امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 7
۱۵:۰۷
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 157061
تاریخ انتشار: ۷ اسفند ۱۳۹۴ - ساعت ۱۳:۱۸
تعداد بازدید: 480
گزیده ای از کتاب ادموند؛
در فصل قبل خواندیم که ادموند از طرفی گوشه ای از خوابش را در بیداری تجربه کرد و از طرف دیگر به دلیل خیانت دختری که قرار بود به زودی همسرش شود نامزدیش را با او بهم زد...

گزیده ای از کتاب ادموند؛

گروه مهدویت و آخرالزمان پیروان مــوعــود؛

فراز کوتاهی از فصل سه :

ادموند حدود دو ساعت در اطراف دهکده سواری کرد. تا آنجا که امکان داشت دور شد و به‌تنهایی طبیعت پناه برد. طبیعت بکر و دور از دسترس جزء تنها مکانهایی است که روح انسان‌های آزاده می‌تواند به پرواز درآید و لطافت و بزرگی خالق را در آنجا نظاره‌گر باشد. از اسب پیاده شد و کنار رودخانه نشست، هوا خیلی سرد و برف همه جا را سفیدپوش کرده بود، خطر اسب ‌سواری در برف مانند رانندگی بر روی یخ است و هر لحظه امکان دارد که پای اسب بر روی برفها بلغزد و با زمین خوردنش باعث شکستن گردن و یا نخاع سوارکار شود اما او ذره‌ای هم به این موضوع اهمیت نداده و فقط اسب را به مقصد نامعلومی می‌راند. ادموند کنار رودخانه برفی ایستاده، دهانه اسب را نگه‌ داشته و در افکار خود غرق‌شده بود. در دل با خود فریاد می‌کرد؛ خدایا! صدایم را می‌شنوی، من اینجا تنها مانده‌ام، خیلی تنهاتر از زمانی که در خواب می‌بینم! چراکه آنجا امید دارم که تو آن مرد نورانی را به جانبم خواهی فرستاد تا مرا از گرداب هلاکتی که در آن گرفتارم نجات بخشی! اما اینجا در بیداری، ناامیدتر و تنهاتر از هر زمانی هستم. هیچ کس مرا نمی فهمد و حرفهایم را باور نمی‌کند. این‌ها خیال می‌کنند من دیوانه‌ام! خدایا من عاشقم، اما عاشق کی؟! این دختر واقعاً چه نقشی در آینده من دارد! خدایا من را فراموش کردی که پاسخم را نمی‌دهی... به‌قدری هیجان بر او غالب شده بود که صدایش در کوه‌های اطراف طنین می‌افکند و فریاد می‌زد: خدایا کمکم کن، خدایا...

آنچه مطالعه کردید بخشی بود از رمان عاشقانه مهدوی ادموند شما میتوانید برای خرید این کتاب بر روی لینک زیر کلیک فرمایید و سفارش خود را ثبت نمایید.

 

سفارش خرید اولین رمان عاشقانه مهدوی

 

آخرین اخبار