امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 8
۲۱:۴۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 166030
تاریخ انتشار: ۱۱ مهر ۱۳۹۵ - ساعت ۱۰:۵۰
تعداد بازدید: 159
تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهْنی ، از امام باقر علیه السلام : عبید اللّه بن زیاد، فرمان روایی ری را به عمر بن سعد بن ابی وقّاص سپرد و فرمان [ ...

تاریخ الطبری به نقل از عمّار دُهْنی ، از امام باقر علیه السلام : عبید اللّه بن زیاد، فرمان روایی ری را به عمر بن سعد بن ابی وقّاص سپرد و فرمان [ حکومت ] را به او داد و گفت: مرا از این مرد ( یعنی حسین علیه السلام ) ، آسوده کن. عمر گفت: مرا معاف بدار ؛ امّا ابن زیاد نپذیرفت . عمر گفت: امشب را به من مهلت بده. به او مهلت داد . عمر ، در کارش اندیشید و چون صبح شد ، نزد ابن زیاد آمد و آنچه را بِدان فرمان یافته بود ، پذیرفت . سپس عمر بن سعد ، به سوی امام علیه السلام ، روانه شد .

تاریخ الطبری :عُقْبه بن سَمعان می گوید : سبب خارج شدن عمر بن سعد به سوی حسین علیه السلام ، این بود که عبید اللّه بن زیاد ، او را بر چهار هزار تن از کوفیان ، گماشته بود تا آنان را به سوی دَستَبی (۱) ببرد و با دیلمیان که به دستَبی رفته و بر آن جا ، چیره شده بودند ، رویارویی کند. ابن زیاد ، فرمان حکومت ری را به نام عمر نوشت و فرمان حرکت را به او داد. او بیرون رفت و در حمّام اَعیَن ، خیمه لشکر را بر پا کرد. هنگامی که ماجرای امام حسین علیه السلام پیش آمد و ایشان ، به سوی کوفه حرکت کرد، ابن زیاد، عمر بن سعد را فرا خواند و گفت: به سوی حسین ، حرکت کن . هنگامی که از کار ما و او فارغ شدیم ، به سوی فرمان روایی خود می روی . عمر بن سعد به او گفت: خدایت رحمت کند ! اگر می توانی مرا معاف بداری، معاف بدار. عبید اللّه به او گفت: آری ؛ به شرط آن که فرمان [ حکومت ری ] را به ما ، باز گردانی . هنگامی که ابن زیاد ، این را گفت، عمر بن سعد گفت: امروز را به من ، مهلت بده تا بیندیشم . او باز گشت تا با خیرخواهانش ، مشورت کند . با هیچ کس مشورت نکرد، جز آن که او را [ از پذیرش این کار ، ]باز داشت . حمزه پسر مُغَیره بن شُعبه که خواهرزاده اش بود ، آمد و گفت: ای دایی ! تو را به خدا سوگند می دهم که مبادا به سوی حسین ، حرکت کنی و خدایت را نافرمانی کرده ، قطع رَحِم کنی! به خدا سوگند، اگر همه دنیا و زمین و دارایی هایش ، از آنِ تو باشد و از آنها دست بشویی، برایت بهتر است از آن که خدا را دیدار کنی ، در حالی که [ ریختن ] خون حسین علیه السلام را به گردن داری ! عمر بن سعد به او گفت: بی گمان ، به خواست خدا ، این کار را می کنم . هشام می گوید: عَوانه بن حَکَم ، از عمّار بن عبد اللّه بن یَسار جُهَنی ، از پدرش نقل می کند که گفت : بر عمر بن سعد ، وارد شدم .

او فرمان یافته بود تا به سوی حسین علیه السلام برود . به من گفت: امیر ( ابن زیاد ) به من فرمان داده که به سوی حسین بروم ؛ ولی من نپذیرفته ام . به او گفتم: کار درستی کرده ای . خدا ، هدایتت کند ! به گردن دیگری بینداز . انجام نده و به سوی حسین ، مرو. از نزدش بیرون آمدم. کسی نزدم آمد و گفت: این ، عمر بن سعد است که مردم را برای حرکت به سوی حسین ، فرا می خوانَد . پس نزد او رفتم. نشسته بود و هنگامی که مرا دید، رویش را برگردانْد . دانستم که تصمیم به حرکت و رویارویی با حسین علیه السلام گرفته است. لذا از نزدش بیرون آمدم. عمر بن سعد ، به سوی ابن زیاد رفت و گفت: خداوند ، کارت را به صلاح دارد ! تو ، این کار و عهد فرمان روایی را به من سپرده ای و مردم ، آن را شنیده اند. اگر صلاح می بینی، آن را تنفیذ کن و کس دیگری را از میان بزرگان کوفه ، به سوی حسین ، روانه کن، که من برای تو در جنگ ، سودمندتر و با کفایت تر از آنها نیستم. سپس ، تنی چند را نام بُرد . ابن زیاد به او گفت: بزرگان کوفه را به من معرّفی نکن و برای فرستادن کسی ، از تو مشورتی نخواسته ام . اگر با لشکر ما می روی، برو ؛ و گر نه ، فرمانِ ما را باز گردان . عمر نیز چون پافشاری او را دید، گفت: می روم . عمر ، با چهار هزار نفر ، حرکت کرد و فردای روز رسیدن حسین علیه السلام به نینوا ، به آن جا رسید .

الفتوح :حسین علیه السلام ، بُرَیر را به سوی عمر بن سعد فرستاد . بُرَیر ، به عمر بن سعد گفت: ای عَمر ! آیا می گذاری که خاندان نبوّت ، از تشنگی جان بدهند و مانعِ آنان می شوی که از آب فرات بنوشند و ادّعای شناختن خدا و پیامبرش را می کنی؟ ! عمر بن سعد ، ساعتی به زمین، چشم دوخت . سپس ، سرش را بلند کرد و گفت: به خدا سوگند، من ، این را به یقین می دانم که هر کس با آنان بستیزد و حقّشان را غصب کند، ناگزیر ، در دوزخ خواهد بود ؛ امّا وای بر تو ، ای بُرَیر! آیا نظرت این است که فرمانداری ری را رها کنم تا به کسی جز من برسد ؟ ! در خود نمی بینم که بتوانم از این مُلک ، در گذرم . سپس ، چنین سرود : عبید اللّه ، مرا ، نه کسی دیگر را از قبیله اش ، فرا خواندتا در این زمان و فوری ، به سرزمینی بروم . به خدا سوگند ، نمی دانم چه کنم ، و منمیان دو کار بزرگ ، حیران مانده ام ! (۲) آیا فرمان رواییِ ری را با همه علاقه ام ، وا نَهَمو یا نکوهیده ، از ریختن خون حسین ، باز گردم ؟ در کُشتن حسین ، دوزخ است ، بی هیچ مانعیامّا فرمان روایی ری هم [ مایه ] چشمْ روشنیِ من است. بُرَیر بن حُضَیر ، به سوی حسین علیه السلام باز گشت و گفت: ای فرزند پیامبر خدا ! عمر بن سعد ، راضی شده که در برابر فرمان روایی ری ، تو را بکُشد .

۱- .دَستَبی : دشتْ آبی ؛ دستَوا . امروزه دشت قزوین نامیده می شود که در جنوب شهر قزوینْ واقع است و بویین زهرا و آوَج در آن قرار گرفته اند (ر . ک : جغرافیای تاریخی سرزمین های خلافت شرقی ، ص ۲۳۹) .

انتخاب  از کتاب : دانشنامه امام حسین علیه السلام بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ جلد

آخرین اخبار