امروز : پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 27
۰۸:۵۵
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 3603
تاریخ انتشار: ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ساعت ۱۵:۳۶
تعداد بازدید: 89
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی: چهارشنبه 4 / 2 / 92 بزرگداشت فرید اصفهانی بود که به اهتمام خانه سرود ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی: چهارشنبه 4 / 2 / 92 بزرگداشت فرید اصفهانی بود که به اهتمام خانه سرود انقلاب اسلامی برگزار شد. به همین مناسبت بیراه ندانستیم که از کاظم رستمی -پژوهشگر و شاعر- تقاضا کنیم مقاله ای از محمد رمضانی فرخانی را که در شناخت نامۀ فرید آورده است در اختیار فارس قرار دهد. با مژدۀ چاپ کتاب مذکور در آیندۀ نزدیک شما را به خواندن مقالۀ فرخانی دعوت می کنیم .
 
خموشانه در فرصت درویشانه

-محمد رمضانی فرخانی-

نه از اهالی حتمیّت و نه از زمره رنود شَتم؛ رقمی اگر توانستی چه بهتر که بر دفتر دانش، ای شاعر! به مغلطه کمتر کشیده باشیم خط.

در این میان، صاحبان خطابه و تزویر دیگرند و وارثان آب و خرد و روشنی، یعنی واجدان خطبه دیگر. آن یک مثلا رو به جانب پیامبر زی خود و اینان خود از جان پیغمبر و تهی از خود؛ که تو خود سحابی بریان اگر توانسته ای دید لابد که اصحاب آل محمد صل الله علیه و آله و سلم را دیده ای. ولیکن آنچه در دهر ماجرا می شد گرفت و گیر دیهیم بود و تشرف سر به نیابت فلان تاج و بهمان افسر.

راستش نمی دانم چند تراشه دیگر، در بطن تیز رگ های ساقی، نه مندرس که به وضوح ارجاع خواهد یافت که فرم قوری چشمهایت شعر می فرمود یا سماور غیر خالی را بار گذاشته بودیم کنار اجاق شمع ساکت از شکایت ملولی ها؟!

و غرض از آن:

«نگاه کرد به حالم نگاه کرد به می

به گریه گفتمش آری طبیب من آری!»

و اکنون باری سخن می رود از آن همه فروهرهای روشناپروری که در آستانه شصت سالگی، باز هم به نمک زخم قلب قادر طهماسبی بد اخم، سرایت تازه ای کرده اند و حالیا آمده اند تا سرانجام و بلکه فرید اصفهانی را اندک اندک از حال و هوای ده – پانزده سال انزوای خودنخواسته و ای چه بسا که گاهی نیز خودخواسته، بسان هاتفانی غیبی اما دست بر سینه و عندالمطالبه حلقه در گوش نیوشا و حاضر در غیبت بیرون آورده و بالاخره «فرید سپاهانی» آن شاعر مألوف حماسه های عاشقانه و این عاشقانه های مبین حماسی را، از خلوت و خمول اندیشه؛ در میدان گاه تفرج های کلامی و اجابت سخنان معنی پرور آن، هشیارتر آورند و گرد و غبار نشسته و ریخته روی هر دو زلف شانه های شاعر را تکانده و تنفسی تازه و دم به دم را به او یادآور و تلقین شوند.

تلقین به ذوق تازه ای از فریدای در ابتدا هل اتی، و تلقین به درک مکالمه ای از جنس و جان آن؛ تلقین به حمل باکره ای از جسم و جنم آن در سویدای نقطه دل.

نوباوه و بناوه؛ جاخوش کرده در خوش نشین نه توی دژ کلمه. باری ای دوست! دیدیم و هیچ از آن اثری نبود که شنیدیم هم پیش از این و بر خلاف آن چه می پنداشتیم! شمشیر تو، بی غلاف هم، خوب تر است!

تلقین اراده و لزوم آن برای اوج گرفتن های دوباره و خلاف آمد یکتا شاعری که در غزل ها و مثنوی هایش، از عهده برآمده است، اکثر آنچه را که از عهده هرگونه و هر اندازه شاعر نوع دیگری بر نیامده است؛ چرا که و اکثرهُم لا یفقهون و اِنّ هم علّاف!

نیز فرید، دستی در سرودن اشعار کوتاه و بلند نیمایی دارد که آن نیز در جای خود محل رجوع و یادآوری هر صاحب تماشایی می تواند قرار بگیرد و روبه روی هر طرفی واقع شود.

خلاصه آن که هم به تعبیر کلاسیک و هم به روایت نو، و با اجازه اکتسابی از خیلی ها، باید نوشت که: او شاعری است متمایز و صد البته ممتاز؛ آری متمایز و ممتاز در کار خود که دانش شعر فارسی و بر صفت آن، شاعری سراسر ایرانی است.

جانت بالا بیاید ساقی! بریز لامصب! مرضی، چیزی که نداری! بی قراری ام را ندیده بگیر و آرامکی دست به کار شو؛ دلم را پاک کن و دستانم را از روی شانه های خاک بلند کن و بیاویز تنه این بی تاک را، بر چوبه سپیدار و بلکه خاج که یعنی مثل نو افلاطونی کاج!؛ دور تا دور تاجش هم حلقه آتش، یعنی شعور ما، یک جا دست کم و لااقل یکبار برای همیشه، متلاشی شود. از انواع ترفندها و نقشه کشی ها و دسیسه چینی ها، یعنی این که برای یک بار هم که شده بالاخره: حیلت رها کن عاشقا!

دیباچه غزل غزل ها

چیزی در غزل های «فرید» می تپد که جدای از دستاوردهای زبانی و دایره فرهنگ مداری و نیز عمق عاطفی آن هاست و آن چیز را نامی شایسته اگر بتوانم بر آن اطلاق کنم همان «آن» است.

گفتمش: قطره به دریا که رسید

گفت: دیوانه شدی یا که رسید؟

گفتم: انگار رسیدم به تو، گفت:

وامق آن گونه به عذرا که رسید!

گفتمش: مکر تو چاهی ست عمیق

گفت: پای تو به ژرفا که رسید

گفتمش: موسم هجران که گذشت

گفت: شاید؛ به من اما که رسید؟

گفتمش: مدعی از خشم، گریست

گفت: هر بنده به مولی که رسید

از رخش رنگ به فرسنگ گریخت

مدعی بر لب دریا که رسید

گفتمش: نوش کند، گفت: کند

تشنه بر آب گوارا که رسید

گردش جام به تأخیر افتاد

نوبت لطف به ما تا که رسید

گفتمش: وعده دیدار کجا؟

گفت: امروز به فردا که رسید

گفتمش: روی تو را کس دیده ست

گفت: سی مرغ به عنقا که رسید

گفتم: آیا تو منی؟ پنهان شد

لحظه حل معما که رسید

سوختم، داد شدم، دود شدم

الغرض، قصه به این جا که رسید

چشم دل باز کنم یا نکنم؟

میوه باغ تماشا که رسید

در غزل فرید که محصول نخست کارگاه آفرینش گری ذهن و خیال او به شمار می آید، من، تو و بالاخره همان سوم شخص غایب مفرد یا جمع، متوجه آفاقی زنده و احساس شدنی می شود؛ همین رسانایی و تأثیر گذاری تا آن جا دخیل است که مخاطب در منظره خلق شده توسط شاعر، جا و محلی را برای تبادل نظر با شعر و تأمل بر آن می یابد و صد البته یافتن همین فرصت و ایجاد این ارتباط خودش یک اثر است؛ یک تأثیر واقعی، ملموس و در نمونه های برتر آن، تعالی دهنده ذهن و شفافیت بخش معاییر زیبایی شناسانه اثر و «اثر هنری» همین است دیگر، مگر نه رفقا؟

در ابتدا به صورت متعارف «لحظه دیدار نزدیک است» اما پس از آن برای شاعری هم آورد او، لحظه برگزاری و برپایی یک دیدار، خودش عین یگانگی است و این یگانگی با متن، البته این جا فقط در محضر و در نزد یکی از طرفین حادث می شود؛ آن یکی شاعر یا مخاطب؟

شعر فرید با همه سختگی ها و پختگی های کار شاعر، که شخصا خودش را در چینش و هم نشینی واژگانی از زمان هایی دور و نزدیک؛ بیشتر بروز می دهد، در عین حال و در بیشتر اوقات واجد نوعی بازیگوشی گاه غریزی و فطری و گاه آگاهانه و عامدانه است که حتی گاه در نتیجه آفرینش متن، این «کودک-فرزانگی» تا درک و احساس مخاطب نیز تسری می یابد.

از آن وقتی که دیگر، گفت و گو در میان آیین های درویشی، جایش خالی ماند و خیالش را جملگی یاران، از سر مبارک و خودتراشیده خود، بیرون فرستاده بودند و به مسافرت، راهی و راغبش کردند.

امان نداد که پروا کنم، چه کبریتی-

کشید عشق به پرهای من، نمی دانی

چه آتشی شده سرما، چه کودکی شده باد

چقدر یخ زده دنیای من، نمی دانی
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار