امروز : دوشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 26
۰۴:۱۲
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 14844
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۰۴:۳۰
تعداد بازدید: 114
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، سوسن طاقدیس از جمله نویسندگانی است که آثار او شناخته شده است، در ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، سوسن طاقدیس از جمله نویسندگانی است که آثار او شناخته شده است، در یادنامه زنده یاد فردی خاطره‌ای هم از این نویسنده درج شده است.

پاییز سرد تهران خیلی زود صورت اخم آلود و تیرهاش را نشان داد. اتاقک روی پشت‌بام با دیوارهایی که نمناک بود و کف‌پوشی که نمناک‌تر، هرچه می‌کردم گرم نمی‌شد. معلوم بود که گرم نمی‌شود آن هم با یک اجاق برقی به اندازه یک کف دست. پتو به دوش می‌نشستم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. با ترس، با بیم و امید و هراس از آینده‌ای که نمی‌دانستم چه نقشه‌ای برای من دارد.

همه چیز به هم ریخته بود. حیف، اول انقلاب چقدر همه چیز خوب بود. انقلاب پیروز شده بود. شور و عشق و امید جای آن جدال‌های خیابانی، کشتارها و وحشت و زندان و شکنجه را گرفته بود. مردم جشن پیروزی را با تلاش بیشتر و عشق، برادری و برابری ادامه می‌دادند که ناگهان بمب گذاری‌ها، کشمکش‌ها، ترورها و زمزمه‌های مخالفت‌های بی منطق شروع شد و بعد جو بی اعتمادی و شک همه جا را فرا گرفت و عاقبت هم جنگ.

در آن زمان من نوزده ساله بودم و در شیراز، در یک خانواده سنتی زندگی می‌کردم.

همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی، اولین قصه‌ام را برای مجله «کیهان بچه‌ها» فرستادم و بعد به دعوت مسئولان آن زمان برای کار در صدا و سیمای تهران دعوت شدم. معلوم بود که خانواده و به ویژه پدرم مخالف این موضوع بودند. از نگاه سنتی آنها، حق کاملاً با خودشان بود. ولی من بعد از کشمکشی طولانی به تهران آمدم ولی دو سه ماه بعد ناگهان همه چیز به هم ریخت و خیلی زود آن کار را از دست دادم و... پدرم گفته بود اگر رفتی دیگر برنگرد. حال یا باید سرافکنده و مغموم به شیراز برمی‌گشتم و تن به یک زندگی عادی در جو بسته و سنتی خانواده می‌دادم و یا... تنها امیدی که برایم باقی می‌ماند کیهان بچه‌ها بود.

فکر کردم اگر یک قصه دنباله‌دار بنویسم، شاید بتوانم دوام بیاورم. به خودم گفتم: «اگر لازم باشد نان خشک و آب بخورم، همه تلاشم را خواهم کرد.» به خدا هم گفتم: «خدایا! تو که نیت مرا از این کار می‌دانی یاریم کن.» و بعد فکر کردم: «یعنی خدا صدای مرا می‌شنود؟! صدای مرا از این گوشه تاریک و سرد و نمناک؟!»

و او چه خوب و چه زود جوابم را داد. نشستم. اجاق برقی را کنار دستم گذاشتم. ته مانده چای را گرم کردم و همین طور دستم را که دم به دم یخ می‌کرد، چنگ می‌شد و نمی‌نوشت. و من نوشتم. چهار شبانه روز... اسم قصه‌ام زنده زیر خاک بود. احساس می‌کردم این اسم، نام قصه خودم است. این منم که زنده، زیر خاک باید با چنگ و دندان خودم را بیرون بکشم. باید خاک را ذرهذره پس می‌زدم و...

توی اتوبوس خط سه توپخانه، یکبار دیگر قصه را خواندم. یعنی پذیرفته می‌شد؟ یکبار دیگر صدایش کردم. وقتی با هزار امید به کیهان بچه‌ها رسیدم، دیدم همه چیز عوض شده است و سردبیر قبلی که با من آشنا بود، رفته است و دور میز سردبیر جدید آنقدر شلوغ است که نمی‌شود او را دید. بچه‌های قبلی نیز همه با بیم و امید وضعیت جدید را نگاه می‌کردند.

ـ حالا چه می‌شود؟

دوستی زیر چشمی نگاهی به دور و برش کرد و گفت: «هیچ چیز معلوم نیست. به احتمال زیاد همه ما باید برویم. سردبیر جدید نیروهای خودش را می‌آورد. اینطور که شنیده‌ایم یک مسجد نیرو دارد. همه جا همینطور است، مدیر جدید نیروهای جدید. حتماً ما را نمی‌شناسد و نمی‌خواهد.» جو شک و بی اعتمادی در فضا موج می‌زد. کاغذهایی که قصه‌ام را روی آن نوشته بودم توی دستم به خش خش افتاد. دستم می‌لرزید.

گفتم: «ولی من یک قصه بلند نوشته‌ام. یک کار دنباله‌دار. یک رمان کوچک.»

فقط سری با افسوس تکان داد. می‌خواستم از جا بلند شوم و بروم، ولی ناگهان دور میز سردبیر خلوت شد. همه رفتند و من با ترس به میز او نزدیک شدم. مردی جوان بود که دور چشم‌هایش چین افتاده بود. توی یک کتاب خوانده بودم که چین‌های دور چشم نشانه مهربانی است. جلو رفتم و گفتم: «سلام، من یک قصه دنباله‌دار دارم.» فکر کردم اگر مرا نپذیرد، مجبورم وضعیتم را برایش بگویم. چقدر برایم سخت بود.

سرش را بلند کرد. با حیرت نگاهم کرد. قصه‌ام را گرفت و چشمانش درخشید و چینه‌ای مهربانی دور چشمش عمیق‌تر شد و من فهمیدم که او صدایم را شنیده است.

بعدها نه تنها کارمندان کیهان بچه‌ها نرفتند، بلکه خیلی از کسانی که در هیچ جای دیگری نبودند در جلسه‌های قصه، شعر و تصویرگری عضوی ثابت و پذیرفته شده بودند.

در فضایی که آقای فردی درست کرده بود، در مدتی کوتاه، نویسندگان، تصویرگران و هنرمندان بسیاری چنان رشد کردند و بالیدند و حتی جوایز جهانی را برای کشور به ارمغان آوردند.

یکبار شنیدم که یکی از اعضای جلسه با اشاره به کسانی که در جلسه قصه بودند و از نظر او خودی نبودند، به آقای فردی گفت: «اینها دیگر کی هستند؟» و آقای فردی با همان ملایمت همیشگی و با لبخندی، چین‌های مهربانی دور چشمش را عمیق‌تر کرد و به آن جوان گفت: «نگاه نکن چه کسی می‌نویسد، نگاه کن ببین چه می‌نویسد؟!»

بعدها روزی به او گفتم که شما آن روز فرشته نجات من بودید. و او با تواضع همیشگی‌اش جواب داد: «نه، شما فرشته نجات ما بودید. ما آن روز همه مجله را بسته بودیم و صفحات قصه دنباله‌دار خالی مانده بود و من دست به دامن خدا شده بودم که شما آمدید و یک قصه دنباله‌دار به من دادید.»

او بی آنکه بگذارد غرورم را بشکنم و کمک بخواهم صدایم را شنید و کمکم کرد.

همیشه فکر می‌ کنم حتی نگذاشت به خاطر بیطرفی و نگاه حق نگرش و حمایتی که سال‌ها از من و امثال من داشت، تشکر کنم. کاش بیشتر از اینها به ما فرصت داده بود.

انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها