امروز : یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 26
۰۷:۲۷
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 133937
تاریخ انتشار: ۲۹ آذر ۱۳۹۳ - ساعت ۱۷:۱۰
تعداد بازدید: 105
به گزارش پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; به نقل از پایگاه علمی تحلیلی گذار، متن پیش رو، خلاصه سخنرانی آیت‌الله سید محمدمهدی میرباقری، رئیس

به گزارش پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; به نقل از پایگاه علمی تحلیلی گذار، متن پیش رو، خلاصه سخنرانی آیت‌الله سید محمدمهدی میرباقری، رئیس فرهنگستان علوم اسلامی، در موضوع الگوی وحدت حوزه و دانشگاه است که در سال 1372 پس از سخنرانی سروش در دانشگاه اصفهان، در دانشگاه صنعتی اصفهان ایراد شده است.

 

*مقدمه

یکی از مسائل مورد نیاز و ضروری جامعه ما و انقلاب جهانی اسلام، در شرایط کنونی ایجاد انسجام بین مراکز دینی و مراکز علمی متداول، و تعیین جایگاه مناسب برای هر کدام است، به نحوی که جایگاه هرکدام و نسبت و نحوه ارتباط آنها با یکدیگر معلوم شده، با یک ارتباط هماهنگ و منسجم بتوانند تئوری واحد و جامعی را برای اداره شئون مختلف جامعه ارائه کنند.

اسلام، مدعی اداره جمیع شئون بشر

با وقوع انقلاب اسلامی و ادعای اینکه دین باید به متن زندگی بشر وارد شود و از معابد و مساجد و کلیساها و ... بیرون آمده، عهده‌دار تنظیم و اداره امور جامعه شود، بخصوص با خون‌هایی که در این راه داده شد، این اعتقاد شایع شد که باید روابط اجتماعی بر اساس دین، بنا شود. همه حرکت‌های اسلامی و جنبش‌های اسلامی که در دنیا می ‌بینیم دعوایشان بر سر همین است، یعنی مدعی این نیستند که به ما آزادی داده نشده تا مراسم عبادی خودمان را در منازل یا مساجد انجام دهیم، بلکه مسأله، مسأله حکومت است، می­‌گویند قوانین اداری جامعه و تنظیمات اجتماعی، باید بر اساس اسلام و الگوی مدیریتی آن باشد. این اساسی ‌ترین مشکلی است که بر سر راه یکپارچه کردن مدیریت جهانی وجود دارد.

انقلاب اسلامی انسان‌هایی را تربیت کرده و پرورش داده است که در اقصی نقاط عالم، بر سر این عقیده ایستاده ‌اند و تا پای جان مقاومت می­‌کنند، خونشان ریخته می­‌شود، ناموسشان هتک شده و از وطن خود آواره می­ شوند ولی دست از آرمان و عقیده خودشان بر نمی­‌دارند.

*ضرورت ارائه الگوی اسلامی جهت حفظ و بقای انقلاب اسلامی

بنابراین انقلاب اسلامی، ایده­‌های خود را القاء کرده و تحرکات مذهبی‌ای که باید ایجاد می­‌کرد، ایجاد کرده است. قدم اساسی دیگر این است که خلاء تئوریک خود را با ارائه الگوهای مختلف برای ادارة بخش ها و شئون مختلف جامعه پر کند.

تا زمانی که هنوز انقلاب‌ها به پیروزی نرسیده­‌اند، می­ شود در حد کلیات و سطح کلان گفت که ما این مسائل کلی را می­ گوییم ولی وقتی امر اداره به دست مسلمین افتاد نمی­‌توان به کلیات اکتفا کرد و باید نسبت به جمیع مسائل الگو داد و اینک فقدان این الگوها کاملاً محسوس و ملموس است. لذا می­‌بینیم یا باید از الگوهای سوسیالیستی تبعیت و استفاده کنیم یا از الگوهای سرمایه‌داری تقلید و کپی برداری نمانیم. روشن است که با این روش، بیش از چند سال نمی­‌توان ادامه داد. طبعاً این سؤال مطرح می­‌شود که اگر شما حرفی دارید و مدعی هستید که باید دین در امر اداره زندگی بشر دخالت کند، حرف دین چیست؟ و لزوماً باید پاسخ مناسب خود را ارائه کند، یا پرسیده می­ شود که نظر شما نسبت به نظام بانکی چیست؟ آری یا نه؟ نظرتان نسبت به پول اعتباری چیست؟ و سایر مسائل که باید حل شود. نظر شما نسبت به توزیع اعتبارات فرهنگی چیست؟ و در زمینة مسائل مدیریتی چه دارید؟ الگوهای پرورشی شما چیست؟ نمی­توان این سئوالات و نیازها را نادیده گرفت.

پاسخ به این سؤالات نیز به تنهایی نه کار حوزه و نه کار دانشگاه است. اگر دانشگاه بخواهد به تنهایی پاسخ بگوید، به نظر می ­رسد پاسخ­ ها همان اطلاعاتی است که در دنیای شرق و غرب تولید شده و با همان روش ها و پیش­فرض ها است و این حرف جدیدی نیست. این همان مدلی است که در دنیا اجرا می­ شود. و اگر حوزه­ ها نیز بخواهند به تنهائی در مقام حل این معنی برآیند و فقط معارف کلی خودشان را بگویند، بدون اینکه این معارف را به الگوهایی که از اداره برخیزد تبدیل کنند، این کلیات هم مشکلی را حل نخواهد کرد.

*ضرورت ارائه مدل برای «وحدت حوزه و دانشگاه»

بنابراین، باید نسبت بین این دو مجموعه مشخص شود. هر یک در جای خودشان و به طور هماهنگ مانند اجزای یک سیستم باید به یک سازمان تبدیل شوند و رفتارشان شکل سازمانی پیدا کند، سازمانی بزرگ و در تحت یک مدیریت واحد کلان که آنها را اداره کند. هر یک مکمل یکدیگر باشند. به عبارتی دیگر، باید یک نوع علاقه و پرورش سازمانی صورت گیرد که اینها را به سازمانی واحد و هماهنگ تبدیل کند که البته این امر، محتاج یک الگو و مدل است. اگر مدل و الگویی برای ارتباط این دو مجموعه، وجود نداشته باشد که نسبت آنها را به شکل کلی و سپس به شکل ریز تعیین کند، نمی­ توان آنها را هماهنگ کرد. چنانچه اگر مدلی نداشته باشیم که در یک سیستم، اجزای اصولی و تناسبات آنها را تعریف کنیم و نحوه ارتباط و هماهنگی آنها را تعریف نماییم، طبیعی است که قادر به ساخت و تحلیل آن سیستم نخواهیم بود.

حال چگونه می ‌توان بین این دو مجموعه، وحدت و هماهنگی جدی ایجاد کرد که محصول عمل آنها ترکیب شده در نتیجه این ترکیب، الگوهای لازم برای ادارة بخش های مختلف جوامع بدست آید.

*شناخت جایگاه و هدف حوزه و دانشگاه اولین گام انسجام

در این مسیر اگر این دو مجموعه و هدفشان را خوب نشناسیم، قهراً نمی­‌توانیم بین آنها هماهنگی ایجاد کنیم، هماهنگی یعنی هدف‌های اینها را در یک مجموعه بزرگتر انتظام بخشیدن و آهنگ آنها را یکی کردن و همراه کردن و هم مقصد کردن. باید این دو را شناخت که هر یک چه می­ کنند و چه جایگاهی و چه مقصدی دارند؟ اگر این مقصدها را در یک مقصد کامل تر قرار ندهیم و ترکیب نکنیم و به وحدت نرسانیم، ایجاد وحدت معنا ندارد.

حوزه به عنوان یک مجموعه حقوقی و دانشگاه نیز به عنوان مجموعه حقوقی چه می­ کنند؟ و دنبال چه هستند و رسالت آنها چیست؟

الف ـ رسالت حوزه در نظام

حوزه به عنوان یک مجموعه حقوقی، رسالتی که برای خود قائل است، این است:

1 ـ شناخت و ارائه دین 2 ـ بکار گرفتن دین در همة ابعاد و شؤون. اگر دین، رسالت بیان احکام اخلاقی را دارد، کار حوزه­ ها هم همان است. اگر دین برای همة شؤون زندگی بشر برنامه کامل و جامع دارد و فقط کارشان ارائه بی ­پیرایه این برنامه است، کار حوزه­ ها هم همین است که این برنامه را بشناسند و ارائه دهند. اگر کار دین آموزش است، کار حوزه­ ها همان است. اگر کار دین پرورش است، کار حوزه نیز پرورش می­ شود، پرورش اخلاق، افکار و عمل! یا نه فقط پرورش اخلاق!

لذا شما هر رسالتی را که برای انبیاء و اوصیاء و ادیان الهی تعریف کنید، مطابق و متناظر همان را به شکل تبعی برای حوزه­ ها نیز می­ توان قائل شد.

بر این اساس به نظر می ­آید که حوزه ­ها اگر بخواهند جایگاه حقیقی خود را بیابند، باید معلوم شود که چگونه باید باشند؟

همان طور که گفته شد، رسالت حوزه­ ها، رسالت دین است. اگر دین صرفاً کارش ابلاغ یا پرورش اخلاق است و کاری با دیگر امور ندارد کار حوزه هم همین است ولی اگر دین می­خواهد عهده دار همة شؤون زندگی بشر شود و تئوری جامعی برای اداره و پرورش هماهنگ همة شئون فرد و جامعه اعم از قلب و احساس، تفکر و تحقق و اندیشه، یا حواس و رفتار عملی انسان بدهد، اگر کار دین ارائه الگوی جامع پرورش، و نه فقط ارائه الگو، بلکه سرپرستی و پرورش علمی است، اگر انبیاء رسالت و هدفشان پرورش هماهنگ همه شؤون بشر است و کارشان صرفاً بیان و ابلاغ دین نیست و رسالت سرپرستی و ولایت را دارند، یک حوزه شایسته نیز باید این کار را انجام بدهد و همین رسالت را بدوش بکشد.

بنابراین، این که حوزه، هدفش چیست و تا کجا باید دخالت کند؟ آیا در همه زمینه ­ها باید نظر دهد، یا نه، مرز دارد؟ و اگر مرز دارد، مرزش کجاست؟ علاوه بر ابلاغ و بیان باید عهده ­دار و متصدی اداره امور هم باشد یا نه؟ و اگر باید متصدی اداره امور باشد، تا کجا؟ اگر تعریف نکنیم و شناختی از حوزه ارائه نکنیم، چگونه سخن از وحدت به میان آوریم؟ وقتی ماهیت آن معلوم نیست، چگونه می­توان گفت جایگاهش کجاست و چگونه با دانشگاه هماهنگ می­ شود؟

ب ـ رسالت دانشگاه در نظام

در مورد دانشگاه هم سئوال عیناً همینطور است. آیا کارشان صرفاً آموزش است یا تحقیقاتی هم است؟ یا علاوه بر اینکه آموزش می­ دهند و تحقیق می­ کنند، در امر اداره نیز سرویس دهی می­ کنند؟ یعنی پرورش مدیر، کار دانشگاه است؟ آیا تئوری های مدیریتی هم از دانشگاه بر می­ خیزد و هم پرورش مدیر؛ یعنی پرورش سازمانی عناصر مورد نیاز جامعه را دانشگاه بر عهده دارد؟ (حالا به جامعه خودمان نگاه نکنیم بلکه آنجا را که محل تولد دانشگاه ها بوده است، در دنیای غرب، پرورش عناصری که باید مدیریت را بر عهده بگیرند، در کجا بوده است؟) آیا صرفاً یک مجموعه آموزشی است که هدفش توسعه فرهنگ است و قصد قربت نیز دارد یا نه قصدش این است که مردم را از جهالت نجات دهد؟! اگر اینگونه نگاه نکنیم، نگاه بسیار سطحی است؟

آیا واقعاً کار دانشگاه­‌ها در دنیا این است؟ آیا علم، در جهان امروزی همانند سابق است که به صورت فردی تولید می ­شد و دانشمندی به تنهایی مسأله ­ای را تحقیق می­ کرد و در آزمایشگاهی به نتیجه­ ای می­ رسید؟ آیا همانگونه است؟ یا ساختار نیازمندی های فعال جامعه است که به مراکز تحقیقاتی و دانشگاه منعکس می­ شود، یا به عبارتی دانشگاه به ساختار نیازمندی ها پاسخ لازم را می­ دهد؟

بنابراین رسالت دانشگاه­ ها، هم توسعه علم برای پاسخگویی به نیازهای اجتماعی است و هم آموزش و پرورش مدیر و هم ارائه تئوری های مدیریتی است.

بررسی «الگوی وحدت حوزه و دانشگاه»

مقدمه: بررسی رابطه دین و علم

پس از تعریف هر یک، نوبت به بررسی رابطه بین این دو می­ رسد، در بررسی این رابطه لازم است ابتدا رابطه بین دین و علم مشخص شود.

بین دین و علم، دین و قدرت، دین و صنعت چه رابطه­ ای است؟ اگر این رابطه تعریف شد، رابطه بین حوزه و دانشگاه هم به خوبی تعریف می ­شود. و هر یک جای شایسته خود را پیدا کرده، بصورت یک مجموعه در می­ آیند.

در مجموعه، «برابری»، موضوعیت ندارد، در هیچ سیستمی دو عنصر برابر نداریم، هر عضو باید در جای مناسب و شایسته خود قرار بگیرد تا سیستم درست بشود، بنابراین صرفاً در فرض انتزاع، برابری وجود دارد مثلاً آنگاه که بخواهید بصورت انتزاعی و بریده از هم نگاه کنید، می­ توانید یک امر مشترک بین آنها انتزاع کنید و بگویید قند و گچ و مثلاً در سفیدی برابرند. ولی اگر به عنوان یک دید سیستمی به این دو دقت شود سفیدی قند و گچ واقعاً برابر نیستند و هر سفیدی خاصیت خودش را دارد. در یک سازمان هماهنگی موضوعیت دارد. عشق و علاقه­ای هم که سازمان را می ­سازد. علاقه سازمانی است نه علاقه برابر. با مثنوی خواندن، سازمان درست نمی ­شود. باید روش پرورش حساسیت های سازمانی را بدست آوریم. آن الفت که در برابری ها پیدا می­ شود الفت سازمانی نیست و از آن کار سازمانی بر نمی­ آید.

الف ـ شیوه هماهنگی بین دین و علم در مغرب زمین، جدایی دین و علم

حالا به روش‌هایی که برای ایجاد انسجام و وحدت و هماهنگی بین این دو مجموعه بیان شده است اشاره می­ کنیم.

یک روش آن است که در غرب بعد از انقلاب صنعتی ارائه شد و هنوز هم طرفدارانی دارد. و آن اینکه ما حوزه دخالت دین و علم را از هم جدا کنیم. بگوییم بشر در یک امور خاص، نیازمند به دین است و در غیر آن نیازمند به دین نیست. در رشد معنوی و سرپرستی اخلاق، محتاج به دین است و این امر به عهده دین و عالمان دین است. کارشان پند و موعظه و نوشتن کتاب اخلاق و برگزار کردن مراسم عبادی است.

اما آنچه که مربوط به روابط اجتماعی بشر است و تنظیم امور و ادارة شئون مختلف زندگی بشر در این محدوده، کاری به وحی ندارد، اینجا، جایی است که باید بشر به داده­ های عقلی و تجربی خودش اعتماد کند و باید از علوم کمک بگیرد. بنابراین اداره این بخش به عهدة علم و اداره آن بخش به عهدة دین است. برای حل تعارض بین دین و علم و یا دین و عقل این راهی است که پیشنهاد شده بود.

ولی عملاً این راه تداوم نیافت. دلیل این است که بزودی دریافتند که این یک تقسیمی است نشدنی، زیرا الگوی مدیریت و شئون مختلف انسان و جامعه، تجزیه بردار نیست. نمی ­شود فرهنگ جامعه را به یک مدل و اقتصاد جامعه را به یک مدل دیگر و اخلاق را به مدل ثالثی سپرد.

اگر علم بناست اداره کند و اگر بناست عقل بشر تئوری برای اداره زندگی بشر بدهد، باید همه شئون آن را به عقل سپرد لذا می ­بینید علوم انسانی جای مذهب را گرفته است. توصیه­ هایی که مذهب می­ کرد، الان علوم انسانی می ­کند، منتهی به شکل خاص خودشان، یعنی حتی آن کاری که به نام پرورش اخلاقی، پرورش حساسیت ها و توسعه روانی به عهدة دین گذاشته شده بود، الان در غرب شکل اجتماعی به عهدة جامعه شناسی و در شکل فردی به عهدة روانشناسی است.

 

ب ـ راه حل دوم: نفی حکومت آرمانی دین (محدود کردن دین)

قبض و بسط معرفت

راه حل دیگری که ارائه می­ شود این است که باید در قدم اول حساب دین را از معرفت دینی جدا کنیم، یعنی بگوییم ما یک دین داریم و یک معرفت دینی (البته این نظریه جدید هم نیست و در غرب سابقه دارد).دین گوهری ثابت و مقدس و هماهنگ و بدون اختلاف اما معرفت دینی، معرفتی است از یک بشر عادی نسبت به دین و طبیعی است که همة خصلت های بشری معرفت را دارا باشد، نه ثبات و جاودانگی دارد و نه دارای تقدس است و نه از هماهنگی و ارزش والایی برخوردار است. یک نظریه­ ای که ممکن است یک زمان مورد قبول باشد و زمان دیگر مردود باشد. یک عالم دینی نظریه­ ای بدهد و عالم دیگر هم آن را رد بکند.

وقتی چنین شد درگیری بین دین ناب و خالص و عقل و علم نیست، اگر درگیری هست بین معرفت دینی و معرفت علمی است. بین معرفت دینی و معرفت عقلانی است که هر دو نیز معرفت بشری­ اند و در این صورت هر دو همسنگ هستند و نمی ­توان به اسم تقدیر معرفت دینی خط بطلان بر معرفت علمی و فلسفی و عقلانی و تجربی کشید. (باید اینها را به هماهنگی رساند نه اینکه بر اساس یکی بر دیگری خط بطلان کشید).

اینکه حوزه­ های مختلف معرفت بشری درست مثل اجزای یک سیستم و بلکه بالاتر، مثل اجزاء یک ارگانیزم زنده، بهم مرتبط بوده در حال داد و ستد با یکدیگرند! اینطور نیست که معرفت دینی، جدا از معرفت علمی شکل بگیرد. معرفت دینی، متأثر از معرفت علمی است و اثرپذیر از سایر شاخه­ های معرفت بشری.

نکته سومی که بر مبنای این نظریه، اضافه می ­کنیم، این است که از نظر روش، علوم تجربی و عقلی، قطعی­ تر از معرفت های دینی است. بنابراین اگر بنا باشد یکی را مبنا قرار دهیم، حتماً باید معرفت های علمی مبنا قرار گرفته و معرفت های دینی حول آنها تفسیر شوند. یعنی تحول در معرفت های علمی، دائماً زمینه ساز تحول معرفت دینی است و اصولاً مدعای صاحبان این نظریه این است که رمز بقای دین، همین است که ما می‌گوییم، حساب معرفت دینی از دین جداست و باید معرفت دینی، بر پایه معرفت بشری، تحول پذیر باشد.

دین حداقل

مطلب دیگر این است که اصولاً ما باید به دین حداقل قائل شویم. این نظریه ­ای است که در بحث های کلامی مطرح کرده­ اند. گفته اند: به چه دلیل در همه امور باید دخالت کند؟ و اصولاً امور جزئی مثلاً قطر اسفالت خیابان این چه ربطی به دین دارد؟ و قدرت لامپ یا پروژکتوری که می­خواهیم برای ایجاد روشنایی استفاده کنیم، چه ربطی به دین دارد؟ زیر ساخت و مقاومتی که ساختمان باید داشته باشد، چه ربطی به دین دارد؟ حتی نکاح و معاملات چه ربطی به دین دارد اینها اموری است که بشر خودش می­ تواند عهده دار آن بشود. دین باید چیزی را که بشر توانایی عهده­ داری آن را ندارد، به او بیاموزد و اما در آن چیزهایی که از عهده بشر بر می­ آید، نیازی به دین نیست.

بنابراین ما باید انتظاراتمان را از دین کاهش دهیم! انتظار بیش از توان دین، نباید از دین داشته باشیم. لذا باید به «دین حداقل» اکتفا کنیم. دین حداقل هم آنجایی است که عقل و حس بشر جوابگو نیست و آن هم در امور روزمره او نیست. آن اموری که مربوط به سعادت ابدی و حیات اخروی او می­شود، مربوط به دین است. اما مسأله نظام معاملات، قوانین بانکی و قوانین پول یا محاسباتی که بر اساس آن شهرسازی می­ کنیم، اینها چه ربطی به دین دارد؟

آزمون پذیری عقیده

مطلب دیگری که در جای دیگری ارائه شده و آن، آزمون پذیری عقیده است. مدعای عنصر سوم، این نیست که دین مقدس است و معرفت دینی مقدس نیست و باز مدعی این نیست که از دین در محدودة خاصی انتظار داشته باشید. مدعا این است که خود دین خالی از نقص و عیب نیست، درباره دین آرمانی فکر کنید!

دین نه یک حقیقت آرمانی است و نه قدرت سازندگی یک جامعه آرمانی را دارد. این را از کجا می­ توان فهمید؟ از آزمونی که دین در تاریخ داده است.

در آن مقابله ابتدا این سخن طرح شده که آیا قضایای دینی، معنادار است یا نه؟ و اگر بخواهد معنا دار باشند، باید آزمون پذیر باشند یا نه؟ نظریه­ ای که اکنون در غرب مطرح است.

ضمناً پذیرفته شد که قضایا تا آزمون پذیر نباشد، نامفهوم بوده و معنی دار نیستند. وقتی شما می­ گویید خدا عادل است، باید بگوییم عالم چگونه باید باشد تا خدا عادل باشد؟ باید نشان بدهید! و الا اگر بگویید در هر صورت خدا عادل است معنایش این است که شما برای عدل، معنای روشنی ندارید، اگر معنای روشنی برای عدل نداشته باشید، دیگر جمله «خدا عادل است» یک قضیه نامفهوم است. مفهوم بودن قضیه، منوط به آزمون پذیری است. بنابراین، قضایای دینی، اگر نخواهند قضایای معنادار باشند باید آزمون پذیر باشند.

ج ـ راه حل سوم:

ولایت دین  در تمامی شئون بشر و ضرورت تهذیب علم

اما نظریه سوم این است که دین باید در همه شئون بشر دخالت کند. چرا چون به همان دلیل که شما می­ گویید ما به دین نیاز داریم. همان دلیل معین می­ کند چقدر به دین نیاز داریم.

اینکه چه چیزی می­ تواند بشر را اداره کند، منوط به این است که انسان، قدر و اندازة خودش را بشناسد و «آرمان‌هایش» را معین کند. بعد معلوم می­شود که چه کسی می­تواند این موجود با این «قدر» را به این «آرمانها» برساند. اگر آدمی میمون دوپاست که تنها دمش را بریده­اند و غریزه­هایش پیچیده و حد استعدادش هم ارضای تمنیّات غرایزش است، این معجون، هیچ گاه محتاج انبیاء نیست.

اما اگر قدر و اندازه بشر فوق اینهاست و زندگی او تا ابدیت ادامه دارد و با کل هستی در ارتباط است و هم استعداد هایش فوق غرایزش است، هر کاری که انجام دهد، بی گمان گم نمی­ شود و همه آنها گردن گیر او هستند و با هر عملش، وزن مخصوص و جایگاهش در عالم عوض می­شود، این انسان در همه شئون حیات خود نیاز به ولی و سرپرست دارد.

پس بحث انتظار از وحی نیست، بلکه بحث اضطرار به وحی است. انسانی که به این بینش می­ رسد، خودش را مضطر می­ بینید در هر نگاه و در کوچکترین خیال و حالات روحی، خود را نیازمند به یک تکیه­ گاه می ­بیند و این بینش، اضطرار به وحی می­ آورد و لذا در کوچکترین نگاه نیازمند وحی هستیم.

نکته مهم همین جاست که نظریه قبض و بسط، بعد از این قدم، آغاز شده است و به همین دلیل، در این نظریه، قدم اول، مبهم است، فرض شده است وحی­ای داریم و به آن نیازمندیم. سپس بدون تأمل در این اصل، به این مسأله پرداخته­ اند که بین وحی و عقل و حسن، تعارضی نیست، بلکه تعارض، بین معرفت دینی و معرفت های حسی و عقلانی است و سفارش بین این مجموعه­ ها، از طریق تحول هماهنگ آنها (و البته به نفع معرفتهای عقلانی و حسی) رفع می­ شود.

ولی اگر در دلیل نیازمندی بشر به وحی تأمل کنیم همین دلیل، ما را به فراگیر بودن این نیاز به همه شئون زندگی بشر هدایت می­ کند. و ضرورتاً همه ابعاد وجودی بشر از جمله بعد ذهنی و عقلانی او یعنی فرهنگ بشری نیز باید تحت سرپرستی دین و انبیاء و اوصیاء الهی قرار گیرد. و البته این امر با نگرش جدیدی نسبت به دین ممکن می­ گردد. دین شخصاً یک کتاب و یک سلسله معارف و احکام نیست بلکه دین با رسول آغاز می­ شود. این رسول است، که با دین، به سراغ انسان ها می ­آید و روح و عقل و حس آنها را سرشار می ­کند. حرکت از رسول آغاز می­ شود نه از انسان ها و چنین دین و رسولی است که می­ تواند ولایت همه شئون بشر را به عهده بگیرد.

بلی، اگر دین یک کتاب مرده و روایاتی بی­ صاحب است و همه گونه می­ توان تعریفش کرد، طبیعی است که حتی حداقل هم برای او زیاد است. اگر دین مانند انسانی است که لباسش را از عرف و عصایش را از عرفان و کلامش را از فلسفه و عینکش را از علم بگیرید، یک چنین آدم افلیجی، چگونه می­ تواند ولی جامعه بشود؟!

اگر دین در یک بخش محتاج فلسفه و در بخش دیگری محتاج عرفان و عقل و حس باشد، این دین نمی­ تواند عهده ­دار سرپرستی شود. دین با رسول آغاز و با رسول ختم می ­شود. دین با ولی آغاز و با سرپرست ختم می­شود. و این ولیّ یکجا نمی­‌نشیند. «طبیبٌ دوارُ بطبّه».

اوست که به قلب و حس و عقل، جان می­دهد و همه وامدار او هستند. حتی می­ خواهند حس بشر را حس دیگری کند. می­ خواهد حیات طیبه­ ای بدهد که این حیات، همه شئون بشر را از قلب و حس و عقل می­‌پوشاند.

بنابراین ولایت فرهنگی را از آن انبیاء است. همین طور که ولایت سیاسی و ولایت عینی، مال انبیاء است. تجزیه بردار هم نیست. همه مربوط به دین است. دین با ولی معنی می­ شود. بنابراین، بینش­ ها، پیش­فرض ها، اهداف و آرمان ها، باید به علم داده شوند. از کجا؟ از دین و مکتب، و این کار عالم دینی است. تبدیل کردن این پیش­فرض ها و آرمان ها و اهداف، به علوم کاربردی هم کار عالم دانشگاهی است که تبدیل به یک مجموعه هماهنگ می‌شود.

انتهای پیام/ک

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها