امروز : پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 29
۰۳:۳۶
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 136598
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۳
تعداد بازدید: 134
پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; - حسین قرایی؛ محمدرضا اصلانی به سال 1332 در تبریز به دنیا آمده است. اولین زمستان زندگی را در زادگاهش پشت سر گذاشت ...

پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; - حسین قرایی؛ محمدرضا اصلانی به سال 1332 در تبریز به دنیا آمده است. اولین زمستان زندگی را در زادگاهش پشت سر گذاشت و کودکی، نوجوانی و جوانی اش را در جنوب شهر تهران، محله های جوادیه و هفت چنار سپری شده، و کارشناسی ارشد حقوق را در مدرسه عالی شهید مطهری به پایان رسانده است. لحن آرام و متین اصلانی ما را به شنیدنی هایی دعوت می کند که خالی از لطف نیست. در زمینه ادبیات دفاع مقدس، ادبیات داستانی و زندگینامه، چند مجموعه داستان، رمان و سرگذشت داستانی از «محمدرضا اصلانی» به چاپ رسیده است که برخی از آنها عبارتند از: میهمان آن شب ما، بالهای کبوتر شیشه ای، خواب لیلا، عطر شاخه های بیدمشک، پهلوان غریب، لاله کویر، اندوه شهریار، پسته های خندان، بازگشت به زندگی، شمشیرهای چوبین، شهید فهمیده، امام موسی صدر، مرغ حق، پاییز مادر بزرگ، سیمرغ سهند، اسب نقره ای و غیره اشاره کرد. مصاحبه ما با این نویسنده فعال و دغدغه مند عرصه ادبیات انقلاب اسلامی را بخوانید:

آقای اصلانی از لهجه شیرینتان معلوم است ترک زبان هستید.

بله، متولد تبریز هستم. پدر و مادرم تبریزی هستند ولی من نوزاد بودم به دلیل اینکه پدرم نظامی بود به تهران منتقل شدیم و به جوادیه آمدیم، در شش سالگی هم به هفت چنار رفتیم.

وقتی نام جوادیه را می برید یاد«عمران صلاحی» می افتم؛ با عمران صلاحی ارتباط داشتید؟

عمران صلاحی در شب شعر جوانان پای ثابت بودند. افراد دیگری نیز مثل حسین منزوی، محمد نوعی، محمدعلی بهمنی و سپیده کاشانی هم حضور داشتند.

چه سالی به انجمن شعر جوانان، که زیر نظر آقای علیرضا طبایی بود، می رفتید؟

قبل از 55 بود.

کجا دقیقا؟

 آن موقع موسسه اطلاعات ابتدای خیابان خیام بود، که دفتر مجله جوانان هم آنجا بود.

 مجله جوانان، که اسم آن شده جوانان امروز منتشر می شود؟

بله، منتشر می شود. فکر کنم ماهنامه شده است که الان سردبیر آن امیر حسین انبارداران است.





از ورود خود به ساحت نویسندگی بگویید.

 در دوران دبیرستان خیلی به نوشتن علاقه مند بودم و انشاهای خود را با عشق می نوشتم. معلم ادبیاتم آقای «اکبر خمیرانی» را از همه معلم ها بیشتر دوست داشتم. او معمولا انشاهایم را می گرفت و پیش خودش نگه می داشت. یک روز در حیاط مدرسه در دبستان خوش نواز واقع در هفت چنار خیابان حسام السلطنه بازی می کردیم، که من را از دفتر صدا کرد آن موقع هم اگر می رفتیم دفتر آنقدر هول می شدیم که تا دو دقیقه جایی را نمی دیدیم. مثل الان نبود که دانش آموزان موقع صحبت اعتماد به نفس داشته باشند. معلم ادبیات من را صدا کرد و گفت اصلانی این بچه ها را در حال بازی نگاه کن و در مورد شان یک جمله بنویس، من هم همان موقع این کار را انجام دادم. بعدها هم به دبستان «مفید» می رفتم نزد «محمود دست‌پیش» که معلم ادبیات من بودند.

به به دوست استاد شهریار... الان هم جزو شورای سیاستگذاری شعر و ترانه ارشاد هست؟

بله! علاوه بر آن جهانگیر مسیحا هم بود، در دوران دبستان و دبیرستان این افراد را دیدم.

پس الگوهای خوبی داشتید؟

الگوهای خوبی داشتم، اما با توجه به وضعیتی که آن سال ها داشت ارتباط ما خیلی کم بود.

پس این افراد روی ذهن و فکر شما تاثیر گذاشتند؟

خیلی زیاد، چون مادرم به استاد شهریار علاقه داشت و خیلی از ایشان برایم صحبت می کرد. به همین صورت من هم به زندگی شهریار علاقمند شدم و سعی کردم ارزش های زندگی ایشان را حفظ کنم.

کتاب هایی هم از شما راجع به «استاد شهریار» دیدم.

تا به حال دو کتاب در مورد ایشان نوشته ام، همیشه با خاطرات استاد شهریار زندگی کردم و همین مسئله باعث شد که اعتماد به نفس بیشتری برای انتشار کتاب در مورد ایشان پیدا کنم؛ ضمن این شعر هم می گفتم و هفته ای یک بار به انجمن ادبی می رفتم و بعد از آن کم کم داستان هم نوشتم.

یعنی شما اول شاعر بودید و بعد نویسنده شدید؟

اول از شعر شروع کردم، البته الان هم شعر می گویم ولی به ندرت چاپ می کنم. شعر و داستان های من از اول برای بزرگسال بود. مقاله و گزارش هم می نوشتم و گونه های ادبی دیگر مثل مصاحبه با شاعران و یا نقد کتاب؛ ولی بیشتر از همه به شعر و داستان پرداختم.

از فضای انجمن شعر و جوانان برایمان بگویید؟ چه کسانی آنجا حضور پیدا می کردند و نگاه فکریشان چگونه بوده است؟

گرداننده جلسات در انجمن شب های شعر مجله جوانان آقای طبایی بود. کسانی که می آمدند از گروهای مختلف بودند مثل خودم که دانش آموز بودم و از مدرسه می آمدم. کسانی مثل شاملو، نصرالله مردانی، غلام حسین ده‌بزرگی، امیرحسین سعیدی، عباس صادقی(پدرام)،محمدعلی بهمنی، محمود لشکری، علیرضا جلوه، اکبر اکسیر، حسین منزوی، عمران صلاحی، مجید رزوقی و عزیزان دیگر در جلسه ها شرکت می کردند.  یک بار روی کاغذ اسامی این افراد را نوشتم بیش از 500 نفر شدند.





 

فکرها متفاوت بود. نصرالله مردانی که یک شاعر مذهبی انقلابی است کنار احمد شاملو؛ بحث های اندیشه ای سیاسی آنجا بود و یا فقط شعر می خواندند؟

افرادی مثل شاملو به ندرت پیش می آمد که حضور پیدا کنند ولی کسانی که می آمدند با هر طرز فکر فقط شعر می خواندند و جهت گیری جلسه و حال و هوای جلسه اسلامی بود به این معنا که جلسات وقتی به ماه رمضان بر می خورد، هنگام اذان همان وقت جلسه قطع می شد و بچه ها می رفتند انتهای آمفی تئاتر هر کدام با یک بیسکویت افطار می کردند. یادم می آید یک روزی یک نفر به آقای ده بزرگی ایراد مذهبی گرفت و ایشان خیلی ناراحت و برافروخته شد و گفتند ما وقتی اینجا جمع می شویم و شعر می خوانیم دلیلی ندارد نسبت به اعتقادات مذهبی مان تعصب نداشته باشیم.

قبل از مصاحبه راجع به نصرت رحمانی هم صحبت کردید اگر مایلید از ایشان هم برایمان بگویید؟

نصرت رحمانی در آن روزها که ما نوجوان بودیم مشهور بود همان موقع وقتی شما به مجله، شعر می فرستادید ایشان ضمن اینکه جوابتان را می داد، عید هم برای شما کارت تبریک می فرستاد و می دانست با این صفحه چه کسانی همراه هستند.

خود شما نصرت رحمانی را می دیدید؟

بله، چندین بار ایشان را دیدم و کتاب هایش را خواندم به جز رمان «مردی در غبار گمشده» که هنوز نخوانده ام.

از دیدار با نصرت رحمانی بگویید.

آن موقع بنده وقتی در شب شعر شرکت می کردم، نوجوان بودم و ایشان شاعر شناخته شده ای بود اما اینکه با هم تبادل افکار و مراوده داشته باشیم، نبود.

از لحن شعر خوانی ایشان بگویید.

وقتی شعر خوانی می کرد همیشه در مقدمه می گفت: «انشالله صدای من به شما برسد.»

از فوت نصرت رحمانی با خبر شدید؟

بله، با خبر شدم و با همسر ایشان مصاحبه ای شد که دوست داشتم خانم ها و دختر های جامعه ام این مصاحبه را بخوانند. همسر ایشان می گفت: وقتی نصرت در خانه شعر می نوشت کاغذ اش را مچاله وبه آن طرف اتاق پرتاب می کرد؛ این کار عادت هر روزه اش بود. همسر ایشان می گفت من یک عمر این ها را جمع کردم و هیچ وقت اعتراض نکردم.

از سپیده کاشانی و حضور ایشان در جلسات شعر خوانی روایت کنید.

غیر از سپیده کاشانی خانم های دیگری هم می آمدند مثل افسر نیک رو، ناهید یوسفی، حبیبه نیک سیرتی و خیلی های دیگر.  تقریبا یک دهم حاضران در شب های شعر مجله جوانان را خانم ها تشکیل می دادند. خانم سپیده کاشانی شعر های خود را می داد به اسدالله عاطفی و کسانی دیگر، معمولا خودش نمی خواند و همیشه با همسرش می آمدند. جلسات مجله جوانان امروز خیلی منظم و مشخص بود از نظر زمان هم دقیق بود و کسانی که آنجا حضور پیدا می کردند با علاقه می آمدند تصادفی نیامده بودند برای همین همه سعی می کردند جلسه خوب برگزار شود. مدیریتی که آقای طبایی داشت به همه امکان خواندن شعر می داد یعنی شما می دانستید که امروز حتما می گویند که اگر شعر دارید بخوانید. این بود که همه با آرامش آنجا می نشستند و شعرشان را می خواندند و گاهی اوقات یک نفر را مشخص و هفته آینده را متعلق به او می دانستند؛ و شب شعر مختص به او می شد که یکی از شاعران نام آور درباره اشعار او سخن می گفت. در شب شعر اینجانب حسین منزوی درباره غزل هایم اظهار نظر کرد و قبل از شروع جلسه نمونه شعرهایم را دید و یکی دو غزل را حذف کرد.





چه شیفتگی و شاعرانگی در لفظ خانم کاشانی بود که شما را بر آن داشت تا کتاب «لاله کویر» را بنویسید؟

شخصیت خانم سپیده کاشانی برای همه احترام برانگیز و تاثیرگذار بود، همچنین رفتار و منش و ادبش مثال زدنی بود. به اطرافیانش خیلی احترام می گذاشت. خیلی مراعات می کرد. محال بود وقتی کسی شعر می خواند حواسش جای دیگری باشد. شعرهایی که می خواند چند لایه بود. آدم را به تفکر وا می داشت.

شعرهای خانم سپیده کاشانی یک ویژگی داشت اینکه غیرمستقیم ستیزنده بود. مثلا در «پروانه های شب» ایشان روحیه انقلابی دارد. آیا این رویه هم به شما جهت می داد؟

خانم کاشانی آن موقع با توجه به وضعیتی که وجود داشت، مجموعه غزلهای خودش را با عنوان «پروانه های شب» منتشر و به صورت غیرمستقیم به حکومت آن دوره اعتراض کرد. ولی این حقیقتی است که اگر آن موقع ما هم شرایطی داشتیم که بلافاصله بعد از انقلاب جزو افرادی می شدیم که در تظاهرات شرکت می کردند. اما برداشت امثال من از این مسائل سطحی بود. نمی توانم ادعا کنم که ما آن موقع تمام این مسائل را درک می کردیم.

بالاخره به شما جهت‌ می داد؟

بله، از نظر ادبی و اخلاقی به ما جهت می داد. در اوایل انقلاب در محلی زندگی می کردیم که حداقل ماهی دو سه مرتبه به حرم ‌عبدالعظیم حسنی(ع) می رفتیم. آنجا به طور تصادفی تجمع هایی می شد و ما یک شناختی این طوری پیدا کردیم. این شب های شعر نسبت به شناخت ما در آن وضعیت کمک می کرد.

بعد از انقلاب یک جاهایی که اهل ادب بیشتر رشد و حضور پیدا می کنند حوزه هنری بوده است. با حوزه هنری ارتباط داشتید؟

من با توجه به وضعیت کاری‌ام به علت سربازی و ازدواج دیگر فرصت نکردم در شب های شعر حاضر شوم اما چاپ کتاب باعث شد بنده به طور قهری با خیلی جاها از جمله حوزه هنری، کانون پرورش فکری و انجمن نویسندگان کودک و نوجوان آشنا شوم. به این صورت با این مراکز آشنا شدم.

چرا ادبیات نخواندید و سراغ حقوق رفتید؟

آن موقع سه رشته بود: ادبی، طبیعی و ریاضی. من ادبیات را خیلی دوست داشتم ولی به توصیه دیگران رشته طبیعی را انتخاب کردم.

اولین کتابتان چه زمانی چاپ شد؟

 دو کتاب من به صورت همزمان چاپ شدند. یکی «ساعت ضد آب» و دیگری هم «با زبان محبت» که سال 1371 چاپ شدند. «ساعت ضد آب» داستانی بود که برای هر مجله ای فرستادم، از چاپ آن خودداری کردند.

چرا؟

برای اینکه متوجه نمی شدند مفهوم داستان چیست. این داستان در مورد فطرت انسان بود که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آن را تایید و چاپ کرد. «با زبان محبت» هم در مورد «جبار باغچه بان» بود. در مورد او خیلی تحقیق کردم. مثلا اختراعات ایشان را که همه جا آن را 25 قلم عنوان می کردند ولی من در تحقیقاتم به 28 عنوان رسیدم. مقاله های زیادی هم در مورد ایشان نوشتم و بعدها هم به صورت کتاب چاپ شد.

اگر راجع به آثار شما گسترده تر بحث کنیم، به نظر می رسد بیشتر آثار شما زندگینامه داستانی است. این سبک کار کردن دلیلی دارد یا اینکه علاقه شما به شخص است که سبب می شود دنبال استاد شهریار یا سپیده کاشانی بروید؟

من نزدیک به 45 عنوان کتاب دارم. هیچکدام از اینها هم تک قصه نیست. همه یا مجموعه داستان است یا رمان و زندگینامه داستانی. فکر کنم یک سوم آنها هم شخصیت محور باشند. اینها به من سفارش داده شده و بعضی ها را که خودم علاقه‌مند بودم چاپ کردم. در عین حال در مورد شخصیت هایی که بر من تاثیر داشته و مفید بوده اند هم نوشته ام. هیچ شخصیتی را بر حسب انجام تکلیف ننوشته ام ولی شهریار و سپیده کاشانی را چون از جوانی علاقه مند بودم نوشتم. در مورد «امام موسی صدر» هم تحقیقات زیادی کردم و رمانی نوشتم و به خانواده ایشان دادم. خانواده شان از نظر صحت و درستی آن را تایید کردند و چاپ شد.





نثر شما یک نثر بی تکلف و ساده است که نوجوانان هم خوب می توانند با آن ارتباط برقرار کنند. خودتان به این سمت رفتید و یا قلم شما به این سمت رفت؟

در مورد نوشتن عقیده دارم که داستان نوشته می شود که خوانده شود نه اینکه شنیده شود. وقتی کسی مطلبی را می خواند یک آمادگی ذهنی پیدا کرده است که کلمات را شکسته نخواند که این را اکثر نویسنده ها نمی پسندند یعنی آنجایی که محاوره و گفتگو هست، نویسنده ها عقیده دارند که به صورت شکسته نوشته شود. من عقیده ای به این کار ندارم. به همین دلیل همیشه سعی می کنم در گفتگوها، جملاتی را پیدا کنم که صورت محاوره و نوشتاری اش یکسان باشد و خیلی روی این مساله کار می کنم. سعی می کنم کلمات و جملات شکسته استفاده نکنم.

این خودش یک هنر است. می شود گفت شما برای خودتان یک سبک درست کرده اید!

در حقیقت بله! هیچ موقع در پیدا کردن این جملات و موضوع ها کم کار نبوده ام.

از «سیمرغ سهند» بگویید که زندگینامه داستانی استاد شهریار است؟

استاد شهریار سال 1285 در خشک‌ناب تبریز به دنیا آمد و بعد از 83 سال زندگی در سال 1367 فوت کرد؛ ایشان سال 50 به دعوت روزنامه اطلاعات به تهران آمد آن موقع من 18 سال داشتم. سال 50 دقیقا موقعی بود که من به خاطر علاقه به شعر و شاعری با مجلات مختلف همکاری می کردم و شعرهایم در مجله های مختلف از جمله مجله جوانان امروز چاپ می شد. در آن سال وقتی استاد شهریار به تهران آمد من هم به آن مجلس رفتم، در یک آمفی تئاتر بزرگ برگزار شد که جا برای نشستن نبود و خیلی ها در راهروها ایستاده بودند؛ تا جایی که به خاطر دارم بعد از رفتن استاد شهریار هیچ کدام از نشریات عکس و مطالب از جلساتی که استاد در آنها حضور یافته بود چاپ نکردند. تا اینکه سال 57 انقلاب اسلامی تحقق پیدا کرد و سال 67 هم استاد فوت کردند، در حقیقت تمام گزارشات و عکس ها موضوعیت خود را از دست داده بود که امروز هم شاهد این رویه هستیم و به عنوان خطر مفاخر اجتماعی ما را تهدید می کند. به هر حال علاقه من به شعر و شاعری اول از همه خدادادی و فطری، و ذوقی بود و مادرم هم اهل تبریز بود و استاد را می شناخت.

اینها باعث شد که شما کتاب «سیمرغ سهند» را بنویسید؟

بله، آن موقع تقریبا هشت تا از کتاب های من چاپ شده بود، آقای رضا رهگذر با آقای جوادی در دفتر نشر فرهنگ اسلامی بودند که این کتاب را به من پیشنهاد کردند و من هم نوشتم، همان سال اول نایاب شد و به چاپ دوم رسید که اخیرا بعد از این همه سال صحبت شده که تجدید چاپ شود.

علاقه شما به زندگینامه داستانی از کجا شروع شد؟ مثل کتاب «مرغ حق» زندگینامه سید جمال الدین اسدآبادی و کتاب های دیگرتان که نشان از علاقه شما به نوشتن زندگینامه داستانی دارد.

به نظر من آشنایی با زندگی مفاخر باعث می شود در تجارب آنها شریک باشم، در نوجوانی کتابی را دیدم و خواندم به نام «زندگی مصور انیشتین» الان تمام نوشته های آن کتاب یادم است. وقتی زندگی یک شخصیتی را مطالعه می کنیم باعث سوق پیدا کردن به این سمت می شود و جنبه دیگر هم اقدام ناشران است، به هر شخصیتی که علاقه مند بودم و به من پیشنهاد می شد با کمال میل می نوشتم. نوشتن زندگی «شهید فهمیده» هم به این صورت بود که البته ناشر حدود صد صفحه اول آن را که مربوط به سال های کودکی شهید فهمیده بود چاپ نکرد.

-یک ویژگی زندگینامه داستانی مستند بودن است و یکی دیگر ورود به تخیل و عاطفه است، کدام ویژگی در زندگینامه های شما پررنگ تر است؟

سعی کردم هر دو مورد را رعایت کنم مثل زندگی شهید عراقی که سعی کردم جنبه های تاریخی را مراعات کنم ولی اشخاص و صحنه هایی هم وارد داستان کنم که باعث جاذبه داستان بشود.

تا به حال خانواده و افراد نزدیک شخصیت هایی که زندگینامه آنها را نوشتید از شما در مورد مطلبی ایراد گرفته اند؟

اگر داستان کوتاهی را هم بخواهم بنویسم در مورد تمام شخصیت ها و یا اگر امکان داشت به خانواده ها و به منابع معتبر رجوع می کنم. مثل زندگینامه شهید فهمیده که به خانواده ایشان رجوع کردم و با افراد خانواده مصاحبه کردم و سعی کردم واقعیت بنویسم. و شاید به همین خاطر باشد که چنین موردی تا به حال پیش نیامده است. از خانواده خانم سپیده کاشانی همکاری و همراهی بسیار دیدم و کتاب امام موسی صدر نیز قبل از نگارش به تایید خانواده ایشان رسید.

چرا بیشتر به سمت ادبیات نوجوانان آمدید؟

بیشتر روحیات انسان است که آدم را به این سمت سوق می دهد.

کتاب «اندوه شهریار» هم در کارنامه ادبی تان به چشم می خورد.

این کتاب با استناد به زندگی استاد شهریار است که چند داستان نوشتم مثل نوجوانی که می خواهد استاد را ببیند از تهران به تبریز سفر می کند، البته برای نوشتن این کتاب با نزدیکان ایشان صحبت کردم و جنبه تخیلی داستان با استناد به وقایع نوشته شده است. آقایان دکتر هویدا که از قضات اسبق دادگستری تبریز بودند و همچنین آقایان سیروس قمری و صمد سرداری نیز راهنمایی شان را از من دریغ نداشتند.

دلیل خاصی داشت که به زندگی ریزعلی خواجوی «دهقان فداکار» پرداختید؟

عموم مردم فقط همان واقعه قطار را از دهقان فداکار می دانند که قطاری می آمده و ایشان مانع برخورد قطار می شود، در صورتی که دهقان فداکار هنوز یک زندگی استقلالی دارد، این فرد هنوز به فرزندان خودش کمک می کند و با توجه به زندگی خصوصی و وقایعی که بعدها برای ایشان اتفاق افتاد همان وقایع را دوباره بررسی کردم تا حق مطلب را ادا کنم.

شما چقدر روی عنوان کتاب ها فکر می کنید؟ چون معمولا عنوان های شما جذب کننده است.

انتخاب عنوان برای من خیلی مهم است و بعضی از عنوان ها را با وسواس زیاد خودم انتخاب کردم ولی چندتای دیگر را یکی از دوستانم به نام «آقای حسین خبیری» که دوست دارم همه ی عنوان ها را ایشان انتخاب کند زحمت کشیدند، مثل «سیمرغ سهند» عنوان کتاب «آن شمع سر نهاده» که از اشعار حافظ الهام گرفته شده است.«قهرمان تونل 18» عدد 18 همان تونلی است که ریزش کوه در داخل آنجا اتفاق افتاده است.

اگر بگوییم شهید مهدی عراقی یا «آن شمع سر نهاده» چه چیزی در ذهن شما قد می کشد؟

کسی که تمام زندگی اش و آرزوهایش را برای رفع ظلم و ستم گذاشت.

آخرین کتاب شما در مورد امام است؛ درست است؟!

نام آخرین کتاب من «برو بیرون سرهنگ» است که انتشارات عروج آن را چاپ کرده است. محورش هم امام و بحث کاپیتولاسیون است چون امام این سیستم قضاوت کنسولی را در کشور ما برچید.

الان کجا مشغول هستید؟

حدو پنج سال است که بازنشسته شده ام. برای رفتن به دیوان عالی کشور از من دعوت شد ولی بعد از 39 سال کار مصلحت ندیدم که آنجا بروم. الان پروانه وکالت دارم.

فرمودید رئیس دادگستری هشتگرد و آذرشهرِ آذربایجان بوده‌اید؟

بله! ریاست دادگستری این دو شهر را تجربه کرده ام.

چطور دادگستری را به نویسندگی وصل می کردید؟

در شهرهایی که کار می کردم افراد صاحب ذوق فراوان بودند اما میدان برای اینها وجود نداشت. معمولا خیلی سریع این عزیزان را پیدا می کردم. مثلا می دیدم کتاب دستش است. با آنها در مورد کتاب صحبت می کردم. هر جا که بودم با رئیس کتابخانه آنجا دوست بودم. خودم را از مردم جدا نمی دانستم چون محیط کاری های مختلفی را تجربه کرده بودم به همین دلیل هنگام داشتن مسئولیت در دادگستری توانستم با زیرمجموعه های خودم خوب ارتباط برقرار کنم، تا نظر آنها چه باشد.

راجع به این کتاب هایی که عنوان می کنم یک جمله کوتاه بفرمایید؟

خواب لیلا: مجموعه داستان است که والدینی برای خرید خانه، النگوهای دختربچه ی خود را نیمه شب از دست اش در می آورند و النگو های بدلی جایش می گذارند.

بال های کبوتر شیشه ای: با طرح روی جلدش موافق نیستم و مناسب نمی دانم.

پاییز مادر بزرگ: زنی که همسراش را از دست داده و نمی خواهد سربار دیگران باشد و سعی دارد با استقلال زندگی کند و شخصیت یک زن مسلمان را که به نعمت هایی خداوند به او بخشیده اتکا می کند، نشان می دهد.

بوی دستهای پدر: نقاشی های این کتاب که برای روی جلد انتخاب کردم، به نظرم مناسب کتاب نیست.

ممنون از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید.

من هم از شما و مخاطبان تشکر می‌کنم.

انتهای پیام/

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار