امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۲۲:۵۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 159294
تاریخ انتشار: ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ساعت ۱۴:۳۷
تعداد بازدید: 179
به گزارش پیروان مــوعــود، به خاطر رحلت امام و مراسم سوگواری که در اسارت قصد برگزار کردن آن را داشتیم، تصمیم گرفتیم لباس یکرنگ بپوشیم. اما پوشیدن ...

به گزارش پیروان مــوعــود، به خاطر رحلت امام و مراسم سوگواری که در اسارت قصد برگزار کردن آن را داشتیم، تصمیم گرفتیم لباس یکرنگ بپوشیم. اما پوشیدن لباس یک رنگ با نگرش به کمبود لباس و یا لباس های پاره که بعضاً اتفاق می افتد از چهل وصله هم تجاوز کرده، صحنه اردوگاه را به کلی تغییر داد و این خود باعث بوجود آوردن خوف در دل بعثی ها شد و این همان چیزی بود که ما در پی آن بودیم.

بنابراین انجام دو حرکت، سکوت و پوشیدن لباس یک رنگ، محیط را به کلی دگرگون کرد و ضمن داشتن برنامه های دیگر که خلاصه آن گذشت، این نوع سوگواری تنها کاری بود که می توانستیم انجام دهیم و به یاد عزیز از دست رفته باشیم. دو حرکت مزبور تا ساعت یازده روز پنجم ادامه داشت و در خلال این مدت گهگاهی بچه ها با منافقین نیز درگیری پیدا می کردند، بدیهی است که اگر هماهنگی می کردند، برخورد با منافقین با اهمیت تر و نتیجه بخش تر و همگانی تر می گشت.

در ساعت یازده روز پنجم ناگهان فرمانده اردوگاه که سرگردی بود، وارد بند سه شد، دستور داد که همه بچه ها بدون استثناء به سرعت به خط شوند. همه فهمیدند که چه خبر است، فوراً خط تشکیل شد و کسانی هم که احیاناً در حمام و یا دستشویی بودند آمدند و طبق معمول در انتظار حوادث بعدی ماندند.

بعد ازاینکه همه در جای خود قرار گرفتند، باز این حقیر را که در انتهای صف بودم از بین تمام اسرا انتخاب و نزد سرگرد که در جلو صف بود فرستادند.

او روی به من کرد و گفت: چرا این لباس ها را پوشیده اید(آخر لباس های ضخیم بود و باید در زمستان استفاده شود نه در تابستان) چون منظورش را می دانستم، گفتم: ما سوگواریم. مترجم که یک نگهبان عراقی بود و کم و بیش فارسی می دانست معنی لغت سوگواری را نفهمید و پرسید: سوگواری چیست؟

گفتم مصیبت زده هستیم. سرگرد کلمه مصیبت را فهمید و با چشم، اشاره به نگهبان کرد و او هم مرا به طرف زندان برد و بعد دو نفر دیگر نیز یکی به علت کار نکردن در این ایام و دیگری به خاطر اینکه به حضرت امام توهین نکرده بود، به من پیوستند. در ضمن چند روز قبل دربند چهار با منافقین درگیری ایجاد شده بود که چهارده نفر ا زبچه ها را به زندان فرستاده بودند، دو نفر را نیز از قلعه به خاطر دعوا، آورده بودند که جمعاً نوزده نفر شدیم و همگی ما را در چهار سلول کوچک انداختند. سلول ها برای یک نفر کافی نبود تا چه رسد به چهار-پنج نفر هوا هم بسیار گرم و تشنگی هم غوغا می کرد.

طبعاً کمبود اکسیژن و حرارت بیش از حد تصور ما را تهدید به مرگ می نمود.

من که قدرت انجام کاری را نداشتم. بچه ها شروع کردند به سروصدا کردن. کسی از بیرون جواب نداد. لحظه به لحظه به مرگ نزدیکتر می شدیم. در حین سروصدای بچه ها چشمم به روزنه در زندان افتاد که گویا جوشکار فراموش کرده بود که آنجا را مسدود کند، بینی خود را بر آن گذاشتم تا شاید بتوانم برای چند لحظه هرچند اندک باشد با مرگ زودرس مبارزه کنم.

بلی یک روزنه به اندازه نوک مداد هم می تواند انسانی را از مرگ حتمی نجات بدهد. (الله اکبر) چند نفر از بچه ها غش کردند، سروصدا بیشتر شد. عاقبت مجبور شدند که بیایند و ما را از درون سلول ها بیرون آوردند، نفسی کشیدیم، پنج یا شش نفر در حالت بیهوشی بسر می بردند که به سر و صورت آنها آب ریختند.

بعد از مدت یک ساعت به هوش آمدند. روز سختی بود. چه می توانستیم بکنیم، به هر حال این برخوردها و حرکات است که انسان را می سازد. ما نوزده نفر می بایستی حداقل پانزده روز در این زندان می بودیم؛ صبح ها کتک مفصل، ظهرها شکنجه آبدار و عصرها نوازش عالی با کابل های آمریکایی و اسراییلی و باتوم شوروی. البته در این مدت حقیر را نمی زدند، ولی مرتب علت مخالفت را از من سوال می کردند.

در همان روز اول زندانی، مقام امنیتی از من پرسید که چرا چنین و چنان می کنی؟ گفتم: رهبرمان بود. گفت: دیگر چنین حرفی نباید از تو بشنوم؛ زیرا برایت خیلی گران تمام می شود. و دیگری گفت: این آخرین بار باشد که این گونه حرکات را در اردوگاه رهبری می کنی، یادت باشد اگر یکبار دیگر مخالفت کنی، همین جا استخوان هایت را خرد خواهیم کرد.
راوی: آزاده اسدالله خالدی /سایت جامع آزادگان

منبع: مشرق

 

آخرین اخبار