امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۱۹:۴۹
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 132463
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۳
تعداد بازدید: 33
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، کتاب «من زنده‌ام» اثر «معصومه آباد» شرحی از خاطرات ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; ، کتاب «من زنده‌ام» اثر «معصومه آباد» شرحی از خاطرات دوران چهار ساله& zwnj; اسارت «معصومه آباد» در زندان‌های رژیم بعث صدام است. روایت کتاب از دوران کودکی نویسنده آغاز و با بیان بخش‌های مهمی از نوجوانی وی ادامه پیدا می‌کند. کتاب، با بیان نقش و تأثیر انقلاب اسلامی بر زندگی و شخصیت آباد به دوره‌ دفاع مقدس، اسارت و آزادی وی و سه بانوی آزاده‌ی دیگر، به پایان می‌رسد.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: شب عاشورا بود. در ذهنم دهه محرم حسینیه بی‌بی و روضه سقای سیدالشهدا و گهواره علی‌اصغر و حجله قاسم مرور می‌شدو از طرف دیگر آنچه به عیان شاهدش بودم برایم مسئولیت‌آور بود.

در شهر رمادیه بودیم، چقدر به کربلا و دشت نینوا نزدیک شده بودیم. ما از آب فرات می‌خوردیم، فراتی که برای ما فقط یک رود نیست بلکه جریان همیشگی جوشش خونی است که به ما حیات دوباره می‌بخشد و تاریخ ما را ساخته است.

شام غریبان بود؛ شبی که سر امام حسین (ع) و کاروان اسیران را به سمت شام روانه کردند. بی آنکه از قبل برنامه‌ای تدارک دیده باشیم یا آماده درگیری با بعثی‌ها باشیم طبق معمول بعد از نماز، دعای وحدت و فرج امام زمان و «امن یجیب» خواندیم. اما بغضمان فرو نمی‌نشست و میلی به پایان برنامه همیشگی نداشتیم. شام هم در گوشه‌ای از دهن افتاده بود و انتظار می‌کشید. هر کدام به فراخور حالش از ته دل مرثیه‌ای سوزناک می‌خواند و به سر و سینه می‌زدیم.

از شام غریبان کربلا و شام گذشتیم تا به رمادیه و اردوگاه عنبر و شکنجه‌های برادران رسیدیم. دلمان می‌خواست خدا را شاهد بگیریم و به خدا شکایت کنیم. دامن خدا را سفت گرفته بودیم و از او می‌پرسیدیم:

_ خدایا تو هم دیدی که کربلا چقدر بزرگ شده و دشت نینوا پیش ما آمده و ما هم نینوایی شده‌ایم!

_ خدایا تو هم دیدی که بچه‌ها مثل ابوالفضل بی‌دست به قتلگاه آمده بودند!

_ خدایا تو هم دیدی که چگونه گردن آنها را تیغ جهل و نادانی دشمن می‌برید.

_ خدایا تو هم دیدی که دیگر حسین تو تنها نیست و یارانش تنها هفتاد و دو نفر نیستند!

 





 

_ خدایا تو هم دیدی که راه حسین و ظلم‌ستیزی حسین نیمه تمام رها نشده و حسین جاودان شده!

_ خدایا تو هم دیدی اسرا چگونه به سوال «هل من ناصر ینصرنی» حسین لبیک گفتند!

_ خدایا تو هم دیدی که عاشقان حسین چشم در چشم کسانی که حسین تو را خارجی می‌دانستند رو به قبله نماز خواندند.

_ خدایا تو هم دیدی که عاشقان حسین هنوز در انتقام خون حسین نه یک بار بلکه هر روز صدها بار شهید می‌شوند و دوباره می‌ایستند تا دوباره شهید شوند.

_ خدایا تو هم دیدی آنها که برده و ذلیل دنیا شده‌اند و از مرگ می‌ترسند حسین را برای خودشان مصادره کرده‌اند!

_ چقدر خوب است که ما زینب داریم و می‌توانیم در امتداد فریادهای زینب فریاد بزنیم. چقدر خوب است که حسین داریم و برای جاودانگی و تازه شدن خون او خون می‌دهیم. چقدر خوب است که ابوالفضل داریم و چقدر خوب است که خدایی داریم که انتقام ما را از آنها می‌گیرد و آنها را رسوا می‌کند. خدایا تو می‌دانی که همه اینها به عشق تو و حسین و اهل بیت (ع) پیام‌آور تو تا اینجا آمده‌اند.

فریادها و بغض‌های فرو خورده‌ای که در گلویمان خفه شده بود بی‌اختیار به دعای «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضا کن پیروزی ما را» تبدیل شد و آرام آرام این دعا بلند و بلندتر شد. تا آنجا که نفس و حنجره‌مان، یاری می‌داد حضرت را به محفل خودمان دعوت می‌کردیم. دیگر به آزادی و صلیب سرخ و خانواده و هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردیم. نورافکن‌های برج‌های نگهبانی تمام اتاق را مثل روز روشن کرده بود. در بین دعاها حمزه با چند نگهبان دیگر داخل اتاق ریختند و نعره کشیدند و با کابل نه بر تن و بدن ما بلکه بر در و دیوار می‌کوبیدند تا بتوانند وحشت بیشتری ایجاد کنند و فریاد می‌کشیدند:

انچبن یا المجوسات! اللیله نرمیچن کلچن! (خفه شید مجوس‌ها، امشب همه‌تان را به گلوله می‌بندیم!)

تمام اردوگاه به خصوص آسایشگاه بیست که زیر اتاق ما بود یکپارچه به تصور اینکه اینها چند نفری با کابل به جان ما افتاده‌اند یک صدا با ما خواندند: «مهدی مهدی به مادرت زهرا، امشب امضا کن پیروزی ما را»

برادرها شیشه پنجره‌ها را شکستند و با شنیدن صدای شکسته شدن شیشه پنجره‌ها گروه ضد شورش وارد اردوگاه شد. صدای شلیک تیراندازی هوایی و الله‌اکبر تمام اردوگاه را می‌لرزاند. آنها در را بستند و رفتند. ما که نگران برادرها بودیم با صدای شلیک گلوله محکم به در می‌زدیم و الله اکبر می‌گفتیم. یکباره ناجی فرمانده اردوگاه که هیچ وقت از او رفتار زننده‌ای ندیده بودیم و خیلی توی باغ دین و دیانت نبود و همیشه توی ژست و قیافه خودش بود، با تعدادی سرباز و جاسم تمیمی که همیشه فکر کردیم شاید زبانش را بریده‌اند و لبانش را دوخته‌اند وارد اتاق شدند.

ناجی گفت: لیش صرختن؟ لیش اتخربن نظم المخیم؟ شنهی‌های صیحه، باچر انقدمچن للااستخبارات و میه بالمیه بعد ما ترجعن للمخیم (چرا فریاد زدید؟ چرا نظم اردوگاه را به هم ریختید، این داد و فریادها چیست؟ فردا شما را تحویل استخبارات می‌دهیم و قطعا! به اردوگاه بر نمی‌گردید).

جاسم تمیمی که ترجمه می‌کرد بیشتر ترسیده بود و لب‌های تازه باز شده‌اش می‌لرزید و دچار لکنت شده بود. خمیس در حالی که کابلش را نمی‌توانست بی‌حرکت نگه دارد مثل جن‌زده‌ها دور خودش می‌چرخید و کابل را به در و دیوار می کوبید و منتظر اجرای دستور بود. ناجی یک تشر محکم به او زد و همگی دوباره خارج شدند. ان شب شانس با ما یار بود که محمودی مرخصی بود و در فقدان سایه شوم او اردوگاه نفس می‌کشید. مطمئن بودیم که فردا به استخبارات می‌رویم اما نمی‌دانستیم از کجا سر در می‌‌آوریم.

 





 

تنها چیزی که نگرانش بودیم پارچه مشکی برزنتی بود که نتوانسته بودیم آن را بدوزیم و با خودمان ببریم. سعی کردیم آن را با تیزی لبه دیوار یا پنجره یا دندان چند تکه کنیم و بدون دوخت سر کنیم اما پارچه آنقدر ضخیم بود که هیچ دندانی آن را پاره نمی‌کرد.

صبح اول وقت محمودی با یاسین و شاکر و عبدالرحمان و خمیس وارد اردوگاه شدند. کابل‌هایشان چرب و دندان‌هایشان را تیز می‌کردند.

طولی نکشید که صدای فریاد و ناله برادرها در تمام اردوگاه پیچید. محمودی به همراه گروه ضد شورش وارد اتاق ما شدند. از قیافه محمودی و نگهبان‌ها پیدا بود که تا توانسته‌اند با کابل هایشان روی تن و بدن برادرها زور آزمایی و قدرت نمایی کرده‌اند چون هنوز چهره‌هایشان برافروخته بود و عرق از سر و رویشان می‌چکید و پیراهن‌هایشان بی‌قواره از شلوارهایشان بیرون زده بود.

اسم سرگرد محمودی برای یکبار مردن کافی بود چه رسد به اینکه کنارت حاضر باشد. با لبخند و کنایه گفت: شنیده‌ام دیشب آوازه‌خوان اردوگاه شده‌اید و یاد خمینی کرده‌اید. اگر خوش صدایید برای ما هم بخوانید!

پشت سر هم می‌گفت و منتظر جواب بود.

گفتیم: ما دیشب فقط عزاداری کردیم، سربازان شما اردوگاه را به هم ریختند.

محمودی گفت: حسین عرب است و مال ماست، جنگ آنها جنگ اعراب با اعراب بوده است به شما چه ربطی داشت؟

دستور داد کیسه‌های انفرادی‌مان را تفتیش کنند. مفاتیح الجنان را هیچ وقت از خودمان جدا نمی‌کردیم و نوبتی زیر لباسمان جاسازی می‌کردیم اما هنوز شیر و پنیر و کنسروهایی را که برادرها برایمان فرستاده بودند دست نزده بودیم و آنها را در کیسه‌های انفرادی تقسیم کرده بودیم تا به وقت و آرام آرام آنها را مصرف کنیم. خوشبختانه عیدی همراه آنها نبود که بداند این مواد غذایی از کجا آمده و اینها خرید ما از حانوت نیست.

بر اساس این گزارش، انتشارات «بروج» کتاب «من زنده‌ام» را در 638 صفحه و با قیمت 8500 تومان منتشر و روانه بازار نشر کرده است.

انتهای پیام/

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار