امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۰۷:۱۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 17364
تاریخ انتشار: ۵ تیر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۳:۰۱
تعداد بازدید: 116
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ تقی علایی از مبارزین سال 42 پیشواست. او دقیقا همه صحنه ها را در قاب ذهنش ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ تقی علایی از مبارزین سال 42 پیشواست. او دقیقا همه صحنه ها را در قاب ذهنش جا داده است. روایت این انقلابی شاعر پس از 50 سال از آن روزها شنیدنی ست که با حذف سوالات آن را تقدیم حضورتان می کنیم.
 
در رابطه با 15 خرداد 42

ما اگر بخواهیم در رابطه با 15 خرداد 42 تفکر کنیم باید قبل از 15 خرداد را مرور کنیم. مردم آن زمان شاید در اکثر شهرها و روستاها یک مشکلاتی داشتند که فرض بفرمایید یک عده به عناوین مختلف در رأس امور بودند و به مردم ظلم می‌کردند؛ مثلاً یک بچه کشاورز باید یک سال برود روی زمین یک فردی کارگری کند و در آخر سال بی‌مزد و پاداش به سوی منزل بازگردد و ... . اداره، دادگاه، فرمانداری، دست یک تیپی بود. اینها با فرمانداری دوست بودند، با شهرداری دوست بودند، با ژاندارمری دوست بودند، با دستگاه‌های دولتی رفیق بودند و یک دسته انتظار دادگستری را داشتند، انتظار داشتند که یک صدای اعتراضی از جایی بلند شود و مردم دور این صدا جمع شوند بلکه به خواسته‌هایشان برسند و مرهمی روی زخم دل اینها گذاشته شود. این انتظار همه بود. تمام شهرها این مشکلات را داشتند. شهر ما (پیشوا) هم خالی از این مشکلات نبود!

یک عده در بعضی شهرها از جمله پیشوا و ورامین بیشتر منتظر بودند که این صدا بلند شود؛ زیرا خودشان را آماده کرده بودند. جلسات متعددی برگزار کرده بودند و با بعضی از شخصیت‌ها ارتباط داشتند.
*
اسلام از دست رفت...

یک سال قبل از خرداد 42 در پیشوا جلسات قرآن داشتیم، یک تعدادی از رفقای ما مثل «حاج عباس رحیمی» - که البته این افراد در بازار تهران مشغول بودند - هر جا که بودند برای این که شب‌های جمعه در جلسه قرآن شرکت کنند خودشان را به پیشوا می رساندند.

«حاج عباس رحیمی»، شب‌های جمعه مسایل سیاسی را برای ما بیان می‌کرد، من هم بعضی از جملات ایشان را به شعر در می‌آوردم و شب‌های جمعه در هیئت می‌خواندم و گاهی اوقات هم می‌رفتیم لب ‌جویی می‌نشستیم، گاهی در یک باغ می‌نشستیم. من بودم و حاج عباس و حاج حسن جعفری، حسین محمدی، محمدعلی تاجیک، یک تعدادی بودیم. منتها فعالیت بازار دست حاج عباس رحیمی بود و این جلسات تا روز عاشورای سال 42 ادامه داشت که امام (ره) یک سخنرانی غرّایی در قم داشتند، که علما! مراجع! به دارالسلام برسید، اسلام از دست رفت و ...

ما آماده بودیم و گوشمان به راه بود و انتظار داشتیم یک صدایی بلند شود ...
*
یزید از امام حسین(ع) چه می‌خواست

آن سال،‌ ماه محرم با خرداد مصادف شده بود، یعنی روز عاشورا، سیزده خرداد بود و روز بنی اسد روز 15 خرداد بود. یک حسینیه سر کوچه ما هست به نام «حسینیه بی‌بی‌هور»، شب‌های محرم برای سخنرانی از دو روحانی در این حسینیه دعوت می‌کردند؛ روحانی‌ها از ساعت 8 تا 9 سخنرانی می‌کردند و از ساعت 9 تا 10 شب هم برنامه‌ برای من بود و مداحی می‌کردم و گاهی اوقات یک ساعت و نیم هم طول می‌کشید. سخن را از این جا شروع می‌کردم که یزید از امام حسین (ع) چه می‌خواست، آیا امام حسین (ع) می‌توانست با یزید بیعت کند؟ اگر بیعت می‌کرد چه می‌شد؟ و ... همین امام هست که می‌گوید: هیهات من‌الذّله ...

جوان‌های پیشوا اکثراً به حسینیه می‌آمدند حتی بالکن که خانم‌ها می‌رفتند آن جا را برای جوانان خالی کرده بودند و در کوچه بغل حسینیه چادر زده بودند و خانم‌ها آن جا نشسته بودند.

شب هشتم ماه محرم مأمورهای ژاندارمری پیشوا آمدند که نگذارند مداحی و سخنرانی من شکل بگیرد. بچه‌های حسینیه من را از در پشتی حسینیه فراری دادند. همان شب بچه‌ها عکس شاه را از بالای حسینیه پایین انداختند و شکستند.

ما ساعت یک ربع به ده حرکت کردیم و آمدیم سر بازار «حسینیه رحیمی‌ها». معمولاً رسم این بود که از قراء کرد و سرچشمه و سناردک و پاچنار و شهیدگاه و تکیه همت‌آباد، همه هیئت‌ها می‌آمدند و جمع می‌شدند به طرف صحن امامزاده جعفر. این هفت تا هیئت با هم حرکت کردند و این وحدت و شکوه خاصی داشت.
*
نوحه سیاسی
شب نهم محرم با این رفقا جلسه گرفتیم که در آن جلسه «حاج عباس ورامینی» بود، «محمد علی تاجیک» بود و ... قرار بر این شد که من فردا در هیئت «نوحه سیاسی» بخوانم و اگر هم مأمورها خواستند من را دستگیر کنند اینها دور من جمع شوند و من را فراری بدهند.

از صحن که حرکت کردیم «عبدالله حیدری» خواند. از حسینیه رحیمی‌ها راه افتادیم و بعد از ایشان «حسن مقدس» نوحه خواند، وسط بازار پیشوا که قبلاً بانک سپه بود بغلش دکان حاج ملاحسین کریمی بود. رئیس ژاندارمری پشت در مغازه ملاحسین ایستاده بود و بی‌سیم هم در دستش خودنمایی می‌کرد. جلوی هیئت هم یک ژاندارم به نام «خالدی» ایستاده بود. طرف راست هم چهار تا ژاندارم، پشت مغازه «حاج عباس فهامی» ایستاده بودند و یکی به نام «اوجی»، دیگری «عسگری» و  دو ژاندارم دیگر هم اسمشان یادم نیست. تقریباً هشت ژاندارم دور و بر هیئت بودند. می‌گفتند که رئیس سازمان امنیت سازمان ورامین هم پشت هیئت دارد حرکت می‌کند و آن قدر وحشت داشتند که به سینه زنان بفهمانند که هستیم و حواس تان را جمع کنید. من هم کنار هیئت، داشتم حرکت می‌کردم. «منصور کریمی» دست من را گرفت و گفت: «برو روی چهار پایه». روز تاسوعاست و چهار پایه را هم «حاج محمد رحیمی» نگه داشته بود، رسم هم این بود که مثلاً بنده الان نوحه‌ام تمام می‌شد چهار پایه را می‌گذاشتند نوحه می‌خواندی و سینه‌زن حرکت می‌‌کند. من رفتم روی چهار پایه و ایشان چهار پایه را نگه داشته بود. حالا رئیس ژاندارمری با من فاصله‌اش خیلی هم که بود به اندازه دو متر. روز تاسوعای امام حسین (ع) است. من رفتم بالای چهار پایه و گفتم «آقایان! جواب نوحه من را بدهید، اگر هم آمد به سینه من بخورد» قسمت جلو بگویید: «حسین فی یوم عاشورا فرمود هل من ناصرا» قسمت پشت سر هیئت هم بگویند: «دادند جواب این ندا در فیضیه قالوا بلی»

این نوحه واقعیت است، بعد از هزار و چهارصد سال جواب این ندا را روحانی‌ها و طلبه‌های فیضیه دادند و شهید شدند، یعنی تعریض به کشت و کشتار طلبه‌ها در فیضیه. من وقتی که از چهار پایه پایین آمدم، رفقایی که قرار بود محافظ من باشند به من گفتند تو برو. بازار هم مملو از جمعیت بود، از لابه‌لای جمعیت رفتم پشت هیئت ایستادم و نگاه می‌کردم که چه می‌شود؟!

هیئت حرکت کرد، از این جا به بعد نوحه‌خوان‌ها، به این جهت که شور گرفته بودند، اجازه نمی‌دادند کسی نوحه بخواند. پشت سر هم می‌گفتند: «حسین فی یوم عاشورا فرمود هل من ناصرا» سینه‌زن‌ها هم یک «حسین» به این مصراع اضافه کردند و سینه‌زن‌های پشت هیئت هم می‌گفتند «دادند جواب این ندا در فیضیه قالوا بلی/ حسین» هم سینه می‌زدند و هم جواب می‌دادند هم گریه می‌کردند! پاهایشان را به زمین می‌کوبیدند و می‌گفتند «حسین» و انگار بازار پیشوا تکان می‌خورد! همین گونه آمدند داخل صحن. صحن مملو  از جمعیت بود. از در بزرگ صحن که جمعیت داشتند بیرون می‌رفتند، من دیدم دارند سر نوحه من را می‌گویند: «حسین فی یوم عاشورا» و یک نفر هم قسمتی دست خود را برید و دستش را خونی کرد و آن خون را با دستمال سپید پاک کرد و دستمال سفید آمیخته به خون را در وسط هیئت حرکت می‌داد و می‌گفت:

«دادند جواب این ندا در فیضیه قالوا بلی»

این تکه از نوحه را می‌گفت و زن و مرد در صحن امامزاده جعفر(ع) یکپارچه گریه می‌کردند. آمدم جلوی ایوان صحن، حاجی مقدس و ... مصیبت خواندند و سلام را دادند و خداحافظی کردند؛ «ای هیئت اهل عزا/ اهلاً و سهلاً مرحبا» از صحن بیرون آمدند و این هفت هیئتی که گفتم با هم بودند. از صحن که بیرون آمدند هر هیئتی به محل خودش رفت.
*
این نوحه خوان ما را چه کسی آورده ژاندارمری؟

خانه «حاج‌عباس‌هادی جعفری» را فرش کرده بودند به خاطر این که وقتی هیئت سینه‌زن از صحن بر می‌گردند آن جا نهار نذری بخورند.

ما وارد خانه حاج‌عباس شدیم که ناهار بخوریم. بشقاب غذا دست ما دادند؛ خورشت قیمه بود، یک لقمه خوردم ؛ دیدم دو نفر آمدند دم در . «حاج عباس بیدگلی» پیش من آمد و گفت: دو تا ژاندارم آمدند دم در و می‌گویند با تو کار دارند، چه کنم، بگویم هستی یا نیستی؟! گفتم بگو هست. آمدم دم در و ژاندارم‌ها گفتند: رئیس کارت دارد. از خانه حاج‌عباس، غذا نخورده به طرف ژاندارمری رفتم. من جلو می‌رفتم و ژاندارم‌ها پشت سرم حرکت می‌کردند. از داخل بازار پیشوا می‌رفتیم و جمعیت هم در بازار موج می‌زد.

از در ژاندارمری که وارد شدیم یک ژاندارم آمد که به من سیلی بزند، دستش محکم به بینی من خورد و خون راه افتاد. من هم یک کلاه مشکی سرم و لباس مشکی تنم بود و یک گیوه سفید هم پایم بود. از بینی من خون سرازیر شد ریخت روی پیراهن و گیوه و خیلی اذیت شدم.

من را به زیرزمین ژاندارمری پیشوا بردند، در قهوه‌خانه «سید قاسم موسوی» توی ژاندارمری باز می‌شد! وقتی «سید قاسم» استکان‌ها را به هم می‌زد صدایش توی گوشم می‌پیچید.

یکی از ژاندارم‌ها به نام «اوجی» رفت و آب گرم آورد و صورت و بینی من را شست. به مادرم خبر دادند که پسرت را بردند ژاندارمری، مادرم خدابیامرز زن عفیفه‌ای بود، دختر «آشیخ محمدرضا» و نوه «حاج ملا حسن جنیدی» که یکی از شخصیت‌های بزرگ پیشوا بود. او به سمت ژاندارمری حرکت می‌کند. در راه به «سید محمد علی طباطبایی» بر می‌خورد. سید به مادرم می گوید: کجا می‌روی؟ می‌گوید: تقی ما را ژاندارمری گرفته. دارم می‌روم بیارمش. سید می‌گوید: «شما برو، من خودم می‌روم می‌آورمش.»

من توی زیر زمین ژاندارمری بودم، یک وقت دیدم صدای سید محمد علی می‌آید و می‌گوید: «این نوحه خوان ما را چه کسی آورده ژاندارمری؟»

من را بردند بالا و وقتی دید که من را اینگونه مورد ضرب و شتم قرار دادند گفت: چرا اینگونه رفتار می‌کنید. خلاصه ضمانت ما را کرد که ما امشب که شب عاشورا است مرخص شویم و فردا هم به هیئت نرویم و نوحه نخوانیم و پس فردا دوباره بیایم خودم را معرفی کنم. من آزاد شدم و به خانه رفتم، البته با قید ضمانت سید!
*
سیدی گوشه پیراهن مرا گرفت و گفت: «می‌دانی چه می‌گویی؟!»

روز عاشورا بود. ساعت ده دیدم دو نفر از بچه‌عای هیئت آمدند دنبال من که چرا نمی‌آیی، هیئت می‌خواهد حرکت کند؟ این افراد از جریان دیروز ما دقیقاً خبر نداشتند که من را ژاندارمری گرفته بود و از ما تعهد گرفتند. جریان را برای آنها گفتم. یکی از دوستان، دست مرا گرفت و گفت :‌«بلند شو برویم» من را آوردند. من به دوستان گفتم: پس من داخل هیئت نمی‌آیم. نوحه‌ای که سرودم را می‌دهم به شما و بروید. کنار هیئت در حرکت بودم. هیئت به سمت صحن حرکت کرد و دقیقاً به همان جایی رسیدیم که من روی چهارپایه نوحه خوانده بودم. من هم داشتم کنار هیئت حرکت می‌کردم؛ همین که سینه‌زن‌ها گفتند: «مظلوم حسین» منصور کریمی، دست من را گرفت و گفت : «برو بالای چهار پایه». من هم بالای چهارپایه رفتم و گفتم : «شیعیان حسین مردانه باشید/ در عزاداری‌اش جانانه باشید/ ناله از دل کشید/ همچو حر رشید / زنده بادا حسین(ع) / مرده بادا یزید» قسمت بعدی هم می‌گفتند «کشته گشت و نداد دست بیعت / گفت و هیهات دهم تن به ذلت / این نوا سر دهید/ همچو حر رشید/ زنده بادا حسین / مرده بادا یزید.»

نوحه را خواندم و از چهارپایه پایین آمدم. یک سیدی گوشه پیراهن من را گرفت و گفت :«می‌دانی چه می‌گویی؟!» گفتم «بله می‌دانم چه می گویم».

باز امروز توی صحن امامزاده نوحه همین بود. این هم شد روز عاشورای ما. من روز عاشورا دیگر از صحن به خانه نرفتم . شب را جای دیگر رفتم. رفتم جواد آباد خانه عمه‌ام. نیمه شب از آن‌جا راه افتادم و شب بنی اسد در جواد آباد ماندم و از آن‌جا برگشتم و اذان صبح رسیدم خانه.
*
خبر دستگیری امام(ره)

امروز دوازدهم محرم‌الحرام و پانزدهم خرداد 42 است و روز بنی‌اسد هم هست. صبح که برای نماز آمدم وضو بگیرم و مشغول نماز شوم و بعد بخوابم، دیدم که در خانه ما را دارند می‌زنند. «حاج‌عباس رحیمی» بود. گفت: «دیشب ریختند خانه آیت‌ا... خمینی و ایشان را از خانه بیرون آوردند و دستگیر کردند و مردم مانع شدند، عده‌ای هم درگیر شدند و عده‌ای ... فقط می‌خواستم این را به شما خبر بدهم.»

این خبر برای من خیلی ناگوار بود. از خانه بیرون زدم و از مردم پرسیدم که کسی جریان دستگیری امام(ره) را می‌داند یا خیر؟ که کسی نمی‌دانست و من هم آن موقع به کسی نگفتم.
*
چه کسی بگوید امام را دستگیر کردند

توجه داشته باشید که طبق قولی که سید محمدعلی به ژاندارمری داده بود باید روز قبل از بنی‌اسدی می‌رفتم و خودم را تحویل می‌دادم . هیئت حرکت کرد، امروز روز 15 خرداد و روز سوم شهادت امام حسین(ع) است. باز همان جایی که در بازار دو بار نوحه خوانده بودم، امروز هم رفتم بالای چهارپایه و این نوحه را سر دادم باز هم رئیس پاسگاه روبروی من است و ژاندارم‌ها هم بودند! رفتم بالای چهارپایه با یک عشق خاصی هم رفتم بالای چهارپایه، انگشت اشاره‌ام را بلند کردم و گفتم: «ندای ما ندای یزدان بود/ شعار ما شعار قرآن بود/ ما کجا بیعت، تن به این ذلت؟ / با خون خود امضا کنیم این دین و قرآن/ مظلوم حسین‌جان»

پانصد نفر سینه زن با شور و شوق جواب می‌دهند؛ امروز هم تا داخل صحن نوحه همین بود.

رفتیم صحن. از حسینیه برادران رحیمی که هیئت می‌خواست حرکت کند، من متوجه شدم که خیلی‌ها می‌دانستند و فهمیده بودند که امام را دستگیر کردند. قرار شد این موضوع را عمومی کنیم و به مردم بگوییم و در صحن اعلام کنیم. حالا چه کسی بگوید؟ گفتیم حاج حسن مقدسی که پیشکسوت نوحه‌خوان‌ها بود ـ او بگوید.
*
امروز عزای ما دوتاست

برنامه روز بنی ‌اسد پیشوا دویست سال است که سابقه دارد. مادرم از قول پدربزرگش برایم گفته است که سابقه اینچنینی دارد.

بالاخره وقتی جنازه‌ها را گذاشتند داخل صحن که این جنازه‌ برای حر است و این برای عباس است و بُریر و زهیر و حبیب و قاسم و ... و در بنی‌اسد هم یک عده چفیه به سرشان می‌بندند و شال به کمرشان و عبا به دوششان، کوزه آب و سفره ‌نان و بیل و ... دست می‌گیرند و می‌گویند؛ «بنی اسد بیایید/ جسم حسین مظلوم/از روی زمین بردارید» نوحه‌های عربی هم گاهی اوقات می‌خوانند: «عجلوا یا قوم بکربلا!»

این‌ها جلو حرکت می‌کردند و سینه‌زنان هم پشت سرشان و یکی یکی جنازه‌ها را می‌آوردند و یکی هم پشت تریبون می‌رود و می‌گوید که این حر است و این عباس است و ... به جنازه امام حسین(ع) رسید و میکروفن را جلوی «حاج حسن مقدسی» گذاشتند، من هم صحنه را داشتم تماشا می‌کردم. حاج‌حسن به پشت تریبون رفت و گفت: «مردم! امروز عزای ما دوتاست، یکی روز سوم عزای امام حسین (ع) است و یکی هم دیشب مامورین شاه به خانه آیت‌ا... خمینی ریختند و ایشان را از قم به تهران آوردند و یک عده هم مانع شدند و درگیری شده و ...»

وقتی «حاج‌حسن مقدسی» از روی چهارپایه پایین آمد، جمعیت بدون اختیار ، بدون اینکه کسی بگوید که چه کار کنید، بی اختیار از در صحن بیرون زدند. مردها جلو قرار داشتند و خانم‌ها پشت سر. از داخل بازار آمدیم جلوی ژاندارمری. یک عده از بزرگترهای این شهر گفتند الان ساعت یک بعد از ظهر است و حسینیه بی‌بی هور هم ناهار تهیه دیده‌اند. برگردید نهار بخورید و بعد از ظهر حرکت کنید. مردم گوش دادند. من ناراحت بودم و ناهارم نخوردم (البته خیلی‌ها ناراحت بودند و تمایل به خوردن غذا نداشتند.) برای این که حضرت امام (ره) را گرفته بودند خیلی غمگین بودند.

جمعیت برگشتند برای ناهار و قرار ساعت 3 ، ولی توی صحن ساعت دوی بعدازظهر دیگر جای سوزن انداختن نبود. عزت‌ا... رجبی، ساعت دو از صحن آمد داخل و یک قمه بلند هم دستش بود و یک پیراهن سفید تنش بود. ناگفته نماند یک تعدادی کفن ‌تن کرده بودند؛ «حاج حسن جعفری» ، «استاد محمد طاهری» ، «حسن محمدی»، «حاج‌آقا حق‌دوست» و ...

آن زمان یک پیراهن‌هایی بود که سفیدِ سفید بود، تنشان می‌کردند، اسمش پیراهن گاندی بود. یقه‌ها اکثراً بسته بود و تا سر زانو کشیده می‌شد. چون شبیه کفن بود، خیلی‌ها هم خیال می‌کردند کفن است. من خودم پیراهن‌ مشکی به تن داشتم.
*
مردم ما رفتیم، هر که با ما می‌آید یا علی!

«عزت‌ا... رجبی» موهای فر بلندی داشت، جوان رشیدی بود، قمه دستش بود. شجاع و دلیر بود. از در بزرگ صحن داخل شد، افرادی هم با او بودند. آمد دور حوض صحن چرخید و بلند گفت: «مردم ما رفتیم، هر که با ما می‌آید یا علی !» وقتی که عزت از در صحن بیرون رفت، فوج عظیم جمعیت به دنبال او راه افتاد. از داخل بازار آمدیم، جاده قلعه سین (بین پیشوا و ورامین) را پشت سر گذاشتیم و بعد از آن هم به میدان چوب بری ورامین رفتیم. یک عده در حسینیه سید فتح‌اله ورامین داشتند عزاداری می‌کردند، این‌ها متوجه می‌شوند که پیشوایی‌ها دارند می‌آیند، با عَلَم و کتل به میدان چوب‌بری آمدند و از ما استقبال کردند. با هم یکی شدیم. از وسط ورامین، جمعیت مثل سیل خروشان حرکت می‌کرد.

جمعیت با شعارهای «خمینی‌، خمینی، خدا نگهدار تو»، «مرگ بر این دولت قانون شکن» حرکت می‌کرد. بعضی‌ها هم صلوات می‌فرستادند.

سیل جمعیت همین‌طور در خروش بود. سر روستای موسی‌آباد ایستادیم، پول جمع کردیم که دو سه نفر به شاه‌عبدالعظیم (شهرری) بروند و جایی را ببینند و مسافرخانه و شام و نهار تهیه ببینند. آقا یحیی کشمیری داشت پول جمع می‌کرد. (جالب این است که پول خرج نمی‌شود و به دفتر امام در قم می‌رود.) حدود نیم ساعت لب جاده موسی‌آباد ایستادیم تا جمعیتی‌که نرسیده بودند، رسیدند و بعد حرکت کردیم. از جاده پویینک که رد شدیم هرکسی از طرف تهران می‌آمد، می‌گفت: «نروید! نروید!» ولی هیچکس گوش نمی‌داد. جمعیت زیادی سرازیر شده بود به سمت باقرآباد. از پیشوا، ورامین، محمدآباد و روستاهای اطراف. بعضی مردم هم با گاری، موتور و وسیله‌های دیگر ملحق شدند.

به باقر‌آباد که رسیدیم، در دست افراد سلاح‌های سرد مثل قمه، چوب دستی، کارد، سرنیزه و ... بود. به پل باقرآباد رسیدیم. جمعیت مثل صف نظام به ردیف ایستاده بود. جاده هم خاکی بود و ریگ داشت و بغل جاده هم چاه‌های حلقه‌ای بزرگ، هرچند قدم به چند قدم وجود داشت. من هم صف دوم بودم. صف اول حدود چهل نفر ایستاده بودند، یک حلقه چاه جلوی من بود. چاه را برای قنات حفر کرده بودند. از آن جایی که من بودم فقط بیابان بود که به چشم می‌آمد. ژاندارم‌ها سه نقطه را بسته بودند جلوی مردم زانویشان را به زمین کوبیده بودند، یک عده بالاتر بودند و پنجاه قدم بالاتر و یک عده هم پایین‌تر بودند، یعنی اگر یک نفر می‌خواست فرار کند به او شلیک می‌کردند.
*
رهبرتان کیست؟

سرهنگ بهزادی (معاون تشکیلات ژاندارمری و معاون سرلشگر اولی) که با سه اتوبوس از تشکیلات ژاندارمری آمده بود و یک جیپ و یک اتوبوس و هم سرگرد کاویانی، رئیس گروهان‌های شهرری، از شهرری آمده بودند. یعنی چهار اتوبوس 120 ژاندارم و سرهنگ بهزادی و سرهنگ کاویانی. این دو سرهنگ به طرف مردم آمدند. آن قدر به جمعیت نزدیک شدند که ما خیلی خوب صدایشان را می‌شنیدیم؛ بهزادی، وسط جاده ایستاد و بلندگوی دستی دستش بود و گفت: «یکی از شما بیایید که من با او حرف بزنم»

افرادی جلوی صف گفتند که آقا مرتضی طباطبایی چون معلم است برود ببیند که چه می‌گوید. آقا مرتضی وقتی چند قدم طرف این‌ها رفت، عزت رجبی و یکی دیگر هم به همراه او رفتند و ما هم در صف ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم که چه اتفاق قرار است بیفتد. بهزادی گفت: رئیس این جمعیت شما هستید؟ گفت: نه. گفت : «پس این‌ها رهبرشان کیست؟» گفت: این‌ها همه شان یکی هستند. گفت اینها برای چه حرکت کردند. گفت‌ این‌ها مقلد آیت‌ا... خمینی هستند و شنیدند که ایشان را گرفتند و به عنوان اعتراض حرکت کردند. سرهنگ گفت: «به من دستور آتش داده اند و نمی‌گذارم که شما به سمت تهران بروید.» وقتی این مطلب را گفت، عزت‌ا... رجبی، ایستاده بود و با فریاد گفت: «اگر ما می‌خواستیم برگردیم تا اینجا نمی‌آمدیم.»
*
تیراندازی شروع شد و ...

تیراندازی شروع شد و یک چند دقیقه‌ای جمعیت ایستاد دو طرف جاده گندم. چند نفری بودیم که داخل کوزه‌ها «کرت‌ها» خوابیدیم؛ محمد محمدی، حاج‌اکبر نعیمی خرد، حاج‌رمضان علی عبدی، حاج احمد جنیدی، ... تیراندازی ده دقیقه ادامه داشت، من از داخل کوزه‌ها نگاه می‌کردم. سرم را بلند کردم و به دوستان گفتم: «این افرادی که به زمین افتادند چه کسانی هستند؟» دولا دولا بالای سر مرتضی طباطبایی رسیدم که دیدم تیر خورده است. ظاهراً چند دخترش را هم برده بودند. چون یک سری کاغذ دور و برش ریخته بود. «مصیب مهابادی» توجه‌ام را جلب کرد، او شهید شده بود. رمضان -داداشش- خودش را روی جنازه‌اش انداخته بود و با سرنیزه توی سر رمضان زده بودند که او هم روی داداشش افتاده بود!

باز هم رد شدیم و دیدم سید حسن طباطبایی، توی یک چاله گوشه افتاده و پایش را چسبیده است و گفت: «من حالم خوب است ولی پایم تیر خورده، اگر چیزی دارید بدهید پایم را ببندم» حاج رمضان علی عبدی سفره نانی را که در پشت داشت باز کرد و به پای سید مرتضی بستیم. من و حاج رمضان علی و حاج‌اکبر نعیمی‌فرد و حسن خراسانی سید را لب جاده آوردیم تا با وسیله جلوی قهوه‌خانه سید بیاوریم که ژاندارم‌ها ما را دیدند. هوا تقریباً تاریک شده بود، تیراندازی کردند. ما سید را گذاشتیم بغل یک چاه و فرار کردیم سمت گندم‌ها.

نور افکن انداختند توی گندم‌ها ولی متوجه ما نشدند! شهدا و آن‌هایی که تیر خورده بودند را توی ماشین انداختند و رفتند.

انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار