امروز : چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۶ - 2017 November 22
۱۹:۰۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 34717
تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ - ساعت ۰۱:۰۳
تعداد بازدید: 214
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- گروه آیین و اندیشه: یکی از مهمترین نکاتی که باید این روزها از سوی صاحب نظران فلسفه به منظور پیشرفت ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- گروه آیین و اندیشه: یکی از مهمترین نکاتی که باید این روزها از سوی صاحب نظران فلسفه به منظور پیشرفت فلسفه اسلامی مدنظر قرار بگیرد، بررسی جایگاه فلسفه اسلامی در سطح جهانی است.

بسیاری از صاحب‌نظران فلسفی در کشورهای مختلف اسلامی به ویژه ایران اعتقاد دارند که این روزها فلسفه اسلامی آن ارزش گذشته را ندارد و مخصوصاً چنان که باید و شاید به این فلسفه اهمیت داده نمی‌شود، در صورتی که با مقایسه‌ای بین میزان شناخت و توجه به فلسفه غرب و فلسفه اسلامی پی می‌بریم که در حوزه فلسفه اسلامی کم کار کرده‌ایم. در این زمینه آسیب‌های بسیاری مطرح شده است که می‌توان با در میان گذاشتن با اساتید و ارایه راهکارهای عملی بسیاری از آنها را رفع و در این راستا قدم مثبتی برداشت.

برای بررسی برخی آسیب‌های موجود در حوزه فلسفه اسلامی و جایگاه این فلسفه در سطح جهانی با «سعید خلیل اویچ» مدیر مرکز دینی بلگراد در صربستان و دکترای فلسفه اسلامی به گفت‌وگو نشستیم که مشروح آن در ادامه می‌آید.
 



تبلور فلسفه با تأکید بر گزاره‌های اشراقی و مابعدالطبیعی

*به عنوان سؤال نخست، روند حیات فلسفی اسلامی را در سطح جهانی چگونه برآورد می‌کنید؟

- این سؤال مهمی است، عموماً محققان غربی تا دو سه دهه قبل فکر می‌کردند که حیات فلسفی در جهان اسلام حیاتی بدون تأثیرات اجتماعی و نشاط است، حتی تصور می‌کردند که با مرگ «ابن رشد» فلسفه هم از میان مسلمانان رفته است. اما یک شاخه‌ای از فلسفه در بخش شرق جهان اسلام متبلور شد که ویژگی‌های بسیار جدی داشت و باید بر آن تأکید کرد، این بخش شامل تمرکز فلسفه بر گزاره‌های اشراقی و مابعدالطبیعی است. فلسفه و حکمت اسلامی و ایرانی همیشه به دنبال تعریفی از انسان است که محدود به جغرافیای زمینی و زمانی نیست بلکه شامل انسانی است که اتفاقاً بخش‌های مهم وجودش در آن سوی جهان ماده شکل می‌گیرد، روح انسان بُعد جسمانی خود را هدایت می‌کند به این معنا که معنا و مفاد اصلی هویت وجودی انسان در آن سوی مرزها قرار دارد.

از سوی دیگر معرفتی هم که این نوع فلسفه معرفی می‌کند، معرفتی همراه با لایه‌های متعدد است. چرا که معرفت حسی پایین‌ترین لایه است و بعد از آن معرفت خیالی، عقلی، عرفانی، شهودی و وحیانی قرار دارد.

تأکید مرکز دینی بلگراد بر حکمت اسلامی با پیام جاودانه انسانی

بنابراین من به صورت جدی تصور می‌کنم که مشکلات و بحران‌های انسان معاصر بعد از رنسانس نشأت گرفته از عدم توجه به ویژگی‌های منحصر به فرد حکمت اسلامی بالاخص در شاخه شرقی آن است. فلسفه اگر از عقلانیت اشراقی و گزاره‌های عرفانی و لطافت‌های معنوی فاصله بگیرد به ایدئولوژی و عقل ابزاری تبدیل می‌شود. بنابراین ما نیز در مرکز دینی بلگراد بر حکمت اسلامی که حامل پیام‌های جاودانه برای انسان رنجور معاصر است، تأکید داریم. در نهایت بگویم که حل مشکلات انسان معاصر به پیشرفت تکنولوژی و توسعه علوم تجربی منوط نیست هر چند که اینها نیز مهم است اما مشکل بنیادین جهان معاصر نیاز به راه حل بنیادین دارد. من تصور می‌کنم که بنیادی‌ترین لایه‌های معرفت بشری را امروز می‌توانیم در کتاب‌های فاخر و میراث فلسفی و حکمی فیلسوفان مسلمانی که عموماً هم ایرانی هستند، پیدا کنیم.
*با این حال آیا آنگونه که باید این فلسفه در سطح جهانی شناخته نشده؟ آیا می‌توان گفت که علت این بی‌توجهی جهانی، شکوفایی فلسفه غرب است یا کم‌کاری معاصران فلسفی اسلامی ؟ و آیا می‌توان مقایسه‌ای در این زمینه بین فلسفه غرب و اسلامی صورت داد؟

-من احساس می‌کنم که فلسفه غرب یک ویژگی دارد که ما از آن در سطح جهان اسلام استفاده نکردیم البته این فلسفه کاستی هم دارد که ما از آن فاصله گرفتیم، به تعبیری وضعیت عجیبی است که فلسفه غربی که خود کاستی‌ها و محدودیت‌های جدی دارد این ویژگی منحصر به فرد مثبت را دارا است اما فلسفه اسلامی که غنای معرفتی جدی دارد، نتوانسته این ویژگی را در خود شکوفا کند. این همان ویژگی امتداد سیاسی و اجتماعی دادن به فکر فلسفی است. غرب به خوبی توانسته این کار را انجام دهد، یعنی فلسفه در حد خاصی که در آن کشورها امتداد پیدا کرده در شرق اوج نگرفته است.

*خب این امتداد سیاسی و اجتماعی به چه معنایی است؟

-یعنی فکر فلسفی منحصر به گزاره‌های خشک فلسفی نشده بلکه وارد زندگی مردم در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، علمی، تکنولوژی و خانوادگی شده است.

«حکمت متعالیه صدرایی» پشتوانه اصیل فکری امام راحل است

*این عدم کاربردی شدن یا به تعبیری عدم امتداد فلسفه اسلامی در بسیاری از زمینه‌ها نکته مهمی است...

-بله و گمان من این است که هنوز به خوبی موفق نشدیم فلسفه اسلامی را با امتدادهای سیاسی و اجتماعی تعریف کنیم البته تلاش‌هایی در این زمینه صورت گرفته اما من همچنان  اعتقاد دارم که یکی از پشتوانه‌های اصیل فکر مبارک امام راحل در پی‌ریزی و ساماندهی انقلاب اسلامی، حکمت متعالیه صدرایی است، یعنی انقلاب اسلامی در امتداد عینی حکمت متعالیه صدرایی شکل گرفته البته نمی‌گویم که تمام جوانب حکمت متعالیه باعث انقلاب شده چرا که منابع دیگر معرفتی چون وحی، نقل و احادیث معصومین نیز جزو اصلی‌ترین الهام بخشان پیروزی انقلاب اسلامی بودند.

این نکته را متذکر شوم که ما گاهی اوقات آنقدر به حکمت متعالیه و میراث فرهنگی خودمان علاقه نشان می‌دهیم که موقعیت آنها را از آنچه هست بزرگتر ترسیم و تصویر می‌کنیم. حکمت متعالیه و میراث عرفانی ما به اندازه‌ای ارزش دارد که بیانگر معارف قرآن و سنت است و بیش از این نیز ارزشی ندارد.

*فکر نمی‌کنید علت این آسیب، فقدان یک نظام مدون در امتداد بخشی به فلسفه اسلامی باشد؟

-همینطور است، اتفاقاً یک نظام مدون می‌تواند چگونگی امتداد بخشیدن به فلسفه را در جهان اسلام مشخص کند و متأسفانه در این زمینه ضعف بزرگی نه تنها در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی حتی در زندگی خانوادگی و حتی در رویکردهای فرهنگی و نظام تدوین آموزش و پرورش وجود دارد.

روح حکمت و عرفان اسلامی در نظام آموزش و پرورش ضعیف ظاهر شده است

*خب در حوزه فرهنگی مثلاً در بخش آموزش و پرورش چه نقاط ضعفی می‌بینید که مرتبط با ضعف روح فلسفی و عرفانی در این حوزه است؟

-همانطور که می‌دانید من سال‌هاست که در ایران اسلامی زندگی می‌کنم و صراحتاً بگویم که در این نظام آموزش و پرورش روح حکمت و عرفان اسلامی را قالب و مسلط نمی‌بینم و متأسفانه جنبه‌های دینی و معنوی ما در آموزش و پرورش ضعیف است، یک حواشی دینی به نظام افزوده شده اما در واقع اصل ماجرا را دینی نکرده است. ما در جامعه اسلامی باید نظام آموزش و پرورش را در تمام سطوح سامان‌دهی کنیم آنچه از دینی بودن مشاهده می‌کنیم درسی به نام معارف اسلامی و بعد بینش اسلامی و سپس دین و زندگی است که تصور می‌کنیم این دروس روح اسلامی را در مدرسه به جریان می‌اندازد و در دروس دیگر تعاریفی از علم می‌خوانیم که تعاریفی کاملا غیردینی است! حالا نکته جالب این است که با تغییر نام معارف اسلامی به بینش اسلامی در دوران دبیرستان باید پاسخ دهیم که آیا این ترجمه و تبدیل عنوان معارف به بینش درست است؟ چرا که بخشی از ارزش‌ها شامل معارف نمی‌شود. اینکه ما معارف را با بینش یکسان تعریف کنیم این یک تعریف تجربی از علم است، علم مدرن غربی علمی است که از گزاره‌های مابعدالطبیعی و ارزشی فاصله گرفته است بنابراین ما درس معارف را یک ترجمه تجربه‌گرایانه‌ داشته‌ایم و این یک اشتباه است.

نیازمند نهضت فرهنگی و تمدنی هستیم

حالا نکته مهم این است که در ایران اسلامی باز وضعیت از بسیاری از کشورهای اسلامی بهتر است یعنی در سایر کشورهای اسلامی اصلاً انتظار نمی‌رود که کسی به بعضی تحلیل‌های جدی فلسفی توجه کند و لذا به صورت جدی ما نیاز به یک نهضت فرهنگی و تمدنی داریم.

*با این حساب می‌توانیم نتیجه بگیریم که در فلسفه اسلامی کار جدی و کاربردی نکرده‌ایم و این فلسفه هم شناخته نشده است... اما دو آسیبی که در این زمینه صاحب‌نظران مطرح می‌کنند؛ نخست دور تسلسل مباحث در فلسفه اسلامی است و دوم عدم وجود نقد و گفت‌وگو بین فلاسفه اسلامی. نظر شما درباره این دو آسیب چیست؟

- من گزاره اول را به عنوان یک آسیب تأیید می‌کنم اما دومی را خیر. چرا که معتقدم فلسفه باید خودش را تولید کند و در یک مسیر بازتولید قرار بگیرد، فلسفه نقل نیست اگر بخواهیم کار نقل اقوال کنیم دیگر فلسفه نمی‌شود در عرفان نظری هم همینطور است اگر بخواهیم مکرراً نظرات جامی، صدرالدین قونوی و ... را تکرار کنیم این علم نمی‌شود بلکه تنها خودش را تکرار می‌کند.

برخی علاقه ندارند جهش فلسفه اسلامی را ببینند

اما درباره اینکه آیا فلاسفه ما تابحال انتقادی به هم داشته‌اند یا خیر، من نمی‌توانم بپذیرم که سنت فلسفی ما بخصوص در 100، 200 یا 300 سال اخیر نشاط لازم را نداشته‌اند به طور مثال زمانی که پس از حکمت متعالیه صدرا این افکار در ملاعلی نوری، حاج ملاهادی سبزواری، علامه طباطبایی و امام راحل پیگیری شده است بنابراین یک جهش جدی و به واقع تولیدی صورت گرفته است بنابراین من احساس می‌کنم برخی علاقه ندارند این جهش را ببینند و مشکل این است که ما این جهش را نتوانستیم به غرب منتقل کنیم و آن را مدون کنیم، در این زمینه با شما موافق هستم.

برایتان مثال می‌آورم کارهای تفسیری ملاصدرا چند جلد است همین نمونه در کار علامه طباطبایی تبدیل به «المیزان» وسیعی شده و اگر قبلاً هفت جلد تفسیر داشتیم اکنون سی جلد شده است و یک نسل بعد از علامه طباطبایی، حضرت آیت‌الله جوادی آملی تفسیری را شروع کردند که هنوز مشخص نیست در نهایت چند جلد بشود، اینها همه تولید و نشاط را نشان می‌دهد و من نبود این جریان انتقادی و شور علمی را نمی‌پذیرم.

طلایی‌ترین دوران حیات حکمی ما، دوران حکمت متعالیه صدرا است

*پس از نظر شما مهمترین آسیب‌هایی که مانع شده فلسفه اسلامی آنگونه که باید در جهان بدرخشد، چیست؟

-دو ضعف عمده در این زمینه که آنها را تأیید کردم، ضعف در ترویج، معرفی و شناساندن خود یا نبود تریبون‌های مناسب برای معرفی و مسأله دوم همان مدون نشدن برخی امتدادهای سیاسی و اجتماعی است اما اینکه فلسفه اسلامی به ویژه در همین دوره معاصر و از پیدایش حکمت متعالیه انتقادی نبوده و خود را تولید و بازسازی نکرده، من نمی‌پذیرم بلکه اعتقاد دارم اتفاقاً طلایی‌ترین دوران حیات حکمی در طول تاریخ، حیات حکمت متعالیه از زمان ملاصدرا است.

اطلاع دارید که قرار نبوده حکمت متعالیه صدرا این اندازه معروف و مطرح شود اگر ملاعلی نوری به عنوان احیاگر این حوزه وجود نداشت کسی این حکمت و ملاصدرا را نمی‌شناخت و یک مکتبی در انزوا می‌ماند اما مشاهده می‌کنیم که پس از صدرا، دامادهایش، فیض کاشی و محقق لاهیجی در این زمینه خوب کار کردند و این مکتب را توسعه دادند اما بعد از ملاعلی نوری و حاج ملاعلی سبزواری این مکتب به واقع رشد کرد.

بسیاری از آثار حکمی کنونی جریان‌ساز شده است

*الان این جریان در مسیر رشد قرار دارد؟

-بله این جریان روز به روز تعمیق پیدا می‌کند، امروز حکمت متعالیه در اندیشه امام خمینی (ره) را می‌بینیم که جهانی شده است، هم عرض آن علامه طباطبایی این حکمت را در قرآن عرضه می‌کند و تفسیری به وجود می‌آورد که بی‌نظیر است. من همیشه علاقه داشتم که کار تفسیری علامه را با سایر تفاسیر در کشورهای اسلامی مقایسه کنم اینکه چه تفسیرهایی در سایر کشورها به وجود آمد، با چه رویکردی، در برابر چه چالش‌هایی؟ آن موقع می‌توان به نشاط و سرزندگی حکمت متعالیه واقف مشویم. شما نحوه القا مطالب آیت‌الله جوادی آملی و علامه مصباح یزدی و آیت‌الله حسن زاده آملی را مشاهده کنید و به این علت که اینها غبار معاصریت گرفته شاید شناخته نشده‌اند، یک مقدار که از این دوره فاصله بگیریم شاید نسل‌های بعد این نکات را دریابند. یکی از شاگردان آیت‌الله جوادی آملی، حجت‌الاسلام پارسانیا هستند که من توفیق داشتم برخی از کتاب‌هایشان را ترجمه کنم واقعاً این نشاط در صربستان و منطقه احساس می‌شود و این کتاب‌ها توانسته جریان‌ساز جدی باشد.

حکمت متعالیه عقلانیت خاص خود را دارد

*در نهایت آیا عقلانیت مدرن تأثیری در فلسفه اسلامی گذاشته است؟

-خب ما واژه‌ای تحت عنوان عقلانیت در معانی و بارهای محتوایی مختلف داریم عقلانیتی که در فلسفه اسلامی است خودش ویژه است و ابزاری نیست و عقلانیت ابزاری غرب در فلسفه اسلامی جایی ندارد و به تعبیری بی معنی است. در نهایت تصور می‌کنم حکمت متعالیه فلسفه اسلامی عقلانیت مختص خود را دارد که آن دارای لایه‌های متعددی است و شاید بهترین تعبیر آن عقلانیت شهودی یا مابعدالطبیعی است که دارای جنبه‌های کاربردی خود است اما قطعاً ابزاری نیست!

اینکه تا چه اندازه‌ای توانسته‌ایم عقلانیت مختص حکمت و فلسفه اسلامی را پرورش دهیم و کاربردی کنیم سؤال جدی است که احتیاج به کار زیاد دارد.

راه‌حل جبران کم‌کاری‌ها در فلسفه اسلامی، حرکت به سمت عقلانیت ابزاری نیست

*بنابراین اعتقاد دارید که در این زمینه کم‌کاری کرده‌ایم؟

-بله قطعاً ولی راه حل این نیست که از عقلانیت‌ حوزه‌های معرفتی دیگر که متناسب با معرفت و فرهنگ ما نیست، استفاده کنیم کمااینکه این استفاده از حوزه‌های معرفتی غیراسلامی و پیوند آن با سنت دینی خودمان توسط بسیاری از اندیشمندان معاصر اسلامی در جهان انجام شده است.

*خب این همان چیزی نیست که به آن بومی‌سازی اطلاق می‌کنیم؟

-خیر بومی‌سازی تنها بخشی از این کار است. بومی سازی در صورتی اطلاق صحیح می‌شود که شما بخواهید براساس حوزه معرفتی و بافت فرهنگی خودتان در برابر چالش‌های معاصر جواب صحیح پیدا کنید، اما اگر این کار براساس بافت فرهنگی خودتان نباشد و از سایر فرهنگ‌ها الگو بگیرید، این دیگر بومی‌سازی نیست یک معنای دقیق از خود بیگانگی است. در بسیاری از مناطق جهان اسلام و حتی بخش‌هایی از ایران هم این اتفاق افتاده است، یک شاخه علمی به نام اندیشه معاصر مسلمین این گونه رویکردهای مختلف را رصد می‌کند.

مثال می‌آورم که در علم مدرن چون فیزیک و شیمی امروز یک گزاره‌ای وجود دارد این گزاره را می‌خواهیم با قرآن تطبیق دهیم و این کار به دو صورت انجام می‌شود، یک رویکرد این است که این گزاره علم مدرن حتماً صحیح است و براساس این گزاره، قرآن را تفسیر می‌کنم، این تفسیر قرآن از منظر علم مدرن می‌شود اما از یک سوی دیگر بیان می‌کنیم که علم مدرن این گزاره را صادر کرده بنابراین درون مایه‌های فرهنگی که علم مدرن را به این گزاره رسانده، چیست. برای بررسی این امر باید یک عقب‌نشینی به لایه‌های قدیمی‌تر و عمیق‌تر داشته باشیم. باید بگوییم که تفسیر «المیزان» کاری از جنس دوم و «المنار» رشید رضا از جنس نخست است بنابراین برای اینکه بتوانیم اهمیت فلسفه اسلامی و سنت عرفانی ایران را نشان دهیم، باید یک مقایسه بین «المیزان» با مثلاً تفسیر «المنار» داشته باشیم.

انتهای پیام/ک
برچسب ها:
آخرین اخبار