امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 8
۰۷:۰۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 245
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردین ۱۳۹۲ - ساعت ۰۰:۲۶
تعداد بازدید: 260
بعدازظهر دوشنبه، 19 فروردین 92، ناگهان یک بمب خبری در جهان سیاست منفجر شد. در حالی که در میان سیاستمداران مشهور جهان این روزها اگر انتظار مرگ کسی ...

بعدازظهر دوشنبه، 19 فروردین 92، ناگهان یک بمب خبری در جهان سیاست منفجر شد. در حالی که در میان سیاستمداران مشهور جهان این روزها اگر انتظار مرگ کسی می‌رفت آن شخص «نلسون ماندلا»، رئیس‌جمهور اسبق آفریقای جنوبی بود، شتربعدازظهر دوشنبه، 19 فروردین 92، ناگهان یک بمب خبری در جهان سیاست منفجر شد. در حالی که در میان سیاستمداران مشهور جهان این روزها اگر انتظار مرگ کسی می‌رفت آن شخص «نلسون ماندلا»، رئیس‌جمهور اسبق آفریقای جنوبی بود، شتر مرگ از در خانه کسی دیگر سر برآورد و جانش را گرفت: «مارگارت تاچر»، نخست‌وزیر دهه 80 بریتانیا.

خانم تاچر، حقوق‌دانی که از سال 1975 تا 1990 ریاست حزب محافظه‌کار بریتانیا و از سال 1979 تا 1990 نخست‌وزیری این کشور را بر عهده داشت، اولین نخست‌وزیر زن این کشور محسوب می‌شد اما مشهوریتش بیش از آن که به زن بودنش باشد، به سیاست‌هایش بازمی‌گشت.

مارگارت تاچر بیش از آنکه تاثیر خود را در عرصه سیاست بگذارد در عرصه «اقتصاد سیاسی» برای خود شهرت گرد آورده است. سران کشورهای غربی پس از مرگ او عموما از او به نیکی یاد کردند اما او چه تاثیری بر نظام بین‌المللی دوران خود داشت؟ این سوالی است که در این نوشتار کوتاه تلاش می‌شود اجمالا به آن پاسخ داده شود هر چند که پاسخ دقیق‌تر، مجالی فراخ‌تر را می‌طلبد. پیش از این پاسخ باید به فضایی اشاره کرد که خانم تاچر در آن به قدرت رسیده بود.

* نظام بین‌المللی در آستانه به قدرت رسیدن تاچر

دهه 1970 که تاچر در آن اوج گرفته و در انتهای آن به قدرت رسیده است، دهه تغییر در شیوه نگاه به اقتصاد سیاسی در جهان بود. رکود اقتصادی دهه 70 به همراه از بین رفتن سیستم «برتون وودز»، کنار نهاده شدن طرح مارشال و جایگزینی انگاره‌های فریدمنی به جای انگاره‌های کینزی در اقتصاد بین‌المللی از مهم‌ترین جنبه‌های این دهه است.

تا پیش از آن، بر اساس تعالیم «جان مینارد کینز»، دولت‌های غربی با دخالت در اقتصاد به نفع طبقات ضعیف‌تر، از شدت گرفتن اصطکاک بین طبقات مرفه جامعه و طبقه کارگر پیشگیری می‌کردند تا به قول کمونیست‌ها از شکل‌گیری «خودآگاهی طبقاتی» ممانعت به‌عمل آورند. تلاش می‌شد طبقه کارگر در کشورهای غربی آن‌قدر گرسنه نشود که طغیان کند چرا که اگر طغیانی شکل می‌گرفت، قطب دیگر نظام بین‌المللی یعنی اتحاد جماهیر شوروی آن‌قدر قدرتمند بود که فورا از فرصت استفاده کند و انقلابی کمونیستی راه اندازد.

از سوی دیگر، در عرصه بین‌المللی هم با کمک طرح مارشال، تلاش می‌شد تا با باز گذاشتن جریان پول به سمت کشورهای ویران شده در جنگ دوم جهانی و کشورهای تازه سربرآورده پس از جنگ بین‌الملل دوم، از افتادن این کشورها به ورطه کمونیسم پیشگیری شود.

به هر روی تا دهه 60 میلادی، شوروی آن‌قدر قوی بود که هراسی جدی از آن در دل دولتمردان غربی باشد. از سوی دیگر اتحادیه‌های کارگری هم آن‌قدر قوی بودند که باید با تطمیع و سیاست‌های کینزی جلوی طغیان آنها گرفته می‌شد و به قول چپ‌های آن روزگار، سرمایه‌داری به نوعی رو به سازش با طبقه پرولتاریا آورده بود.

اما در دهه 70 و بالاخص دوران ریاست‌جمهوری نیکسون بر آمریکا، شرایط تغییرات شگرفی کرد که اغلب تغییرات نیز به حوزه اقتصاد سیاسی بازمی‌گشت.

* مکتب شیکاگو، بازگشت به سرمایه‌داری ناب

در دهه 70 کم‌کم نظریات دیگری در عرصه اقتصاد سیاسی خودنمایی می‌کردند که نظریه مکتب شیکاگو به رهبری «میلتون فریدمن» از آن جمله بود. این نظریه خواستار بازگشت به انگاره‌های سرمایه‌داری و بازگذاشتن کامل دست طبقه سرمایه‌دار برای افزایش سرمایه و سودآوری هرچه بیشتر بود. در نگاه این مکتب به عکس کینزین‌ها و معتقدین به دولت – رفاهی، دخالت دولت در اقتصاد باید به حداقل ممکن می‌رسید. این نظریات به سرعت مورد قبول دستگاه‌های سیاسی دول غربی قرار گرفت اما این پذیرش، سه عامل اصلی داشت:

اولا، شوروی دیگر آن شوروی همیشه نبود و از در تنش‌زدایی و مصالحه‌جویی درآمده بود پس دیگر نیازی به هراس از قدرت اتحادیه‌های کارگری نبود؛

ثانیا، ادامه روش‌های کینزی نیازمند توان بالای اقتصادی بود که بحران اقتصادی دهه 1970 میلادی، این توان را از اقتصاد‌های سرمایه‌داری از جمله اقتصاد آمریکا گرفته بود؛

ثالثا، پس از جنگ 1973 موسوم به «یوم کیپور» بین اعراب و اسرائیل، غرب در تحریم نفتی اعراب قرار گرفته بود که البته گفته می‌شود شخص نیکسون هم به این تحریم با هدف تضعیف اقتصادهای نوظهوری نظیر ژاپن و آلمان غربی، چراغ سبز داده بود. بنابراین دیگر اقتصاد غرب را یارای آن نبود که ولخرجی کند.

از این رو پذیرش مکتب شیکاگو هم در عرصه داخلی و هم در عرصه بین‌المللی به نفع نظام سرمایه‌داری بود. تبعات پذیرش این انگاره‌ها برای جوامع داخلی بلوک غرب، افزایش شکاف طبقاتی و برای نظام بین‌المللی افزایش فاصله کشورهای مرکز و پیرامون بود.

«خصوصی‌سازی»، «تعرفه‌زدایی» و سیاست‌های سخت‌گیرانه پولی نظیر «تعدیل اقتصادی» ادبیاتی بودند که از این پس در جهان باب شدند.

* به قدرت رسیدن مارگارت تاچر در بریتانیا

در سال 1979 و با ضعف عملکرد دولت حزب کارگر بریتانیا به ریاست «جیمز کالاهان»، شعارهای تند خانم تاچر مورد اقبال عمومی قرار گرفت تا وی در 28 مارس همان سال، نخست‌وزیر بریتانیا شود.

سیاست‌های خانم تاچر به‌طور کامل هم‌راستا با تعالیم مکتب شیکاگو و بازگشت به سرمایه‌داری ناب بود. کوچک کردن حجم دولت، کاهش مالیات‌ها به نفع سرمایه‌داران و کاهش هزینه‌های عمومی به ضرر عموم جامعه، اولویت بخشیدن به کنترل تورم به جای افزایش اشتغال و از همه مهم‌تر اعلام جنگ به اتحادیه‌های کارگری از مهم‌ترین سیاست‌های داخلی مارگارت تاچر بود. این جنگ با تصویب لوایحی صورت گرفت که عملا از قدرت سرکشی اتحادیه‌های کارگری می‌کاست.

یکی از اصلی‌ترین سیاست‌های دوران تاچر دامن زدن به بازار «سرمایه مالی» بود که چپ‌ها از آن به‌عنوان «سرمایه تخیلی» یاد می‌کردند. این سیاست در دوران «تاچریسم و ریگانیسم» اوج گرفت و سرانجام ترکیدن همین حباب‌های مالی بود که بحران مالی 2008 را به بار آورد، بحرانی که پس از گذشت 5 سال جهان همچنان با تبعات آن مواجه است.

با این سیاست به‌واقع طبقه جدید سرمایه‌داری ظهور کرد که عملا سرمایه‌ای نداشت.

* تاچر در عرصه بین‌المللی

دوران تاچر در نخست‌وزیری بریتانیا با دوران ریاست‌جمهوری رونالد ریگان در ایالات متحده هم‌زمان بود تا آنجا که این دو را در سیاست بین‌المللی چون زوجی هماهنگ شناخته‌اند.

سیاست‌های نولیبرالی اقتصادی تاچر و ریگان در عرصه بین‌المللی به‌نوعی با تنش‌زدایی با شوروی همراه بود، البته پس از روی کار آمدن گورباچف. گورباچف در شوروی قدرت را در دست داشت و نگاه وی به سوسیالیسم، نوعی اصلاح‌طلبی و بلکه تجدیدنظرطلبی بود.

وی دو برنامه اصلاحی را در دستور کار داشت که در عرصه سیاسی به «گلاسنوست» و در عرصه اقتصادی به «پروستاریکا» شهره بودند. اما به‌واقع این تنش‌زدایی نه ناشی از عزم مصالحه‌جویانه سران غربی چون تاچر و ریگان بلکه ناشی از ناتوانی اتحاد شوروی در ادامه تقابل و ضعف شدید این کشور رو به فروپاشی بود.

از دیگر سو، محیط روانی گورباچف هم با استالین، خورشچوف و برژنف تفاوت جدی داشت. شاید بتوان ادعا کرد که او از اساس به مارکسیسم باور جدی نداشت و اگر داشت انگاره‌های او شامل تجدیدنظرطلبی جدی در عرصه مارکسیسم – لنینیسم بودند. همین وضعیت سرانجام در دسامبر 1991 به فروپاشی بلوک شرق انجامید.

به هر صورت، تاچریسم و ریگانیسم را باید تلاشی جدی برای تثبیت برتری غرب و نظام سرمایه‌داری بین‌الملل در جهان انگاشت. در عرصه سیاست خارجی، دوران تاچر، انگاره‌های نوواقع‌گرایانه خالی از وجه نبودند. وی همان‌طور که بی‌بی‌سی هم در گزارشی تصریح کرده است، به‌دنبال احیای جایگاه بریتانیا در نظام بین‌المللی بود که پس از جنگ دوم جهانی رو به افول قرار گرفته بود.

جنگ فالکلند در 1982 نشان می‌دهد که تاچر آن‌قدرها هم به روش‌های مصالحه‌جویانه اعتقاد نداشته است.

* تاچر و جمهوری اسلامی ایران

روی کار آمدن تاچر تقریبا همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود. در حافظه تاریخی ملت ایران، دوران تاچر به‌هیچ روی دورانی از رابطه قابل قبول بین ایران و بریتانیا نبوده است بلکه سرشار از سیاست‌های خصمانه‌ای است که علیه ایران اتخاذ شدند.

پس از اشغال سفارت آمریکا در ایران توسط دانشجویان پیرو خط امام، تاچر از طرح «حمله نظامی به ایران» حمایت کرد. هرچند که در آن دوران کارتر دموکرات در طبس با شکستی جدی مواجه شد.

در دوران تاچر، ماجرای اشغال سفارت ایران در لندن هم اتفاق افتاد. این اقدام که توسط حامیان رژیم بعث عراق صورت گرفته بود، با حمله نیروهای انگلیسی به سفارت پایان یافت که در جریان آن دو دیپلمات ایرانی کشته شدند.

یکی دیگر از ماجراهای معروف آن دوران، انتشار کتاب «آیات شیطانی» توسط «سلمان رشدی»، نویسنده مرتد هندی‌الاصل بود که تاچر و دولتش تمام‌قد از وی حمایت کردند.

در جریان تجاوز عراق به ایران، تاچر اگرچه اعلام بی‌طرفی کرده بود اما بعدها مشخص شد که کشورش در تامین تسلیحات رژیم صدام حسین نقش داشته و حتی برخی از شرکت‌های بریتانیایی در تجهیز عراق به سلاح‌های شیمیایی هم دخیل بوده‌اند، همان سلاح‌هایی که بعدها به بهانه آنها، عراق به اشغال نیروهای آمریکایی و بریتانیایی درآمد. تاچر تنها پس از تجاوز عراق به کویت در سال 1990 بود که حاضر شد عراق را متجاوز به ایران معرفی کند.

به‌طور کلی، دوران تاچر، دورانی مملو از سیاست‌های خصمانه علیه ایران بود. ملت ایران به‌طور کلی و به‌خصوص از دوران ملی‌شدن صنعت نفت، خاطره‌ای بد از انگلیسی‌ها داشت، تاچر در تثبیت این خاطرات بد، نقشی به‌سزا داشت.

* علیرضا کریمی

انتهای پیام/ص
برچسب ها:
آخرین اخبار