امروز : سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶ - 2017 November 21
۱۶:۲۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 22005
تاریخ انتشار: ۱۷ تیر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۰۲
تعداد بازدید: 241
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ بی‌شک یکی از نویسندگان موفق ادبیات دفاع مقدس «نصرت‌الله محمود‌زاده» است. ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ بی‌شک یکی از نویسندگان موفق ادبیات دفاع مقدس «نصرت‌الله محمود‌زاده» است. او بی‌سروصداست و در گوشه‌ای به نویسندگی خود می‌پردازد. حضور هنرمندانه او در عرصه داستان، خاطره و ... از او نویسنده‌ای مقتدر ساخته است. به بهانه برپایی دومین عصرانه فارس ـ که دیروز به بهانه پاس داشت محمود‌زاده برگزار شد ـ با او مصاحبه مفصلی انجام داده ایم.

محمود‌زاده با زبان صریح و بی‌پرده‌ای که دارد از سیر تا پیاز نویسندگی خود را برایمان تعریف کرده است، شما را به خواندن زندگی این نویسنده توانمند کشورمان دعوت می‌کنیم؛
 
ـ فارس: آقای محمودزاده! دوستی شما با «حسین علم‌الهدی» دقیقا چه زمانی شروع شد و تا چه زمانی طول کشید؟

دقیقاً 3ـ 2 روز قبل از اینکه عملیات «هویزه» شروع شود. تا اینکه کنار دستم شهید شد و این نزدیک 20 روز تا یک ماه طول کشید. من نیروی «علم‌الهدی» نبودم، من نیروی «سوسنگرد» بودم و در عملیات «هویزه» با او آشنا شدم. همین جور که به سپاه «هویزه»‌می‌رفتم برای انجام کاری او را می‌دیدم.

ـ فارس: من در همین کتاب شما می‌خواندم و یا جاهای دیگر شنیدم که «علم‌الهدی» «نهج‌البلاغه» را برای دوستان و دانش‌جویان تفسیر می‌کرده است.

ـ بله، آن یک فضای دیگر است، ببینید «محمود‌زاده»ی نویسنده ی «سفر سرخ» دو سال و نیم رفته تحقیق کرده و آن مطالب را استخراج کرده است. «محمود‌زاده»ی رفیق «علم‌الهدی» نیست که با او بوده باشد و این چیزها را از او دیده باشد، بنابراین «محمود‌زاده»ی جنگ یک «محمود‌زاده‌» هست که در همین حد «علم‌الهدی» بوده است، اما «محمود‌زاده»ی نویسنده و محقق «سفر سرخ» محققی است که دو سال می‌رود پیش شخصیت‌هایی که با «علم‌الهدی» بوده اند و آن مطالب را استخراج می‌کند.

* به سرم زده بود اسیر شوم و زندان‌های عراق را تجربه کنم

ـ فارس: شما چند سال در جنگ حضور داشتید؟

اول جنگ که رفتم تا قطع‌نامه را که امضاء کردند من بین عراق و ایران در منطقه‌ای از «بستان» بودم و به سرم زده بود که اسیر شوم و بروم زندان‌های عراق را هم تجربه کنم که یکی گوش ما را کشید و گفت بچه‌ بیا برو دنبال کارت! بنده در اکثر عملیات‌ها تقریباً بودم اما بعد از عملیات «هویزه» دیگر رزمنده نبودم و به عنوان یک نیروی جهادی در قسمت مهندسی جنگ فعال بودم.

ـ فارس: در قضیه «مرصاد» که نبودید؟

در «مرصاد» هم بودم و حتی در آنجا یکی از بچه‌های منافقین را هم گرفتم و به گوشه‌ای کشاندم و چهار ساعت با او مصاحبه کردم و اتفاقا مقاله خوبی هم در روزنامه زدم.

ـ فارس: کدام روزنامه چاپ کرد؟
فکر کنم روزنامه اطلاعات.

* آقایان نویسنده‌ها! آقایان هنری‌ها! شما در نیامدن به جنگ ضرر زیادی کردید

ـ فارس: پس روزنامه‌نگار هم بودید؟

نه، روزنامه نگار نبودم و هیچ وقت هم اجازه ندادم که کسی به من بگوید روزنامه‌نگار، بنده یک حماسه نگار بودم که به روزنامه‌ها خوراک می‌دادم و به دنبال این بودم که به روزنامه‌نگارها بگویم، آدم‌های روزنامه‌نگار! اگر شما هم مانند «محمود‌زاده‌»ها در جنگ می‌آمدید، چقدر می‌توانستید خوراک تهیه کنید که نکردید. یا آقایان نویسنده‌ها! یا آقایان هنری‌ها! شما در نیامدن به جنگ ضرر زیادی کردید. به همین دلیل یک بار هم که «کیهان» نام بنده را به عنوان خبرنگار نوشت، بنده با شدت با آنها برخورد کردم و گفتم دیگر به شما مطلب نمی‌دهم.

ـ فارس: بعد از اینکه جنگ تمام شد چه فعالیت‌هایی انجام می‌دادید؟

از سال 1360 عضو رسمی «جهاد سازندگی» شدم، یعنی بعد از مجروح شدن در عملیات «هویزه» زیرا قرار بود که دست من به علت جراحات زیاد قطع شود که این اتفاق نیفتاد و این مجروحیت هم باعث شد که یک مدتی را -نزدیک 6 ـ 5 ماه- من از جبهه‌ها فاصله بگیرم. این مدت فرصتی بود که برای خودم یک جای ثابتی را پیدا کنم. به همین دلیل هم «جهاد» را انتخاب کردم و به عنوان نیروی جهاد به کمیته فنی که صنایع روستایی باشد رفتم و بعد از مدت کوتاهی مسئول صنایع معدنی و صنایع دستی وزارت جهاد سازندگی شدم، اما در خود جهاد -چون مهندسی جنگ داشت- ما این قرار را داشتیم که هر موقع عملیات می‌شد من کارم را رها می‌کردم و می‌رفتم وارد عملیات می‌شدم؛ به این صورت که 15 ـ 10 روز قبل از عملیات می رفتم و 15 ـ 10 روز بعد از عملیات هم می‌آمدم و دیگر پدافند را نمی‌ماندم. به همین خاطر پست مسئولیت صنایع دستی خودم را داشتم و نهایتاً هم یکی از کارهای شاخص من این بود که کل بافنده‌های فرش روستایی را تبدیل به یک شرکت تعاونی کردم و تعدادی زیر نظر ما کار می‌کردند و ما فرش هایشان را صادر می‌کردیم و در صادرات فرش نقش داشتم که تا سال 1380 این مسئولیت دست من بود، اما جنگ را هم با آن دید می‌رفتیم.

ـ فارس: سال 80 بازنشست شدید؟

نه وارد سازمان گسترش شدم و مدیر «منابع انسانی» بزرگترین هولدینگ صنعتی شدم.

ـ فارس: سازمان گسترش چه فعالیتی انجام می‌دهد؟

یک سازمان توسعه‌ای است که شرکت‌های بزرگ مانند ایران خودرو، سایپا، ماشین‌سازی اراک زیر نظر آن بودند که من مدیر «منابع انسانی» آن بودم.

ـ فارس: شما که پست‌های مدیریتی خوبی داشتید، چه لزومی داشت که مثلاً آقای محمود‌زاده‌‌ای که خیلی از مدیران ما دستگاه‌های فرهنگی کشور یا ایشان را نمی‌شناسند یا اصلاً دوست ندارند که او را بشناسند، بنویسد و همین الان هم در این فضا نفس بکشد.

ـ بله، ببینید، من بعد از جنگ یک قراری با خودم گذاشتم؛ اولا یک مدتی همان بچه‌های «حوزه‌ هنری» آقای «سرهنگی» مرا می‌شناختند...

ـ فارس: دوستان «دفتر ادبیات»؟

بله، «دفتر ادبیات» از همان زمان که از یک کانتینر شروع کرد، بنده با آنها همکاری می‌کردم و از آنها طرفداری و دفاع می‌کردم؛ یعنی با این جور جاها ارتباط داشتم و یا با آقایان «فتاحی یا فراست» ارتباط داشتم.

ـ فارس: «قاسمعلی فراست؟»

بله، جلساتی را داشتند و من هم در جلسات آنها شرکت می‌کردم. بعد از کتاب «هویزه» من دیگر وارد دنیای نوشتن شدم. دنیای نوشتنم از این موضع که «من در جنگ چه  بنویسم» هست و بعد کتاب‌های بعدی.

* به نویسنده ها توصیه می‌کردم کار نوشتن و هنر را برای خودتان بگذارید و بروید از راه دیگر پول در بیاورید

ـ فارس: از سؤال دور نشویم.

بله، در این صورت من که دارم این دنیا را دنبال می‌کنم قرار خودم را هم در زمان جنگ و هم بعد از جنگ این گذاشتم که نوشتنم را، انتقال دنیای بسیار زیبای شهدا و فرهنگ جبهه را برای خودم شغل ندانم که از آن منافع مادی داشته باشم، به عنوان یک کار دل و به عنوان یک کار که عشق من است، یعنی یک چیزی که کسی نتواند آن را بخرد یا بفروشد، اما به خاطر اینکه در آنجا دیده بودم خیلی از بچه‌هایی که در کار هنر و نوشتن بودند از این راه پول در می‌آورند و زندگی بسیار بدی داشتند و هنوز هم دارند، به آنها توصیه می‌کردم که کار نوشتن و هنر را برای خودتان بگذارید و بروید از راه دیگر پول در بیاورید و آقای خودتان باشید، چون از راه کتاب نوشتن شما مجبور هستید که ببینید از شما چه می‌خواهند و ما هم معمولا در این سی و چند سال کسی را ندیدیم که از راه نوشتن زندگی خوبی داشته باشد، چرا یک نویسنده باید یک زندگی خوبی نداشته باشد؟ خب مسیر، مسیر غلطی است که حالا من به آن کاری ندارم ولی در اکثر جلسات به بچه‌‌ها می‌گویم ببینید من از راه دیگری کار می کنم، مدیر می‌شوم، مسئولیت می‌گیرم و درآمد خوبی هم پیدا می‌کنم، این قدر که من کشورهای اروپایی و آمریکایی رفته‌ام، هیچ نویسنده‌ای نرفته است. اما شب‌ها که در «نورنبرگ» نمایشگاه فرش داشتیم می‌نشستم و کتاب «علم‌الهدی» را می‌نوشتم و در آنجا خوابش را هم دیده بودم.

ـ فارس: و این دو هیچ تعارضی هم با یکدیگر ندارد؟

هیچ تعارضی ندارد و دلیل آن هم این است که نویسنده یا هنرمند آن جرقه‌ای که می‌زند باید قدرش را بداند.

* این کتاب دقیقا آنلاین در جبهه نوشته شده است

ـ فارس: پس شما بعد از جنگ از دلتان دستور می‌گرفتید نه از فلان مدیر فرهنگی؟

ـ بله، تسلیم آن چیزهایی که در جنگ می‌دیدم می‌شدم، وقتی که می‌دیدم مثلا فلان بسیجی دارد فلان کار را می‌کند یا فلان اتفاق می‌افتد، شب‌ها که وقتی من می‌گفتم این گردان قرار است فلان خاکریز را بزند و با آنها می‌رفتم، تا صبح می‌ماندم. دیگر اصلا لزومی نداشت صبح که می‌آیم فکر کنم، زیرا دنیایی از ماجرا در ذهن من بود و هر چه هم من می‌خواستم کودن باشم باز هم کلی مطلب برای نوشتن داشتم؛ مانند کتاب «کربلای 5» کتاب. این کتاب دقیقا آنلاین در جبهه نوشته شده است زیرا آن چیزی را که لحظه به لحظه می‌دیدم می‌نوشتم. همه‌ی آن هم زیر آتش دشمن نوشته شد و وقتی تمام شد به تهران آمدم. این باعث شد من آن چیزی را که می‌نویسم چیزی باشد که به آن رسیده‌ام، نه این که شما یا دیگران من را به آن رسانده باشید، اما بعد از جنگ رفتم و شغل خودم را دنبال کردم. شما اگر بروید در بحث صادرات فرش می‌بینید که اسم «محمود‌زاده» مطرح است، بزرگترین فرش فروشهای دنیا مرا می‌شناسند. بعد از جنگ برای خودم استراتژی مشخص کردم، رسیدم به این که بعد از جنگ چه کار ماندگاری انجام دهم. به خاطر همین به دنبال کارهای ماندگار رفتم. به این نتیجه رسیدم دلیلی ندارد من که خودم باید سه سال وقت بگذارم تا شهید «بروجردی و خرازی» را بشناسانم، برای چه بروم خودم را به یک جریان‌های فرهنگی وصل کنم که بعداً می‌خواهند یکسری استفاده‌هایی از آن ببرند.

* کسی نتوانست مانع تفکری که دارم دنبال می‌کنم بشود

ـ فارس: پس این جریان فرهنگی که موجود است را مریض و سیاست‌زده می‌دانید؟

ببینید کار دولتی بالاخره آخرش دولتی است، مثلا یک وزیر می‌آید سیاستش عوض می‌شود، حق هم دارد که سیاستش را عوض کند. مثلا می‌گوید آقای محمود‌زاده! شما بیا از این به بعد ماجرای «سفر سرخ» را این جوری بنویس یا بیا فقط دوران دانشجویی‌اش را بنویس. می‌گویم آقا من می‌خواهم کامل بنویسم. می گوید نه من این طور می‌گویم. خب من هم کارمند او هستم و باید بگویم چشم دیگر، ولی عامل موفقیت من این شد که سناریوها و برنامه‌هایی که برای جنگ می‌نوشتم و دارم می‌نویسم، کسی نتوانست بیاید مانع آن تفکری که من دارم دنبال می‌کنم بشود. برای همین است که 16 سال تحقیق کتاب «بروجردی» طول کشید. زیرا وام‌دار کسی نیستم و این باعث شد فضای نوشتن و تحقیقم را از این فضا جدا کنم و همین باعث شد که مستمر هم کار کنم و خیلی‌ها هم به همین خاطر خبر ندارند که من دارم چه کار می‌کنم و هنوز هم نمی‌دانند.

من از جنگ برای خودم استراتژی تعیین کردم که اگر بتوانم چند شخصیت متنوع جنگ را معرفی کنم بعدا دنیا می‌فهمد که «امام» به اعتبار چه کسانی توانسته 8 سال جنگ را موفق شود. آخر نمی‌شود که همین جوری بگوییم موفق شده است، تفکر جنگ دست چه کسانی است؟ همین آدم‌ها. آمدم گفتم  «علم‌الهدی» بیشتر یک دنیای فرهنگی است، «خرازی» چه؟ یک بسیجی است که با امکانات عراق فرمانده لشکر می‌شود، وقتی که شما این را به یک خبرنگار یا اروپایی می‌گویی باید برای او استدلال بیاوری می‌شود کتاب «عقیق» یا می‌روم سراغ «شهید رضوی»، مهندسی جنگ چگونه شکل گرفت؟ چه جوری یک نفر با یک بیل می‌آید در جنگ و بعد می‌شود همه کاره ‌گردان مهندسی؟

اینها برای من سوژه می‌شود که شخصیت‌ها را همراه با جریان‌های آنها در جنگ دستور کار قرار دهم.

ـ فارس: آقای «محمود‌زاده» که در حال حاضر اینجا حضور دارد، بعد از جنگ در هیچ گروه سیاسی اعم از چپ و راست و ... نرفته است.

در همه‌ی دولت‌ها بنده مدیر بودم اما مدیر مستقلی بودم و کار خودم را کردم و همیشه هم حرفم این بود که این دولت‌ها می‌آیند و می‌روند و چیزی که باقی می‌ماند آن تفکر انقلاب و امام و رهبری است، یعنی ما اصل را فدای فرع نکنیم و بعضی‌ها هم بد دفاع کردن از رهبری عامل بدبختی‌شان شد، مثلا ماجرای 88 و فتنه؛ گفتم این جوری که شما دارید وارد می‌شوید بعد از دو، سه سال خودت عامل فتنه می‌شوی، باید یک مقدار عاقل‌تر باشیم و زود خودمان را خرج نکنیم.

* بیشتر موضع گیری‌ها ثابت کردن جناح «خودم» بوده است
ـ فارس: یعنی می‌فرمایید که معقول به فتنه نگاه کنیم.

ولی «محمود‌زاده» دیگر نباید با هر چیزی این طرف و آن طرف شود، «محمود‌زاده» باید برای بعد از فتنه هم بماند که بتواند برای نسل بعدی حرف داشته باشد، خیلی‌ها به من می‌گفتند که آقا شما چرا سکوت کردید؟ و چیزی ننوشتید؟... من احساس می‌کردم فضا، فضایی نیست که شما بتوانید بیایید واقعیت‌ها را به آدم‌ها بگویید یعنی بیشتر موضع گیری‌ها، موضع‌گیری ثابت کردن جناح خودم بوده است، به همین خاطر می‌بینید که مطالب «محمود‌زاده» در روزنامه‌ها کم رنگ می‌شود.

* مثل حسن باقری بصیرت داشته باشید
ـ فارس: شما که به کسی وابسته نبودید و یک آدم مستقل بودید؟

بله نبودیم، ولی باید به سراغ یک سایت یا روزنامه می‌رفتیم دیگر، من مطالبم را باید کجا چاپ می‌کردم. حتی به من گفتند سایت شخصی بزن، من احساس کردم افرادی که دست به قلم هستند بیشتر به دنبال اثبات خودشان هستند تا مظلومیت خود انقلاب و به آدم‌های عاقل ثابت کردم که بگذارید «محمود‌زاده» وابسته به همان چیزی باشد که با اجرای یک کتابی -به نام «مغز متفکر جنگ» که دارم کار می‌کنم- به اینها بگویم اگر می‌خواهید بصیرت داشته باشید مثل «حسن باقری» بصیرت داشته باشید، نه بصیرت آبکی که با یک جریان این جوری شوی و با یک جریان آن جوری شوی. من می‌توانم به اعتبار شخصیت‌هایی که از جنگ کشف کردم، بیایم به یک جوان و یک نسل بگویم که تو چطور می‌توانی دوام بیاوری. من کارم عمیق‌تر از آن است که بیایم با یک تحلیل سیاسی طرف را حفظش بکنم ولی الان شما اگر به دانشگاه بروید می‌بینید که با یک تحلیل به این طرف یا آن طرف می‌افتند. چه کسی دارد این بلا را به سر دانشجوها می‌آورد؟
* این همه مسائل را «بروجردی» از کجا فرا گرفت؟
ـ فارس: آن کسی که خوب «بروجردی‌ها» را معرفی نکرده است.

آفرین و بعد به اینجا می‌رسم که «محمود‌زاده» باید به دنبال معرفی معرفت شهدا بیفتد، الان 4 سال استراتژی من این است، من در زندگی نامه داستانی شخصیت‌هایی را معرفی کردم که یک جوان باور کند یک جوان 22 ساله چطور می‌تواند مانند یک ژنرال باشد، زیرا وقتی که من کتاب «سفر سرخ» را به پایان رساندم فکر می‌کردم که دارم یک ژنرال را شهید می‌کنم ولی او ژنرال نبود. فکر می‌کردم که او 60 سالش است ولی او ژنرال نبود، 60 سالش نبود، 22 سالش بود، یک فرد 22 ساله‌ای که به کمال رسیده بود. من این جوری بهتر می‌توانم به یک جوان بگویم.
با خودم گفتم باید کتابی را بنویسم که وقتی آقای «بندی‌صدر» آن را خواند نگوید این اطلاعاتش غلط است، من این جوری «بنی‌صدر» را خلع سلاح می‌کنم. مثال می‌زنم تا اینکه بیایم شروع کنم به فحش دادن و فلان گفتن و ... به همین دلیل این برای من مهم نیست که خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس باشد یا جای دیگر. اگر احساس کنم که می‌توانم کارم را انجام دهم، آن را انجام می‌دهم ولی اگر احساس کنم نه، می‌گویم نه بگذار خودم را خرج نکنم. نه اینکه من قیمت بالایی داشته باشم‌ها، نه، من قیمتم این است که می‌خواهم تا این لحظه به شهدا وفادار بمانم اما نه در شعار، آقایان رفیق‌های «بروجردی» یک سؤال کوچک از شما دارم؛ «بروجردی» چند کلاس سواد داشت؟ زیر 6 کلاس، «بروجردی» در کدام حوزه علمیه درس خواند؟ هیچ جا، سؤال من این است پس این همه مسائل را «بروجردی» از کجا فرا گرفت؟ کتاب می‌خواند؟ مطالعه می‌کرد؟ چه کار می‌کرد؟ جواب بدهید، من تا این را متوجه نشوم، نمی‌توانم بگویم معرفت «بروجردی» از کجاست. هر کسی یک جواب می‌داد گفتم ببین این جوری که تو می‌گویی نمی‌شود «بروجردی» را شناخت، وقتی که او می‌آید طرح «مردم» را جایگزین قدرت و زور می‌کند و شهید همین راه هم می‌شود، خودی و دشمن او را می‌زنند این پشتش تئوری خوابیده است. نمی‌شود که همین جوری بیاید یک حرفی بزند. مثلاً فکر کنید یک آدمی که الان سردار هم هست بیاید بگویید آقای «محمود‌زاده» این زمانی که سرباز بودم از یک سرباز کرد فهمید که مردم کرد مظلوم هستند، ببینید چقدر خام، همین باعث می‌شود که برای این موضوع 6 ماه تحقیق کنم، چه کسی حاضر است پولش را به من بدهد؟ چه کسی حاضر است این جوری وقتش را برای من بگذارد؟ چه کسی حاضر است قیمت کتاب‌های من را بگذارد؟

پس در این صورت بهتر است سنگین باشم و با این اداره‌ای‌ها و دولتی‌ها وارد معامله نشوم چون خودم می‌دانم که چقدر دارم وقتی می‌گذارم.

ـ جناب آقای محمودزاده! اولین کتابی که شما چاپ کردید چه بود؟

اولین کتاب بنده «حماسه هویزه» بود. ماجرای نگارش این کتاب آنطور بود که من جزو چهار پنج رزمنده‌ای بودم که از محاصره هویزه سالم بیرون آمدم. در آن عملیات از ناحیه دست چپ به شدت مجروح شدم. زمانی که در بیمارستان بستری بودم افرادی که برای عیادت می‌آمدند سئوال‌های زیادی راجع به حوادثی که اتفاق افتاده بود می‌پرسیدند. به طوری که بنده از پاسخ دادن به این سوالات خسته شده بودم. از آنجا بود که تصمیم‌ گرفتم تمامی حوادثی که شاهد بودم را بنویسم. وقتی که نوشتن این خاطرات تمام شد آنها را برای پاک‌نویس کردن به همسرم سپردم. همسرم بعد از مطالعه آنها به من پیشنهاد داد که این خاطرات را به صورت کتابی به چاپ برسانم. چرا که از نظر او بسیار گیرا و جذاب بود. به همین منظور با آقای فروغی که از بچه‌های سپاه پاسداران بود آشنا شدم و وقتی که نوشته‌ها را مطالعه کرد ایشان نیز جذابیت نوشته‌ها را تائید نمود و این نوشته‌ها را برای ویراستاری به آقای سید مهدی شجاعی تحویل دادند. این روند ادامه پیدا کرد تا اینکه این نوشته‌ها به خدمت مقام معظم رهبری رسید و ایشان بعد از مطالعه این دست نوشته‌ها مقدمه‌ای برای آن کتابت فرمودند. این دست نوشته‌ها سرانجام در سال 63 و 64 با مقدمه‌ای که مقام معظم رهبری برای آن نوشته بودند در قالب کتاب حماسه نویسنده به چاپ رسیدند که استقبال خیلی خوبی هم از آن صورت گرفت و این امر سبب شد که بنده به عنوان یک حماسه نگار به فعالیت‌هایم ادامه دهم.

همین‌طور ادامه دادم تا اینکه کتاب دوم بنده با عنوان «شبهای کربلای پنج» به چاپ رسید. شیوه نگارش این کتاب بسیار متفاوت بود. به این صورت که خود من در عملیات حضور داشتم و اتفاقاتی که در حین عملیات رخ می‌داد را به صورت لحظه‌ای ثبت می‌کردم. به طوری که وقتی با اتمام عملیات به تهران بازگشتم کار نگارش این کتاب نیز به پایان رسیده بود. نکته جالب در این کتاب این است که با وجود اینکه شخصاً در تمامی اتفاقات حاضر بودم، شما هیچ‌گونه اثری از من در این دست نوشته‌ها نمی‌یابید و فقط بچه‌های رزمنده و راننده‌های گمنام بلدوزرها را می‌بینید. و این کار بسیار ناخودآگاه بود و بعدها به یک الگو تبدیل شد. اگر این تیپ کتاب‌ها را در زمان جنگ نگارش می‌کردیم، اکنون حتماً یک مجموعه بسیار غنی از جبهه و جنگ وجود داشت. این کتاب حاصل حضور دو ماهه من در فضای آتش و جنگ بود و بعد از آن یک سال طول کشید تا این نوشته‌ها را سر و سامان دادم و به چاپ رساندم.

این کتاب دو بار به عنوان کتاب سال انتخاب شد. این کتاب یک انگیزه بسیار قوی در من ایجاد کرد. تا سومین کتاب خود را با عنوان «جاده‌ی بهشتیان» تألیف نمایم. این کتاب اتفاقات و حوادث جنگ در منطقه شمال غرب کشور بود در همین زمان وارد حلبچه شدم و حضورم در آنجا سبب گردید تا «مرثیه حلبچه» را بنویسم. مرثیه حلبچه ماجرای مردم حلبچه است زمانی که بمباران شیمیایی این شهر آغاز شد. من با مردم حلبچه ماندم و شهر را ترک نکردم و همه‌ی اطلاعات و حوادث را به طور میدانی ثبت کردم. در آن سفر به طور اتفاقی دوربین عکاسی نیز به همراه داشتم و از تمامی حوادث و اتفاقات که ناظر آن بودم عکس گرفتم. البته بنده عکاس حرفه‌ای نبودم. در پی حضور در حلبچه شاهد شهادت مردمی بودم که با آنها ارتباط برقرار کرده بودم و قبل از بمباران شیمیایی با آنها اوقات خوبی داشتم. ولی در زمان بمباران آنها در مقابل چشمانم جان خود را از دست دادند و هیچ کاری از دست من برای آنها ساخته نبود. چون تنها یک ماسک داشتم و آن هم روی صورت خودم بودم. این کتاب در کردستان عراق طرفداران بسیاری پیدا کرد و حتی توسط شخصی که دکتر هم بود ترجمه شد.

* کاش می‌توانستم به زبان کردی به مردم کردستان بگویم که در حلبچه چه گذشت
این کتاب سرشار است از صحنه‌های احساسی و دردهای درونی خودم که آنها را برای مردم نوشتم. و ای کاش می‌توانستم برای نیم ساعت در عمرم به زبان کردی سخن بگویم تا به مردم کردستان بگویم که در حلبچه چه گذشت. یکی از صحنه‌هایی که بنده را شدیداً تحت تاثیر قرارداد این بود که در جریان بمباران، کودکی 6 ماهه در آن فضای آلوده در حال جان دادن بود. من ماسک خود را از روی صورتم برداشتم تا بر روی صورت او بگذارم. اما آن ماسک برای او بزرگ برد و او جان خود را در آغوش من از دست داد.

این آثار دستاورد حضور من در جبهه‌ها و مناطق جنگی بود. بعد از جنگ استراتژی خود را تغییر دادم و وارد کارهای ماندگار شدم.

جناب آقای محمودزاده! در این آثار به چه میزان گزارش‌ها مورد تحلیل مشخص شما قرار گرفت؟

در تمامی این آثار سعی کردم آنچه را که می‌بینم و آنچه را که در زمان حادثه به ذهنم خطور می کند را بنویسم. به عبارت دیگر برداشتم از آن حادثه را یادداشت کرده‌ام. اگر اجازه دهید اکنون توضیح می‌دهم که نام کتاب «جاده بهشتیان» چگونه به ذهنم آمد.

در زمان جنگ روش کار من اینگونه بود؛ قبل از عملیات، بچه‌ها با من تماس می‌گرفتند و اعلام می کردند که عملیاتی در راه است. در آن سالها من یک خودروی لندکروز داشتم و با همان خودرو در مسیر جبهه و تهران تردد می‌کردم. زمانی که از تهران به سمت جبهه می‌رفتم، در راه از طریق رادیو، آیت‌ا... جوادی آملی در مورد بهشت و جهنم صحبت می‌کردند و فرمودند هر جا که مومن باشد، آنجا بهشت است. این سخن در ذهن ما حک شد. تا اینکه رسیدم به عملیات. در حین عملیات روی قله گلان اتفاق جالبی رخ داد. یکی از فرماندهان بچه‌های سپاه لنگ لنگان راه می‌رفت، وقتی او را دیدم به یکی از دوستان گفتم این چلاق دیگر چرا به جبهه آمده است! در همین حین یک گلوله خمپاره در نزدیکی ما منفجر شد ، یک پای مصنوعی در میان گرد و خاک به هوا پرتاب شد و تازه متوجه شدم یک پای آن فرمانده مصنوعی است. به سمت او رفتم و از او خواستم مرا عفو کند. پوزخندی زد و گفت این بابا، خیلی‌ها از این تیکه‌ها به من می‌اندازند. بعد از این حادثه بدون پای مصنوعی به نبرد ادامه داد.
در طول عملیات کربلای پنج از این صحنه‌ها بسیار بود. از خلوص بچه‌های راننده بلدوزر که بدون هیچ ترسی تنها با زمزمه کردن «وجعلنا» اقدام به سنگر سازی می‌کردند گرفته تا زرمندگانی که بدون هیچ واهمه‌ای از هیچ فداکاری دریغ نمی‌کردند. دیدن این صحنه‌ها از نزدیک با توجه به آن سخن آیت‌ا... جوادی آملی صحنه‌هایی از بهشت را در ذهن من تداعی می‌کرد.

من برای جمع‌آوری این نوشته‌ها تنها به مشاهدات خودم قانع نبودم و در خیلی اوقات مجبور بودم در میان بچه‌های رزمنده نفوذ کنم، این نفوذ کار سختی بود، به همین دلیل با آنها دوست و همراه می‌شدم، به همین دلیل در عملیات‌ها شرکت می‌کردم. وقتی که رزمنده‌ها مرا در کنار خود مشاهده می‌کردند، مرا خودی می‌دانستند، چون آن زمان بچه‌ها تصور خوبی از خبرنگار‌ها نداشتند، که البته حق هم داشتند. این نزدیکی به بچه‌های رزمنده باعث شد که حالات روحی و احساسات آنها را خیلی بهتر درک کنم و این ادراک را در نوشته‌هایم به کار گیرم و این موارد را شما در این کتاب‌ها به وضوح خواهید یافت.
* ماجرای کتاب «عقیق» از والفجر 10 و از بلندیهای حلبچه آغاز شد

از زمان جنگ به بعد بنده فعالیتم را در زمینه آثار ماندگار آغاز کردم و بر روی نوشتن زندگی نامه و ... متوقف شدم. اولین کتابی که در این زمینه تألیف کردم کتاب «عقیق» بود. ماجرای این کتاب از والفجر 10 و از بلندیهای حلبچه آغاز شد. در آن زمان بنده همراه بچه‌های گردان امام حسین(ع) بودم که عکسی از شهید خرازی که در عملیات کربلای پنج به شهادت رسیدند را مشاهده کردم. غرق در مشاهده آن عکس بودم که شخصی از من پرسید که آقا شما خبرنگار هستید؟ بنده جواب دادم خیر، من جهادی هستم و بعدها معلوم شد که آن شخص مسئول تبلیغات گردان امام حسین(ع) بود. آن عزیز به من پیشنهاد داد که در مورد زندگی‌نامه شهید خرازی کتابی بنویسم. از آنجا بود که دو سال و نیم طول کشید تا با تمام اعضای لشگر امام حسین از دربان تا فرمانده لشگر صحبت کردم تا این مجموعه را جمع‌آوری کنم. نکته جالب در این صحبت‌ها برایم آن بود که چگونه یک بسیجی ساده و معمولی وارد جبهه می‌شود و تبدیل به یک فرمانده لشگر می‌شود. شهید خرازی ماجرای بسیار عجیبی داشت.

ـ جناب آقای محمودزاده! همان طور که در مقدمه کتاب «سفر سرخ» اشاره فرمودید زندگی نامه داستانی در سینه‌ها نهفته است. آیا واقعاً شما آنچه را که در سینه‌ها بوده است رصد کرده‌اید که به سراغ «عقیق» رفتید؟

روش کار من به این صورت است که ابتدا یک پیش‌فرض در نظر بگیرم. در مورد کتاب عقیق پیش فرض این بود که چطور می‌شود یک بسیجی ساده به فرمانده لشگر تبدیل شود. اما خودم برای او نقش آفرینی نکردم. یعنی سعی نکردم که خرازی، خرازی ساخته ذهن محمود‌زاده باشد. بلکه سعی کردم خرازی را شرح دهم که خودش بود و توسط یارانش توصیف شده بود. در این اثر سعی کردم که از قضاوت فاصله بگیرم و این باعث می‌شد که واقعیت‌ها کتاب مرا دچار تغییر کند، یعنی به یک باره یک فصل جدید به کتاب اضافه می‌شد.

* زندگی نامه‌نویسی داستانی بعد از این کتاب در ادبیات دفاع مقدس شروع شد
ـ شاید در روند تحقیقات و صحبت های شما با هم‌رزمان شهید خرازی کسی در توضیح برخی مسائل و خاطرات اغراق می‌کرد و یا بعضی از خاطرات تحریف می‌شد، تدبیر شما در رفع این معضل چه بود؟

به نکته خوبی اشاره کردید. یکی از دغدغه‌های محقق در حین تحقیق همین موضوع است. در این مورد می‌توانم بگویم که اولاً چون خودم بچه‌ی جنگ بودم خیلی چیزها را لمس کرده بودم و می‌فهمیدم. دوماً اینکه روش تحقیق من این بود که راجع به یک موضوع واحد از چند نفر تحقیق می‌کردم، البته این روش بسیار زمان‌بر است و همین امر سبب شد که عقیق دو سال و نیم به طول بیانجامد. عقیق برای من سرفصلی شد و به من انگیزه داد که می‌توانم در زندگی نامه نویسی داستانی موفق باشم و می‌دانید که زندگی نامه‌نویسی داستانی بعد از این کتاب در ادبیات دفاع مقدس شروع شد. بعد از عقیق به سراغ کتاب «مسیح کردستان» رفتم که شخصیت آن متفاوت از شخصیت خرازی بود.

ـ اگر بخواهید شهید خرازی را در یک پاراگراف برای جوانان نسل سوم و چهارم تعریف کنید چگونه ایشان را شرح می‌دهید؟

خرازی، جوانی بود که خلاقیت خود را هدفمند دنبال می‌کرد. یعنی خلاقیت خود را رها نکرده بود. به طور کلی انسانهای موفق کسانی هستند که در شکار لحظات موفق باشند و شهید خرازی در این مورد مهارت خاصی داشت و می‌دانست در چه لحظه‌ای از جنگ چه کاری را انجام دهد و همه پیشنهاداتی را که از فرماندهی به او می‌دادند را قبول نمی‌کرد.

ـ چرا برای معرفی شهید خرازی قالب زندگی‌نامه داستانی را انتخاب کرده‌اید؟

بعد از جنگ می‌باید نحوه نگارش خود را انتخاب می‌کردم، گزارش برای زمان جنگ بود و زمان جنگ زمان رمان نوشتن نبود، بلکه زمان جمع‌آوری بود. اما بعد از جنگ روش خود را تغییر دادم و درست بالعکس زمان جنگ کار کردم. یعنی با حوصله زندگی فرد را جستجو می‌کردم و با یارانش صحبت می‌کردم تا آن فرد، آنچه که بود معرفی شود. شخصیت‌های شبیه به هم را انتخاب نکردم یعنی شهید بروجردی یک دنیا دارد، شهید خرازی یک دنیا دارد و شهید رضوی یک دنیای دیگر. بنابراین انتخاب، انتخاب آگاهانه بود و اینطور نبود که هرکس کسی را معرفی می‌کند، من راجع به او تحقیق کنم و تألیفی داشته باشم.

* ساواک نتوانست در تشکیلات بروجردی نفوذ کند
ـ آقای محمودزاده! چرا نام کتاب زندگی‌نامه شهید بروجردی را «مسیح کردستان» انتخاب کرده‌اید؟

وقتی وارد تحقیق راجع به شهید بروجردی شدم، حدوداً سه هزار صفحه تحقیق پیاده شده به من تحویل داده شد که هشتاد الی هشتاد و پنج درصد از این تحقیقات بی فایده بود، چون بیشتر آنها شعار بود و فضا نداشت. زمانی که شخصاً وارد تحقیق شدم پی بردم که دنیای قبل از انقلاب شهید بروجردی خیلی وسیع‌تر از دنیای بعد از انقلاب ایشان است. به همین خاطر جلد اول این کتاب زندگی‌نامه شهید بروجردی تا بیست و دوم بهمن سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت است. ایشان یک تشکیلات بسیار وسیع مخفی و گمنامی داشتند به نام گروه توحیدی که اعضای این گروه هم بعد از چاپ این کتاب متوجه شدند که کجا فعالیت داشته‌اند. این قدر این تشکیلات سازماندهی شده بود و از معدود تشکیلاتی بود که ساواک نتوانست در آن نفوذ کند. جالب این بود که خود کسانی هم که عضو این تشکیلات بودند، از رده دوم به بعد، نمی‌دانستند که در این تشکیلات با بروجردی کار می‌کنند. اینقدر این تشکیلات پیچیده بود. رهبری این گروه با شهید بروجردی بود و چهار معاون او را در این امر یاری می‌کردند و بعضی از مسائل این گروه هنوز هم مطرح نشده است. مثلاً یکی از اقدامات این گروه این بود که هفتاد نفر آمریکایی را در یک رستوران با بمب‌گذاری به هلاکت رساندند. به نظر من سپاه پاسداران را یک سری ژنرال‌ نظامی راه اندازی کردند و شهید بروجردی در بهمن 57 از نظر نظامی یک ژنرال بود.
حال ممکن است این سئوال پیش بیاید که چرا بنده این سخن را می‌گویم. برای پاسخ به این سوال باید کتاب مسیح کردستان را خواند. وقتی که فعالیت‌های بروجردی را در کردستان می‌بینیم به وضوح در می‌یابیم که استراتژی او نسبت به قبل از انقلاب کاملاً تغییر کرده است. یعنی زمانی که قبل از انقلاب با شاه رو به رو است یک استراتژی دارد و وقتی که وارد نظام می‌شود کاملاً استراتژی او عوض می‌گردد و تبدیل به یک مسیح می‌شود و استراتژی او در کردستان درست بالعکس استراتژی او در تقابل با حکومت شاه است، یعنی نفوذ در قلب مردم و با مردم همراه شدن. اولین استراتژی را آن قدر خوب پیاده کرد که خود مردم لقب مسیح کردستان را به او دادند . بسیاری به او گفتند که شما اصلاً می‌توانید اسلحه به دست بگیرید؟ و اکنون هم که سالها از شهادت ایشان می‌گذرد بسیاری از بچه‌های سپاه کردستان هنوز نمی‌دانند که شهید بروجردی در قبل از انقلاب چه اعجوبه‌ای بوده است. چرا که ایشان هیچگاه خود را مطرح نمی‌کرد. خیلی زیباست که فردی با این همه اطلاعات نظامی و سیاسی در یک منطقه تبدیل به اسطوره‌ی رحمت شود، چیزی که کردستان به شدت تشنه آن است، و شما در جلد دوم این کتاب که در آینده‌ای نزدیک به چاپ می‌رسد خواهید دید که رمز موفقیت ایشان در کردستان آن است که مردم کرد ایشان را باور کردند. چیزی که حکومت مرکزی در پی دو قرن نتوانست به آن دست پیدا کند. بروجردی آنقدر تلاش کرد که توانست این باور را در مردم کرد ایجاد کند. به همین خاطر هم پست و مقام برایش مهم نبود.
شهید بروجردی دارای تفکر نظامی بسیاری قوی‌ای بود و پایه‌گذار آموزش و گردان‌بندی در سپاه پاسداران بود و یکی از کاندیداهای فرماندهی سپاه بودند. اما وقتی که به کردستان رفت خیلی چیزها تغییر کرد. زمانی که شهید محلاتی به کردستان رفتند و فرماندهی سپاه را به ایشان پیشنهاد کردند، ایشان شرطی را مطرح کردند تا به نوعی این قضیه را منتفی کند و آن هم این بود که کردستان مرکز سپاه ایران باشد. ایشان معتقد بود که برای حل مسئله کردستان باید راه حل نظامی را کنار گذاشت و مردم را از صف ضد انقلاب جدا نمود و همین اختلاف‌ها سبب شد که اختیارات نظامی از او سلب شود، اما ایشان با گروه پیش‌مرگان کرد اهداف خود را دنبال کرد و با وجود اینکه فرمانده نبود ولی بسیاری از فرماندهان از ایشان دستور می‌گرفتند. همه این مسائل سبب شد که مسیح بودن و رئوف بودن این شهید بزرگوار بیشتر نمود پیدا کند. این رئوف بودن و اعتماد تا جایی ادامه پیدا می‌کند که این شهید بزرگوار شبی با اسلحه به بازداشتگاه زندانیان کوموله می‌رود و اسلحه را زیر سر خود می‌گذارد و به خواب فرو می‌رود. نکته جالب این است که بین کوموله‌ها اختلاف می‌افتد و گروهی تصمیم می‌گیرند که اسلحه را بردارند و او را به شهادت برسانند، اما گروه دیگر در مقابل آنها ایستادگی می‌کنند و می‌گویند دور از انصاف است در حق کسی که به ما این همه محبت کرده است این کار را انجام دهیم و نمی‌گذارند کسی به او آسیب برساند. اتفاقاتی از این قبیل در زندگی شهید بروجردی فراوان است که همه‌ی آنها این مطلب را تصدیق می‌کنند که لقب مسیح کردستان برازنده آن شهید بزرگوار است.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار