امروز : شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 10
۲۰:۱۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 155992
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۴ - ساعت ۱۴:۲۶
تعداد بازدید: 500
گزیده ای از کتاب ادموند؛
در فصل قبل خواندیم که ادموند خوابهایی می دید و نمی توانست ارتباط آنها را با زندگی خود پیدا کند، با تحیر و سرگشتگی بی سابقه ای در پی یافتن جوابی برای تعبیر آن خوابها بود که .....

گزیده ای از کتاب ادموند؛

گروه مهدویت و آخرالزمان پیروان مــوعــود؛فراز کوتاهی از فصل دو :حس سرخوردگی و طرد شدگی فزاینده ای در ادموند شکل گرفته بود ، خشمی سرکوب شده که قلبش را سوراخ و او را از هر حسی خالی می کرد، اما با این حال تلاش می کرد بر خود مسلط باشد. هر دو نفر غرق در افکار خود وارد پارکینگ شدند، ادموند عصبانیتش را  فرو می خورد اما احساس می کرد قلب و مغزش در حال ترکیدن است . از خودش عصبانی بود نه هیچ کس دیگری ، شاید دچار غرور شده و این عذابی که می کشید نتیجه  گناه  خودش بود....

آرتور در حال سوار شدن به ماشین بود که یک دفعه فریاد زد: یا عیسی مسیح ، اونجا چه خبره؟! نگاه کن اِد .......

 

بی اختیار از ماشین پیاده شدند و با سرعت برق آسایی خود را به آنجا رساندند. تعدادی از دانشجویان پسر به یک دختر جوان محجبه حمله ور شده و او را کتک می زدند....... برای چند لحظه همگی ساکت شدند، آنها وکلای جوان و زبردست دانشگاه را شناخته و از عواقب کارشان تازه وحشت زده شدند...

بدون اینکه حرفی رد و بدل شود مهاجمین پا به فرار گذاشتند، ادموند که تا آن لحظه هنوز بر حال و روز خودش مسلط نشده بود ، در حالیکه آرتور سعی داشت به دختر کمک و او را از روی زمین بلند کند به ادموند نهیب زد؛ اِد ، بیا کمک ........ و ماجرا برای ادموند تازه شروع شد، زیرا به محض اینکه چشمش به آن دختر افتاد ، قلبش از جا کنده شد. رشته افکارش با صدای فریاد آرتور پاره شد؛ اِد .... تو چه مرگت شده؟! چرا خشکت زده ؟!! این بدبخت داره می میره ، بیا کمک کن لعنتی.

ادموند همچنان بی حرکت ایستاده بود و به آن دختر چشم دوخته بود....

 آنچه مطالعه کردید بخشی بود از رمان عاشقانه مهدوی ادموند شما میتوانید برای خرید این کتاب بر روی لینک زیر کلیک فرمایید و سفارش خود را ثبت بنمایید.

 

 

آخرین اخبار