امروز : دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶ - 2017 December 11
۰۷:۵۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 140392
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۹۳ - ساعت ۰۶:۰۰
تعداد بازدید: 17
پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; – گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ اشعار میلاد عرفان‌پور، شاعر و رباعی‌سرای جوان، فردا در قالب یکی دیگر ...

پایگاه خبری ، مهدوی پیروان موعود ; – گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ اشعار میلاد عرفان‌پور، شاعر و رباعی‌سرای جوان، فردا در قالب یکی دیگر از مراسم& zwnj;های دوباره‌خوانی مورد بحث و بررسی قرار ‌می‌گیرد. دانشگاه امام صادق(ع) تاکنون شعرای زیادی را تقدیم حوزه شعر انقلاب کرده است. از علی‌محمد مودب گرفته تا فاضل نظری و محمدمهدی سیار و میلاد عرفان‌پور. متن زیر به قلم دکتر حسن بشیر، استاد دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع) و رئیس سابق این دانشکده در خصوص حال و هوای شاعری میلاد عرفان‌پور نوشته شده است:

برخی را فقط با یکبار دیدن می شناسی. برخی را با هزاران بار تنها نام و شکل آنها را به خاطر می سپاری. آنانکه می شناسی، گاهی نیازی به دیدن مداوم آنها نداری، همان اولین دیدار پیوندی را به وجود می آورند که همیشه با تو همراه است و همواره با تو نفس می کشد، همیشه زنده زنده است. «میلاد» از آن دسته افرادی است که فقط با یکبار دیدن وی، نوعی از پیوند را تحمیل کرد که در لطافت شعر و پاکی روح و صفای باطن نهفته بود. با کمال صداقت و صمیمیت اولین کتاب شعر خود را به من داد. تازه وارد دانشگاه شده بود و نه مانند بسیاری که دغدغه شناخت پیرامون خود را ندارند، گونه ای از حس شناخت و معرفت شناسی داشت که همان باعث این پیوند شد.

او را با شعرش شناختم که این شناخت، شناخت وی را به دنبال داشت. روحی بلند که در شعری پاک و متعهد نهفته بود. جریان شعری وی جریان روح وی را متجلی می کند. و من این جریان را در وی کشف کردم، بیشتر از آن، دیدم و فراتر از آن درک کردم و شناختم. درباره اولین کتاب شعرش، کلماتی نوشتم که گر چه بلند و طولانی نبودند اما احساس من در آنها کاملا هویدا بود. این شناخت، شناختی بود که هیچگاه متوقف نشد. با کتاب دومش که با کمال ادب و تواضع به من هدیه کرد، این شناخت عمیق‌تر و وسیع‌تر شد. کتاب اول وی از بهار و پائیز و عشق سرشار بود: «پاییز بهاریست که عاشق شده است». اما کتاب دوم وی از «یاد شهر» و دیاری سخن می گوید که بوی رجعت می دهد و نوستالژی ابدی وی برای دست یابی به آن را مجسم می‌کند.

«یاد شهر» یاد رجعت انسان آشفته‌ای است که گیسوی در باد رفته وی، مقاومتی در برابر باد ندارد. باد آشفته، آشفتگی وی را صد چندان کرده است. آشفتگی که به شیفتگی کشانده است. شیفتگی به «شهری» که می خواهد به آن رجعت کند. در این سیر عرفانی و هجرت گونه، «میلاد» با جریان حیات و اشکال مختلف آن گریبانگیر است و مبارزه ای سخت و بی امان را دنبال می کند. تصاویر در متن حیات ذهنی وی نقشی از شهر و شبه شهر و نه چندان شهرهایی که در اینجا و آنجا شکل می گیرند و جامعه انسانی را به دنبال خود می کشانند، شکل می گیرد. این نقش با آنچه که وی می خواهد گاهی در تناقض است و گاهی در تعامل. گاهی نیز خود را اسیر آن می بیند و زمانی آن را زندانی خود. اما در این سیر و سلوک شاعرانه که بوی معصومیت و فطرت از آن بلند می شود، «میلاد» گاهی کودکی است که پاکی را منعکس می کند و گاهی نوجوانی است که به دنبال پاکی است که آرمان وی را تشکیل می دهد و گاهی نیز فراتر از آن به جوانی می ماند که در حسرت این پاکی است که در شهرِ آرزوهای وی نهفته است.

در این سیر و سلوک عارفانه به سوی شهر آرمانی، «میلاد» با زمان که در حرکتی ابدی است گریبانگیر است. کودکی با بیرحمی زمان به نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری می گراید. معصومیت در این مسیر نه چندان کوتاه دچار طوفان های ناخواسته می شود. زمان، وی را آرام آرام از آنچه با وی پیوند خورده است، دور می سازد. این حرکت در عین سلوک، بازتابی از غفلت های زمان است که غرور و نخوت را منعکس می کند. «میلاد» نگرانی خود را با همان لحن کودکانه و معصومانه بازگو می کند. نگرانی سالکی که شعرش، تکه‌های روح اوست که همراه با باد مقدسی که به سمت شهر آرمانی می وزد، در اهتزاز می باشند. «من شهر به شهر از خودم دور شدم». این دوری در حرکت زمانی، واقعی است، اما در حرکت سلوک مآبانه، عین نزدیکی و قرب است.

«میلاد» در تنهایی جاده، با تنهائی خود همراه می شود. اما از این تنهائی نگران نیست. وی همسفر جاده ای شده است که قطب نمای آن به سوی «شهر آرمانی» است. این تنهائی را بر جمع هزاران تن ترجیح می دهد. اصلا باکی از وحشت تنهایی ندارد که این تن ها هستند که تنهائی را بر وی مستولی می کنند. «از دست نداده ایم تنهایی را». بر همین تنهائی مقدس، سلام می کند و با ایمانی استوار، در عین عینیت های شهرگونه، وعده بازگشتن به شهری که هیچ شباهتی با رنگ و بوی شهرهای زمینی ندارد، به خود می دهد. «از شهر، دلم گرفته... بر خواهم گشت»، «ای تنهایی! سلام! حالت خوب است». و این تنهایی عین سلامت و آرامش و وصال را به ارمغان می آورد.

با همه این مکاشفات خواسته و ناخواسته و دیدنی و نادیدنی، زمین و آسمان هر یک به دنبال آن گمشده ای هستند که شهر آرزوهای خود را پیدا کرده است و در ازدحام دود و دم شهرهای زمینی، قطب نمای وجود خود را با قبله نمای شهر آسمانی همسو ساخته است. در همین فضای پر از مکاشفه های زمین و آسمان، «میلاد» نه در پی فتح جهان بلکه در پی کشف جهان و نماندن به جای ماندن در سرزمین ناکجا آباد ناخواسته ی فرو رفته در دود و دم است. فریادی از اعماق دل بر می کشد که تا کی باید در این فضای کور و کر، به دنبال چراغ نورانی شهر آرمانی، منتظر ماند. اگر تنهائی، مرا با تو پیوند می دهد، از این پس می خواهم که با تو تنهایی را تجربه کنم. «تنهایی اگر که با تو بودن باشد»، «می خواهم از این به بعد تنها باشم».

«میلاد» در لحظه پایانی و در تلاطم جاده بی انتها به سوی شهر آرمانی که تنها نه دیدن آن که «یاد» آن نیز برای دست یافتن به لحظه وصل کافی است، از غربت غریب انسان زمینی، همسایگان دور از هم، شهر پر از توهم و اضطراب سخن می گوید و داد وی از این همه کوری و کری و دور و غربت به درد می آید. به «یاد شهر» خود می افتد و بهاری که از هیجان شور و شوق و شوریدگی عشق، به پائیزی بدل می شود که گام در سنگلاخ زمستان می گذارد تا به بهار خواسته های تازه خود دست یابد. «پائیز، بهاری است که عاشق شده است». و این عشق همچنان عاشقانه روح و تن «میلاد» را تسخیر کرده است... و «یاد شهر» همچنان در چشمان منتظر وی موج می زند.

انتهای پیام/

منبع : فارس

برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها