امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 7
۱۸:۴۹
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 28488
تاریخ انتشار: ۵ مرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۰۱:۳۳
تعداد بازدید: 50
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- علی الله سلیمی: مرضیه گلابگیر، از داستان نویسان جوانی کشورمان است که اخیراً داستان بلند «آنقدر که ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- علی الله سلیمی: مرضیه گلابگیر، از داستان نویسان جوانی کشورمان است که اخیراً داستان بلند «آنقدر که نخواهم رئیس جمهور شوم» به قلم وی منتشر شده است. پیش از این، دو کتاب داستانی با عناوین «دهان کاملا باز» و «داستان‌های اشی» در سال‌های 1381 و 1389 از او منتشر شده است.
مرضیه گلابگیر در معرفی خودش می‌گوید: «متولد 1352 تنها فرزند خانواده قرعه خواندن رشته زیست‌شناسی در دانشگاه به نامم افتاد که همان ترم اول فهمیدم چقدر دوست دارم نقاشی کنم و بنویسم و به سمت آموزش این دو کار رفتم. دانشگاه را تمام کردم و هم زمان با به دنیا آمدن دو پسرم و بزرگ شدن‌شان دانش نقاشی کردن و داستان نویسی را به نوشتن و نقاشی کردنم اضافه کردم و الان هفت سال است که آموزش نقاشی شغل اصلی‌ام است و نقاشی می‌کشم و می‌نویسم.»

زمینه‌های ورود شما به عرصه ادبیات داستانی به چه مسایلی بر می‌گردد و چگونه شد که شما نویسندگی را به عنوان یکی از دغدغه‌های جدی خود برگزید؟

یک تابستان بدی بود، من از سوم راهنمایی به دبیرستان می‌رفتم و از بهترین دوستم جدا می‌شدم. دوستم می‌خواست رشته ادبیات را انتخاب کند و طبق رسم آن روزگار که گویا هنوز هم هست چون معدلم بالا بود حیف بود که رشته تجربی نروم و تصمیم بر آن بود که به مدرسه دیگری بروم. هر دو کتابخوان حرفه‌ای بودیم. هر کتابی که به دست می‌آوردیم میان کتاب‌های درسیمان می‌گذاشتیم و می‌خواندیم. تمام سال تحصیلی را کتاب خوانده بودیم. فامیل و دوست و آشنا چه قدر کتاب داشتند امانت گرفته بودیم و خواندیم و بدتر اینکه تمام ذخیره پولیمان و حتی جوایز کارنامه و غیره خرج خرید کتاب شده بود. افتاده بودیم به بی کتابی. آن تابستان ارتباطمان شده بود دو هفته یک بار دیدن هم رفتن و بیشتر نامه فرستادن برای هم وسط همین دیدار‌ها و نامه‌ها تصمیم گرفتیم خودمان داستان بنویسیم و به هم بدهیم برای خواندن. اولین داستان را او نوشت و بقیه را من. آخر آن تابستان من سه چهار دفتر صد برگ پر از داستان داشتم و راهی برای گریز از تنهایی و بعد دیگر نتوانستم این لذت را از دست بدهم و تا حالا گرفتار مانده‌ام.

اگر بخواهیم کارنامه نویسندکی شما را مرور کنیم، شامل چه آثاری است و درباره هر یک از این آثار توضیح مختصری بدهید.

اولین مجموعه داستانم را شاید بهتر است بگویم نتیجه جلساتی بود که در خانه یکی از دوستان برگزار می‌شد. گروهی که در مرکز تحقیقات معلمان اصفهان جمع شده بودند و بعد کلاس‌ها تعطیل شد. بهمن رافعی استاد آن سال‌های ما بی هیچ چشم داشتی با ما مدت دو سال همراه شد تا ما که کودکانه قدم بر داشتن را در داستان شروع کرده بویم را تنها نگذارد و جلسات آن روزها و نقد و کشمکش‌های آن روزگار اوج داستان نویسی بعد از جنگ برای من شد.
مجموعه سی داستان انتخابی که در مجموعه «دهان کاملا باز» توسط انتشارات نقش خورشید در اصفهان به چاپ رسید. بعد چاپ کار در مجموعه‌هایی که توسط مسابقات و جشنواره‌های داستان نویسی به چاپ می‌رسید. جایزه ادبی اصفهان و یوسف و... در این میان می‌نوشتم و کنار می‌گذاشتم. جرقه اولیه رمان «آن قدر که نخواهم رئیس جمهور شوم» همان سال‌های 81 زده شد و بعد به خاطر فرزندانم داستان‌هایی نوشتم که بعد چون برنده جایزه ادبی اصفهان شد تصمیم به چاپ آن گرفتم. وارد نویسندگی برای کودکان شدم و تاکنون یک مجموعه چهار جلدی «قصه های اشی» توسط نشر نوشته و یه مجموعه شش جلدی توسط انتشارات شهرداری به چاپ رساندم و یک رمان کودک و یک رمان نوجوان زیر چاپ دارم. «دنیا 67» هم داستان بلند دیگری بود که در سال 89 توسط گفتمان اندیشه معاصر به چاپ رساندم.

ایده داستان «آنقدر که نخواهم رئیس جمهور شوم» چگونه در ذهن شما شکل گرفت؟

آن سال‌ها (سال 81) شور انتخابات ریاست جمهوری در کشورمان گذشته بود. داستانی از بیژن نجدی خواندم، «یک سرخ پوست در آستارا» چند روزی گیچ بودم. شده بودم مثل کودکی که تعمیر کار تلویزیون می‌آید خانه تلویزیون را تعمیر کند پشت تلویزیون را باز می‌کند و می بیند خدایا آن جا عوض شخصیت‌های کارتونی‌اش یک عالمه سیم خاک گرفته است. شاید حسم را فقط به آن بتوانم تعبیر کنم. اطرافم پر از آدم‌هایی بود که حالا فقط سیم بودند و خاک باید می‌نوشتم شان و نوشتم ولی پایان ان سه بار کاملا تغییر کرد. آن قدر که خودم هم به هر قطعیتی شک کردم.

داستان «آنقدر که مخواهم رئیس جمهور شوم» به لحاظ زمینه‌های اجتماعی قابلیت پردازش بیش از این را هم دارد. چرا آن را در حد کوتاه کنونی به پایان رساندید؟

نوشتن در مورد آن آدم‌های داستان که پازل خیلی از شخصیت‌هایی بودند که می‌شناختم برایم مثل یک جراحی سخت بود. باید با یک نور متمرکز روی یک نقطه خاص جراحی می‌کردم. طوری که همه بدن را در بر بگیرد. سعی خودم را کردم. حتی یکی دو تا از موضوعات را پرداخت بیشتری کردم که در نهایت حذف شد. می‌خواستم آن نور کم و متمرکز روی هرنقطه از شخصیت بماند و هر کس بسته به نگاه خود آن را کامل کند. نمی‌خواستم بازدید کنندگانم از فیل، فیل کامل را ببینند. می‌خواستم هر کس بسته به جایی که ایستاده به فیل دست بزند و نقطه از آن را بیان کند و کل داستان فیل شود و یا نه نشود و یا شاید بشود چیز دیگری. نمی‌خواستم با هیچ قطعیتی هیچ چیز مشخص باشد، چون این طور نبود. چون هیچ قطعیتی نداشت و واقعا بعضی چیزها توی هوا معلق مانده بود و ته قضیه باز بود. اگر به عقیده ناقدان تکلیف خانه‌های تیمی و کسانی که در آن بوده‌اند را مشخص نکرده‌ام چون تکلیف خاصی برای هیچ کدامشان مشخص نشد. تکلیف خیلی از شخصیت‌های من با بی تکلیفی به پایان می رسید. چیزی که سعی کرده بود در کل و جزء داستان به کار برده شود.

شخصیت گلنار در این داستان به دلیل راوی بودن احاطه بیشتری به ماجراها دارد ولی خودش به عنوان یک شخصیت مرکزی تحرک کمتری دارد، در این باره بیشتر توضیح دهید.

گلنار شخصیتی بود که با آن که راوی اصلی داستان معرفی می‌شد ولی بر شخصیت‌ها احاطه‌ای نداشت بلکه شخصیت خودش هم با شخصیت‌های که تعریف می‌کرد ساخته شده بود. گلناز بیشتر یک راوی ناظر بود. بیشتر می دید و تاثیر می‌پذیرفت تا تاثیر بگذارد.

شخصیت منیره هم جزو شخصیت‌های پیش برنده طرح داستان است. به نظر می‌رسد این شخصیت می‌توانست بیش از این در داستان نقش آفرینی کند. چرا او را محدود به برخی از فصل‌های داستان کردید؟

منیره شکل گرفت و پررنگ در داستان خودش را نشان داد چون باید کم کم رنگ می‌باخت و در گلنار تجلی پیدا می‌کرد. همین که در بخش‌ها هم اشاره کرده‌ام و در بخش بندی منیره و گلنار لحاظ کرده‌ام پر رنگ‌تر کردن منیره در بخش پایانی با توجه به این مطلب که از عمد نمی‌خواستم شخصیت درخشانی‌تری از این که از گلنار ساخته‌ام ارائه دهم باعث می‌شد که همین بودن گلنار به چشم نیاید. برای همین منیره کم کم در داستان رنگ باخت مثل نسل خودش.

شخصیت گلی در فصل‌های پایانی داستان به نوعی از آرزوهای طلایی و گذشته خود دست می‌کشد و می‌خواهد نگاه تازه‌ای را در زندگی را پایه گذاری کند. در طرح اولیه و مرحله به مرحله قصه چگونه به این نگاه رسیدید.

طرح کلی داستان از اول در ذهنم بود. فقط هر بار گلی به صورتی این را نشان می‌داد. در بازنویسی اولیه شاید خواننده بیشتر لذت می‌برد. گلی  آرمانی‌تر بود، ولی آن چیزی نبود که من حس می کردم. احساس می کردم گلی با آرزوهایش مرا بیشتر به خیالبافی می‌برد. آن طور که در این بازنویسی حس کردم بدون آرمان گرایی واقعیتی که از عکس العمل واقعی وقایع بر می آید را بیان کنم نه آن چیزی که مرا و خودخواهی مرا ارضا می‌کند.

با توجه به این که شما در یکی از شهرهای بزرگ کشور، اصفهان زندگی و فعالیت می‌کنید، موقعیت و احیاناً مشکلات داستان نویسان شهرستانی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

شاید بزرگترین مشکل ما در شهرهای دیگر به غیر از پایتخت، دیده نشدن است. اصفهان و غیر فرقی نمی‌کند. شهر بزرگ و کوچک ندارد. تو دیده نمی‌شوی چون نزدیک قله دماوند منزل نداری و من فکر می کنم این یکی از بزرگترین آسیب‌های داستان‌نویسی و هنر در کشورمان باشد.

داستان تازه ای در دست نوشتن دارید؟ اگر دارید مختصری درباره آن توضیح دهید.

داستانی که مشغولش هستم تازه نیست. چند سالی است که در گیر آن هستم ولی هنوز به قطعیت کامل نرسیده‌ام. همیشه بزرگترین آسیب برای نوشتن یک داستان این است که هنوز به نتیجه نرسیده یا تعریفش کنیم و یا جایی بخوانیم پتانسیل داستان که آزاد شد دیگر روی کاغذ نمی‌چسبد.

نقد ادبی به ویژه در بخش ادبیات داستانی را در کشورمان چگونه می بینید؟

من نقد ادبی را بیشتر از آن که جنبه نقد در آن ببینم نان قرض دادن می‌دانم و جلب توجه البته با قطعیت این حرف را زدن شاید بی انصافی باشد به آن‌ها که بدون هیچ چشم‌داشتی فقط به قصد دلسوزی برای ادبیات این مهم را بر عهده دارند.

آخرین کتابی که به تازگی خواندید؟
شاخه زرین

نویسنده مورد علاقه‌تان در بین نویسندگان؟

فاکنر و سیلویا پلات

سوژه‌های مورد علاقه در داستان نویسی؟

بیشتر شخصیت‌ها پنهان شده مردم برایم مهم است آدم ‌هایی که هر کدام به صورتی تنها هستند و کشیدن پرتره از آدم‌ها و کشیدن پله‌ها.

نظرتان درباره داستان‌های کوتاه کوتاه؟

هر گلی یک بویی می دهد هر چیزی خوبش خوب است.

چه حسی نسبت به داستان کوتاه دارید؟

برای من هر داستان کوتاه یک انفجار بزرگ است یک فوران سریع و یا یک رعد و برق و طوفان و بعد آفتاب و یا باران فرق نمی‌کند ولی هر چه هست واقعا همان است که باید باشد.

نظرتان درباره داستان بلند؟

مثل بالا رفتن از یک کوه است. پهنه دشت که ایستاده‌ای کوه بزرگ است فاصله‌تان زیاد است و وقتی آن بالایی می بینی چقدر همه چیز کوچک شده نه کوچک شدن به معنی بی ارزش شدن نه به معنی نزدیک شدن به آن بزرگ و انگار تو هم جزئی از آن می شوی.

رمان در کجای زندگی شما جای دارد؟

رمان برای من خود همین زندگی است همین دکمه‌هایی که الان زیر دست من است و دارم این متن را تایپ می‌کنم.

بهترین زمان برای نویسندگی؟

برای من صبح‌ها وقتی همه رفته‌اند و من تنها هستم.

شما در چه ساعاتی می‌نویسید؟

هر وقت که بشود. هر وقت که زمان و مشغله‌ها یاریم کند . هر وقت قرار است منفجر شوم و به یک سوپاپ اطمینان لازمم شود.

آروزی بزرگ شما در داستان نویسی؟

داستانی بنویسم که خواننده عام دوست بدارد و دوباره بخواند و خواننده خاص لذت ببرد و باز دوباره بخواند.

دوست داشتید کدام داستان معروف را شما می نوشتید؟

داستان پیتر پن.

قله داستان نویسی از منظر شما کجاست؟

جایی که نویسنده نباشد ولی اثرش باشد .خودش حرفی نزند و کار فریاد بزند.

داستانی که دوست دارید بخوانید و هنوز فرصت نکرده‌اید بخوانید.

در جستجوی زمان از دست رفته. دو بار تا جلد سه خوانده‌ام ولی اتفاقی افتاده و تمامش نکرده‌ام.

شخصیت‌های ماندگار داستانی در ذهن شما؟

دختر رمان شیشه سیلویا پلات- جین ایر و شخصیت مرد رمان پاکن ها رب گری.

حال و روز نویسندگان ایرانی؟

نمی شود در یک کلمه گفت من داستان «آنقدر که نخواهم رئیس جمهور شوم» را نوشتم که حال آن‌ها را بگویم ولی نتوانستم همه را بگویم.

آینده داستان نویسان ایرانی را چگون می‌بینید؟

کتاب را که خوانده‌اید همه حرفم همان است که گفته‌ام.

- داستان پیشنهادی شما برای خوانندگان؟

شیشه از سیلویا پلات. انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار