امروز : پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 29
۰۲:۰۱
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 157362
تاریخ انتشار: ۱۳ اسفند ۱۳۹۴ - ساعت ۱۶:۰۲
تعداد بازدید: 490
گزیده ای از کتاب ادموند؛
در فصل قبل خواندیم که ادموند مجبور شد مشکلات پیش آمده توسط نامزدش و خوابهایی را که می دید، با والدینش در میان بگذارد. پدر و مادرش نگران شده و درصدد کمک گرفتن از یک فرد با نفوذ در دربار انگلستان بر آمدند...

گزیده ای از کتاب ادموند؛

گروه مهدویت و آخرالزمان پیروان مــوعــود؛

فراز کوتاهی از فصل چهار :

هنوز حرف ادموند تمام نشده بود که فِریا زد زیر گریه، آن‌ها با تعجب به هم نگاه کردند و ادموند به نشانه اینکه بی‌تقصیر است دست‌هایش را بالا برد. ماری او را در آغوش گرفت و علت گریه‌هایش را جویا شد، دخترعمه‌اش درحالی‌که شدت گریه‌هایش بیشتر می‌شد، گفت: ادموند تو باید کمکم کنی، من غیر از خانواده شما هیچ‌کسی رو در این دنیا ندارم که بتونم بهش اعتماد کنم.

-چی شده عمه جان؟! خب زودتر بگید چی شده؟!... درحالی‌که جلوی پای مادرش زانوزده بود و به فِریا نگاه می‌کرد.

-لوگان رفته! منو تنها گذاشته و نمی دونم کجاست و چی کار می کنه؟! فقط می دونم که رفته یه کار خطرناک و احمقانه انجام بده که نتیجه‌اش حتماً مرگه!

هر دو با تعجب پرسیدند: مگه کجا رفته؟!

-نمی دونم، چند وقتی می‌شد که رفتارش عوض شده بود، تو دانشگاه ظاهراً رفتار مشکوکی داشته و با دانشجوهای ناجور رفت‌وآمد می‌کرده…. مکثی کرد و ادامه داد: از گروه افراطیون اسلامی، من نمی دونم دقیقاً چه کسانی هستن ولی از ماریان دوست لوگان شنیدم که اونا رو تشویقش کردن برن سوریه با ارتش و نظام اونجا بجنگن، خودش به ماریان گفته که در اولین فرصت با اونا میره چون پول خوبی بهش میدن!

-اوه خدای من؛ چطور ممکنه دست به چنین کار احمقانه‌ای زده باشه؟ من معذرت می خوام از کلمه‌ای که بکار بردم ولی این فقط یه حماقته که با چنین افرادی راه افتاده و رفته!

آنچه مطالعه کردید بخشی بود از رمان عاشقانه مهدوی ادموند شما میتوانید برای خرید این کتاب بر روی لینک زیر کلیک فرمایید و سفارش خود را ثبت نمایید.

سفارش خرید اولین رمان عاشقانه مهدوی

آخرین اخبار