امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ - 2017 November 21
۱۴:۳۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 165908
تاریخ انتشار: ۶ مهر ۱۳۹۵ - ساعت ۱۲:۱۴
تعداد بازدید: 360
به گزارش پیروان موعود؛ان شالله از این به بعد داستان هایی واقعی و زیبا با موضوع امام رضا و زیارت تقدیم شما خواهد شد.   روز اول دانشگاه با خوش ...

به گزارش پیروان موعود؛ان شالله از این به بعد داستان هایی واقعی و زیبا با موضوع امام رضا و زیارت تقدیم شما خواهد شد.

 

روز اول دانشگاه با خوش رویی و مهربانی به سمتم آمد و اجازه خواست تا کنارم بنشیند. اسمش مریم بود. دختری که با همین سادگی و مهربانی توانست مسیر زندگی ام را تغییر دهد. سال های تلخ و شیرین دانشگاه ما را به دوستانی صمیمی تبدیل کرد و باعث شد بعد از گذشت حدود ده سال همچنان ما در کنار هم کار کنیم. سه سال قبل درست همان زمانی که من هر روزم را با ناامیدی به شب میرساندم و هر راهی را برای رسیدن به آرزویم می پیمودم، او مثل یک مادر در کنارم بود و سعی میکرد با صبر و محبت مرا از این ناامیدی نجات دهد. 

همان سال های اول دانشگاه بود که من و همسرم با هم آشنا شدیم. من دندان پزشکی میخواندم و او پزشکی. در نگاه اول بسیار متفاوت بودیم. من دختری سیاه پوست اهل آفریقای جنوبی و او پسری سفید پوست و اهل انگلستان. با این وجود ما با هم ازدواج کردیم و سالهای خوشی را در کنار هم می گذراندیم تا اینکه متوجه شدیم هیچگاه در کنار هم نمی توانیم به آرزویمان برسیم. کار هر روزم شده بود گریه و ناامیدی و کار همسرم دلداری دادن به من. هر روز برایم تکرار میکرد که کنارم میماند تا خداوند آرزویمان را برآورده کند. 

یک روز مریم با خوشحالی به مطب آمد و گفت به یاد کسی افتاده که میتواند مشکل ما را حل کند. من  که از دکتر رفتن خسته شده بودم به او گفتم که دیگر نمی خواهم به پزشک مراجعه کنم اما او در جواب گفت که این آقا پزشک نیست!

 

 

او گفت آقایی را در کشورش ایران می شناسد که از مردان مقدس اسلام است و هر مشکلی را میتواند حل کند به شرطی که از اعماق قلبت از او درخواست کنی. می گفت او با همه مهربان است و حتی در خواست های غیر مسلمانان را نیز اجابت می کند.

مریم محکم و مطمئن از "او" میگفت و با صحبت هایش من را به مردی که حتی اسمش را نمیدانستم امیدوار می کرد. با این صحبت ها  نور امیدی در دلم شکل گرفت که باعث شد از مریم کمک بخواهم.

گفت می توانم برای "او" نامه ای بنویسم و مریم آن را به ایران ببرد. تصمیم گرفتم این مسئله را با همسرم مطرح کنم و با کمک هم نامه ای برای ایشان بنویسیم. در طول این مدت که همه ی روز ها و شب هایم پر از ناامیدی شده بود هیچگاه تصور نمی کردم آقایی مسلمان بتواند مشکلمان را حل کند.

من و همسرم هر دو مسیحی بودیم و آنقدر به دینمان پایبند هستیم که بتوانیم چنین مسئله ای را به راحتی بپذیریم. ما هر دو نامه ای را برای آقا امام رضا نوشتیم و آن را به مریم دادیم تا در سفرش به ایران آن را به آقا امام رضا برساند. من و همسرم در آن نامه به ایشان قول دادیم اگر خداوند فرزندی نصیبمان کرد و پسر بود نامش را هم نام "او" بگذاریم.

ما با عشق و ایمان از ایشان درخواست کردیم و ایشان با مهربانی به ما جواب دادند و بعد از گذشت حدود یکسال پسرم به دنیا آمد.

رضا با موهای فر مشکی و پوست سفید و چشمان آبی بسیار جلب توجه می کند و ما گاهی به رسم تشکر او را امام رضا صدا می زنیم...

آخرین اخبار