امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 7
۱۷:۵۲
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 165898
تاریخ انتشار: ۵ مهر ۱۳۹۵ - ساعت ۱۵:۲۱
تعداد بازدید: 206
به گزارش پیروان موعود؛ان شالله از این به بعد داستان هایی واقعی و زیبا با موضوع امام رضا و زیارت تقدیم شما خواهد شد. چند سالی میشد که این مسیر تقریبا ...

به گزارش پیروان موعود؛ان شالله از این به بعد داستان هایی واقعی و زیبا با موضوع امام رضا و زیارت تقدیم شما خواهد شد.

چند سالی میشد که این مسیر تقریبا دو ساعته برایم به یک چشم بر هم زدن میگذشت. گاهی چشم بر هم زدنی برای رسیدن به عزیزانم و گاهی چشم بر هم زدنی که مرا فرسنگها از آنان دور میکرد.

یک شب سرد پاییزی بود و من مثل همیشه مسافر این راه بودم اما این بار چشم بر هم می گذاشتم تا به خانواده و گرمای خانه ام برسم. هواپیما تقریبا شلوغ و کنارم یک مرد جوان هندی نشسته بود. موتورها روشن شد و چرخ ها راه افتادند. با اوج گرفتن، دعا خواندن های زیر لبی هم شروع شد. خدایا در این سفر خیر و برکت و سلامتی را برایمان رقم بزن... خدایا تا ما را نبخشیدی ازین دنیا نبر... خدایا...

مهمان دار که فکر کرده بود چشمان بسته ام از خواب آلودگی ست، از مرد جوان کنار دستم پرسید که قهوه میل دارد یا چای؟

با صدایش به خودم آمدم و دیدم حدود بیست دقیقه از پرواز گذشته. مرد جوان قهوه سفارش داد و من چای. دوباره چشمانم را بستم...غرق در فکر بودم...دوباره صدای مهمان دار و این بار یک فنجان قهوه کنار دستم بود. پیش خودم گفتم اگر میخواهی قهوه بیاوری دیگر چرا میپرسی؟!

قهوه را نوشیدم تا بر خواب آلودگی غلبه کنم. استکان که خالی شد مرد جوان رو به من کرد و فهمیدم که ای وای قهوه ی او را خورده ام همان لحظه  مهمان دار چای مرا آورد. با شرمندگی من و مهربانی مرد جوان داستان قهوه و چای تمام شد.

سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم تا بتوانم ثابت کنم ما ایرانی ها اجتماعی تر و خوش برخورد تر از آن هستیم که قهوه ی همدیگر را بدون اجازه بنوشیم! 

شروع کردم به گفتن از کار و زندگی و دوری از وطن، از تجربیات و سفرها، از شهر های هندوستان...گفتم و گفتم تا نوبت به او رسید. سوال کردم که چرا به ایران می آید. در پاسخ انتظار شنیدن هر چیزی را داشتم، هر کاری، هر شهری، هر دلیلی، جز تشکر از یک مرد مقدس!

یک دختر داشت. هنوز یکسالش هم نشده بود و او مثل هر پدری جانش به جان او بسته بود. در جواب سوال کوچکم همه ی زندگی اش را تعریف کرد.

هشت سالی میشد که ازدواج کرده بودند اما تا سال گذشته کسی نبود که او را پدر صدا کند. با همسرش به هر دری زده بودند اما انگار تقدیر جور دیگری رقم خورده بود. همه  از مرتاض و جادوگر تا رمال و گاو پرست ناامیدشان کردند تا این که از اهل دلی میشنوند که راه چاره در ایران است. با نشانی از یک مرد مقدس در خراسان به خانه بازمیگردند. زوج جوان بدون ذره ای امید سعی میکنند به خود بقبولانند که نمیشود زندگی را تغییر داد.

مرد جوان که هر راهی را رفته بود از همسرش میخواهد تا این بار بدون او سفر کند...راهی مشهد میشود...با هزاران سختی حرم آن مرد مقدس را پیدا می‌کند...از دور گنبد طلایی رنگ را میبیند و نور امیدی در دلش شکل می‌گیرد...وارد میشود...آنجا پر است از مردمی که گریان و نالان با آن مرد مقدس صحبت میکنند...ضریح را پیدا میکند...از دور سلام میکند:

سلام آقا...من نمی دانم شما که هستید...حتی هنوز اسم شما را هم نمیدانم...اما به من گفتند که شما مشکل من را میدانید...لطفا اگر میتوانید آن را به بهترین نحو حل کنید...من نمی دانم شما که هستید اما این جا میگویند که بسیار مهربانید. لطفا کمکم کنید

خداحافظ

مرد جوان با قلبی آرام از حرم مرد مقدس بیرون می آید... به کشورش باز می گردد... وقتی بعد از سفر چند روزه اش به خانه می آید همسرش میگوید که خانواده ی کوچکشان حالا سه نفره شده است و دیگر تنها نیستند...

مرد جوان تمام زندگی اش را برایم تعریف کرد تا در آخر جواب سوال کوچک مرا اینچنین بیان کند: به ایران می آیم تا از امام رضا علیه السلام تشکر کنم...

هواپیما ارتفاعش را کم میکند... چشم بر هم میزنم... اشک امانم نمیدهد...زیر لب دعا میخوانم... خدایا شکرت...خدایا به داده هایت شکر... خدایا به نداده هایت شکر... یا أرحم الراحمين

آخرین اخبار