امروز : سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۶ - 2017 December 12
۱۲:۰۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 150257
تاریخ انتشار: ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴ - ساعت ۱۲:۵۰
تعداد بازدید: 5167
به مناسبت ولادت شهید جهاد مغنیه؛
گفتم اگر شما از جهاد نگویید چه كسی درباره جهاد كه فرزند ندارد باید صحبت كند؟ آن وقت او مهجور می شود. ظاهرا همین استدلال بر قلب مادرانه ام مصطفی اثر گذاشت و سكوتش را شكست و با ما از خاطراتش گفت.

به مناسبت ولادت شهید جهاد مغنیه؛

به گزارش پیروان مــوعــود؛اولین چیزی كه خودنمایی می كرد صبر زینبی و تحمل مثال زدنی اعضای این خانواده بود. حاج فائز (پدر حاج عماد) با وجود اینكه چهره اش پس از داغ سه فرزند وحالا نوه جوان خانواده شكسته و خسته به نظر می رسید اما با روی گشاده جلوی در ورودی به استقبالمان آمد و ما را درون خانه آورد. ام عماد هم كه ام عماد بود. مثل همیشه قابی از روحیه و گشاده رویی بر چهره رنج كشیده اش داشت. خوش برخورد و با روحیه. خوشبختانه فاطمه، دختر حاج عماد هم آنجا بود. اما برای ما عجیب تر از همه همسر حاج عماد بود. یعنی با صحبت هایی كه در طول مسیر با زینب مغنیه داشتیم انتظار داشتیم همسر حاج عماد را به شكل دیگری ببینیم. هر شكلی به جز تا این اندازه صبور با آن لبخند با معنی روی لب هایش. در طول راه خواهر حاج عماد برایمان از نقش خاص جهاد در خانه و خانواده گفته بود، از اینكه جهاد همیشه به همه روحیه می داده است، از اینكه ام مصطفی رابطه بسیار صمیمانه و دلبستگی شدیدی به پسر كوچك ترش داشته است، از اینكه مادر جهاد از بعد از شهادت او در اتاق پسرش سر می كند و شب ها روی تخت جهاد می خوابد؛ اما آنچه ما می دیدیم با آنچه انتظار دیدنش را داشتیم زمین تا آسمان فرق می كرد. این همه صبر و این همه آرامش. فكرم همانجا پرواز كرد به كربلای سال 61 هجری. وقتی این همه صبر و مقاومت را در ام مصطفی كه خادمه ای در آستان زینب كبری است دیدم با خودم فكر كردم اینگونه راحت تر می شود پی برد به صبر عجیب زینب سلام الله علیها و اینكه وقتی این شدنی است، آن همه صبر از آن بانو هم شدنی است.

 

 

جهاد مغنیه و مادرش

 

خیلی نگذشته بود كه پیشنهاد مصاحبه را دادم. اول قبول نمی كردند اما وقتی اصرار كردم  راضی شدند. همه به جز ام مصطفی(در لبنان رسم نیست همسر شهید مصاحبه كند). ما هم اصرار كردیم كه ما می خواهیم به عنوان مادر شهید جهاد با او صحبت كنیم نه به عنوان همسر شهید. این تیر را هم در تاریكی پرت كردم و گفتم اگر شما از جهاد نگویید چه كسی درباره جهاد كه فرزند ندارد باید صحبت كند؟ آن وقت او مهجور می شود. ظاهرا همین استدلال بر قلب مادرانه ام مصطفی اثر گذاشت و  سكوتش را شكست و با ما از خاطراتش گفت.

 

مادر جهاد درباره چگونگی ورود  پسرش به بخش جهادی حزب الله لبنان می گوید: بعد از شهادت پدرش جو بدی به وجود آمده بود. غربی ها هر تهمتی به عماد مغنیه می زدند و هر حرفی درباره اش منتشر می كردند. از این كارهایشان هم هدف داشتند. هدف از بین بردن همان اثری بود كه در پیام سیدناالقائد آمده بود. اینكه مطمئن بودند این خون اثر خواهد گذاشت و باید به هر طرفندی جلوی این اتفاق را بگیرند. با آن شایعه و تهمت ها و نسبت دادن هر بدی به عماد مغنیه می خواستند نگذارند شخصیتش در چشم مردم دنیا آشكار شود. می خواستنداو را تروریستی كه برای اهدافش هر جنایتی مرتكب می شده معرفی كنند این نسخه اما در منطقه جواب نمی داد. پس باید جور دیگری عمل می كردند. در كشورهای منطقه از این در وارد شدند كه بیان كنند عماد مغنیه چند همسر داشته، اهل فلان تفریح و فلان مسائل بوده...تا به مردم منطقه هم القا كنند كه خیر! عماد مغنیه آن طورها كه شما فكر می كنید هم نبوده است. مبارز و چنین نبوده است. مردی بوده به دنبال خوش گذرانی ها و عیاشی خود. این تهمت ها و شایعات همه بعد از شهادت او خیلی رایج شد. از آن طرف اسرائیلی ها تا چند روز جشن و پایكوپی داشتند و حرف اول و آخر روزنامه ها و رسانه هایشان این بود كه مغنیه تمام شد. این حرف ها خیلی جهاد را اذیت می كرد. جهاد یك وابستگی خاصی به پدرش داشت. سنش هم خیلی كم بود آن زمان. برای همین همانطور كه گفتم این حرف ها و تهمت ها و شادی و ادعاهای صهیونیست ها خیلی اذیتش می كرد. همین شد كه خودش آمد و گفت من در مراسم هفتمین روز شهادت پدرم خودم را معرفی می كنم و با حزب الله علناً بیعت می كنم تا دیگر صهیونیست ها جرات نكنند بگویند مغنیه تمام شد. همان زمان هم به او گفتند كه این كار برای شخص تو خطرناك است. اینكه تو را بشناسند (تا پیش از شهادت عماد مغنیه هیچ عكس و تصویری از خود و اعضای خانواده ایشان منتشر نشده بود) خطرناك است. ممكن است به فكر از سر راه برداشتنت بیفتند، اما جهاد روی حرف خودش اصرار داشت و می گفت نهایت این است كه مرا می كشند، خوب شهید می شوم.

 

-می پرسم به همین سادگی؟

 

و ام مصطفی می گوید: به همین سادگی می گفت جز كشتن من چه كار دیگری می توانند انجام دهند؟

 

-شما با این تصمیم مخالفت نكردید؟

 

چرا باید مخالفت می كردم؟ برای من فقط مهم بود كه بدانم این تصمیم (اعلام بیعت علنی) را از سر احساس و هیجان ناشی از شهادت پدرش گرفته یا واقعا به تمام جوانب این مساله فكر كرده است. وقتی دیدم كاملا می داند كه چه كار می خواهد بكند و یك احساس زودگذر نیست دیگر مخالفت جایز نبود.

 

-اما نگرانی حتما بوده؟ نگرانی همیشه جزء جدا نشدنی زندگی من بوده است.

 

 

جهاد مغنیه و مادرش

 

مادر جهاد درباره شهادت پسرش هم می گوید: شهادت یك آرزو و دغدغه همیشگی اش بود. هم آرزوی شهادت داشت هم ناراحت از هجمه ها و تهمت ها به پدرش بود. همیشه به من می گفت من دوست دارم شهید شوم اما نه هر شهادتی. مادر تو دعا كن كه من جوری شوم كه هم مورد رضای خداوند باشد، هم باعث عزت و آبروی هرچه بیش تر پدرم شود. همینطور هم شد. بعد از شهادت جهاد، در هفتمین سالگرد شهادت عماد مغنیه باز سیل پیام ها و محبت ها به طرف ما سرازیر شد. حجم همدردی ها و پیام هایی كه در هفتمین سالگرد شهادت ایشان به ما رسید همانند سال اول شهادتش بود و این بركت خون جهاد بود. آروزی جهاد بود. همانطور كه دیدید شهادت جهاد خیلی روی جوانان كشور اثر گذاشت. حتی در كشورهای دیگر هم موثر بود. دیدید كه به لطف ایرانی ها در مشهد و در حرم امام رضا(علیه السلام) برای او مراسم یادبود برپا شد. همه این ها آرزو و دعای خود جهاد بود كه مستجاب شد.

بحث شهادت که می شود فاطمه می گوید: مادر من یک زن فوق العاده است. خبر شهادت بابا که رسید رفت و دو رکعت نماز خواند. همه ما را مامان آرام کرد. بدون اینکه حرفی مستقیم به ما بزند وقتی دید در مواجه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت الحمدالله که وقتی شهید شدی کسی خانواده ات را به اسارت نگرفت و به ما جسارت نمی کند. همین یک جمله ما را آنقدر خجالت داد که آرام شدیم. بعد خودش رفت و وقتی مراسم تشییع برگزار می شد یک ساعت در قبری که برای بابا آماده کرده بودند ماند و قرآن و زیارت عاشورا خواند.

خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی دیدمش. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بودند ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت و بابا و جهاد با هم یکی شده بودند و یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیر مستقیم آرام کرد من و مصطفی را وقتی صورت جهاد را بوسید و گفت : (ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به ارباً اربا نرسیده.) باز خجالت آراممان کرد. لا یوم کیومک یا اباعبدالله.

بعد هم مادرم خودش توی قبر جهاد رفت. همان قبر! سه ساعت قرآن و زیارت عاشورا و دعا خواند در قبر.

 

 

 

 

 

برچسب ها:
وسام
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۵۰ - ۱۳۹۴/۰۴/۱۳
4
2
مادرشون نیست....عمه شون هست!
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۲۲:۵۴ - ۱۳۹۵/۰۴/۱۰
4
2
خداوند به این مادر بزرگوار و خانوادشون صبر بده ک همچنین انسان های بزرگواری رو از دست دادن.انشاالله ک با امام حسین محشور بشن.
آخرین اخبار