امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۰۴:۴۱
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 31195
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۱۴:۳۳
تعداد بازدید: 186
مریم مقانی نویسنده آثار داستانی درباره فلسطین در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، درباره کتاب داستانی ...

مریم مقانی نویسنده آثار داستانی درباره فلسطین در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، درباره کتاب داستانی تحت عنوان «چشمی که بستم چشمی که بگشود»، ‌اظهار داشت: این کتاب جلد دوم از یک مجموعه سه جلدی است. جلد اول تحت عنوان «عشق آبی» در انجمن قلم ایران منتشر شده است.

وی درباره این کتاب توضیح داد: داستانی از آزادسازی قدس شریف در سال 2035 است. در این داستان افرادی از ملیت‌های مختلف که عضو جنبش آزادی بخش قدس شده‌اند برای نجات مسجدالاقصی به تل‌آویو می‌روند و این کار را به صورت جاسوسی و نفوذ به رده‌های بالای امنیتی اسرائیل انجام می‌دهند. 

وی با اشاره به اینکه داستان حول محور 4 مامور آزادی بخش می‌گذرد، خاطرنشان کرد: این چهار مامور در کتاب «عشق آبی» هم حضور داشتند و یکی از آن‌ها یک زن است. قهرمانان داستان پس از یک سری اتفاقات موفق به نجات مسجدالاقصی می‌شوند.

به گفته وی کتاب «چشمی که بستم چشمی که بگشود» سال 87 تالیف و همزمان با بیست و ششمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در نشر تکا منتشر شد. 

این نویسنده جوان درباره جلد سوم هم گفت: کارهای اولیه برای تدوین این اثر را آغاز کردم اما هنوز شروع به نوشتن نکرده‌ام.

وی درباره داستان نویسی در حوزه فلسطین و قدس گفت: در عرصه فلسطین، قدس و صهیونیسم‌شناسی، داستان و رمان‌های کمی داریم. در این زمینه کاری نشده است و فکر می‌کنم اینقدر جسارت نداشته‌اند که در این موضوع وارد شوند و یا اگر به این عرصه وارد شده باشند خیلی سطحی موضوع را بررسی کرده‌اند و بیشتر درباره علامت‌شناسی کار کرده‌اند و عمیق نبوده است.

وی درباره ترجمه رمان‌ها و داستان‌هایی با این محتوا افزود: در زمینه ترجمه هم بسیار ضعیف عمل کردیم و داستان‌های کمی دراین حوزه به فارسی زبانگردانی شده‌اند. فکر می‌کنم علت آن سطحی نگاه کردن به موضوع است چراکه الان هرچه ما داریم درباره صهیونیسم‌شناسی کار می‌کنیم بیشتر ظاهری است و به آن هدف اصلی توجه نمی‌کنیم و این باعث شده اگر چیزی هم نوشته شده خیلی سطحی باشد. 

به گزارش فارس، در برشی از این کتاب می‌خوانیم: «حمام آب سرد همیشه می‌‏توانست اعصابم را آرام کند. سرم را بالا گرفتم تا جریان آب از روی چشمهای بازم عبور کند. دلم نمی‌‏خواست چشمم به دسته‏های بلند موی سرم، که در وان صدفی و مجلل اتاق 110 شناور بود، بیفتد. چه اهمیتی داشت؟... بالاخره آدم پیر‏ می‌‏شد. در چهل‌سالگی، بی‌خیالی‏ام بیشتر از آن چیزی بود که هر مردی در دهه چهارمِ هزاره سوم داشت!

دستم را روی شکستگی بینی‌ام گذاشتم. ناخودآگاه خنده‏ام گرفت. یاد اِلینور افتادم. دیروز، وقتی از سفارت اسرائیل بیرون‏ می‌‏آمدم، تا مرا دید جلو دوید و نشانی یک جراح پلاستیک را، که قبلاً قولش را داده بود، به من داد. به‌سختی بیست سالش‏ می‌‏شد، اما به‌خوبی وظایف منشی دبیر مطبوعاتی سفارت را انجام‏ می‌‏داد. چند باری که او را دیده بودم مدام در جنبش بود. موهای کوتاه قرمزش را به بالا شانه‏ می‌‏کرد و ژاکت کوتاه بهاره‏اش را، طبق مد روز، روی سینه گره‏ می‌‏زد.

اِلینور فکر‏ می‌‏کرد تنها عیبی که یک آدم مشکل‌پسند‏ می‌‏تواند با ذره‌بینِ بدبینی‏اش از چهره من بگیرد شکستگی دماغم است! او، بدون آنکه به من فرصتی برای گریختن از این ماجرای مضحک بدهد، بلافاصله بحثش را، بر سر نمونه‏های نادر ژنتیکی، از سرگرفته بود. او اصرار داشت الگوی ژن‌هایم را در بانک غربالگری ژنی وابسته به سازمان بهسازی نژادی به ثبت برسانم. ‏ می‌‏گفت من یک نمونه نادرم! اِلینور، همان‌طور که بی‌خیال به من چشمک‏ می‌‏زد، جلوِ چشم سفیر اسرائیل چند بار روی امتیاز نود از صد تأکید کرده بود.

سازمان بین‌المللی بهسازی نژادی در بیشتر کشور‌ها نمایندگی داشت و برای خرید نمونه‏های منحصر به فردِ دی‌اِن‌اِی پول خوبی می‌‏داد. آن‌ها می‌‏خواستند به روش خودشان رفته‌رفته ژنهای معیوب را از گردونه تولید نسل بشر خارج کنند و فرصت را در اختیار نسلی بگذارند که کمتر دچار بیماریهای ژنتیکی و وراثتی می‌شد!

البته چیزی که اِلینور‏ و آقای سفیر نمی‌‏دانستند این بود که هم‌اکنون نیز من به جانداری نادر شهره‏ام! رمزهای ژنتیکی من در صدرِ پرونده‏ام در سازمان جاسوسی امریکا خاک‏ می‌‏خورد؛ چیزی که سعی کرده بودم سال‌ها ‏‏از دست آن‌ها پنهان بماند، اما در ‌‌نهایت دسترسی سیا به چنین گنجینه‏ای برایم اجتناب‌ناپذیر گشته بود. برای یک جاسوس، لو رفتن ترتیب دی‌اِن‌اِی‌هایش یک مصیبت تمام-عیار بود و یک آزمایش ساده، مثلاً از بزاق دهان، می‌توانست هویت اصلی او را برملا کند!

برای خاتمه دادن به سماجت منشیِ مو‌قرمز، نشانی را از او گرفته بودم. اما دقت داشتم بیش از اندازه حساسیت سفیر را برنینگیزم. به نظر‏ می‌‏رسید چیزهایی فرا‌تر از روابط کاری استاندارد میان او و آن کوچولوی فرانسوی وجود داشت!

حوله را تنم کردم و کنار پنجره ایستادم. خورشید تا بامِ آپارتمان‌ها پایین آمده بود. زردی غروب دلگیر پاریس، از میان پرده‏های کلفتِ آبی و سبز اتاقم، رخنه کرده بود و دیوار‌ها را رنگ زده بود.

همه چیز نسبت به سی سال پیش عوض شده بود. من به آن‏ می‌‏گفتم: زشتی، جوان‌ترها‏ می‌‏گفتند: «تجدد»؛ تجددی که خود نیز از آن‏ می‌‏گریختند؛ چون کمتر کسی حاضر بود تصویری که از پنجره اتاقش‏ می‌‏بیند، تصویری واقعی باشد از پاریس. اینجا همه به تماشای دورنمایی از یک جزیره گرمسیری زیبا یا دهکده‏ای دورافتاده در کوهستانهای برفگیر آلپ، میان قاب پنجره‌شان، معتاد بودند.

سیگاری روشن کردم و پرده‏های سنگین را کاملاً عقب زدم. چشمم به دستگاه همراهم، که روی صندلی حصیری در ایوان جا مانده بود، افتاد. یقه حوله‏ام را روی گردنم بالا آوردم و به ایوان رفتم تا آن را بیاورم. پاریس هنوز سرد بود. نگاهی به ساعت روی دستگاه همراهم کردم. صَدرا دیر کرده بود. دستگاه را در جیبم انداختم و پکی از سیگارم گرفتم. انعکاس نور کم‌جان خورشید، از روی پایه‏های فلزی و سرد ایفل، تنم را مورمور کرد. حوله را تنگ‌تر دور خودم پیچیدم و به اتاق برگشتم.

صدرا‏ نمی‌‏دانست من یک یهودی‌زاده فرانسوی‌ام. فقط‌گاه و بی‌گاه‏ می‌‏گفت چقدر خوب فرانسوی حرف‏ می‌‏زنم. وقتی ده‌ساله بودم پدرم را به جرم خیانت به آرمانهای مقدس صهیونیسم ترور کرده بودند! و من پس از آن دیگر پاریس را ندیده بودم. سالهایی که با ترس و اضطرابی دائم پشت سر گذاشته بودم هنوز‏ می‌‏توانست خواب‌هایم را به کابوس تبدیل کند. کشته شدن مادر و برادرم و آواره شدن من و حورا تنها خاطراتی از کودکی‏ام بود که حافظه تاریخی‏ام را درباره آن‌ها اشغال‏ می‌‏کرد.

روی تخت نشستم و به کوسنهای نرم با رویﺔ ابریشم تکیه دادم. پا‌هایم را روی هم انداختم و فکر کردم تقریباً توانسته‏ام موشه شالو را در اختیار خودم درآورم. تمام بعدازظهر را با آقای سفیر، در رستوران هتل رویال پاریس، درباره غواصی در سواحل بندر مارسی و زیباییهای کلیسای رؤیایی نوتِردام، گپ زده بودیم. او همین‌طور با دقت و علاقه درباره رونق کارهای تجاری‏ام در مارسِی و بحران اقتصادی پیش‌آمده پرسیده بود. او فرانسه را خیلی دوست داشت؛ حتی بیشتر از من. شالو هر سه چنگ قلاب را بلعیده بود!

خودم را بیشتر در نرمی کوسن‌ها فروبردم. راضی بودم. برای به دست آوردن سفیر اسرائیل در فرانسه، از همه آنچه می‌‏توانست در دایره آموخته‏‌ها و تجربیاتم باشد بهره برده بودم. ‏

موشه شالو عضو یک گروه افراطی یهودی به نام گاش آمونیم بود و می‌‏توانست منبع خبری خوبی برای اطلاع یافتن از تحرکات جدید آن‌ها برای از بین بردن مسجدالاقصی باشد. نمی‌‏توانستم هرازچندگاه به خودم در آینه چشمک نزنم. خوب‏‌تر از آنی بودم که فرمانده خواسته بود.

بعد از مدت‌ها، ‏‏این اولین بار بود که فرمانده اجازه داده بود، برای اجرای مأموریتی، شخصاً از مقر بیرون بیایم. حساب کردم بیش از سه سال... همیشه سعی کرده بودم نفرت و دلزدگی‏ام را از این حبس نامحسوس به او نشان ندهم. اما مگر‏ می‌‏شد نفهمد که به این ترتیب بنجامین راحیل را نابود خواهد کرد!

صدای زنگ همراهم بلند شد. صدرا پیغام داده بود که دارد به پشت در اتاق‏ می‌‏رسد. به‌کُندی برخاستم. قفل در را باز کردم و رفتم تا لباس بپوشم. صدای درِ اتاق بلند شد و بعد صدای پا کشیدن صدرا روی زمین. یک پایش را، ده سال پیش، در یک مأموریت از دست داده بود. آنچه به عنوان عضو پیوندی داشت کار پای چپش را‏ می‌‏کرد، برایش چندان راضی‌کننده نبود.
گفتم: چیه پسر؟ دمغی!
صدرا پرسید: خبر جدیدی بهت نرسیده؟

نگران گفتم: اگه بذاری من از این خراب شده برم بیرون...

- غر نزن لطفاً! به من دستور دادن نذارم حتی سایه ت هم از جلوِ چشمم دور بشه.
- من رئیسم یا تو؟
- ببین، دوباره شروع نکن...

فرمانده ابواَیمَن او را فرستاده بود تا مواظب من باشد! این کارش به نظرم خیلی مضحک آمده بود. صدرا تقریبا هم سن خودم بود؛ لاغراندام و به‌سختی به شانه من‏ می‌‏رسید. برای مردی به اندازه و هیکل من، که قدش از صد و نود هم بیشتر بود، صدرا گزینه مناسبی برای محافظت نبود. ‏ نمی‌‏دانم چرا ابوایمن او را با من همراه کرده بود. هنوز هم بعد از شش ماه‏ نمی‌‏دانستم.

صدرا بسته پلاستیکی زیتون سیاهی را که در دست داشت روی میز گذاشت و گفت‌: خبرهای بدی به دستم رسیده...

به بسته زیتون نگاه کردم. از وقتی فهمیده بود من خوردن زیتون را دوست دارم، حتی نگذاشته بود یک روز هم در سفره من نباشد. حتی وقتی با سفیر اسرائیل در رستوران هتل رویال پاریس شام‏ می‌‏خوردیم، ظرفی پر از زیتون روی می‌زمان بود. ‏ نمی‌‏دانم این کارش چه معنایی داشت؛ به نظرم بیشتر به شوخی‏ می‌‏مانست. دستگاه همراهم را از روی میز برداشتم تا ذرات آب روی بسته زیتون به آن آسیبی نرساند.

- سارا اسلا‌تر رو‏ می‌‏‌شناسی؟
- سارا...؟!
معلوم بود که سارا را‏ می‌‏شناختم. بیست سال و سه ماه بود که‏ می‌‏شناختمش. خاطرات شیرینی از به میان آمدن نامش به ذهنم آمد.
- حواست به منه؟

- آره‏، می‌‏شناسمش. چطور؟!

سه سال بود که سارا را ندیده بودم. اما، مثل همه این بیست سال، دورادور مواظبش بودم؛ حتی حالا که با نیکولاس اسلا‌تر ازدواج کرده بود و یک پسر کوچک شیرین به نام کریس داشت.

- امروز صبح، وقتی با پسر و شوهرش از فرودگاه برن تو سوئیس خارج‏ می‌‏شدن، مورد سوء-قصد قرار گرفتن و...

صدرا خیلی زحمت کشیده بود تا از لحن خبری‏اش کم کند. خیلی هم امیدوار بود که این خبر مرا کمی غمگین کند. حق داشت. او‏ نمی‌‏توانست تصور کند کسی در این دنیا باشد که از دایره بی‏علاقه‌گی‌های غیر معمول من بیرون افتاده باشد.

دستگاه همراه از دستم افتاد و صفحه کهربایی آن جدا شد. خروشیدم: چی داری‏ می‌‏گی؟!

صدرا نالید: لعنت بر من... فکر‏ نمی‌‏کردم...

قبل از آنکه فشار خون در رگهای مغزم پایین بیاید، روی مبل نشستم و ناخودآگاه پنجه‏‌هایم را در گوشتِ دسته ‏های آن فروبردم. به صورت صدرا نگاه کردم. تلاش کردم چیزی در آن بیابم تا بگوید: «این‌ها فقط یک شوخی بود...» اما آنچه دیدم سبیل قیطانی سیاهش بود که روی لبش کش آمده بود و هیچ وقت‏ نمی‌‏ گذاشت او را زیاد جدی بگیرم. او، از بنیان، یک شوخی بود!
- اون مرده؟
نفس در سینه‏ ام حبس شده بود.
- نمی‌‏دونم... بلافاصله از فرودگاه خارجشون کردن... البته اون جوری که من کسب اطلاع کردم بعیده هیچکدوم شون...
ضربه کاری را فرود آورد. حتماً مرده بودند.

مثل دیوانه‏‌ها از جایم برخاستم و تکه‏های باقیمانده از دستگاه همراهم را به دیوار کوبیدم. ‏ می‌‏توانستم شهری را به هم بریزم.

- آخه اون توی سوئیس چه غلطی‏ می‌‏کرد؟! وای... نه... ممکنه اشتباهی بهت خبر داده باشن...

بعد، از حرکت دایره‌وارم به دور اتاق دست برداشتم و به صدرا زل زدم.
- کی گفت این خبر رو به من بدی؟

صدرا سکوت کرد. سوء‌قصد به سارا و شوهرش یک مسئله امنیتی حساس بود.
- همین الان برمی‏گردیم به مقر...

- می‌‏دونی که‏ نمی‌‏شه. ما نباید قبل از تموم شدن مأموریت...

سرش فریاد زدم: منم که‏ می‌‏گم باید چی کار کنیم... وای... وای... تو متوجه نیستی...
- فقط چهار ـ پنج روز دیگه تحمل کن!
- اگه نخوام؟
- اون کسی که گفت این خبر رو بهت بدم همونیه که‏ می‌‏خواد تو این مأموریت رو تموم کنی!

نمی‌‏دانم چرا فکر کرده بودم تاوان شناختن سارا را داده‌ام. دستم را به کمان مجسمه برنزی بالدار کوپید، که‏ می‌‏توانست کار جارَختی را هم برایمان انجام دهد، گرفتم و وزنم را روی آن انداختم. اجازه دادم عضلات منقبض‌شده‏ام دوباره آزاد و شل شود. سعی کردم سارا را در آخرین مرتبه‏ای که از نزدیک دیده بودم به خاطر آورم. یک دورگة امریکایی بود، با چشمان آبی استثنایی که سعی داشت به من بفهماند دیگر از انحصارِ راحیل بیرون آمده...

«آخ... سارا کوچولوی من... بار‌ها به تو هشدار داده بودم... نباید از تهران خارج‏ می‌‏شدی!»

هیچ چیز برایم رقت انگیز‌تر از آن نبود که در اتاقی از اتاقهای هتلِ لوکسِ رویال پاریس، در حالی که چشم در چشم وحشتزده محافظ گیج و گنگم دارم، گیر افتاده باشم و به این فکر کنم که هیچ کاری‏ نمی‌‏توانم برای عزیز‌ترین موجود زندگی‏ام بکنم...»
انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار