امروز : دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ - 2017 August 21
۰۸:۱۸
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 156526
تاریخ انتشار: ۲۶ بهمن ۱۳۹۴ - ساعت ۱۲:۳۹
تعداد بازدید: 291
امروز منطقه به‌شدت دو قطبي شده است؛ دو قطبي خط امام زمان(عج) و خط مقابل آن و بايد رويکرد فلسفه تاريخ شيعه را در تحليل حوادث منطقه‌اي اصل قرار دهيم و آن وقت نسبت بين حوادث آخرالزماني و وقايع کنوني را بايد تحليل کنيم.

به گزارش پیروان مــوعــود؛آيت‌الله سيد محمدمهدي ميرباقري، رئیس فرهنگستان علوم اسلامی قم، در گفتگویی که توسط دکتر وحید یامین‌پور انجام شده است، به بیان تحلیلی جامع و امیدبخش از تحولات پس از بيداري اسلامي و حوادث جاری در منطقه غرب آسیا و تأثیرپذیری آن از فرایند انقلاب اسلامی پرداخته است که در ادامه می‌آید.

يامين پور: من بيش از 15 سال است که مباحث شما را دنبال مي کنم و خيلي هم استفاده برده ام؛ يکي از ويژگي هاي بارز مباحث حضرتعالي انسجام و ارتباط ارگانيک اجزاي مباحث به هم است؛ يعني کسي که مدتي با شما آشنا باشد به اين قدرت دست پيدا مي کند که در حوزه هاي ديگر ورود کند و از همان چارچوب نظري، توليدات فکري داشته باشد.

در مورد مباحث منطقه از بدو اتفاقاتي که به اسم بيداري اسلامي و بهار عربي آغاز شد و به نظر مي رسد که هم منطقه و هم جهان اسلام و هم دنيا را در مسير جديدي گذاشت، تصور اينکه اين تغييرات به اين سرعت به وقوع بپيوندند از قبل نبود. اين نياز به تحليل دارد؛ تحليل هاي موجود هم به نظر مي رسد که قدرت اقناعي ندارد و يا از تحولات عقب افتاده است؛ يعني سرعت اين تحولات آنقدر زياد است که تحليل ها به پاي آن نمي رسد. ما نياز به تحليلي جامع تر و آينده نگرانه تر داريم؛ که هم متکي باشد به شرايطي که دنيا به لحاظ شرايط بين المللي و فرهنگي دارد و هم مستند به نگرش ديني باشد؛ حال من از اين سوال آغاز مي کنم.

از زماني که آن اتفاق در تونس و مصر و ليبي افتاد و اين جريان پا گرفت و در کشورهاي ديگر نشت کرد، دو ايده جدي در عرصه سياستمداران و سياست سازان شکل گرفت؛ يکي اينکه اين يک فرآيند طبيعي تاريخي و ناشي از گرايش هاي اسلام گرايانه است.

ايده ديگر ايده توطئه محورانه بود؛ يعني بحث اين بود که اين طرحي از پيش تعيين شده است و سلسله جنباني دارد و با اين اتفاق يک دست پيشي را گرفتند که پس نيفتند. اين دو نگاه جدي در مقابل هم بودند و مي گفتند که ثمره کل اين تحولات به جيب عالم غرب و آمريکا خواهد رفت.

به نظر مي رسد که ايده دوم طي اين زمان بيشتر محقق شده است؛ البته بعضي ها هم آن زمان علاقه مند بودند که آن را به عنوان نزاعي بين نگاه مقام معظم رهبري و دولت مطرح کنند؛ منتها اين را هم مي فهميم که وقتي حضرت آقا بحثي را مطرح مي کنند از نگاه تدبير امور و جهت دهي به تحولات است و نه از منظر تحليل اصل واقعه. مي گويند که ما تحليل خودمان را بر اين مي گذاريم که مسئله بيداري اسلامي است و به اين اصل اسلام گرايانه شيب مي دهيم که تحولات مديريت شود؛ و درواقع براي مديريت صحنه است؛ يعني مسئله خيلي ثبوتي نيست؛ مسئله ما تحليل اصل ماجرا است که اين واقعاً فرآيند بود يا پروژه يا پروسه بود؟ و اينکه پروژه بودن يا پروسه بودن آن چقدر سهم دارد؟

اين را از حيث تحرکات عالم غرب و از حيث تکيه به مباني ديني خودمان مي خواهيم ادراک کنيم؛ با اين اشاره که شما استاد اين امر هستيد که از تحليل جمهوري اسلامي بعضي ها به يک تحليل سکولار مدرنيزاسيون دهه40 يا50 ارجاع مي دادند؛ عين همان تحليل را دارند به منطقه مي آورند و درواقع همان نظريه ها را با تطور خاصي مطرح مي کنند؛ اينها يک دسته از نظرات است؛ حالا با اين مقدمه سوال اصلي اين بود که اين پروسه است يا پروژه و در مقايسه با سياست هاي عالم غرب چطور بايد اين را ادراک کنيم؟

1ـ سه نگاه به جريان بيداري اسلامي 
استاد ميرباقري: بسم الله الرحمن الرحيم. اگر بحث را کمي عقب تر ببريم و خود انقلاب اسلامي را تحليل کنيم، مي توان اين دو نظريه را رديابي کرد که واقعاً انقلاب اسلامي يک حقيقت باطني است که در مقابله با جريان تجدد و توسعه تجدد در جهان اتفاق افتاده است؟ و يا خير، پديده اي است که خودش در فرآيند مدرن سازي جهان به طور طبيعي بايد اتفاق بيفتد و به مدرن سازي جهان کمک کند؛ چون در مدرن سازي جهان شما ناچار بايد از ايدئولوژي هاي رقيب عبور کنيد و من وقتي مي گويم ايدئولوژي، مقصودم ايده هاي اساسي است که براي بشريت و آينده بشريت ارائه مي شود که همه حيات بر محور آنها شکل مي گيرد؛ مفاهيم سطحي ايدئولوژي، مقصود من نيست؛ مقصود چيزي است که جنگ تاريخي حق و باطل بر محور آن شکل مي گيرد؛ هر کدام ناچار بايد بر ايدئولوژي هاي رقيب مسلط شوند و آنها را در خود منحل کنند.

1/1ـ تحليل اول: بيداري اسلامي، جرياني طبیعی در مسير مدرن سازي جهان
فرض کنيد ايده اي که امروز نسبت به آينده انقلاب اسلامي دنبال مي کنند، نفوذ تکنوکراسي است؛ يعني مي¬خواهند از طريق تکنوکرات ها نفوذ کنند و بتوانند نقطه محوري و کانوني انقلاب اسلامي که جمهوري اسلامي است را به رقيب خودش تبديل کنند؛ فرض کنيد اگر برجام به اين منتهي شود که طيف موافق با غرب سر کار بيايند (موافق نه به معناي وابسته سياسي، بلکه موافق با تکنوکراسي به مفهوم دقيق خودش که ارزش ها و آرمان هاي ديني را شعار مي دانند و واقعيت معطوف به آرمان را نمي¬توانند بفهمند و واقعيت را منفک از آرمان تحليل مي کنند) و غرب هم با اينها همکاري کند و در دو دهه آينده مثلاً ايران به يک نقطه کانوني قدرت در منطقه تبديل شود (منتها يک کشور توسعه يافته به مفهوم غربي شود؛ يعني کاري که آنها در سال 1324 با هيات مشاوران هارواردي در ايران برنامه ريزي براي توسعه را شروع کردند اما موفق نشدند، فرض کنيد موفق شوند اين بار بر بال انقلاب اسلامي سوار شوند و اين کار را بکنند)، آن وقت اين نظريه تأييد خواهد شد که اصل انقلاب اسلامي هم در متن واقع، جرياني در مسير مدرنيزاسيون بوده است؛ ولو اينکه خود غرب هم آن را رقم نزده باشد؛ ولي در تعامل بين يک ايدئولوژي برتر و مسلط و يک ايدئولوژي ضعيف، سرانجام کار به اينجا می رسد!

پس لازم نيست که تحليل آنها اين باشد که غربي ها انقلاب اسلامي ما را مستقيم مديريت مي کنند؛ بلکه جرياني در متن جامعه انساني بود که مکتبي ضد تئوري غرب داشت و فعال شد؛ اما غربي ها آرام آرام در يک فرآيند تاريخي اين آتشفشان را مهار و نقطه کانوني آتشفشان را به نفع خودشان مصادره مي کنند! به اين معنا که ريشه خود اين تعارض هم مي تواند در مدرنيزاسيون به مفهوم عام آن باشد؛ يعني در جريان ايجاد دهکده واحد جهاني يک مواجهه اي از باطن تمدن اسلامي با تمدن غرب ايجاد شد و به نفع تمدن غرب تمام شد؛ پس اين جريان هم در نهايت مي تواند جرياني مستند به مدرن سازي باشد.

انقلاب هاي منطقه هم دقيقاً همينطور هستند؛ فرض کنيد اگر انقلاب اسلامي را مقداري عقب تر ببريد که خيلي هم آسان نيست، مثلاً به قبل از ملي شدن نفت ببريد و همه اينها را جزء اجزاي اين حرکت بگيريد، يک دوره اي آمريکا موفق شده است که بر همين موج سوار شود و اتفاقاً با استفاده از اين موج، مسير توسعه در ايران را هموار کند؛ شما اين را چطور تحليل مي کنيد؟ ممکن است بگوييد که در چالش بين غرب و اسلام، غرب پيروز شده است و اين ناشي از اين چالش است؛ حالا اگر فرض کنيد که نسبت به مسائل و حوادث منطقه اي هم ما تحليلمان اين باشد که بالاخره يک چالش جدي بين تمدن غرب و اسلام است نمي توانيد اين جنگ را ناديده بگيريد؛ بايد غلبه بر تمدن اسلامي را تئوريزه کنيد و يکي از اتفاقاتي که مي افتد اين است که تعارض بين دنياي غرب و اسلام تا انحلال فرهنگ دنياي اسلام در فرهنگ غرب، از بستر جنگ ها و درگيري هايي هم عبور مي کند که اين درگيري را آنها مستقيماً ايجاد نمي کنند؛ ولي وقتي موج سنگين به سمت دنياي اسلامي مي آيد تبديل به انفجار اجتماعي مي شود و اين انفجارها هم آرام آرام به نفع تجدد حل مي شود!

اگر شما يک چنين تحليلي را داشته باشيد صواب است که بگوييد که اين ها پديده هايي است که ناشي از جريان مدرن سازي جهان است؟ يعني واقعاً اگر آن اتفاق نمي افتاد، اين اتفاقات هم شکل نمي گرفت؛ پس به اين معنا يک تحليل ممکن است بخواهد همه اين حوادث را به مواجهه غرب و اسلام منتهي کند. و بخواهد تأثير اين مواجهه را تحليل کند و بگويد که اين اثر به حرکت هاي اجتماعي عظيم تبديل مي شود و اين امواج اجتماعي در جريان دهکده جهاني مهار مي شوند و به نفع جريان تجدد مصادره مي شوند؛ اين يک تحليل است.

2/1ـ تحليل دوم: راه اندازي بيداري اسلامي توسط غرب، براي کنترل امواج اسلام خواهي 
تحليل ديگر اين است که بگوييم آنها آمدند و حرکت هايي را مديريت کردند؛ نه اينکه اين درگيري به يک موج اجتماعي تبديل شده است و اين موج را آنها مديريت و مهار مي کنند. اصلا خودشان آمدند مديريت کنند و لذا اين حوادث اجتماعي را ايجاد کردند تا آن را به نفع خودشان براي کنترل امواج اسلام خواهي هدايت و مديريت کنند! 

3/1ـ تحليل سوم: بيداري اسلامي ثمرة امواج واقعی معنويت خواهي
مقابل اين ها تحليل ديگري وجود دارد که خير، اين ها يک لايه هايي از امواج معنويت خواهي است که به هيچ وجه در دنياخواهي منحل نمي شود؛ يعني خداپرستي در دنياپرستي منحل نمي شود؛ يعني فرض کنيد اگر فرعون هم بر جامعه اي حاکم باشد آن فطرت توحيدي، در فرعون پرستي و بت پرستي منحل نمي شود؛ فرق نمي کند که بت پرستي شکل قديمي و يا شکل جديدش باشد؛ بنابراين مذهب خداخواهي چيزي نيست که در دنياخواهي منحل شود؛ فرض کنيد آن تحليلي که بعضي مواقع آنها مي کنند که مثلاً گرايش به غيب و ايمان، گرايشي ناشي از سرخوردگي هاي نيازمندي مادي انسان است. شما اگر بتوانيد فرآيندي را تعريف کنيد که اين نيازها فعال و ارضا شوند ناخودآگاه خداپرستي از بين خواهد رفت؛ خب، اين تحليل غلط است؛ اگر شما واقعاً خداپرستي را آن هم در شکل اجتماعي آن، يک امر واقعي بدانيد که بشر مي خواهد هم در عرصه حيات فردي و هم در عرصه حيات اجتماعي موحد باشد و طبيعتاً يک جريان شيطان پرستي و دنياپرستي هم هست که مي خواهد همه عرصه ها را به نفع نفس، شيطنت و دنيا تمام کند، آيا اين جريان واقعاً مي تواند مبدا پيدايش گرايشات به خدا يا مبدا پيدايش تحرکاتي که ناشي از ايمان است، باشد؟

حقيقت اين است که اين جريان خداپرستي يک موج جدي در جهان است و اين موج جدي سر برداشته است و آنها با بحران مواجه هستند؛ البته بعد از اينکه اين موج، ظهور پيدا کرد، آنها برای مديريتش تلاش مي کنند؛ کما اينکه به هيچ وجه ما نمي توانيم اصل انقلاب اسلامي را به غرب نسبت بدهيم؛ مثلاً بگويند انقلاب اسلامي سزارين کردن مدرنيزاسيون است که فرضاً خواسته اند اين فرزند در ايران زود متولد شود و نتيجه اش انقلاب اسلامي شده است! اين درست نيست؛ شتاب و عجله آنها نيست؛ بلکه يک واقعه حقيقي در متن جامعه اسلامي و به خصوص در متن دنيايي است که معتقد به مکتب تشيع و مکتب اهل بيت(ع) و تحت تاثير واقعه عاشوراست. يک موج حقيقي از اعماق جامعه ايماني است که اين موج، به حرکت عظيم اجتماعي در يک نقطه تاريخي خاص تبدیل شده است و امواج اين حرکت عظيم، جامعه جهاني از جمله خداخواهي و معنويت گرايي در منطقه را تحت تاثير قرار داده است.

حال ممکن است شما بگوييد که بشر ذاتاً دموکراسي مي خواهد و اين دموکراسي خواهي تبديل به انقلاب هاي منطقه اي شده است و يا لااقل اگر دموکراسي خواه نيست و به دنبال ليبراليسم در شکل اجتماعي و فردي آن نيست، تربيت غرب يک انسان هايي را پرورش داده است که دنبال آزادي و دموکراسي هستند. و اين انقلاب ها در عمق جانشان وجود دارد و دنبال تحقق اين ايدئولوژي هستند و در قالب مذهبي ظهور مي کنند؛ اگر اينگونه تحليل کنيد بله، مي توان گفت اين انقلاب ها انقلاب هايي ناشي از حرکت غرب هستند؛ هر چند صورت مذهبي داشتند.

2ـ بيداري اسلامي و ايجاد دوقطبي جديد در جهان
يامين‌پور: واقعياتي وجود دارد که مسئله را چند بعدي مي کند؛ شما ببينيد تحرکي که ايجاد شد در مصر و ليبي به نفع سلفي گري است؛ در بحرين و يمن به نفع اسلام شيعه است؛ يعني درواقع شما دو نوع ظهور مي بينيد ولي اشتراک کجاست؟ اشتراک مبارزه عليه ناکارآمدي دولت ها و آزادي خواهي يا آن چيزي که تعبير مي کنند دموکراسي خواهي است؛ يعني وجه شبه تحولات عالم شيعه و سني اين است.

استاد ميرباقري: آيا هيچ وجه مشترکي که هر دو نوع دنبال تحقق اسلام باشند در اينها نيست؟ بياييد يک مقداري عميق تر شويم؛ من انقلاب اسلامي را نسبت به اينها اصل مي دانم؛ اينها يک حرکت فرعي در تداوم انقلاب اسلامي است.

1/2ـ موج اول: دوقطبي «انقلاب اسلامي» و «مارکسيسم و سرمايه داري»
اگر شما دو قطبي جهان را تقريباً در نيم قرن قبل ببينيد يک دو قطبي بين مارکسيسم و سرمايه داري بود؛ اين دو قطبي بعد از انقلاب اسلامي تبديل به دو قطبي اسلام و تمدن غرب شد؛ يعني هر دو بلوک در يک طرف قرار گرفتند و امام (رض) با شجاعت به آنها حمله مي کردند و مثلث سرمايه داري، کمونيسم و صهيونيزم را در يک سمت و انقلاب اسلامي را در سمت ديگر قرار دادند و اين تقابل واقع شد و بعد از فروپاشي شوروي واضح شد؛ فروپاشي شوروي هم ناشي از همين تحرک اسلامي بود؛ اين فروپاشي فقط مستند به جنگ سرد نيست. 

2/2ـ موج دوم: دوقطبي «اسلام» و «ليبرال دموکراسي»
بعد از پيروزي انقلاب، دوقطبي اسلام و ليبرال دموکراسي شد؛ حالا اينکه هانتينگتون هشت تمدن را مطرح مي‌کند خودش هم مي داند که مزاح است؛ تمدن کنفسيوس هيچ وقت تبديل به يک جنبش اجتماعي عظيم نخواهد شد؛ در بقيه تمدن ها اين چالشي که بين دنياي اسلام و غرب افتاد، وجود ندارد. پس، موج دوم، تقابل اسلام و ليبرال دموکراسي (ايدئولوژي غالب در جريان تجدد) است. 

3/2ـ موج سوم: دوقطبي «اسلام ناب» و «غرب، به ضميمه اسلام آمريکايي»
موج سوم اين است که اسلام ناب يک طرف و غرب و اسلام آمريکايي هم طرف ديگر قرار مي گيرند.

پس موج اول تقابل مارکسيسم و سرمايه داري است و به نظر آنها مي آمد که مسئله فرهنگ مذهب حل شده است؛ در زماني که احساس مي کنند که غرب، ايران را به دروازه هاي تمدن رسانده است، انقلاب اسلامي اتفاق مي افتد و موازنه را تغيير مي دهد و به درگيري اسلام و غرب تبديل مي شود و در نهايت به درگيري اسلام و ليبرال دموکراسي مي انجامد. موج سوم اين است که به نزاع بين «اسلام ناب» و «سرمايه داري به ضميمه اسلام آمريکايي» تبديل مي شود. البته اسلام آمريکايي دو قرائت از اسلام دارد؛ يکي قرائت خشن و سلفي و يکي هم قرائت سازشکار که توسعه غربي به مفهوم غربي اش را مي پذيرد و مي خواهد رنگ و لعاب اسلامي به توسعه بزند؛ اين دو جريان مقابل جريان اسلام خواهي ناب شکل مي گيرند و به نفع جريان تجدد هستند.

3ـ بهره‌برداري غرب از «اسلام آمريکايي» براي تضعيف «اسلام ناب»
غرب بعد از اشغال لانه جاسوسي با عربستان به توافق رسيد و گسترش اسلام سلفي را در جهان به کمک عربستان مديريت کردند و طالبان را در پاکستان و حکومت طالبان را در افغانستان شکل دادند؛ سپس القاعده را شکل دادند و بعد از آن داعش و ساير حرکات تروريستي را از اين قسم به وجود آوردند؛ آيا اينها يک بسترهايي را در بين مسلمانان (نه در اسلام) داشته اند يا خير؟ اين بسترها وجود داشت اما خاموش بود و اينها آمدند آنها را فعال کردند. در آينده تاريخ هم اينها فعال خواهند شد؛ حوادث قرب ظهور عمدتاً حوادث درگيري بر محور مکتب اهل بيت(ع) و مکتب آل ابي سفيان است.

يامين‌پور: يک ادعا اين است که پروژه غربي سازی با حداکثر قدرت در حال پيش روي است؛ تکنوکرات ها در داخل اين حرف را مي زنند و ايدئولوژي هاي غرب هم که همين را مي گويند و اين ادعايي است که مطرح مي کنند.

استاد ميرباقري: اين ادعا را قبل از انقلاب هم داشتند مثلاً مي گفتند که دوران مذهب تمام شده است؛ دين مربوط به مرحله اي از تاريخ بود که از آن عبور کرديم!

تکنوکرات‌ها معبر نفوذ دشمن هستند/ صف‌بندی‌های آخرالزمانی خیلی واضح در منطقه دیده می‌شود/ سفیانی ترکیب سلفی‌گری و روشنفکری است

يامين‌پور: از يک طرف شما يک واقعيت بيروني به نام داعش و اسلام سلفي را داريد و بپذيريم که اين يک موجوديت برساخته و مديريت شده است و براي آن پول خرج شده است؛ ولي علي الظاهر خودش يک موجوديت و سابقه تاريخي اي دارد که به اين سادگي نمي توان آن را از پا در آورد. به نظر مي رسد که غرب و وهابيت سياسي در عربستان از پا گرفتن و بيشتراجتماعي شدن اين جريان دچار هراس شده است؛ چرا؟ چون اين فقط يک مسئله مديريت شده نيست؛ يعني فقط با پول ايجاد نشده است و با قطع پول هم از بين نمي رود.

سوال من اين است که اين مسئله را ايدئولوژي غربي چطور حل مي کند؟ چون از يک طرف مي گويد که دنيا به سمت غربي شدن است و از يک طرف ديگر اسلام داعشي- سلفي اينطور دارد در منطقه با يک حالت انفجاري عمل مي کند.

استاد ميرباقري: اتفاقاً اگر اين بود به نفع غربي سازي جهان بود؛ چون اگر براي عبور دادن وجدان بشري و ايجاد ارتقاي وجدان از اين خشونت استفاده کنند و جامعه را از چنين قرائتي از دين عبور دهند. اين که براي آنها خيلي خوب است!

1/3ـ انحلال حتمی دو قرائت از اسلام آمريکايي در فرايند مدرن سازي
دو قرائت از اسلام در فرآيند مدرن سازي حتماً به نفع غرب منحل مي شود؛ يکي اسلام خشن؛ به خاطر اينکه اجراي اين خشونت، ارتقاي وجدان ايجاد مي کند و مردم از اين نوع اسلام عبور مي کنند؛ اين اسلام موردپسند نخواهد بود؛ چون طرف ديگر اسلام، فطرت است؛ ولی اين قرائت، چيزي نيست که فطرت انسان ها را جذب کند؛ لذا ايدئولوژي غرب در حرکت تاريخي خودش ظرفيت عبور از قرائت سلفي از اسلام را دارد.

نوع ديگري اسلام آمريکايي که قبلا در مالزي و بعد در ترکيه مدل سازي شد، اسلام ليبرال است؛ غرب اين قرائت را هم منحل مي کند؛ چون اصلاً در عرض غرب قرار ندارد؛ همان مدلي است که غرب براي دنياي اسلام پيشنهاد مي دهد. 

2/3ـ عدم انحلال قرائت اسلام ناب در فرآيند مدرن سازي 
اما اسلام با قرائت ناب مي ماند و اين واقعيتي است که غرب ظرفيت عبور از آن را ندارد؛ غرب مي خواهد به کمک آن دو قرائت اين قرائت ناب را از بين ببرد. اين که صريحاً مي گويند که ما بايد دنياي اسلام را مخير کنيم بين قرائت خشن و قرائت سازشکارانه از اسلام، يعني همين؛ يعني نگذاريم که قرائت سوم که امام (رض) از آن به عنوان اسلام ناب نام مي بردند، فعال شود. زمان امام (رض) آغاز اين فرايند بود. امام زود استشمام کردند و اصطلاح اسلام ناب و اسلام آمريکايي را برای همين تفکيک مطرح کردند؛ براي اينکه رنگ مذهبي نگيرد. چون مي دانيد که اسلام سلفي اسلام نفاق است؛ اسلام نفاق و کفر با هم به يک جا مي رسند؛ نفاق، بيشتر در خدمت کفر است تا اينکه در خدمت اسلام باشد.

اينکه امام (رض) اسلام آمريکايي را مطرح مي کنند نکته اش اين است که الان مديريت أهواء به دست آمريکا است و طبيعتاً اينها را مديريت مي کند.

4ـ ضرورت بسط اسلام ناب (به جاي اسلام آمريکايي) در بدنه جهان اسلام
پس اين دو قرائت انحرافي از اسلام، واقعيتي است که در دنياي اسلام وجود دارد. يک قرائت ديگر هم وجود دارد که نام آن اسلام ناب و مبدأ انقلاب اسلامي است؛ وقتي اين قرائت اسلام ناب مي خواهد گسترش پيدا کند، ابتدا حرکتي اسلامي در مقابل غرب است؛ بعد يک تجزيه در غرب اتفاق مي افتد که درنتيجه¬، تحرک اسلامي در برابر ليبرال دموکراسي باقي مي¬ماند. بعد يک تجزيه در دنياي اسلام اتفاق مي افتد و اسلام ناب يک طرف قرار مي گيرد و آن دو قرائت از اسلام همراه با غرب، در طرف ديگر قرار مي گيرند؛ الان همين اتفاق در منطقه افتاده است. 

گرچه مولد اوليه آن دو قرائت انحرافي، غرب نبوده است ولي در مسير پيشرفتشان با غرب همراه شدند و الان هم فعاليت هاي منطقه اي نيابتي از تمدن غرب دارند؛ هم جريان تکفيري و هم جريان ترکيه و مجموعه اقمارش که از جمله برخی اصلاح طلبان داخلي ما هم در قرائت ديني شان جزو اقمار ترکيه به حساب مي آيند؛ در نشريه شان (مهرنامه) از همين قرائت دفاع مي کردند؛ لذا امام (رض) به همين دليل از آن به اسلام آمريکايي تعبير مي کنند؛ يعني آن مسلماني و قرائتي از اسلام که مي تواند تحت مديريت کفر و استکبار قرار بگيرد. 

يامين‌پور: الان جريان هاي اصلي جامعه مسلمانان اهل تسنن تقريبا بين يک اسلام غرب گرا و يک اسلام سلفي تقسيم شده اند.

استاد ميرباقري: مسلمان شيعه چطور؟ اين قرائت خشن در آن نيست. 

يامين‌پور: اينجا قرائت ناب وجود دارد.

استاد ميرباقري: اينجا دو قرائت فعال است؛ يکي قرائت اسلام سازشکار (اسلامي که توسعه محور است و با توسعه به مفهوم غربي اش کنار مي آيد) و ديگري اسلام ناب که ايده تمدن اسلامي را مطرح مي کند.

حال در دنياي اسلام در نهايت بايد خط اين دو اسلام تجزيه شود. حتي در اهل تسنن، اسلامي که قرائتش سازشکارانه و يا قرائت خشن است از اسلامي که قرائتش انقلابي تر است بايد جدا شود؛ اگر شما بتوانيد قرائت سوم را که اسلام ناب است در همه دنياي اسلام نفوذ دهيد ابتدا اسلام ناب سياسي به قرائت امام (رض) و انقلاب اسلامي، و بعد هم اسلام ناب عقيدتي و فکري شکل خواهد گرفت و موج جامعه اسلامي هم به همين سمت است. 

يامين پور: اين تحولات بيداري اسلامي يا بهار عربي اين دو جريان را رو آورد. 

استاد ميرباقري: اما در نهايت، يک جريان باطني تري در درون همان دنياي تسنن شکل خواهد گرفت.

1/4ـ ضرورت عبور دادن اهل تسنن از اسلام سلفي و اسلام سازشکار
يامين پور: يعني شما مي گوييد که از اين خوانش ها عبور خواهند کرد؟ و به خوانش سوم مي رسد؟ اگر بله، خوانش سوم چيست؟ چه نسبتي با انقلاب اسلامي دارد؟

استاد ميرباقري: آن خوانش اين است که جريانات ابتدا به اسلام ناب سياسي به قرائت امام (ره) تبديل مي شوند و بعد گرايش فرهنگي و عقيدتي به اسلام ناب و مکتب اهل بيت (ع) پيدا مي کنند.

يامين پور: آيا اين نشانه هايي هم دارد؟

استاد ميرباقري: بله، یکی از نشانه هايش «زکزاکي» است؛ چند پيرو اسلام ناب در آن منطقه داشتيم؟ چرا برخورد خشن مي کنند؟ آنجا کار خاصي که نکرده بودند؛ يک راهپيمايي اربعين بود؛ چه اتفاقي در اين راهپيمايي مي افتد که اينها احساس خطر مي کنند و با آن برخورد مي کنند و دموکراسي را بر عليه اسلام ناب زير پا مي گذارند؟ 

يعني غرب تلاش مي کند که در جنگ بين اسلام و غرب، اسلام خشن و يا اسلام سازشکار را طرح کند زيرا يکي که عملاً منحل است و ديگري هم واقعاً وجدان بشري از آن عبور مي کند و اسلام هراسي ايجاد مي کند. در طرح آنها اسلامي که حرف دارد اسلام خشن است و آن اسلام هم که حرف جديدي ندارد سازشکار است؛ ولي اين اسلام هراسي به هراس از قرائت سلفي از اسلام تبديل شده و خواهد شد. آن اسلام آمريکايي هم که قرائت ترکيه است چهره باطني اش در اين درگيري ها رو مي شود. روزي که اردوغان آمد و آن حرکت را انجام داد واضح بود که ظاهرسازي است. همين که سازشکاران داخلي آنجا هم از آنها حمايت مي کردند معلوم بود که اين حرکت، آمريکائي است؛ يک بدل سازي براي انقلاب اسلامي بود و چون انقلاب اسلامي مقاومت کرد، به تدريج دارد از آن عبور مي¬کند. 

يامين پور: يک حجابي به اسم حجاب کار آمدي مطرح است.

استاد ميرباقري: ... کارآمدي در جهت ارضاي شهوات نفساني است که توسعه ايجاد کرده است. 
يامين پور: دقيقاً. فتنه حال حاضر جمهوري اسلامي را در اين مي بينم که يک دو گانه معيشت و انقلابي گري يا معيشت و اسلام ناب را درست مي کنند.

استاد ميرباقري: به تعبير ديگر «واقعيت گرايي و آرمان گرايي» که عميق تر مي کند يا «تکنوکرات بودن و پذيرش ايدئولوژی». 

يامين پور: و به تعبيري يارانه دادن از سياست به اقتصاد.

استاد ميرباقري: يا يارانه دادن از مذهب به اقتصاد؛ يعني کوتاه آمدن از ولايت حقه به نفع دنياپرستي.

يامين پور: عبور از اين حجاب، دشوار است. 

استاد ميرباقري: بله، «ولَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ...» همين است. عبور از آن هم امتحانات سنگين مي خواهد و بدون آن، جامعه عبور نمي کند تا به عصر ظهور برسد؛ عصر ظهور، عبور از حجاب شيطنت است؛ آ

برچسب ها:
آخرین اخبار