بدون غلط کلیه‌ی مطالب نشریه را هم سرکار خانم «مریم رضایی» با نهایت شکیبایی و دلسوزی انجام می‌دهند.
 
فارس: آخرین اثر مکتوب شما گویا کتابی است در ژانر «تاریخ شفاهی» مشتمل بر خاطرات فرمانده کل سپاه؛ سرلشکر جعفری. اگر مایل باشید کمی هم درخصوص این کتاب توضیح بدهید. 

بله. عرض به حضور شما در نیمه‌ی دوم سال 1388 سردار جعفری لطف فرمودند و به بنده و حسین بهزاد اجازه دادند تا هفته‌ای یک جلسه‌ی دو ساعته در خدمتشان باشیم و خاطرات ایشان را ضبط کنیم. ماحصل ده جلسه مصاحبه با سردار، کتابی شد به اسم «کالک‌های خاکی» حاوی خاطرات سرلشکر عزیز جعفری از کودکی تا مقطع آزادسازی خرمشهر در سوم خرداد 1361.

این کتاب که یازده فصل متنی به همراه یک فصل عکس و سند، یک مقدمه‌‌ی راوی و یک مقدمه هم از طرف مؤلف دارد، در 700 صفحه توسط بنده نگارش و انتشارات سوره مهر، هم اوایل سال 92 آن را به چاپ رسانده است.
 
فارس: کمی از ویژگی‌های این کتاب برای ما توضیح می‌دهید؟ 

ببینید، از آنجا که زندگی سردار جعفری فرازهای بسیار متفاوت و جذابی داشته، به لطف خدا، کتاب «کالک‌های خاکی» هم از جذابیت و کشش خوبی برخوردار شده است.
 
* جذابیت‌های کتاب «کالک‌های خاکی»

فارس: مثلاً چه جذابیتی؟ 

جذابیت‌هایی مثل: بیان فرهنگ و سنت‌های مردم یزد، چگونگی شکل‌گیری انقلاب در این استان و نقش شهید آیت‌الله صدوقی در آن. ناگفته‌هایی از لحظه‌ی ورود حضرت امام(ره) به ایران و خاطراتی از روزهای سخت درگیری با نظامیان شاه و پیروزی انقلاب. چگونگی تسخیر لانه جاسوسی آمریکا توسط دانشجویان مسلمان پیرو خط امام. حرف‌های ناگفته از نحوه‌ی اجرای انقلاب فرهنگی و بیان نقش مخرب گروه‌های سیاسی در دانشگاه‌های کشور. حضور هم‌زمان سردار جعفری در جنگ که مصادف بود با محاصره‌ی سوسنگرد و بازگویی خاطراتی ناب از لحظاتِ شکستن محاصره‌ی این شهر.

بیان واقعیت‌هایی از سنگ‌اندازی‌های بنی‌صدر در جنگ و چگونگی کسب اعتماد به نفس از سوی فرماندهان خودی که منجر به انجام عملیات‌های بزرگی مثل: «ثامن‌الائمه(ع)»، «طریق‌القدس»، «فتح‌المبین» و «الی‌بیت‌المقدس» شد.

این فراز و فرودها فکر می‌کنم کمک کرد تا کتاب «کالک‌های خاکی» خواندی‌تر شود.
 
فارس: اگر اجازه بدهید؛ من چند اسم را نام می‌برم، شما راجع به اینها صحبت کنید.

«حسینیه‌ی شهید همّت»؟
محل نزول ملائکه الله.
 
فارس: «نقطه‌ی رهایی»؟

نقطه‌ی اخذ تصمیم برای ماندن یا رفتن.
 
فارس: «امام خمینی»؟
نائب امام زمان(عج).
 
فارس: «رهبر معظم انقلاب»؟
امام خمینی قرن 21.
 
فارس: «شهید آوینی»؟

سخنگوی عارف و معتبر بچّه‌های جنگ!
 
فارس: «احمد متوسلیان»؟
سردار بی‌نشان.
 
فارس: «محمّدابراهیم همّت»؟
خوشگل الشهداء!
 
فارس: «رضا چراغی»؟
سردار گمنام.
 
فارس: «عبّاس کریمی»؟
فرمانده لشکر مظلوم.
 
فارس: شهید «سعید مهتدی»؟
هم‌نفسِ همّت.
 
فارس: «حسین بهزاد»؟

با هم داداشیم... و خیلی حرص‌اش می‌دهم!
 
فارس: شهید «محمود پیربداغی»؟
همسنگر و هم‌نفس همیشگی!
 
فارس: شهید «سعید جان‌بزرگی»؟

تنها عکاس حاضر در فاجعه‌ی «حلبچه».
 
فارس: «دنیا»؟

به قول شهید «مجید پازوکی»؛ کل دنیا، بلانسبت شهداء، مرخص است!
 
فارس: شهید «علی محمودوند»؟
فرمانده جانباز گروه تفحص شهداء.
 
فارس: سردار «حسین همدانی»؟

به قول حسین بهزاد؛ او بقیه السرداران شهید لشکر 27 است.
 
فارس: «سعید قاسمی»؟
سردار همیشه معترض و درد آشنا.
 
فارس: «نادر طالب‌زاده»؟
نفر دوم بعد از مرتضی آوینی.
 
فارس: «احمد دهقان»؟

با نوشته‌هایش حال می‌کنم.
 
فارس: «احسان محمدحسنی»؟

آدم بافرهنگی که می‌خواهد یک تنه، به اندازه‌ی کل دستگاه‌های فرهنگی مملکت، کار کند.
 
فارس: «وحید جلیلی»؟

مدیر فعال جبهه‌ی فرهنگی انقلاب اسلامی.
 
فارس: «رحیم مخدومی»؟
جنگی‌نویس اهل درد و بصیرت.
 
فارس: «سیّدحسن شکری»؟ 

نویسنده‌ی کتاب حماسی «نونیِ صفر».
 
فارس: «بهزاد بهزادپور»؟
معلم اولم.
 
فارس: «یوسف‌علی میرشکاک»؟

شاعر و نظریه‌پرداز ادبی بی‌رقیب، که هر کدام از شعرهایش؛ به منزله‌ی مانیفست ادبی انقلاب ماست.
 
فارس: «ابوالفضل سپهر»؟

شاعر اتل متل‌های دفاع‌مقدس.
 
فارس: «همسر» آقای بابایی؟

علویه‌ای صبور و ساکت، که رتق و فتق تمام امور ستادی زندگی پریشان من را، با نهایت استادی به عهده گرفته است.
 
فارس: سپاسگزارم.
 
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار