امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۰۰:۳۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 30875
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۰۷:۳۳
تعداد بازدید: 188
به گزارش خبرنگار تئاتر فارس، مراسم هفتمین شب درگذشت زنده یاد «محمود استادمحمد» شامگاه گذشته (10 مردادماه) با حضور مسئولان و هنرمندان در سالن اصلی ...

به گزارش خبرنگار تئاتر فارس، مراسم هفتمین شب درگذشت زنده یاد «محمود استادمحمد» شامگاه گذشته (10 مردادماه) با حضور مسئولان و هنرمندان در سالن اصلی مجموعه تئاترشهر برگزار شد. 

در ابتدای این مراسم مانا استادمحمد دختر محموداستاد محمد به روی صحنه آمد و گفت: انسان جان سختی هستم که با وجود شرایط جسمی و روحی به دلیل فوت پدرم، اینجا حاضرم تا به شما دوستداران «محمود استادمحمد» برای حضور در مراسم هفتمین شب درگذشت این هنرمند خوشامد بگویم.

وی با بیان آنکه «محمود» در آخر تهی شد و رفت ادامه داد: «محمود استادمحمد» تنها پدر من نبود و طی سالیان اخیر و با شدت گرفتن بیماری اش من هم دختر و هم مادر او بودم.

در ادامه مراسم دختر این هنرمند فقید با اشاره به برگزاری مراسم تقدیر از «محمود استادمحمد» در جشن اردیبهشت تئاتر ایران در سال جاری که وی به دلیل بیماری نتوانست در این مراسم حضور پیدا کند، یاداشت این نمایشنامه نویس فقید را که به بهانه آن تقدیر نوشته شده بود، برای حضار قرائت کرد.
 
*با صبوری و مهربانی و با زبان آثارش با مردم حرف می زد
 
در ادامه مراسم رضا بابک بازیگر پیشکسوت تئاتر بخشی از نمایشنامه «آخرین بازی» از آثار زنده یاد استامحمد را قرائت کرد و طی یادداشتی بیان داشت: درود بر روان پاکش که جانش به مردم بسته بود و آنچه را که هنرمندانه در اندیشه و رویاهایش می دید برای مردم روایت می کرد.  فرودستان، آدم های زخم خورده، مردمانی غرق در بی عدالتی و نظایری از این دست وجود پر شور و شر وی را تشکیل می داد که تمام و کمال آن، در خدمت مردم بود و چه متعهدانه آثارش را خلق و برای مردم اجرا می کرد.

شور و شوق در استادمحمد موج می زد وقتی که در میانه میدان نمایش بود و مثل بچه ها معصومانه ذوق می کرد و مثل پرنده ای ترانه می خواند و بال بال می زد برای پرواز و گاه چون آذرخشی دل آسمان شب زده را می درید و شعله ور می ساخت؛ خودش می سوخت اما با صبوری و مهربانی و با زبان آثارش با مردم صحبت می کرد.

امروز اینجا شاگردان او هستند تا بگویند ما، درختانی با جوانه های بسیار؛ ما، بوته هایی آماده غنچه دادن و شکفتن؛ ابرهایی بارور و آماده بوسیدن زمینی که سبز شود و پاک شود از سیاهی ها و سایه ها، روحش جاوید و قرین رحمت!

در ادامه مراسم از «عباس جوانمرد» از طرسق پیامی صوتی گفت: «محمود» مُرد و به عقیده من مرگ وی مظلومانه بود. او به صدای آن ارغوان پاسخ مثبت داد.او در مواقع سختی و افزایش فشارهای عاطفی و جاری در زندگی مردم که مستقیما روی روحیه آنها تاثیر می گذاشت تصمیم می گرفت تا از جمع جدا شود و با سفر به درون خودش تنها به نوشتن بپردازند.

وی ادامه داد: زنده یاد «محمود استادمحمد» در درون و بیرون بسیار پرتکاپو بود و به همین سبب بود که ناگهان در اوج جوانی و فعالیت سر از بندر گناوه و بوشهر سر درآورد و همانجا بود که متن نمایشنامه «تَهرن» را با الهام از باورهای سنتی و خرافه های جاری در فرهنگ مردمان جنوب کشور نوشت، او در تمام عمر به فکر گفتن حرف هایی بود که در وجوش غلیان داشت و برای این راه  می گفت؛ می نوشت و کارهایش را به اجرا می برد.

جوانمرد خاطرنشان کرد: «محمود» گمان می کنم من و تو از آن دست آدم هایی نیستیم که به بهشت نمی رویم، پس خودت را آماده کن تا با هم به دوزخ برویم و آنجا یک گروه تئاتر تشکیل دهیم و به اجرا بپردازیم، حتم دارم آنجا هم موفق خواهی بود.

در ادامه اصغر همت و پانته آ بهرام در قسمتی از این مراسم، بخش هایی از نمایشنامه «تَهرن» نوشته محمود استادمحمد را قرائت کردند.

در بخش دیگری از این مراسم، «افشین هاشمی» بازیگر تئاتر، سینما و تلویزیون، نمایش کوتاهی را در حال و فضای تهران قدیم و محله های جنوبی شهر می گذشت، برای حاضران اجرا کرد.

سهیل محمودی از شعرای کشور هم غزلی را خواند و  آن را به روح محمود استادمحمد تقدیم کرد.

فرزین صابونی دیگر بازیگری بود که در این مراسم بخش هایی از نمایشنامه «کافه مک آدم» به نویسندگی محمود استادمحمد را برای حضار اجرا کرد.
 
* من به تهران بی "محمود استاد محمد"عادت ندارم!
 
 
اصغر دشتی نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر نیز در این مراسم یادداشتی را قرائت کرد که متن آن به شرح زیر است:

انگار سپری کردن روزهای سخت,اما قابل پیش بینی ؛سخت تر از آن چیزیست که فکرش را می کردم!

هر بار خبر مرگ دیگری را با هزار ترفند به تو می دادیم و حالا خبر مرگ خودت را چگونه به تو بدهیم؟

هر خبر مرگی در این نزدیکی تو را یک گام از زندگی دور می کرد و ما که شاهد هر روزه رنگ باختن  وجود سرشار از حیاتت بودیم ,در حیاط زیبای خانه ات ,برای آب دادن گل ها کنار شیر آب می ایستادیم تا تو با وسواس همیشگی ات جان لطیفی به حسن یوسف ها و شمعدانی ها بدهی و منع کنی آزار "قهر و آشتی " ها -این گل های عجیب مورد علاقه ات را -چرا که قهر و غم و سر در خود فرو بردن خاصیت تماس هر چیز ناچیزی ,با برگ و ساقه آنها بود و تو چقدر شبیه گل های "قهر و آشتی"ات زندگی کردی!

تو با انگشت کجی ,یا نگاه تحقیر آمیزی یا شنیدن کنایه ای ,با تشویق شدنی سر پائین می انداختی,با توهینی نگاه می چرخاندی و در قهر فرو می رفتی و گاهی طولانی در قهر می ماندی!
تو انگار یک قرن قهر با خود داشتی!

کمتر کسی می دانست تو فقط شصت و چند سال سن داری.انگار از عمق تاریخ آمده بودی از عمق قرن ها و وقتی تاریخ را برای مان روایت می کردی ,انگار که تاریخ را به همه ی رنج ها و قهرهایش زیسته بودی! با همه ی جعل هایش.

تو فقط شصت و چند سال داشتی و به ما فهماندی قرن ها چگونه قهر کرده اند.

مرگ ها برای تو مرگ نبودند؛ قهر بودند و گاهی دق!

مرگ میر سیف الدین کرمانشاهی قهر بود و دق,مرگ عبدالحسین نوشین قهر بود و دق,مرگ غلامحسین ساعدی قهر بود ودق,و دق,مرگ عباس نعلبندیان قهر بود و دق,مرگ بیژن مفید مرگ بود و دق,مرگ رضا ژیان قهر بود و دق ,مرگ سعدی افشار همیشه دوست داشتنی ات قهر بود و دق و بسیاری مرگ دیگر که وجه اشتراک شان  برای توقهر بود و دق...

و حالا تو به کلکسیون مرگ های قهر و دق خویش پیوستی!

به مرگ هایی که پیش از مرگ رخ داده بودند.

کاش می دانستم این قهر بی آشتی وبی موسم  پایانیت برای چه بود؟! و نمی دانم چرا طفره می روم وقتی می دانم تو ,به ناگهان تصمیم به قهر بی آشتی با زندگی گرفتی و خوب می شناسم ریشه و دست و نگاهی که بی هوا تو را پژمرده کرد و تو در قهر خشک فرو رفتی و دهان به دو چیز که نباید بستی:غذایی که باید می خوردی  و سخنی که باید می گفتی! و روز پایان ؛قهر خشک کردی و دهان به آب بستی و نفس به انتها رساندی تا هیچ قرص و دارویی و اتاق احیایی توان دوباره بازگرداندن تو برای آبیاری "قهر و آشتی " ها را نداشته باشد!
تو همه ی زندگی ات را در قهر سپری کردی:

به آتلیه تئاتر رفتنت قهر بود , به بندرعباس رفتنت قهر
اعتیاد تو قهر بود,زندان رفتنت قهر
مهاجرت تو قهر بود , دوباره بازگشتنت قهر

زندگی خانوادگی ات سراسر قهر بود, در زیرزمین زیستنت قهر

تو ناگهان می کندی و می رفتی انگار که دل می بریدی

تو که بودی که با این همه قهر از اشتیاق به زندگی و تمنای زندگی حرف می زدی و سرطان هیچ بود مقابل این شوق به زیستن؟!

تو ماه ها با سرطان هم قهر بودی و مرگ تو حاصل آشتی خودخواسته تو با سرطان بود!
تو که بودی ؟!

چرا حالا که قهرت ابدی شده دلم قهر می خواهد با زندگی؟

روزی برایم نوشته بودی:"به دور و برت نگاه کن,این روزها تو هیچ سرمشقی نداری,از هیچ کس نمی توانی پیروی کنی,هیچ کس در عرصه تئاتر ایران موفق نیست,محکم نیست,در جای محکم و درستی نایستاده است که تو بخواهی در کنار او بایستی,همه ی موفقان تئاتر امروز ,فراموش شدگان فردای هنر هستند"

و حالا می خواهم به جای لغت "فراموش","قهر" را بگذارم.

من تو را ,محمود استاد محمد را نه به خاطر "آسید کاظم" و "شب بیست و یکم" که به خاطر محمود استاد محمد دوست می داشتم.حالا باید رازی را با تو در میان بگذارم:من هیچ کدام از کتاب هایت را در قفسه ی کتاب هایم ندارم ,انگار که نباید می داشتم! حتی کافه مک ادم را که در صفحه اولش از خوشحالیت به خاطر خبرهای خوبی که به تو داده بودم نوشته بودی را همان روز گم کردم مثل قبلی ها تا دیگر باور کنم که همچنان نباید در قفسه کتاب هایم جایی داشته باشی.

ولی چرا رهایم نمی کند وجودت و نگاهت و صدایت. چرا عدد 88456736 از خاطرم نمی رود ,چرا خیابان پلیس خیابان کلیم کاشانی کوچه کاشانی نژاد پلاک 34 زنگ زیر زمین با آن پله ها و و حیاط دیوانه وارش با من قهر نمی کنند؟

و حالا به یکی از دوست داشتنی ترین پیام هایت روی تلفنم گوش می کنم:"آهای اصغر؟ آهااااااای  اصغر جان سلام.اومدی خونه بهم زنگ بزن .الان نمی خوام به موبایلت بزنم .چون می خوام همین جوری ولنگااااری کنم ,اینه که با موبایل نمی شه .اومدی خونه بهم زنگ بزن."

آقای استاد محمد بیا به جای قهر ولنگاری کنیم!

لااقل بیا به خوابم تا ولنگاری کنیم ,بیا و فقط به دو تا سوالم جواب بده: بگو این قهر آخری برای چی بود؟ کی نازک تر از گل بهت گفت که قهر کردی؟ میدونم,ولی مطمئنم کن! و لطفا بهم بگو به مهسا که 7 ساله به جز به تو به هیچی فکر نکرده بگم از امروز به چی فکر کنه؟! هاااااان؟

آهای؟ آهاااااااااااااااااااااای؟ُمحمود استاد محمد؟ قهر معنی نداره ؟ مگه نگفتی اصغر کینه ای نباش و "ببخش"؟! خب چرا لجبازی کردی و تا ته "قهر" رو رفتی؟

بگذار به احترام 15 سال بودنت در کنارم کلاه از سر بردارم و در زندگی بی افتخارم ,افتخار 15 سال آقای استاد محمد خطاب کردنت که هم اسم بود و هم صفت و هم سمت را ثبت کنم.

من به تهران بی "محمود استاد محمد"عادت ندارم!

حالا خبر مرگت را چگونه به خودت بدهم؟! می گویم؛ماهواره را قطع کند مانا.بعد می گویم؛ باز بد حال شده ای,کمی بد حال تر,چیزی نیست بعد از 38 روز قرص ها رسیده همین که چند روزی بخوری باز حالت خوب می شود.نه اصلا می گویم ؛کمی بدتر شده ای.اگر نگران خودت نمی شوی می گویم ؛یک هفته ای می شود که غذا نمی خوری,نمی توانی یا لجبازی می کنی را نمی دانیم!..می گویم ؛امروز آب هم نخوردی! می گویم؛ رضایت دادی به تو سرم تزریق کنند با بی میلی.می گویم؛ ناگهان نتوانسته ای نفس بکشی .می گویم ؛رضایت داده ای به آمبولانس و بیمارستان.می گویم ؛آمبولانس که آمده کاری نتوانسته بکند و تورا بلافاصله برده اند به اورژانس بیمارستان وبه اتاق احیا .می گویم ؛بیرون از اتاق احیا نامت را پرسیده اند و از داخل اتاق بارها صدای پزشک را شنیده ایم که گفته است:آقای استاد محمد؟آقای استاد محمد؟

می گویم ؛بعد دستگاه تنفسی به تو وصل کرده اند و منتقل شده ای به آی سی یو! می گویم ؛توی راهرو بیمارستان سرپرستار به چند نفر از ما دور از چشم مانا گفته است همین که دستگاه را بردارند همه چیز تمام است.می گویم ؛نیم شب است و تو در بخش مراقبت های ویژه و ما پشت در نا امید اما متظاهر به امید.می گویم؛ مهسا با مادرش نیمه شب آمده اند بیمارستان .می گویم ؛مهسا دزدکی و بی اجازه آمده داخل و خبر باز بودنت چشمانت را برای مان آورده.می گویم ؛آخرین نفری بودم که از فاصله چند متری جسم جان دارت را روی تخت دیده ام و بعد که بیرون آمده ام به همه گفته ام بهتر بودی و با چشمانی باز نگاه می کردی.می گویم؛ بیمارستان گفته است بروید با شما تماس می گیریم.می گویم ؛به مانا گفته ام مرا بی خبر نگذار.می گویم ؛در راه برگشت به خانه به علی شمس و محمد رضا مرزوقی گفته ام فردا خیلی کار داریم. و محمد رضا گفته است به همان چیزی که من فکر می کنم تو هم فکر می کنی؟می گویم ؛خوابم نبرده و هی به صفحه گوشی ام نگاه کرده ام.می گویم ؛انگار نگاه می کردم تا هرگز زنگ نخورد.می گویم 6؛ صبح رفته ام دستشویی و وقتی برگشته ام نام مانا روی صفحه تلفنم افتاده.می گویم ؛علی شمس را که روی کاناپه خوابیده بیدار کرده ام و گفته ام برویم بیمارستان.نمی گویم ؛تو مرده ای ,می گویم؛ تو قهر کرده ای.اما می گویم ؛"قهر و آشتی"متضادهای همراهند,چرا اینبار قهر بی آشتی؟

می ایستم ,خمیده پشت شیشه غسالخانه! به بدن تکیده ات که زیر دستان مردی شسته می شود می نگرم ,بدن رنجور و باریک شده ,همچون مدادت را نگاه می کنم ,به بدنی که از شرم و حیا پنهانش می داشتی از نگاه ما می اندیشم و با خود می گویم:این بدن لاغر و تمام شده چگونه این ماه های آخر روح سنگین تو را  و این روزهای آخر بغض غمگین تو را حمل می کرد؟
و این آخرین دیدار ماست!

و بار دیگر از طریق عکست به من نگاه کرده ای و وقتی در غم معلومی فرو رفته ام,مثل بسیاری بار دیگر ,لبخند زده ای و گفته ای:"اصغر آقا دوللش..."
ما را فرا بخوان به قهر خویش
 
اجرای برنامه موسیقی از آهنگ های سنتی و قدیمی تهران با حضور یک نوازنده تار و یک خواننده از دیگر بخش های این مراسم بود.

حمید شاه آبادی معاون امور هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، قادر آشنا مدیر اداره کل هنرهای نمایشی، محمدمهدی شفیعی مدیر اداری و مالی مرکز هنرهای نمایشی، احمد مسجدجامعی عضو شورای شهر تهران، اتابک نادری مدیر مجموعه تئاترشهر، سیدصادق موسوی مدیر پیشین تئاترشهر، مسعود دلخواه، جلال تهرانی، خسرو احمدی، حسین مسافرآستانه، محمودرضا رحیمی، جواد عزتی، پرویز پورحسینی، علی سلیمانی، اکبر زنجانپور، حمیدرضا پورآذری، خسرو شهراز، حمیدرضا نعیمی، قطب الدین صادقی، ابوالفضل پورعرب، وحید آقاپور، امید روحانی، محمود بصیری، عباس جهانگیریان، عزت الله مهرآوران، آهو خردمند، اصغر همت و پانته آ بهرام تعدادی از مدیران و هنرمندان حاضر در مراسم هفتمین شب درگذشت زنده یاد محمود استاد محمد بودند.

زنده یاد «محمود استادمحمد» نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر تئاتر بعد از دو سال مبارزه با بیماری سرطان کبد، بامداد سوم مردادماه چشم از جهان فرو بست.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار