امروز : سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶ - 2017 June 27
۰۶:۱۰
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 126675
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۳ - ساعت ۲۰:۱۴
تعداد بازدید: 116
پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، گروه کتاب و ادبیات؛ بیست‌ و دومین کتاب از مجموعه «نیمه پنهان ماه» انتشارات روایت فتح به روایت زندگی «شهید علی ...

پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، گروه کتاب و ادبیات؛ بیست‌ و دومین کتاب از مجموعه «نیمه پنهان ماه» انتشارات روایت فتح به روایت زندگی «شهید علی تجلایی» از فرماندهان عملیات آزادسازی سوسنگرد از زبان همسرش پرداخته است.

از دست‌اندرکاران چاپ این کتاب می‌توان به «محبوبه جعفریان» محقق، «نسیبه عبدلعلی‌زاده» راوی، «راضیه کریمی» نویسنده و «سعید زاهدی» مشاور،‌ اشاره کرد.

علی تجلایی در 20 سالگی وارد سپاه پاسداران شد. فعالیت او در پادگان سیدالشهداء به عنوان مربی آموزش، مقابله با ضد انقلاب در کردستان، هجرت به افغانستان و جنگ با متجاوزان و تأسیس اولین مرکز آموزش فرماندهی مجاهدین افغانی و در نهایت حضور در جبهه جنوب و نبردهای دهلاویه و حماسه سوسنگرد، بخشی از تلاش‌های شهید تجلایی در سن 21 سالگی است.

وی در سن 22 سالگی ازدواج کرد و بعد به جبهه‌های پیرانشهر اعزام شد و در عملیات‌هایی نظیر «فتح‌المبین»، «بیت‌المقدس»، «رمضان»، «والفجر مقدماتی»، «والفجر 2» و «خیبر» حضور یافت و در نهایت در عملیات «بدر» در شرق دجله به درجه شهادت نائل آمد.

فرماندهی گردان‌های شهید مدنی و شهید قاضی،‌ جانشینی تیپ عاشورا، معاونت آموزش‌های تخصصی سپاه، مسئولیت طرح و عملیات قرارگاه خاتم و جانشینی قرارگاه ظفر از جمله مسئولیت‌های شهید تجلایی در دوران هشت سال دفاع مقدس بوده است، همچنین شهید تجلایی، با همه این مسئولیت‌ها، همیشه همراه نیروهای خود بوده و آنها را همانند اعضای خانواده خود می‌دانسته است.

 





 

* مقابله شهید علی تجلایی با بنی‌صدر برای گرفتن نیرو

در بخشی از کتاب «شهید علی تجلایی»، می‌خوانیم: آن روزها، نه فقط تبریز، همه‌ جا صحبت از علی تجلایی بود. روزنامه‌ها، مسجد، نماز جمعه، کلاس‌های تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه. می‌گفتند تجلایی برای آموزش نیروهای جهاد اسلامی افغان چند ماهی رفته افغانستان. جنگ که شروع شده، برگشته ایران و رفته جبهه‌ جنوب. مربی آموزش پادگان سیدالشهدای تبریز و فرمانده نیروهای محور دهلاویه بود.

می‌گفتند وقتی عراق به مرز بُستان رسید و سوسنگرد را محاصره کرد، تجلایی فقط با هفت، هشت نفر شش روز در شهر مقاومت کرده‌اند‌ و بالاخره شهر را نجات داده‌اند. حتی رودرروی بنی‌صدر ایستاده تا نیرو بگیرد. خلاصه آنقدر از تجلایی و کارهایش تعریف می‌کردند که ما فکر می‌کردیم تجلایی، یک نظامی چهل، پنجاه ساله‌ قوی هیکل همه فن حریف است.

* تجلایی گفته بود ما غریبانه می‌‌جنگیم و غریبانه شهید می‌‌شویم

یک هفته گذشت. خواستگاری داشتم به اسم احمد، پسر یکی از همسایه‌هایمان بود. رفته بود جبهه و چند وقتی بود که برای خانواده‌اش نامه ننوشته بود. مادرش وقتی فهمید فرمانده‌ پسرش را آورده‌اند، بیمارستان و من رفته‌ام ملاقاتش، با آنکه به احمد جواب رد داده بودم، آمد خانه‌یمان. می‌خواست از فرمانده احمد بپرسم از پسرش خبر دارد یا نه. من هم از خدا خواسته دویدم و دوباره از همان نمایشگاه رفتم داخل بیمارستان. به در نمایشگاه که رسیدم، دوباره چادرم را در آوردم و تا کردم گذاشتم توی کیفم. خیلی دوست داشتم از تجلایی درباره خاطراتش از جبهه بپرسم ولی خجالت می‌کشیدم.

رفتم داخل. دیدم نوار سوسنگرد را گذاشته و کلی گریه کرده. یک سری عکس‌ هم روی میز چیده و یکی‌یکی به خواهرها نشان می‌دهد. گفتم «ببخشید از فلانی خبر دارین؟» سرش را انداخت پایین. بعد گفت «به خانواده‌شون بگید احمد شهید شده. شما با احمد نسبتی دارین؟» گفتم «نه. احمدآقا همسایه‌‌ ماست.» گفت «مگه محله‌ مارالان می‌‌شینید؟» گفتم «بله.» گفت «چطور من تا حالا شما را ندیدم؟ من هم اهل همون محله‌ام.» بعد خودش جواب داد «حتماً چادری بودید. باید پدر و مادر من رو بشناسید.» گفتم «افراد قدیمی محل رو نمی‌‌شناسم.» عکس‌های روی میز، عکس‌هایی بود که در مراسم تاسوعا، عاشورای سوسنگرد گرفته بودند. یکی‌یکی عکس‌ها را نشانم داد. خیلی از رزمنده‌هایی که عکس‌شان را نشان می‌داد، می‌شناختم. ‌گفت: «عجیبه... شما همه‌ این‌ها رو می‌‌شناسین. مال یک محله‌ایم، فقط یک خیابان با هم فاصله داریم.»

 





 

دانشجویان پیرو خط امام وقتی فهمیدند چند بار رفته‌ام ملاقات علی تجلایی، از من خواستند با آنها بروم و اتاق تجلایی را نشانشان بدهم. دعای کمیل و توسل که می‌خواندیم برای پیروزی رزمنده‌ها، مخصوصاً فرمانده‌ سوسنگرد، دعا می‌کردیم. به ‌خاطر همین خیلی از دانشجوها اسم تجلایی را شنیده بودند. یک روز با خودم فکر کردم ایشان خیلی پسر خوبی هستند. حیف است مجرد بمانند. توی ذهنم یکی‌یکی دخترهای باتقوا و محجبه‌ای را که می‌شناختم، بالا و پایین کردم و یکی‌شان را برایش پسندیدم. گفتم این خانم را می‌برم پیش‌شان، همدیگر را ببینند و با هم صحبت کنند.

به آن خانم چیزی نگفتم. پیش خودم گفتم اول تجلایی را ببیند، بعد ماجرا را به تجلایی می‌گویم، اگر استقبال کرد به آن خانم هم بگویم. با هم رفتیم ملاقات. آن خانم که رفت، برگشتم و جریان خانمی را که برایش پسندیده بودم، گفتم. حرفم را جدی نگرفت. با قیافه‌ گرفته‌ای گفت: «لطف کنید بعد از ظهر تشریف بیارین، با شما کار دارم. لطفاً چادر سرتون کنید.»

اما هنوز جوابم منفی بود، تا آنکه متن مصاحبه با تجلایی را در روزنامه‌ پیام انقلاب خواندم. تجلایی در آن مصاحبه بعضی از اتفاق‌های سوسنگرد را تعریف کرده بود و گفته بود ما غریبانه می‌‌جنگیم و غریبانه شهید می‌‌شویم. شبِ تاسوعا، همه‌ بچه‌های بسیجی را جمع کرده بود و گفته بود «حاضرید بهشت رو بخرید؟» نمی‌توانم بگویم همین یک جمله چه تأثیری روی من گذاشت. اینکه حاضرید بهشت را بخرید؟ به نظرم تجلایی کسی آمد که فقط با خدا معامله می‌کند. بعد از آنکه ماجراهای سوسنگرد را فهمیدم و این مصاحبه را خواندم، یکدفعه نظرم عوض شد و رسیدن به ایشان برایم آرزو شد.

از جبهه و سختی‌هایش کم می‌گفت. اما یکبار یاد سوسنگرد افتاد و بغضش ترکید. با هم داشتیم می‌رفتیم که دیدم گربه‌ای به طرف‌مان می‌آید. سنگ کوچکی برداشتم پرت کردم سمتش که برود. گفت «برای چی از گربه‌ سیاه می‌ترسی؟» گفتم «نمی‌دونم. گربه می‌بینم یک‌ جوری می‌شم.» گفت: «اگه ببینی گربه می‌آد روده‌ بچه‌ها رو می‌کشه و می‌بره چی؟» یکدفعه بغضش ترکید و زد زیرِ گریه. گفتم «منظورت چیه؟» گفت: «نسیبه نمی‌دونی توی سوسنگرد چی کشیدم. سوسنگرد وقتی بچه‌ها زخمی می‌شدن پتو می‌کشیدم روشون. با اینکه تعدادمون کم بود، مجبور بودم یک نفر رو بذارم مواظب جنازه‌ها باشه که گربه‌ها روده‌هاشون رو نبرن. وقتی جنازه‌ بچه‌ها را لای پتو جمع می‌کردم، شماها کجا بودید؟ تو نباید از گربه بدت بیاد. بذار من بدم بیاد.

بر اساس این گزارش،‌ انتشارات روایت فتح کتاب «تجلایی به روایت همسر شهید» را با شمارگان 3 ‌هزار و 300 نسخه در 85 صفحه در قطع پالتویی و با قیمت 4000 تومان منتشر و روانه بازار نشر کرده است.

انتهای پیام/و

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها