امروز : یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 11
۱۵:۲۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 37962
تاریخ انتشار: ۲ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۲۳:۴۵
تعداد بازدید: 212
مرد گفت: فرهاد هر کلنگی که می زد می گفت؛ شیرین جونم! هر کلنگی که می زد به یاد شیرین و به عشق او بود و به جز معشوق خود ذکری نداشت. این ذفتر را به عشق ...

مرد گفت: فرهاد هر کلنگی که می زد می گفت؛ شیرین جونم! هر کلنگی که می زد به یاد شیرین و به عشق او بود و به جز معشوق خود ذکری نداشت. این ذفتر را به عشق محبوب بنویس! پارچه را به یاد او متر کن! تا پایان کار باید همین حال را داشته باشی. همه فکر و ذکرت باید خدا باشد، نه خود! در این صورت همه این ها مقدمه وصل است. حتی نَفَس هایی که می کشی به یاد او بکش

 

صاحب حجره بیرون رفته بود، شاگرد تجارت خانه مشغول تنظیم دفاتر بود و توجه به بیرون از مغازه نداشت. در آن ساعت روز مشتری زیادی هم به مغازه مراجعه نمی کرد و او دغدغه­ی آمدن کسی را نداشت. وقتی از روی دفتر سر بلند کرد و مردی را دید که نشسته و با لبخندی به او نگاه می کند، شگفت زده شد از حضور آرام او و از بی توجه ای خودش که متوجه ورود او نشده بود تعجب کرد!

پرسید: خیلی وقت است که منتظر هستید؟ ببخشید که متوجه نشدم. برای خرید پارچه آمده اید؟

مرد کنار میز آمد و به دفتری که او پر می کرد نگاه کرد و گفت: هم آمده ام پارچه ببرم و هم مشتری پیدا کنم. بعد از چند لحظه پرسید: ببینم این دفاتر را برای چه کسی می نویسی؟

شاگرد تجارت خانه حیرت زده از لحن صحبت او با تاکید گفت: البته که برای استادم حاج آقا! معلوم است که برای ایشان پر می کنم.

مرد گفت: اگر در این دفاتر اسم خودت را پر کنی استادت ایراد می گیرد یا نه؟

شاگرد که تعجبش هر لحظه بیشتر می شد و از طرفی احساس می کرد مرد دارد در کار او دخالت می کند، با تایید گفت: این چه فرمایشی است که می فرمایید! البته که ایراد می گیرد! حتما ایراد می گیرد!

مرد نگاهی به طاقه های پارچه روی میز کرد و پرسید: این پارچه را وقتی متر می کنی برای چه کسی متر می کنی؟ برای خودت یا استادت؟

شاگرد تجارت خانه با کلافگی جواب داد: برای او ...

مرد لحظه ای به صورت او نگاه کرد و گفت: فهمیدی؟!

شاگرد تجارت خانه مبهوت و مردد گفت: خیر!

مرد گفت: فرهاد هر کلنگی که می زد می گفت؛ شیرین جونم! هر کلنگی که می زد به یاد شیرین و به عشق او بود و به جز معشوق خود ذکری نداشت. این ذفتر را به عشق محبوب بنویس! پارچه را به یاد او متر کن! تا پایان کار باید همین حال را داشته باشی. همه فکر و ذکرت باید خدا باشد، نه خود! در این صورت همه این ها مقدمه وصل است. حتی نَفَس هایی که می کشی به یاد او بکش.

شاگرد تجارت خانه حس کرد که حالا او مشتری کلمات این خریدار پارچه شده است و از این به بعد هر هفته، برای رفتن به جلسات شیخ رجبعلی خیّاط بی تابی خواهد کرد.

حکایتی بر گرفته از کتاب "خیّاط شهر ما"

گرفتی چی شد! کسی که اسم مهدویت رو یدک می کشه باید رنگ و بوی مهدوی بگیره، منتظری که تو مسیر مهدویت وارد میشه باید از خودش بگذره، باید خودش رو زیر پا بذاره و از روی خودش رد شه بره به سمت حبیب! باید خودشو خُرد کنه! خُرد کردن نفس کار راحتی نیست ولی شهدا دستورالعمل هاشو بهمون دادن، وقتی از همه مقامات و همه پوسته های تظاهر خودشون بیرون رفتن و خود خالصشون رو به خط مقدم رسوندن  فکر ماهایی که جوان آخر الزمانی خواهیم بود، بودن. بخاطر همین حکایتایی از خودشون به یادگار گذاشتن که خوندنش خالی از لطف نیست! به قول امام (ره) که خطاب به زهاد و عباد فرمودن: شما یک عمر زهد و عبادت کردید، خدا قبول کند! ولی یکبار هم وصیت شهدا را بخوانید و درس بگیرید! این حرف خیلی جای تامل داره!

القصه که تکلیف ما بیان بود، این شما این هم هزاران راه رو!

داخل پرانتز: مهدوی یعنی کسی که قلمش با هدف یاری دوست شروع به تحریر می کنه، یعنی کسی که با نیت کمک رسانی وارد فضای مجازی میشه، بخاطر همین هر چیزی که همسو با هدفش نیست نظرش رو جلب نمی کنه، به سمتش نمیره! مهدوی یعنی کسی که امید امام زمانش شده، یعنی اینکه خیلی وقت نمونده، مهدوی یعنی کسی که فهمیده الان چه موقع حساسیه و نقشش چقدر کلیدی و حیاتیه، و در حد توانش قدم بر میداره. به هر چیزی که می دونه و می تونه عمل میکنه و چیزایی رو که نمی تونه و نمی تونه خدا بهش کرامت می کنه، مثل غلامحسین افشردی یا همون حسن باقری خودمون! هر چی در توان داشت تو سبد اخلاص گذاشت و به میدون عمل و مردونگی فرستاد و خدا بهش قدرت و صلابتی داد که صدام برای سرش جایزه تعیین کرد! رفقا، این یعنی تضمین شهادت! شهادت کم هدیه ایه؟!

حالا دیگه این تویی که باید تصمیم بگیری، یا بخواب روی سیم خاردارا و راه رو برای عبور همرزم هات هموار کن یا خودت سیم خاردار راه باش! فعلا راه سومی وجود نداره!

 

برچسب ها:
آخرین اخبار