امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 3
۰۳:۵۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 151766
تاریخ انتشار: ۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ساعت ۱۴:۴۰
تعداد بازدید: 269
پدر شهید: پیش از اینکه خبر شناسایی حسینعلی را برایمان بیاورند، من اطمینان کامل داشتم که پسرم در میان این شهدای غواص است.پیروان مــوعــود:این اطمینان ...

پدر شهید: پیش از اینکه خبر شناسایی حسینعلی را برایمان بیاورند، من اطمینان کامل داشتم که پسرم در میان این شهدای غواص است.

پیروان مــوعــود:این اطمینان چگونه حاصل شد؟

پدر شهید: چند شبی بود که دلم گواهی می داد پسرم در میان این شهدای تازه تفحص شدهحاضر است. شب احیای نوزدهم ماه رمضان بود دیگر دلم آرام نداشت، همینطور که بیرون از منزل بودم، حتی به خانواده هم خبر ندادم و راهی معراج شهدای تهران شدم. آن شب در معراج شهدا و کنار تابوت چند تن از این شهدا مراسم شب احیا و دعای توسل برپا بود.

آن شب در معراج خیلی متوسل شدم و گریه کردم، خیلی با حسینعلی حرف زدم و به او گفتم: حسینعلی اگر بین این شهدا هستی به ما بگو، بعد از این همه سال من ،مادر و برادرانت، هنوز منتظر تو هستیم اگر اینجا و در بین این شهدا هستی، خودت به ما خبر بده.حتی روی یکی از تابوتها نوشتم: حسینعلی امشب دیگر باید به من خبر بدهی که کجا هستی.

مجددا سرم را روی تابوت یکی از شهدا گذاشتم و گریه می کردم و مراسم دعای توسل هم که ادامه داشت. در همان حال چند لحظه ای خوابم برد.(حسینعلی همیشه مرا آقاجون صدا می زد و دو پسر دیگرم مرا بابا صدا می زنند)همان لحظه، در خواب صدای حسینعلی را شنیدم که به من می گفت: آقاجون شما چی می گید؟ چرا ناراحتی؟ من که کنار شما هستم.

بعد از این جمله حسینعلی، از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم که حسینعلی، به من نگفت که کدام یک از این تابوت ها متعلق به اوست. آبی به صورتم زدم و کم کم سحر شد، سحری را هم همانجا خوردم و تا ساعت 11 صبح درمعراج شهدا و کنار تابوت شهدا حضور داشتم. موقع برگشت با حسینعلی خداحافظی کردم و به او گفتم: می دانم که اینجا هستی اما به ما زودتر بگو که در کدام تابوت هستی تا بیاییم تو را ببریم.

به منزل برگشتم و ماجرای خواب آن شب را هم به کسی تعریف نکردم اما همچنان دلم بیقرار پسرم بود و برای او گریه می کردم. مادرش که حال مرا می دید، دنبال پسر دومم رفت و او را آورد تا مرا آرام کند. خلاصه آن شب با آمدن پسرم کمی آرامتر شدم اما این حال من و گریه هایم تا چند شب ادامه داشت. چند شب بعد دوباره خواب دیدم.خواب دیدم که همه خانواده و فامیل های ما یک جا جمع هستیم و دایی من که فوت کرده‌اند و من اصلا هیچ وقت خوابشان را هم ندیده بودم در میان جمع مرا صدا کرد و گفت: حسین علی آمده، یکی از این شهدای غواص حسینعلی است.پس چرا ناراحتی می کنی؟

با توجه به این حال و هوایی که داشتم و خواب هایی که دیدم دیگر مطمئن شدم حسینعلی به زودی بر می گردد.

پیروان مــوعــود: خبر شناسایی شدن ایشان را چگونه به شما دادند؟

پدر شهید: سه روز به پایان ماه مبارک رمضان مانده بود که چند نفر ازتهران، به همراه یک نفر از سپاه بهشهر، به منزل ما  آمدند. من آن موقع خانه نبودم. وقتی آمدند، پسر کوچکم خانه بود، از او چند سوال پرسیدند و با عکسی که از حسینعلی دیده بودند، به سراغ  پسر بزرگم رفتند و به او اطلاع دادند، حسینعلی شناسایی شده و پلاک و کارت شناسایی و لباس غواصیش هم در معراج شهداست.

پیروان مــوعــود: برنامه تشییع شهید در استان مازندران و شهر بهشهر مشخص شده؟

برادر شهید: آنطور که به ما اطلاع دادند، از 15 مرداد، تشییع شهدا در استان مازندران آغاز می شود و شهدا را در کل شهرهای استان تشیع می کنند و روز 19 مرداد کاروان شهدا به مرکز استان، یعنی شهر ساری می رسد. بعد از برگزاری مراسم وداع در تاریخ 20مرداد هم در مرکز استان شهدا تشیع می شوند و بعد از آن هم شهدا برای خاکسپاری به شهرستان ها تحویل می شوند و شهدایی هم که شناسایی شده‌اند، به خانواده هایشان تحویل داده می شوند.

پیروان مــوعــود: شما از شهدای دیگری که اهل استان مازندران هستند و شناسایی شده اند، اطلاعی دارید؟

برادر شهید: کلا 30 شهید برای خاکسپاری در استان مازندران به این استان تحویل داده می شود که8 شهید شناسایی شده اند، اما ما یکی از خانواده ها را می شناسیم که اهل غرب استان هستند.

پیروان مــوعــود: مادر، در این 29 سالی که حسینعلی نبود، چه چیزی بیشتر از همه شما را ناراحت کرده است؟

مادر شهید: وقتی بعضی از انحرافات را در جوان ها می بینم خیلی ناراحت می شوم اما خدا را شکر می کنم که فرزندانم در راه خیر حاضر شدند.

پیروان مــوعــود: مهمترین بخش از وصیت نامه شهید، چیست؟

پدر شهید: به نظر من بند بند  وصیت نامه پسرم مهم است هروقت آن را می خوانم تعجب می کنم که این حرف ها را در این سن و سال از کجا آموخته است.

در قسمتی از وصیت نامه اش سفارش کرده بود که در مراسم من لباس مشکی نپوشید و برای من گریه و شیون نکنید، نماز جمعه را ترک نکنید و حجاب را رعایت کنید. به برادرنش سفارش کرده بود با رفقای بد همنشینی نکنند. گفته بود یکی از برادران من سلاح مرا و دیگری قرآن مرا بردارد. سفارش کرده بود مقلد امام خمینی باشید و از راه ایشان جدا نشوید.

برادر شهید: در سن 15 سالگی توصیه هایی داشت که ما الان اینها را از زبان علما می شنویم. یکی از توصیه های مهمش حفظ وحدت در جامعه بود. اما الان متاسفانه احزاب و گروههای مختلفی که تشکیل می شوند به دجای وحدت به جان یکدیگر می افتند.

توصیه ای هم به خانواده داشت، چون آن زمان پدرم خیلی مریض بودند، وصیت کرده بود که اگر من شهید شدم و جنازه مرا آوردند آن را به پدرم نشان ندهید. اصلا توصیه هایی داشت و به مسائلی فکر می کرد که یک جوان 14-15 ساله امروزی اصلا به آنها نمی تواند فکر کند که این نشان دهنده این بود که درکش از سنش بالاتر بود.به نظرم اگر ارزشهای شهدا را حفظ کنیم و حرمتشان را نگه داریم، آنها همیشه با ما هستند.

مادر شهید: ان شاالله که ما بتوانیم به شفارش هایش عمل کنیم.

پیروان مــوعــود: در پایان اگر نکته ای است، بفرمایید.

پدر شهید: نکته ای نیست فقط یک خاطره از حسینعلی برایتان بگویم.یک بار که می خواستم برای معالجه بیماریم، به تهران بروم.حسینعلی را هم با خودم بردم. پسر خاله ام، تهران زندگی می کرد، به خانه ایشان رفتیم. حسینعلی از من اجازه خواست، که برود بیرون. گفتم: پسر تو اینجا را نمی شناسی و گم می شوی اما بالاخره به او اجازه دادم که برود. وقتی که برگشت گفت: آقاجون من اینجا یک ساعت دیده ام ، آن را برایم بخرید. موافقت کردم و فردای آن روز رفتیم و ساعت را خریدیم. خیلی خوشحال شده بود و الان هم آن ساعت از او به یادگار مانده است.

پیروان مــوعــود: شما به عنوان برادر کوچک شهید، آیا حضور برادرتان را در زندگی، با وجود اینکه زمان شهادتشان سن کمی داشتید، حس می کنید؟

برادر کوچک شهید: ما مدت زیادی با هم نبودیم و من چیز زیادی از آن زمان به یاد ندارم، اما سفارش ها و توصیه های ایشان همچنان باقی است و اخلاق و رفتارش در زندگی، برای من الگو بوده است.

پیروان مــوعــود: ارتباط شما با ایشان بعد از شهادتشان به چه نحوی بود؟

بردار شهید: من هرچه سنم بیشتر می شد کمبود او را بیشتر حس می کردم. یعنی حضور فیزیکیش خیلی برایم مهم بود. خیلی وقتها دلم می خواست برادر بزرگترم،کنارم باشد.البته ماجرایی برای خانه خریدن من پیش آمدکه متوجه شدم او هم همیشه کنار ماست و هوایمان را دارد.

پیروان مــوعــود: ماجرا از چه قرار است؟

برادر شهید: قصد خرید زمینی برای ساخت خانه، داشتم. در این میان صحبت هایی که بین پدرم و صاحب زمین مطرح شده بود و به خاطر یک اختلاف نظر بین آنها، معامله به هم خورده بود. این زمین به واسطه ارث به دختر صاحب زمین می رسید. یک هفته که از به هم خوردن معامله گذشت، دختر صاحب زمین به ما زنگ زد و گفت: این زمین را باید هر طوری شده به شما بفروشیم. برای ما جای سوال بود، که چه شده که چنین حرفی می زنند. وقتی به منزل آنها رفتیم، با اینکه خانواده ما را از قبل نمی شناختند پرسیدند پسر شما شهید شده اند؟ و در ادامه گفتند، خوابی از ایشان دیده اند که به این خاطر باید زمین را به ما بدهند.

من واقعا کمک برادرم برای خرید زمین را به وضوح دیدم و از آنجا احساسم بر این شد که من تنها نیستم و اگر ارزشهای برادرم را حفظ کنم، او همیشه در کنارمن است.

گفتگو:مهدی مهدیان

منبع:فرهنگ

برچسب ها:
آخرین اخبار