امروز : شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶ - 2017 November 24
۰۰:۴۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 14863
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۰۴:۳۱
تعداد بازدید: 176
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، مهدی فیضی به بیان خاطره‌ای از زنده یاد امیرحسین پرداخت از زمانی که ...

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، مهدی فیضی به بیان خاطره‌ای از زنده یاد امیرحسین پرداخت از زمانی که بچه‌های مسجد جوادالائمه گرد هم آمدند تا زمانی که انگار در و دیوار و تمام فضا و اشیای مسجد حرف می‌زدند و با امیر انقلاب وداع می‌کردند. روایت او در ذیل می‌آید؛
سلام امیرخان عزیز!

شاید این صمیمیت گفتار من به خاطر برخورد خود شماست، ساده، بی‌آلایش و مهربان. خوب یادمه سال 1383 بود تو مسجد به یه رکود خاصی رسیده بودیم و فضای سنگینی از تکرار مکررات بر ما حاکم بود و فقط مسجد شده بود تعریف از قدیم که چنین بودیم و چنان بودیم. که کتابخانه‌ای بود! شورای نویسندگانی بود! کمیته‌ای بود و گردان مالک و.... خسته از این حرف‌ها و وجود غبارهای حاشیه‌های مسجد با چند نفر از بچه‌ها دور هم جمع شدیم یه واحدی به نام تبلیغات راه انداختیم که بهانه‌ای بود برای ادامه صمیمیت‌های خودمون. خلاصه یه روز خبر رسید افراد قصه‌های مسجد برای اجرای یه طرح تازه دارن برمی‌گردن به مسجد. عنوان برنامه، انتخاب «کتاب سال شهید غنی‌پور» بود. گفتن میخوان یه جلسه بزارن، شماها هم بیایید. اومدیم جلسه اما با این نگاه که الان یه عده آدمه پر مدعا و تنگ نظر حاشیه چی رو دوباره باید تحمل کنیم. اما اینطور نبود. یه دنیا صفا و صمیمیت داشتند بچه‌های دور شما و چقدر برای ما و نظرمون اهمیت قائل شدند. به ما یاد دادند صبر تو کار گروهی یعنی چی؟ احترام و عدم خود بزرگ‌بینی چه غوغایی می‌کنه! تو کار گروهی در کنار شما به عظمت شهید حبیب غنی‌پور پی‌بردیم. کتاب خوندیم اون هم از جنس سفری به جنوب که با اعضای درونی غالب جنگ آشنا شدیم. به شاکله درونی اعضای شورای نویسندگان نزدیک‌تر بودیم و تأثیرش در ما روزافزونی صمیمیت و اقتدار در کار گروهی بود. درک کردیم معنی حجاب الفاظ شهید احمد امینی رو و محصل خوب تحصیل اون شدیم. روی کاغذ آوردیم ذهنیات و حرف‌های دلمون رو و رنگ و لعابی خاص پیدا کرد خیالمون. یاد گرفتیم که نیازی نیست دنبال شهرت رفتن که پای عشق در میان باشه شهرت، شهوتی بیش نیست. بی‌تعارف بگم مثل یه هوای تازه تو مسجد دمیدید امیرخان مثل همون روزهای قبل از انقلاب. حالا از اون روزهای پز از تجربه نه سال گذشته و ما هر سال با افتخار تو برنامه انتخاب کتاب سال حبیب در کنارتون بودیم و از چشمه زلال معرفت شما و بچه‌های شورای نویسندگان نوشیدم.

ثمره این آشنایی و دوستی علاقه من به مطالعه و پیگیری کارهای پژوهشی شد و جدیداً به نوشتن. تو برنامه بزرگداشت آقا گلعلی بود دیگه جرات کردم با شما صحبت کنم و به شما پیشنهاد راه‌اندازی کلاس قصه‌نویسی رو بدم:

«سلام آقای فردی خسته نباشید دستتون درد نکنه برنامه خوبی بود مثل همیشه. شما گفتین، خواهش می‌کنم زحمت رو دوستان کشیدن ما هم شرکت کننده بودیم. گفتم: نفرمایید اگه شما نبودید بچه‌های مسجد اینطوری گل نمی‌کردن، واقعاً سپاسگزارم از شما به خاطر تمام زحماتی که برای مسجد و بچه‌های مسجد کشیدید. خواهشی داشتم آقای فردی!!! میشه دوباره این جلسات قصه نویسی رو راه بندازید شاید از بین ما هم یه حبیب یا به گلعلی بیرون اومد!! و شما با همون لبخند شیرین و نگاه مهربونتون با تکون دادن سرتون به علامت تأیید حرفم گفتید: به امید خدا انشاءالله....»

حالا از اون روز چند روزی می‌گذره. غروب پنجشنبه بعد از نماز مغرب و عشا تازه ماه شب چهارده که نور خیره کنندهای داشت و در حال طلوع بود، تو همین احوال بودم که به پیامک تو گوشی همراهم، منو متوجه خودش کرد. متن پیام این بود (با کمال تأسف استاد امیرحسین فردی دار فانی را وداع گفت) چه شب پر آهی شد برای من اون شب. جمعه خودم رو رسوندم تهران، مستقیم رفتم جلوی مسجد و بعد کوچه عسگری‌زاده دم خونه شما. به آقازادتون سر سلامتی دادم و گفتم امیرخان گنجی بود برای مسجد!! جواب داد: «لطف دارید شما و بچه‌های مسجد!» خبر از حسرت دلم نداشت یه حسرت به طول نه سال غفلت که چرا الان کاش حرف چند روز پیشم رو چند سال پیش می‌گفتم. چقدر زود دیر میشه امیرخان...

شد شنبه همون روز سخت برای مسجد و بچه‌های مسجد و... شما جلوتر از همه می‌رفتید، انگار یه گردان فرشته یا بهتر بگم یه گردان از پرستوهای گردان عاشقان دور شما بودند. مثل پروانه سبک بال آروم روی دوش گل‌های محل در حال رفتن بودید و این بار تعارف رو کنار گذاشتید و جلوی جمع داخل مسجد شدید. مثل همیشه اول از جلوی اتاق حاجی صابری رد شدید. درست مثل همون روزهای قشنگ. اما جای حاجی شهدای مسجد خالی بود. کاش بود و به استقبال شما می‌آمد. شاید هم بود اما این بار در کنار شما...

تو حیاط با صفای مسجد که حالا پر شده بود از یادش بخیر امیرخان. رفتین تو شبستان، همون جایی که قرار گواهی بده که شما تو جای جای اون شانه به شانه همه شهدای مسجد نماز خوندید و پای منبر حاج مطلبی روحانی، روح شهدا و معمار اخلاق بچه‌های مسجد نشستید و با روضه‌های شهید اکبر قدیانی، سلام به امام حسین دادید و شبهای احیا با صدای محزون حاج مهدی معینی استغفار کردید. حالا دیگه مسجد همیشه شاداب جوادالائمه(ع) رنگ شادابی نداشت. انگار در و دیوار و تمام فضا و اشیای مسجد با شما حرف می‌زدند و با شما وداع می‌کردند. انگار اونها زبان به تشکر باز کرده بودند و به شما به خاطر رونقی که به آنها داده بودید، خسته نباشید می‌گفتند. یادم آمد که گفته‌اند «شرف المکان بالمکین»؛ اعتبار مکان‌ها به انسانهایی است که در آن زیسته‌اند و چقدر این جمله زیباست.

تو همین فکرها بودم که صدای حاج اکبر جریان‌پور من رو متوجه خودش کرد. صدایی که همیشه همراه بود با عطر نقطه رهایی و زنده کردن یاد شهدا، این بار به مدد شهدا به روانی رود اروند بر پیکر شما از روضه قمر بنی هاشم می‌خواند. حالی گرفته بود مسجد با اون روضه دلنشین. بروبچه‌های شورای نویسندگان هم محزون و بلاتکلیف در گوشه و کنار نشسته بودند. دست خودشان نبود خاصیت رفتن پدر همین‌هاست! روضه‌خونی حاجی که تموم شد، لحظه سخت خداحافظی از مسجد فرا رسید. حالا انگار ماها تنها نبودیم، در، دیوار، ستون‌ها، کاشی‌های قشنگ سقف مسجد، محراب، منبر، حوضچه مظلوم وسط حیاط، کتابخانه، اتاق کوچک بالا پشت بام مسجد هر جایی که دوشنبه‌های قشنگ زندگی شما داخلش رقم خورده بود، همه و همه با هم ناله بودند. فضا خیلی عجیب بود. شما رفته بودید، ولی فضای مسجد عطر شهید داشت یا بهتر بگم بوی حبیب داشت. یکی رو عکس شما حرف دلی نوشته بود: «پدر مهربان بچه‌های مسجد رفت!!» همه گریه می‌کردن ولی شما مثل همیشه آروم بودید. شاید همه ما رو نگاه می‌کردین البته از بالا و کنار حبیب و حسن و احمد...
پیام رهبری رو که دیدم تو دلم گفتم امیرخان خسته نباشید دوباره یه هوای تازه به مسجد دمید.
و چقد زیباست سرود مسیح کاشانی:
آنان که ز یکدگر جگر ریش‌ترند

قومی پس‌تر، قبیله‌ای پیش‌ترند
در غربت مرگ، بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
دیدار به قیامت امیرخان...
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها