امروز : سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 25
۱۹:۳۰
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 150884
تاریخ انتشار: ۳۰ خرداد ۱۳۹۴ - ساعت ۱۵:۲۹
تعداد بازدید: 343
به گزارش پیروان مــوعــود ، چند روز بعد ازاین اوضاع که برای حزب بعث سنگین و شکننده بود و آنها نتوانسته بودند نقشه ی شوم خود را در اردوگاه پیاده کنند، ...

به گزارش پیروان مــوعــود ، چند روز بعد ازاین اوضاع که برای حزب بعث سنگین و شکننده بود و آنها نتوانسته بودند نقشه ی شوم خود را در اردوگاه پیاده کنند، طرح دیگری اجرا کردند.

به یاد دارم هفتم تیرماه شصت و هشت و سالگرد آیت الله بهشتی و هفتاد و دوتن از یاران انقلاب بود که سوت داخل باش زده شد و همگی به آسایشگاه ها رفتیم.

سرباز عراقی با لیستی وارد شد و اسامی تعدادی از اسرا از جمله من را خواند تا به اردوگاه۱۷ برویم. از دو نظر لحظه ی سختی بود. یکی به خاطر جدا شدن از دوستان با وفا و انقلابی که آن حماسه ی بزرگ را خلق کردند، دوم برای اینکه در نقل و انتقال اسرا، سربازان انتقام می گرفتند و دوباره بایستی از تونل وحشت عبور می کردیم.

اتوبوس آمده بود. از دوستانم خداحافظی کردم. سربازان عراقی ما را در محوطه ی قاطع یک جمع کردند. به ردیف پنج نفری نشسته بودیم. سربازهای داخل و خارج از اردوگاه با کابل، چوب و شلنگ مانند گرگ دور طعمه حلقه زدند.

سروان علی فرمانده اردوگاه یک طرف ایستاده بود و یک درجه دار اسامی را می خواند. هر اسیری که به طرف اتوبوس در حال دویدن بود سربازان با کابل و چوب طوری بر بدن او می کوبیدند که ناله و فریادش به عرش می رفت. اسم مرا که خواندند برعکس تمام اسرا به من هیچ کابل و کشیده و باتومی نزدند. علت چه بود نفهمیدم. ولی وقتی روی صندلی نشستم. رمضان، سربازی که به دیوار کوبیده بودمش بالا آمد و به من گفت: «روی سرباز سیدالرئیس صدام حسین دست بلند می کنی؟»

در حالی که میان دو صندلی جلو و صندلی خودم گیر کرده بودم شروع به کوبیدن مشت های محکم به سرم کرد. چشمانم برگشت و حالت مردن بر من چیره شد. بی حال شدم و نیمه جان بین صندلی ها افتادم. سرباز دوّمی هم که سیلی خورده بود بالا آمد. وحشی شده بود. با پوتین زمخت و مشت و لگد به جانم افتاد. جسمم بی توان شده بود. هر دو سرباز پائین رفتند، رمضان با دست بانداژ شده دوباره برگشت.

گویا دستش به علت ضربه های محکم و مکرر که بر سرم کوبید در رفته بود. هوای تیرماه گرم و ضربان قلبم بالا می رفت. اتوبوس در آفتاب ایستاده بود و عرق می ریختم. همه ی اینها سبب می شد تشنگی ام بیشتر شود. من را جا به جا کردند و روی صندلی یک ردیف به آخر نشستم. اتوبوس حرکت کرد و کم کم ازاردوگاه رمادیه ی ۶ دور شد. پنجره ها بسته و پرده ها کشیده شده بود تا بیرون دیده نشود. یک ردیف صندلی پشت سر راننده خالی بود و چند سرباز بعثی همان جلو بودند.

تشنگی امان همه را بریده بود. هوای گرم که از پنجره ی راننده وارد می شد عرق صورت ها را خشک ولب ها و زبان ها را تشنه تر می کرد. ظهر بود که از بخت بد ما، به خاطر مسائل امنیتی پنجره ها و درهای اتوبوس را باز نمی کردند.

از ترس اینکه مبادا کسی تلف شود و برای محافظان دردسر درست شود، یک سطل فلزی آب با یک چهارم قالب یخ آوردند و تا نیمه ی اتوبوس توزیع کردند. مجدداً سطل دیگری آوردند و بقیه ی اسرا آب خوردند و تعدادی هم دوبار نوشیدند. آب سطل تمام شد و اتوبوس حرکت کرد، من و سه نفر از دوستان به نام های : علیرضا شیخی (سرباز و اهل شوشتر، مقیم آبادان، اسیر یک ساله)، اباذر(سرباز آذری زبان ساکن تهران، اسیر یک ساله) و مهران (سرباز اهل مسجد سلیمان، اسیر یک ساله) حسرت حتی یک قطره آب بردلمان ماند وهمچنان تشنه ماندیم.

عطش خیلی عذابمان می داد. با بدنی رنجورلحظه شماری می کردم که به اردوگاه مقصدبرسیم. انجا هم باید ازکانال وحشت می گذشتیم. ازشدت تشنگی کف اتوبوس افتادم وحالت تهوع داشتم. کیسه ی پلاستیکی را همراهم بود جلوی دهانم گرفتم، ولی چیزی نخورده بودم که بالا بیاورم. همه حال وروز مرا می دیدند، کسی کاری ازدستش برنمی آمد. کمی عطشم آرام گرفت. مجددا ً روی صندلی نشستم. پس ازنیم ساعت دوباره تشنگی امانم را برید. این بارنیزبراثرگرما وعطش حالت تهوع شدیدی مرا گرفت. انگارجگرم تکه تکه شده ودرحلقم می آمد. دوباره کف اتوبوس افتادم وازتشنگی به خودم می پیچیدم. یاد لبان تشنه ی حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و یارانش مرا التیام می داد.

یاد پاره های جگر امام حسن مجتبی علیه السلام مراقوت قلب می بخشید. اسارت آل الله و مخصوصا دخترسه ساله ی ابا عبدالله علیه السلام حضرت رقیه (سلام الله علیها) مرا مقاوم می کرد. رمقی نداشتم وبا ناله های آهسته ضجه می زدم. خدا را می خواندم ودعا می کردم. ازاوتقاضا ی مرگ وخلاصی یا صبرمی کردم که مبادا به راننده یا سرباز داخل اتوبوس رو بزنم وبه یک فرزند ایرانی بی حرمتی شود. خاطرات اوایل اسارت ازجمله آن پیرمرد که ازتشنگی درحال مرگ بود وبعثی ها روی صورتش آب ریختند ولی سیرابش نکردند، یا درمسیر راه تنومه که به جای آب، آب دهان پرتاب کردند، وخاطراتی دیگرازاین دست درذهنم بود ومانع شکستن غرورم می شد.

گاهی شیطان وسوسه ام می کرد که با دشمن سازش کنم ولی توکل برخدا می کردم و از او کمک می خواستم. گویا خدا می خواست آستانه ی صبر و تحملم را امتحان کند. بعد از آن دیگر عطشم حالت معمولی به خود گرفت و از شدت آن کاسته شد.

راوی: آزاده حسین اسلامی(آبادانی)

پیروان مـوعــود

برچسب ها:
آخرین اخبار