امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 8
۰۴:۴۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 164258
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۳۹۵ - ساعت ۱۳:۰۲
تعداد بازدید: 215
حضرت رضا(ع) در خراسان با جمعي نشسته بودند، مستمند و فقير و درماندهاي از راه رسيد و گفت: آقا بيچاره شدهام، درمانده شدهام، نه پول دارم نه آبرو، قرض دارم، بيچارهام و ...

به گزارش پیروان مـوعـود؛حضرت رضا(ع) در خراسان با جمعي نشسته بودند،  مستمند و فقير و درماندهاي از راه رسيد و گفت: آقا بيچاره شدهام، درمانده شدهام، نه پول دارم نه آبرو، قرض دارم، بيچارهام و ... از من دستگيري كنيد! حضرت جوابش را ندادند. فصل انگور بود و خادم، سيني بزرگي از انگور آورد و انگورها را براي پذيرايي جلوي حاضران گذاشت. حضرت دست بردند و يك خوشه انگور به او دادند؛ مستمند گفت: آقا انگور ميخواهم چه كار كنم؟ من دارم از گرسنگي مينالم. زن و بچّههاي من چيزي ندارند، انگور به من ميدهيد، مگر انگور درد ما را دوا ميكند؟ حضرت انگور را گذاشتند زمين. شخص ديگري وارد شد و آمد مؤدب در مجلس نشست، سلام كرد و سرش را پايين انداخت. حضرت جوابش را دادند و بعد يك دانه، يك حبّه از آن انگورها را به او دادند. او بلند شد و دو دستي گرفت و آن را بر روي چشمانش گذاشت و بعد گريه كرد و گفت: آقا اين حبّة انگور را ميبرم، آن را طوري تقسيم ميكنم كه به همه برسد. آن را توي آب ميچكانم و به زن و بچّههايم و تمام فاميل ميدهم كه وجودشان در دنيا و آخرت بيمه شود. حضرت خوشهاي به او مرحمت نمودند. او گفت: آقا اين را در خانه حفظ ميكنم كه اعقاب و بچّههايم تا آخر عمر از آن استفاده كنند. من و اين بيلياقتي! شما خوشة انگور به من ميدهيد؟ حضرت سيني را بلند كرده و به او دادند و فرمودند: «همه را با خود ببر». عرض كرد: آقا من و اين سيني انگور؟ به خادم فرمودند: «قلم و كاغذ بياور» و نوشتند كه باغي كه اين انگورها را از آن آوردهاند، همه را به اين مرد بخشيدم. مرد شروع كرد به گريه كردن و گفت: يابن رسولالله! شما خانوادهاي كريم هستيد و كرم داريد؛ امّا من آمدم فقط شما را ببينم. ديدن شما برايم بس بود، به من دانة انگور داديد كه براي خود و خانوادهام كافي بود، خوشة انگور داديد كه اعقابم را تا روز قيامت كفايت ميكرد. سيني انگور مرحمت فرموديد، ديگر عاجزم از وصفتان، حال باغ انگوري عنايت فرموديد. حضرت فرمودند: «يك نامة ديگر بياور و در آن نوشتند: قناتي كه اين باغ و باغهاي ديگر از آن سيراب ميشود با بقية اراضي را به تو بخشيدم.» گفت: ديگر من حرفي ندارم. زبان ندارم و قادر نيستم كه تشكّر كنم، چه بگويم؟ حضرت فرمودند: «يك نامة ديگر بياوريد»، نشست، زانوهايش را بغل كرد، چنان حالتي در شادي داشت كه هيچ متوجّه نبود. بهت زده بود. عرض كرد: آقا ديگر حرفي نميتوانم بزنم، ديگر جاي حرف نيست. حضرت اين آيه را تلاوت كردند: «لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ؛1 اگر واقعاً سپاسگزاري كنيد [نعمت] شما را افزون خواهم كرد و اگر ناسپاسي نماييد، قطعاً عذاب من سخت‏خواهد بود.»
آيه از قول حق است و انتسابش ميدهند به ذات مقدّس خودشان.
آن فرد اوّلي پا شد و گفت: آقا شما اماميد. ما درِ خانة چه كسي آمدهايم؟ اينكه ميگويد، نميخواهم، شما ميريزيد داخل دامنش، مني كه از فقر دارم ميميرم، آنطور سرم آورديد. فرمودند: «اوّل به تو خوشة انگور داديم، ديدي چه كار كردي؟ مگر خوشة محبّت در دامنت نريختيم؟»
عزيز من! قدر خوشة ولايت را بدان، ببين چه داري؟ ببين چه به تو دادهاند؟ اجازه دادهاند گريه كني. ميداني يك قطره اشك براي امام حسين(ع) چه ارزشي دارد؟ يك قطره اشك براي امام حسين(ع) آتش جهنّم را حرام ميكند.
آقا عليّ بن موسي الرّضا(ع) امام رئوف است و رحمت و كرمش نيازمند به شرط و شروط نيست. كشش رحمت امام را ببين! قدرت و توانايي را ببين! فرمود: «يك مرتبه بيا زيارت من» و براي آثار زيارت هيچ شرطي نگذاشتهاند. هركسي شرط را ضميمه كرده است كه مثلاً زيارت بايد با معرفت باشد، مال خودش است. امام، قدرتش در سخن گفتن و احاطهاش به همة عالم موجود از همه بيشتر است. امام رضا(ع) فرمودند: «هر معصيت كار و گنهكار و آلوده دامن يك مرتبه به زيارت من بيايد سه مرتبه به زيارت او ميروم.» اين از كرم و لطف و عنايتشان است. امام در اين روايت شرط نگذاشتند شما نيز آن را مشروط نكنيد. امام اگر شرط بگذارند منافات با كرمشان دارد، بنابراين اصل روايت شرط ندارد.
حضرت عليّ بن موسي الرّضا(ع) در مجلس مأمون نشسته بودند. يك مرتبه وضع مجلس عوض شد. صداي آقا بلند شد: «لبيك لبيك لبيك.» حال آقا تغيير كرد، رنگ چهرهشان پريده و برافروخته گرديد. مأمون سؤال كرد: يابن رسولالله به چه كسي جواب داديد؟ فرمودند: «زماني كه وارد نيشابور شدم به آن پيرمرد سلماني وعده دادم كه موقع برگشت بر بالينش بروم. الآن وفات كرد و به وعدهاي كه داده بودم، عمل كردم و بر بالين او حاضر بودم.»

پينوشت:
1. سورة ابراهيم (14)، آية 7.

آخرین اخبار