امروز : سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۶ - 2017 June 26
۰۴:۲۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 14621
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۱۶:۰۸
تعداد بازدید: 124
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، سیدکمال شهابلو پس از هفت رو درگذشت امیر ادبیات می‌گوید: امروز هفتمین ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، سیدکمال شهابلو پس از هفت رو درگذشت امیر ادبیات می‌گوید: امروز هفتمین روز درگذشت امیرحسین فردی است؛ امیری که بچه‌های مسجد جوادالائمه(ع) از جوان تا پیر او را «امیرخان» می‌گویند.

کلاس درس «تربیت در نهج البلاغه» استاد علی قائمی است. یک دلم با درس و صد دلم با مراسم هفت اوست. استادم از ثمر تربیت از دیدگاه حضرت امیرالمؤمنین(ع) می‌گوید: ««عبد» است، حرکات و طی طریقش همه براساس فرمان خداست. «مؤمن» است، باوری که برایش آرامش و امنیت می‌آورد. «متقی» است، اهل پرهیزکاریست. «سعید» است و خوشبخت و خودش را با فرمان خدا مطابقت می‌دهد.» هرچه را استاد می‌گفت با صفات امیرخان مقایسه می‌کردم. تازه داشتم متوجه می‌شدم که چه کسی را از دست داده‌ام. خودم در کلاس و افکارم به سال 75 رفته بود. با حاج آقا ناصری در کیهان بچه‌ها بودیم. قرار بود ویژه‌نامه‌ای برای شهید حبیب غنی‌پور آماده شود. به بعضی از دوستان نزدیک ایشان سفارش مطلب داده می‌شد. با خود گفتم، کاش من هم یادداشتی می‌نوشتم و در آن شماره چاپ میشد. از طرفی تعداد دوستان نویسنده به اندازه‌ای بود که حجم مطالب بیش از یک شماره شود.

امیرخان و حاجی ناصری درباره آن شماره صحبت می‌کردند. فراموش نمی‌کنم امیرخان با چه آرامشی صحبت می‌کرد. با جملاتی وزین و بغض گونه از «شهید حبیب» می‌گفت. عبارت حاج محمد، حاج محمدش از ذهنم پاک نمی‌شود. در میان صحبت‌هایشان گفتم: «من هم یک خاطره خوب از «حبیبم» دارم، من هم بنویسم؟» هر دو تشویقم کردند و نوشتم. از آن روز بیشتر اوقاتی که حاجی ناصری به کیهان بچه‌ها می‌رفت، من هم وی را همراهی می‌کردم. یادم هست که یک روز برای بازی فوتبال به کیهان رفتیم. جمشید رمضانی هم با ما بود. لباس‌ها را پوشیدیم و منتظر ماندیم تا امیرخان بیاید و بازی را شروع کنیم، ولی خبر نداشتیم که امیرخان فوتبالیست حرفه‌ای است.
قبل از هر بازی، مفصل نرمش می‌داد. ما یک ربع اول را تحمل کردیم، ولی اهل نرمش نبودیم که. به همین دلیل به آرامی با آقا جمشید رفتیم داخل راهرویی که به زمین فوتبال منتهی می‌شد و آنقدر معطل کردیم تا نرمش‌ها تمام شد و به زمین فوتبال برگشتیم. من و حاجی ناصری و آقا جمشید یک تیم شدیم. اولین توپی که به حاجی ناصری رسید به بالای دیوار زمین فوتبال شوت کرد و بازی برای چند دقیقه قطع شد.

خنده‌مان را کنترل می‌کردیم، امیرخان آنقدر جدی بود که جرات خندیدن آشکار نداشتیم. به راستی چطور یک نفر بر همه چیز «امیر» می‌شود؟ نفس، گفتار، کردار، رفتار و البته آنقدر جذبه که محور دایره دوستان باشد. چطور مغناطیس روح یک نفر اینقدر قوی می‌شود که گویا می‌تواند تمام قوانین دنیا را برهم زند و هرکس را به سوی خود بکشاند. در ذهنم آخرین جشنواره شهید غنی‌پور را مرور می‌کنم. وقتی قرآن‌ها به پدران شهید اهدا شد، کسی به فکر دایی رمضون نبود که بالای سن بدون قرآن مانده بود. امیرحسین خان قرآنی را برداشت و قبل از عکس دسته جمعی، در میان دوستان به دایی هدیه کرد و از او عذرخواهی کرد.

در این افکار بودم که استاد قائمی گفت: «کسی که این ثمره‌ها را داشته باشد، می‌تواند شاگردان و فرزندانی را تربیت کند که هر یک مانند ستارهای در دل تاریکی سوسو بزنند.»

گفتم: «چرا ستاره؟» گفت: «در غروب خورشید، ستارگان ما را به «طلوع فجر» امیدوار می‌کنند.»

امروز خورشید مسجد جوادالائمه(ع) نیست، اما بچه‌های مسجد هستند؛ بچه‌هایی که در زمان دفاع مقدس، دوستانشان یک یک ستاره شدند و امروز راه ستارگان را می‌پیمایند.

انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها