امروز : شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 29
۱۲:۴۱
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 162086
تاریخ انتشار: ۸ تیر ۱۳۹۵ - ساعت ۱۵:۴۷
تعداد بازدید: 238
یه سالی ایام فاطمیه خیلی حالم بد شد.دیدم اصلا خداوکیلی منو قرآنُ اهل بیت اصلا بهم نمیخوریم!

 

آقا بساط رو بستم و رفتم مشهد.شهادت حضرت صدیقه طاهره رفتم مشهد

رفتم به امام رضا گفتم: امام رضا ببین من دربو داغونم،به درد قرآن درس دادن نمیخورم،منو خوب کن برگردم قرآن درس بدم،اگر خوب نشدم قرآن درس دادن رو میزارم کنار.

اصن من به درد قرآن نمیخورم که!

نیت کردم با امام رضا تا خوب نشدم و نفهمیدم و بهم هم نشون ندادن که من خوب شدم من برنگردم;اگر برمیگردم کلاس قرآنم رو تعطیل کنم.

انقدر هم جَنَم داشتم که همش رو تعطیل کنم.

آقا روز اول،روز دوم،روز سوم که فرداش قرار بود برگردیم شام غریبانه حضرت صدیقه طاهره بود.

من مثل این دیوونه ها داشتم توو حرم امام رضا میگشتم.

بعد این مداح شروع کرد روضه خوندن و مردم گریه کردن...

بعد که روضه اش تموم شد آقا شروع کردن به دعا کردن.

خانم مریض ها،آقا امام رضا به حرمت مادرت مریض ها،فلان،بچه دار،بچه نداره...

دیدم مردم دیگه زمزمه هاشون بلند شد و دارن بیشتر از روضه گریه میکنن بخاطر حوائجشون!

آقا ما رو میگی اصلا نابود شدم.

انگار یکی یه جوری خوابوند زیر گوش که من تمام وجودم پودر شد.

در کسری از ثانیه این صحنه از جلوی چشم من رد شد...

دیدم حکایت ماها شبیه آدمایی که توو کوچه های بنی هاشم دست آقامون امیرالمؤمنین رو بستن دارن میبرن،مادرمون صدیقه طاهره دامن امیرالمونین رو گرفته بعد منِ کجُ کوله دارم میگم آقا میشه منو شفا بدید که کمکتون کنم ؟!

وسط اون صحنه که آقا بیا منو شفا بده که کمکتون کنم ؟؟؟

مرد حسابی بیا به داد برس،با همون علیلیت به داد برس،تا کی میخوای وایستی بگی منو شفا بده،وایستا بند رو از دست امیرالمؤمنین باز کن.

آخرین اخبار
پربازدید ها