امروز : دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ - 2017 April 24
۱۵:۰۹
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 39257
تاریخ انتشار: ۵ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۱:۰۴
تعداد بازدید: 48
به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، در این رساله نویسنده کوشش کرده تا با مبنا قرار دادن موارد عینی در فلسفه ...

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس، در این رساله نویسنده کوشش کرده تا با مبنا قرار دادن موارد عینی در فلسفه اسلامی که همگی از جمله مصادیق تعدیل فلسفه یونانی است ـ و نه با تکیه بر نظریه‌هائی که برای تأیید خود تازه مجبور به یافتن مولود عینی‌اند ـ زمینه پیدایش آنها را ریشه‌یابی کرده و راه را برای توصیفی مبتنی بر تاریخ سیر تحول فلسفه اسلامی هموار سازد.

رساله فوق دکتری عبدالجواد فلاطوری، فیلسوف و متکلم دوره معاصر در آلمان و مؤسس آکادمی علمی هامبورگ در سال 1973 میلادی (1352 شمسی) برای احراز مقام استادی تسلیم دانشکده فلسفه دانشگاه کلن آلمان شده است.

در بخشی از این اثر برای تفصیل بیشتر در توصیف فلسفه اسلامی آمده است؛ تقسیم فلسفه به دو دوره می‌تواند راهگشا باشد: نخستین دوره در شرق اسلام در فاصله میان قرن سوم تا پنجم هجری برابر با قرن نهم تا یازدهم میلادی با کندی، فارابی و ابن‌سینا و تألیفی از مابعدالطبیعه نوافلاطونی، علوم طبیعی و عرفان، یعنی افلوطین از منظر گالینوس (جالینوس) و پرکلس (برقلس).

به‌علاوه، ناقد این جریان فلسفی، یعنی غزالی نیز به این دوره تعلق دارد. دومین دوره، که از آن به دوره بعد غزالی نیز یاد می‌شود، در شرق اسلام با فخرالدین رازی و در غرب اسلام با ابن باجه و ابن‌رشد آغاز می‌شود. در میان اینان، از همه مهمتر ابن‌رشد است. او از آن جهت ممتاز است که فلسفه‌اش «بیش از فلسفه نخستین (فلسفه متفکران متعلق به دوره نخست) مستقیماً از ارسطو و مفسران مشائی الهام گرفته است.

در ارتباط با دومین دوره (نهضت ترجمه) بیش از همه، ابن‌رشد در  مخالفت با گرایش‌های نوافلاطونی نخستین دوره (نهضت ترجمه) و حتی مبارزه با آن پرهیز آگاهانه از به‌کارگیری اصطلاحاتی که به‌وسیله فارابی و ابن‌سینا در این‌خصوص وضع شده بودند، اسنادی در اختیار ما می‌گذارد، هرچند که او از ترجمه‌های ذکر شده یادی نمی‌کند و در مقابل منابع فلسفی نخستین دوره (ترجمه) اتخاذ موضع نمی‌کند. بنابراین مکتب نوافلاطونی، در هر یک از اشکال خود، به‌عنوان مهمترین معیار برای پژوهش در فلسفه اسلامی و طبقه‌بندی آن به‌کار گرفته می‌شد.

در بخشی از این اثر آمده است که به چه دلیل مدافع آموزه ارسطو، یعنی ابن‌رشد، که گویی همواره دین را تابع فلسفه می‌دانسته است، می‌تواند «یک مدافع قرآن» گردد؟، به‌علاوه این مدافع قرآن چگونه می‌توانسته برخلاف آموزه قرآنی قائل به ماده‌ای قدیم باشد؟ کدام تنگنا پژوهشگران حوزه فلسفه اسلامی را وا می‌دارد تا نسبت «کتمان حقیقت» به فیلسوفان مسلمان بدهند و این تز را چون وسیله‌ای برای حل آن دسته از مسائلی به‌کار گیرند که در کار پژوهششان ایجاد اختلال می‌کند؟ دلیلی بر این است که فیلسوفان مسلمان، صرف‌نظر از اینکه نماینده کدام دوره این فلسفه باشند، در کار یک مکتب التقاطی بی‌معیار بودند و عقیده خود را بسته به این که در چه وضعیتی قرار می‌گرفتند و با چه مسأله‌ای روبه‌رو می‌شدند، تغییر می‌دادند، یا می‌توانیم به خود حق دهیم تا به پژوهش‌های صورت گرفته در فلسفه اسلامی (به همان گونه که هست) بدگمان شویم یا اصول آنها را به بوته تردید افکنیم؟ 
انتهای پیام/ک
برچسب ها:
آخرین اخبار