امروز : سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 6
۱۵:۱۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 41683
تاریخ انتشار: ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۳:۰۵
تعداد بازدید: 171
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ جعفر ابراهیمی متخلص به شاهد را همه می شناسند و شعر «خوشا به حالت، ای ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ جعفر ابراهیمی متخلص به شاهد را همه می شناسند و شعر «خوشا به حالت، ای روستایی/ چه شاد و خرم! چه با صفایی!» را در کلاس اول ابتدایی باید حفظ می‌‌کردند.

با او از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اش گفت و گویی انجام داده ایم که می خوانید.
 
ـ آقای ابراهیمی! اگر اجازه بدهید یکسری اطلاعات شناسنامه‌ای شما را بدانیم؛ شاید تکراری باشد ولی برای علاقه‌مندانی که اولین بار با شما آشنا می‌شوند جالب و دلپذیر است؛ بفرمایید کجا به دنیا آمدید و چه سالی چشم به جهان گشودید؟

من جعفر ابراهیمی هستم متخلص به شاهد، که البته بعدها یعنی سال 56 در شناسنامه‌ام یک عبارت «نصر» هم اضافه کردیم و شد جعفر ابراهیمی نصر.

ـ «نصر»ی که در ادامه فامیلی جنابعالی آمده است چه علتی داشته است؟

ـ حالا خدمتتان عرض می‌کنم؛ ولی وقتی به دنیا آمدم فامیلی‌ام پسوند نداشت. تا ده ـ یازده سالگی در روستایمان بودم و تا کلاس چهارم ابتدایی در روستا درس خواندم. چون در روستای ما بعد از کلاس چهارم، دیگر کلاسی وجود نداشت، پدرم برای ادامه تحصیل من، مجبور می‌شود به تهران بیاید و یادم می‌آید در کلاسی که درس می‌خواندیم که هر چهار پایه در یک کلاس بودیم! کلاس اول، دوم، سوم و چهارم با یک معلم اداره می‌شد که به نوبت به ما درس می‌داد. و کل چهار کلاس شاید بیست و بیست و پنج نفر می‌شدیم. از آن تعداد فقط سه نفر بودند که ادامه تحصیل دادند. یکی من بودم، دو نفر دیگر هم دو برادر بودند که آنها هم فامیلی‌شان «ابراهیمی» بود!

ـ آنها هم شاعر شدند؟

نه! آنها بعدها معلم شدند. من آمدم تهران و پدرم برای کار به تهران می‌آمد.

ـ از روستایتان برایمان سخن برانید؟

ـ روستای ما کوهستانی بود که البته در زمان کودکی من خیلی سرسبز‌تر از حالا بود. نیمه جنگلی بود و پشت‌کوه‌های هشت پر طوالش در روستای اردبیل قرار داشت و یکی از روستاهای شهرستان نمین است.

* توی روستا نمی دانستیم که روزنامه و مجله ای هم هست

ـ اسم روستا را اشاره می کنید؟

هور؛ که وابسته به دهستان ویکیج جنوبی است. در روستا آنچنان امکاناتی نبود، همچنین که الان هم امکانات خوبی ندارد، آن زمان هیچ امکاناتی نبود، من هیچ کتابی نخوانده بودم، روزنامه اصلاً ندیده بودم، نمی‌دانستم روزنامه‌ای هست، مجله‌ای هست، کتاب غیردرسی‌ای هست! فقط اطلاعاتم منحصر می‌شد به قصه هایی که عمه‌ام برایم تعریف می‌کرد یا شعرهایی که برایم می‌خواند. یک عمه داشتم که در جوانی فلج شده بود و در خانه ما زندگی می‌کرد و سالی که من می‌خواستم به تهران بیایم از دنیا رفت. وقتی به تهران آمدم همراه پدر بودم، خواهرهایم برادرم و مادرم در روستا ماندند. دو سال در تهران بودم و درس می‌خواندم. در دبستان «تربیت» در انتهای جوادیه ثبت نام کردم و کلاس پنجم و ششم را آنجا خواندم و پس از آن رفتیم برادر و خواهرهایم و مادر را آوردیم و به طور کلی سال 1344 همگی‌مان به تهران کوچک کردیم. از آن به بعد در تهران بودیم و کتاب‌هایی که به دستم می‌آمد، مجله‌هایی که پیدا می‌کردم ( مجلات دست دوم و گاهی اوقات دسته سوم) را می خواندم.

ـ مجلات را از کجا تهیه می‌کردید؟

ـ دست فروشی‌ها کنار خیابان می‌فروختند. مثلاً کیهان بچه‌‌ها را یک قران می‌فروختند، مثلاً یک کتاب درسی کهنه را می دادیم، دو تا مجله می‌گرفتیم، کارهایی از این قبیل. کتاب‌های ادبیات کودکان هم به آن صورت وجود نداشت! هر کتابی که دستم می‌افتاد را می‌خواندم. دوستانی داشتم که اهل مطالعه بودند و به من کتاب قرض می دادند یا من می‌خواندم به آنها قرض می‌دادم. تا این که سال 1347 ده ساله شده بودم. رفتم عضو کتابخانه مرکزی پارک شهر شدم، دیگر بعد از آن مشکل دسترسی به کتاب نداشتم و هفته‌ای دو سه تا کتاب می‌گرفتیم و می‌خواندم. در کتابخانه پارک شهر یک بخش تشویق آمیزی هم داشتند. می‌گفتند هر کس سه سال تمام مرتب کتاب ببرد و بیاورد و دیرکرد نداشته باشد و از کتاب‌ها خوب نگه داری کند کارت عضویت جاوید می‌گیرد، یعنی تا آخر عمرش عضو کتابخانه می‌شود.

* راهنما نداشتم و بدون سیر و نامرتب کتاب مطالعه می‌کردم

ـ به صورت رایگان؟

بله رایگان. برای من آن موقع خیلی این نکته مهم بود. سعی می‌کردم این سه سال را طوری طی کنم که بتوانم کارت عضویت جاوید را بگیرم. این کتابخانه خیلی در باروری استعداد من و اطلاعات من تاثیر داشت. چون راهنمایی نداشتم بدون سیر و نامرتب کتاب مطالعه می‌کردم؛ گاهی وقت‌ها کتب روان‌شناسی می‌خواندم، گاهی وقت‌ها رمان می‌خواندم، گاهی وقت‌ها کتاب‌های تاریخی و فلسفی می‌خواندم و اگر نمی‌فهمیدم چندین بار می‌خواندم، حتی کتاب انگلیسی می‌خواندم، سعی می‌کردم ترجمه کنم، چون فرهنگ لغت هم نداشتم، لغت‌هایی را که بلد نبودم یادداشت می‌کردم و می‌رفتم به کتابخانه پارک شهر معنی لغت‌ها را پیدا می‌کردم. خانه ما در خانی‌آباد تختی بود و تقریبا با تختی همسایه بودیم.

ـ تختی را می‌دیدید؟

هر از گاهی می‌دیدمش. خانه‌شان نزدیک خانه‌مان بود و یک باشگاهی هم داشت. بعدها برادرش را بیشتر می‌دیدم.

ـ آن زمان به باشگاه تختی هم می‌رفتید؟

برای تماشا می‌رفتم ولی برای فعالیت نمی‌رفتم.

ـ یعنی حتی روحیه پهلوانی تختی، شما را تحت تأثیر قرار نمی‌داد؟

بله، تحت تأثیر جوانمردی‌اش بودیم. احترامی که به بچه‌ها می‌گذاشت، به کوچک و بزرگ سلام می‌کرد یا کاری که در زمان «زلزله بویین‌زهرا» کرد.

ـ بله! برای مردم زلزله‌زده آن جا گلریزان گرفت.

آدم خیلی خاکی‌ای بود و از این نظر برای ما خیلی مهم بود تا پهلوانی‌اش. زمانی که مرگش اتفاق افتاد من در یک مدرسه مذهبی درس می‌خواندم که نزدیک «خانی‌آباد» بود. پشت کوچه سید‌نصر‌الدین. حرم ‌سیدنصرالدین.

ـ یعنی مدرسه‌ها قبل از انقلاب به مذهبی و غیرمذهبی تقسیم می‌شدند؟

همه مدرسه‌ها معمولی بودند، مدرسه‌های معمولی تعدادی خاص بودند که بیشتر‌شان در دبستان بود و دبیرستان کمتر این گونه مدرسه‌ها دیده می‌شد.

* آل احمد گلدسته ها و فلک را در مورد مدرسه ما نوشت

ـ اگر در مورد مدرسه‌های مذهبی قبل از انقلاب و همچنین مدرسه‌ای که شما در آن درس می‌خواندید جهت تنویر افکار خوانندگان توضیح دهید خالی از لطف نیست.

اکثر مدارس مذهبی خصوصی بودند مثل مدرسه علوی، مدرسه جعفری که اینها از مدارس معروف آن زمان بودند، ولی مدرسه‌ای که من می‌رفتم تنها مدرسه مذهبی دولتی بود که البته برای خودش استقلال خاصی داشت و از سیستم آموزشی کشور پیروی نمی‌کرد! یک رئیسی داشتیم که دکترای باستان‌شناسی داشت و خودش هم آدم مذهبی‌ای بود و مدرسه را اداره می‌کرد. در حقیقت این مدرسه همان مدرسه‌ای است که «جلال آل احمد» در موردش یک داستان نوشته است.

ـ داستان «گلدسته‌ها و فلک» از کتاب «پنج داستان» منظورتان است؟

بله! گلدسته‌ها و فلک. که البته خودش آنجا درس نمی‌خوانده است؛ گویا برادرش «شمس» آنجا درس می‌خوانده و این خاطره‌ای که به صورت داستان نوشته است متعلق به شمس است. من در همان مدرسه سه سال اول دبیرستان را درس خواندم. منتها زمانی که ما درس می‌خواندیم دبیرستان شده بود و زمان آل احمد، دبستان بوده است. ساختمان خیلی قدیمی بود که سقفش گنبدی شکل بود مثل ساختمان‌های یزدی.

یک سختگیری‌های عجیب و غریبی داشتند، چون دولتی بود. مثلاً صبح‌ها «تفسیر قرآن» داشتیم و همه بچه‌ها را توی صف نگه می‌داشتند و رئیس دبیرستان وارد بود و تفسیر می‌کرد. یک نفر قرآن می‌خواند و ایشان تفسیر می‌کرد.

* با هویدا در بیروت همکلاس بود

-  دکترای باستان‌ شناس تفسیر قرآن می‌کرد؟!

خوب به هر حال اطلاعات مذهبی‌ای هم داشت و در بیروت درس خوانده بود و می‌گفت که با «هویدا» در بیروت همکلاس بوده است. به شدت هم ضد بهایی بود. بعدها فهمیدم که اینها به «انجمن حجتیه» وابسته بودند!

* بچه‌های غیرمذهبی و درس نخوان هم در کلاس ایشان ساکت می‌نشستند

ـ خود شما با توجه به فضای مذهبی‌ای که آن مدرسه داشته است، پیش می‌امد شعری بخوانید یا جلوی صف قرآن می‌خواندید؟

آن مدرسه دبیرهای خیلی خوبی داشت، بعضی از آنها روحانی بودند و آدم‌های خیلی با سوادی هم بودند. یکی آقای دکتر آل یاسین بود و روحانی هم بود؛ جالب است که ریاضی و حساب درس می‌داد و هر چند شاید در دبیری و کلاس داری موفق نبود ولی آدم با سوادی بود. یک آقای علوی نامی بود که گوش‌هایش سنگین بود و از سمعک استفاده می‌کرد و یک مدتی هم پیش نماز مسجد قندی بود. خیلی ارتباطش با ما خوب بود. بقیه معلم‌ها هم اکثراً مذهبی بودند. یک دبیر دیگری داشتیم که ریش هم می‌گذاشت، آن زمان ریش گذاشتن برای معلم‌ها قدغن بود ولی ایشان ریش می‌گذاشت. کار دستی و نقاشی درس می‌داد ولی در لابه‌لای درس‌ها صحبت‌های خیلی زیبایی از قرآن، تاریخ انبیا و قصه‌های انبیا را برای ما تعریف می‌کرد؛ خیلی کلاس شیرینی بود، خوب و شیرین صحبت می‌کرد. اگر بخواهم مثال بزنم؛ مثل آقای دکتر الهی قمشه‌ای صحبت می‌کرد.

حتی بچه‌های غیرمذهبی و درس نخوان هم در کلاس ایشان جذب می‌شدند و ساکت می‌نشستند. اتفاقاً یک سال پیش ایشان را پیدا کردم که در قم ساکن هستند و الان پیرمردی است. قرار گذاشتم ایشان را ببینم.

ـ در قم به چه کاری مشغولند؟

پیر شده اند و زندگی می‌کنند. ایشان خیلی روی من تأثیر داشتند. آن موقع که من در نوجوانی یک شعرهایی می‌گفتم، خیلی به من ‌التفات داشتند، برخلاف عقایدی که در آن مدرسه جاری بود؛ قصه خواندن و شعر خواندن و کارهای این چنینی طبق افکار حجتیه‌ای حرام بود! ایشان عقاید بهتری داشت و می‌گفت بعدها که نویسنده شدی زندگی حضرت علی(ع) را بنویس، زندگی امام حسین(ع) را بنویس و من به این حرف ایشان عمل کردم و ابتدای کتابم به این موضوع اشاره کردم. آن مدرسه سخت‌گیری‌های زیادی داشت که بچه‌ها را از دین زده می‌کرد. ظهرها گلیم‌هایی را در حیاط مدرسه پهن می‌کردند و می‌گفتند باید نماز بخوانید. در عالم بچگی، بچه‌ها در سجده شیطنت می‌کردند، آن موقع من سیزده ـ چهارده سالم بود، رئیس آمد با اردنگی من را از صف بیرون کشید و می‌گفت بعد از رفتن بچه‌ها از مدرسه باید صد رکعت نماز بخوانید! البته نمی‌گفت بخوانید، می‌گفت بزنید به کمرتان! اولین باری که به من گفت باید صد رکعت بزنی به کمرت، من نمی‌دانستم که این عبارت یک کنایه و متلک است! هر رکعتی که می‌خواندم یکی به کمرم می‌زدم و فکر می‌کردم این گونه درست است!

یک مدرسه‌ای سرکوچه‌مان بود به نام «شمس آوران» که دخترانه بود. دبیرستانی بود که بلای جان مدرسه ما بود. آل احمد در «گلدسته‌ها و فلک» هم به این مدرسه اشاره کرده است. بعضی بچه‌ها می‌رفتند از بالای گنبد به حیاط آن مدرسه نگاه می‌کردند! و همیشه شکایت‌هایی از آن دبیرستان به مدرسه ما می‌شد و بچه‌ها را وسط مدرسه فلک می‌کردند. خود رئیس هیچ وقت کسی را فلک نمی‌کرد، فراشی داشتیم، او چوب می‌زد.

* دبیرستان شیخ طبرسی این گونه بود...

ـ یعنی همان مواردی که جلال در «گلدسته‌ها و فلک» به تصویر می‌کشد؟

بله، فلک کردن مسئول داشت. لباس فرم داشتیم، یک لباده‌ای می‌پوشیدیم و کلاهی بود که کج به سرمان می‌گذاشتیم که معمولاً مداح‌های جوان این لباس‌ها را می‌پوشیدند. یک نشانی هم داشتیم که رویش نوشته بود «توانا بود هر که دانا بود». دبیرستان شیخ طبرسی و رئیس مدرسه اصرار داشت «طبرسی» را با بای ساکن تلفظ کنیم. مدرسه خیلی قدیمی باستان‌شناسانه بود، شاید رئیس هم به خاطر همین موضوع آنجا را انتخاب کرده بود که خودش در این رشته تخصص داشت. ساختمان خیلی قدیمی با زیبایی‌های خاص خودش بود. وسط حیاط یک حوض بیضی شکل بود، کلاس‌ها غرفه غرفه بودند مثل حوزه علمیه. پشت غرفه‌ها دفتری بود که رئیس آنجا زندگی می‌کرد و آنجا هم یک حوض و حیاط کوچک بود. بنای آنجا در دوره قاجار ساخته شده بود. ظهرهایی که آنجا نماز می‌خواندیم اگر باران می‌آمد و نمی‌شد آنجا نماز بخوانیم به امامزاده سید‌نصر‌الدین می‌رفتیم که حدود پنج ـ شش دقیقه تا مدرسه ما راه بود. ایام سوگواری و جشن‌های مذهبی از بچه‌ها نفری یک قرآن و مبالغی دیگر می‌گرفتند. دادن پول اجباری بود، حداقل پول را باید می‌دادیم؛ مثلاً می‌رفتند در روزهای جشن شیرینی می‌گرفتند و شعرهای خاصی می‌خواندند و ما دست می‌زدیم. البته به صورت خاصی دست می‌زدیم. در ایام سوگواری نوحه‌هایی می‌خواندیم که اکثراً عربی بود و من خیلی نمی‌فهمیدم. سینه می‌زدیم و سوگواری می‌کردیم. یک کار خوب بود که هر کسی یک مسئولیتی داشت و مثل یک کشوری بود که آنجا وزیر داشت، وکیل داشت.

ـ شاید به این علت بوده که بچه‌ها را مسئولیت‌پذیر بار بیاورند.

ـ یک آقایی بود که کار ناظم را انجام می‌داد. جالب این بود که ما ناظم نداشتیم و تقریباً رئیس کارهای مربوط به ناظم را انجام می‌داد. یک نفر بود که معاون مراقب کل بوده، یکی معاون معاون مراقب کل بود. هر کسی هم مأمور مخفی داشت که به رئیس مدرسه راپورت می‌داد. یادم می‌آید یک بار ماه رمضان مرا صدا کردند و گفتند: «مأمورهای مخفی خبر دادند که شما در ماه رمضان رفتید از شیر حیاط آب خوردی؟» و من را به فلک بستند، من هر چه اصرار کردم و التماس کردم که این کار را نکردم کار خودشان را کردند که بعدها معلوم شد چه کسی راپورت داده بود و خلاصه به بهترین دوستمان هم شک داشتیم!

* نمره انضباطم همیشه زیر 10 بود!

ـ یعنی در یک مدرسه این قدر فضا امنیتی بود؟!

بله! از طریق آن مأمورها به من خبر رسیده بود، در کلاس ما یک فردی فامیلی‌اش «ابراهیمی‌پور» بود. و در حقیقت آن فردی که آب خورده بود در ماه رمضان «ابراهیمی‌پور» بوده است نه «ابراهیمی». که آن مأمور مخفی‌«پور» را در برگه قید نکرده بود و به اشتباه اسم من را رد کرده بود! و من بیگناه کتک خوردم. خود من هم مأمور ویترین بودم. یک ویترین بود که قدیمی‌ها در آن سیگار می‌فروختند؛ اشیای گمشده را در آنجا قرار می‌دادند و اگر کسی چیزی پیدا می‌کرد به من تحویل می‌داد و من آن را پشت شیشه می‌گذاشتم که آنهایی که وسیله‌ای گم کرده‌اند بیایند نشانی‌اش را بدهند و من وسیله‌شان را تحویل بدهم. در این سه سالی که من مسئول ویترین بودم هیچ کس نیامد بگوید فلان چیز مال من است! همیشه چیزهایی گم می‌شد، ولی چیزهایی که گم می‌شد صاحبش نمی‌آمد دنبالش! دلیلش را من نمی‌دانستم. یک بدی دیگری که این مدرسه داشت این بود که برای هر بار دیرآمدن، یک نمره از انضباط کم می‌کردند. برای همین کار نامه من پر از نمره‌های صفر، یک، دو، هشت بود! نمره‌های انضباطم این جوری بود! در حالی که در آن زمان انضباط درس به حساب نمی‌آمد. و کمتر از هجده به کسی نمی‌دادند. مثلاً در کلاس نهم ریاضی من خیلی خوب بود ولی انضباط ثلث اول را 2 و ثلث دوم را صفر و ثلث سوم را 10 داده بودند! ( تازه برای ثلث دوم ضریب دو بود!)

برای همین وقتی کلاس نهم را تمام کردم و قرار شد به مدرسه دیگر بروم هیچ مدرسه‌ای من را راه نمی‌دادند و تا به نمره انضباطم نگاه می‌کردند، خیال می‌کردند بچه شری هستم و ثبت نام نمی‌کردند. یادم می‌آید آن سالها تا هفدهم ـ هجدهم مهر به همه مدرسه‌ها رفتم و اسمم را ننوشتند. به آموزش و پرورش رفتم آنجا هم نتوانستند کاری بکنند تا آخرش به دفتر وزیر رفتم و نامه‌ای نوشتند که در یک مدرسه ملی با یک شهریه دولتی اسمم را بنویسند! آن زمان در قسمت روزنامه دیواری در سطح کشور مقام دوم را کسب کرده بودم و از این نظر به من کمک کردند.

ـ از دوره قبل از «دبیرستان طبرسی» برایمان نقل کنید.

دبیرستان برای من خیلی مهم است و در ذهنم مانده است، حتی همین الان خواب آنجا را می‌بینم که دارم به مدرسه می‌روم و دیرم شده است. این یک کابوسی برایم است. تأثیری که این مدرسه در ذهن بچه‌ها می‌گذاشتف منفی بود. خیلی از بچه‌ها ترک تحصیل می‌کردند یا بچه‌های شروری می‌شدند!

ـ و شاید علاوه بر ترک تحصیل به جهت برخورد متحجرانه آنجا «ترک مذهب» هم می‌کردند!

خیلی‌ها ترک مذهب می‌کردند، ترک تحصیل هم می‌کردند چون به زور درس می‌دادند.

* به خاطر داستان خواندن به فلک بسته شدم

ـ و به زور مذهب را در کله بچه‌ها فرو می‌کردند!

بله! یک بار من سر خواندن «داستان بینوایان» به فلک بسته شدم. مأمورهای مخفی گفته بودند که این داستان می‌خواند، داستان که می‌خواند هیچ، داستان هم می‌نویسد! که به خاطر این موضوع هم من را به فلک بستند!

ـ یعنی آن موقع شما به این معنا داستان نویس هم بودید؟

نه به آن مفهومی که امروز هستم ولی آن موقع نوجوان بودم و می‌نوشتم و می‌خواندم و به قول فروغ فرخزاد؛ آدم وقتی غذاهایی را که می‌خورد آخرش این است که مقداری بالا می‌آورد! انسان وقتی چیزهایی را که می‌خواند بالاخره باید مقداری‌اش را بالا بیاورد! من چیزهایی را که می‌خواندم تحت تأثیرش قرار می‌گرفتم و سعی می‌کردم مطالبی بنویسم. یک کتابی به نام «کنیا سالکولکی» ـ که راجع به بهائیت بود ـ یک کتاب جیبی بود که زندگی نامه بهاء و باب در آن نوشته شده بود. این کتاب جزء کتاب‌های درسی ما بود و در جاهایی دیگر یک چنین کتابی تدریس نمی‌شد. بعدها از طریق همین کتاب فهمیدم که اینها «انجمن حجتیه‌ای» بودند. چون انجمن حجتیه‌ای‌ها در حالی که با دولت مخالفتی نداشتند و اکثر سران کشور بهایی بودند با‌ آنها کاری نداشتند ‌(مثل هویدا که بهایی بود) ولی اکثراً دوست داشتند در کلام و گفتار مبارزه کنند، ولی عملاً کار خاصی انجام نمی‌دادند. برای همین می‌خواستند ما را واکسینه کنند.  یادم است زمانی که تختی فوت کرد، قبل از اینکه روزنامه‌ها اعلام کنند، همین آقای رئیس، هنگام مراسم صبحگاه خبر فوت تختی را به ما داد و بعد از یکی ـ دو ماه من عکس تختی را با مداد نقاشی کردم و در کلاس مان نصب کردم. و دوباره مأموران مخفی خبر داده بودند.

* یک نقاشی هم از فرح کشیدم و به دیوار زدم!

ـ خبر داده بودند که نقاشی هم می‌کشید!

نقاشی هم خیلی قدغن بود می‌گفتند نقاشی ذی روح نباید بکشید، حرام است.

البته این موضوع را در مورد نقاشی شاید قبول می‌کردم ولی در مورد داستان نمی‌توانستم قبول کنم که حرام است! یا مثلا شعر حافظ را نخوانید، حرام است یا شعر سعدی را نخوانید، حرام است! چون همه اشعار اینها در مورد اسلام است و مسایل تربیتی در آنها وجود دارد. و آقای رئیس که کشف کرده بود من کشیدم، عکس تختی را از دیوار کلاس کند و پاره کرد و دستور داد برای تنبیه عکس فرح را بکشم و به دیوار نصب کنم؛ اول کتاب‌های درسی، اول عکس شاه بود بعد عکس فرح بود. عکس فرح هم یک جوری بود که راحت می‌شد نقاشی کرد یک جوری بود که با مداد کنته خوب می‌شد بکشی. یک نقاشی هم از فرح کشیدم و به دیوار زدیم!

یادم می‌آید یک بار برای شاه، سبیل چنگیزی گذاشته بودم و پدرم هم تا آخرین لحظه عمرش با شاه خیلی مخالفت داشت و چندین بار هم زندان رفته بود، می‌ترسید که من گیر بیفتم. از این حرکت من خیلی ناراحت می‌شد، می‌ترسید که برایم مشکلی پیش بیاید.

در مقابل چیزهایی که به ما می‌‌آموختند، چیزهایی که از ما می‌گرفتند بیشتر بود. یک نمونه خیلی خنده‌دارش را برایتان بگویم؛ آخر سال که می‌شد، برنامه خاصی داشتیم، رئیس می‌آمد سخنرانی می‌کرد و زنش هم رئیس یکی از مدرسه‌های دختران جعفری بود و نقاب می‌زد به صورتش، سخنرانی می‌کرد و چیزهایی می‌گفت، فکر کنم آخرین سال بود. همه را جمع کرده بود و می‌گفت یک داستانی از پیامبر می‌خواهم برایتان نقل کنم، خوب گوش کنید. «زمانی که پیامبر از حجت‌الوداع بر می‌گشتند از مردم حلالیت خواستند و گفتند هر کس از من بدی یا خوبی‌ای دیده است حلال کند. یک مردی بلند ‌شد و می‌گوید شما می‌خواستید به اسبتان یک ضربه شلاق بزنید و شلاق به شکم من خورد! و من باید قصاص کنم، پیامبر گفتند بروید شلاق بیاورید. شلاق‌ آوردند و پیامبر پیراهنش را بالا زد و شکم پیامبر را بوسید و گفت حلال کردم» این داستان را تعریف کرد و گفت من هم انسانم، پیامبر که این گونه بوده است حلالیت خواسته است، من که انسانم امکان دارد کسی را بیهوده کتک زده باشم و بی‌گناه باشد و به فلک بسته باشم. هر کس که ناراحتی دارد اعلام کند تا من از او حلالیت بگیرم. در آن لحظه من بلند شدم. یک آقایی هم چاق بود و بلند شد و سنش هم تقریباً از ما بزرگ‌تر بود. یک جوان دیگری که خیلی لاغر و دراز بود هم ایستاد. ما سه نفر بلند شدیم و گفت بیایید بالا صحبت کنید. رفتیم بالا، آن دو نفر صحبت‌هایشان را کردند و من هم گفتم اسم من را بی‌گناه رد کرده بودند که ماه رمضان من را با دهان روزه به فلک بستند! و یک بار هم به خاطر خواندن کتاب بینوایان، من را به فلک بستند. رئیس، فراش را صدا زد و گفت: «ده تا چوب کف دست ابراهیمی بزن و ده تا دست دیگری و ...»! گفت «خوب حلالیت گرفتم و تمام شد».

یک بار دیگر گفت دیگر کسی نیست که من از او حلالیت بگیرم؟ این دفعه دیگر من بلند نشدم (با خودم فکر می‌کردم اگر بلند شوم دوباره آن بلا سرم می‌آید) ولی آن دو جوان دوباره بلند شدند و گفتند: ما را الان هم بیهوده کتک زدید و شما را حلال نمی‌کنیم. رئیس گفت: «به هر کدام از این افراد، پانزده تا چوب دستی بزنید» دوباره پرسید دیگر کسی نیست که حلالیت بطلبم. فرد لاغر دیگر بلند نشد، اما فرد چاغ دوباره بلند شد و دیگر عین خیالش نبود، دست‌هایش را نگه می‌داشت و چوب که به کف دستش می‌خورد انگار اثری نداشت. بار چهارم گفت کس دیگری نبود که از او حلالیت بطلبم دیگر آن جوان چاق هم بلند نشد. این گذشت. و آخرین سالی که قرار بود من بروم پرونده‌ام را از مدرسه بگیرم و به مدرسه دیگری بروم، آمدم پرونده‌ام را از رئیس گرفتم تا جدا شوم گفت: «ابراهیمی! برگرد.» گفت: «وقتی دو نفر توی یک کوچه ساکن هستند و با هم همسایه‌اند وقتی می‌‌خواهند بروند، با همدیگر روبوسی می‌کنند، حلالیت می‌طلبند، شما سه سال توی این مدرسه درس خواندی همینجوری می‌گذاری می‌روی؟! دست رئیست را نمی‌بوسی؟! به اکراه دستش را بوسیدم و او هم دستی روی سرم کشید.» دوباره راجع به حلالیت گفت. گفتم: دیگر جرأت نمی‌کنم بگویم حلالیت! آن دفعه آنقدر من را کتک زدید که جرأت نمی‌کنم این لفظ را به زبان بیاورم. گفت: «مگر شما متوجه موضوع نشده‌اید؟» گفتم: «نه! چه چیزی را باید متوجه می‌شدم؟» گفت: «آن حرف من پیام آموزنده‌ای داشت، من فکر کردم شما بچه باهوشی هستید، شمایی که شعر می‌گویید و داستان می‌نویسید از دیگران بیشتر می‌فهمید.» گفتم: چه چیزی را باید می‌فهمیدم؟ گفت: آن کار را من کردم که بگویم اگر حاکم دیگری غیر از پیامبر، جای پیامبر قرار داشت، کاری را می‌کرد که من کردم! پیامبر پیراهن خودش را بالا زد و گفت: شلاقم بزنید! اگر حاکم دیگری بود همین کاری را می‌کرد که من کردم! من می‌خواستم این قضیه را به شما بفهمانم، گفتم این موضوع را ما نمی‌فهمیدیم. خواسته بود غیر مستقیم تعلیم دهد!

ـ از سال‌های دوران ابتدایی‌تان نکته‌ای نگفتید.

دوره ابتدایی موقعی بود که به تهران آمدم.

ـ اگر اجازه دهید از سال‌ها ابتدایی هم به عقب‌تر برگردیم، روزگاری که در روستا ساکن بودید؟

در روستا که بودم، پدرم همیشه از ما دور بود و همیشه در تهران بود و یادم می‌آید وقتی کلاس اول بودم، پدرم در روستا نبود و خودم تنهایی رفتم ثبت نام کردم.

ـ پدرتان کشاورز بود؟

کشاورز بود ولی کارها را به دیگران می‌سپرد.

ـ خود شما کشاورزی نمی‌کردید؟

بله! گاهی اوقات می‌رفتم کمک می‌کردم؛ باغبانی، کشاورزی، چوپانی و از این کارها می‌کردم. گاهی وقت‌ها فقط تابستان‌ها پدرم به تهران می‌آمد. یادم است وقتی که می‌‌خواستم بروم کلاس اول و ثبت نام کنم، وقتی داشتم ثبت‌نام می‌کردم گفتند: بایدمبلغی برای ثبت نام باید بپردازید که مبلغ زیادی بود. جوری بود که ما پول چندانی نداشتیم. مرغ‌هایمان تخم می‌کرد و تخم مرغ می‌خوردیم یا می‌رفتیم تخم‌مرغ را به مغازه می‌دادیم شکر می‌گرفتیم، قند می‌گرفتیم. بیشتر معاملات پایاپای بود و پول کم بود. گندم‌هایشان را خودشان آرد می‌کردند و نان می‌پختند، احتیاج زیادی به پول نبود.

یکی گردن‌بندی داشت که برای زمان ازدواجش بود و شوهرش طلاق داده بود و به خانه ما آمده بود. ده تا دو ریالی را به هم چسبانده بودند و یک گردن‌بند شده بود به ناچار آن گردن بند را به من داد و گفت: این دو ریالی‌ها را با سنگ بشکن و ببر اسمت را بنویس. به مدرسه رفتم و معلم هم تعجب کرده بود که چرا اینها لحیم شده است و لحیمی است و قضیه را برایش گفتم.

* دو خاطره از اهمیت دادن به لقمه حلال و حرام

پدرم را نمی‌دیدم. فکر کنم کلاس سوم بودم که پدرم یک بار آمد و آدم خیلی مذهبی‌ای هم بود و در عین حال افکار سیاسی‌ای داشت و ضد شاه بود. خیلی هم به لقمه حلال اهمیت می‌داد، یک خاطره معروفی از ایشان دارم؛ یک بار با پدرم می‌رفتیم که به باغ خودمان برسیم، منتها باغ ما جوری بود که باید از باغ همسایه عبور می کردیم و آن باغ همسایه هم باغ سیب بود، وقتی با پدرم داشتیم حرکت می‌کردیم دیدم یک سیب روی زمین افتاد. دویدم سیب را برداشتم که بخورم، پدرم سیب را از دستم گرفت گفت: ممکن است صاحب باغ، راضی نباشد و حرام باشد! هیچ وقت سعی نکن لقمه حرام بخوری به بچه هایت هم در آینده نصیحتت می‌کنم لقمه حرام ندهی! سیب را از من گرفت و به زمین انداخت، حالا نگو صاحب باغ ما را از دور می‌دیده است و حرف‌هایمان را شنیده، جلو آمد و گفت: « این حرف‌ها چیست بده بچه سیب را بخورد، درخت را تکان داد و سیب‌های زیادی از درخت افتاد. پیراهن ـ دامانم ـ را گرفتم و سیب‌های زیادی برداشتم. بعد از این که از آن باغ عبور کردیم به یک درخت خشکیده رسیدیم. یک تکه‌ای از شاخه آن درخت را کند و گفت: «می‌بینی این درخت کاملا خشک است، حتی نباید یک تکه از درخت خشکیده را بشکنی» این تکه را که من کندم برای این بود که به تو درس بدهم، ممکن است در آن دنیا خدا برای همین تکه چوب خشک سؤال و جواب بکند. او تا این حد سخت‌گیری می‌کرد. حرف‌های پدرم را قبول می‌کردم، پدرم با این که سواد کمی داشت، شعر زیاد بلد بود و من را تشویق می‌کرد.

ـ بیشتر شعر چه افرادی را می‌خواند؟

بیشتر شعرهای آذری و ترکی می‌خواند، یک چیزهای از شاهنامه هم بلد بود. در تهران آن موقع در قهوه‌خانه‌ها نقالی می‌کردند و مطالبی بلد بود. این شعر حافظ را خیلی می‌خواند؛ «یا رب مباد که گدا معتبر شود» و این بیت شعر سعدی را هم زیاد می‌خواند؛ «چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق»

توی روستا با آن امکاناتی که گفتم درس خواندم. خیلی از درس‌ها را به ما نمی‌داند و فقط خواندن و نوشتن و جمع و تفریق را یاد گرفتم. وقتی کلاس پنجم را می‌خواستم در تهران بخوانم یادم است که می‌گفتند باید تقسیم را یاد می‌گرفتی، فارسی هم خوب بلد نبودم، انشاهایم خوب بود ولی نمی‌توانستم فارسی خوب صحبت کنم.

یادم می‌آید یکی از روزهای اولی که می‌خواستم به دبستان در تهران بروم، دانش‌آموزان را به صف کرده بودند و جیب‌هایشان را می‌گشتند، من فکر می‌کردم شاید یک فردی، چیزی دزدیده که دارند بچه‌ها را می‌گردند، از حرف‌هایی هم که می‌زدند چیز دستگیرم نشد. من گفتم: «به خدا من دزد نیستم!» بعد متوجه شدم به خاطر «تخمه» دارند جیب‌ها را می‌گردند، چون تخمه را در مدرسه‌ غدغن کرده بودند.

یادم می‌آید که درس تاریخ را بلد نبودم جواب بدهم یک معلمی ترک بود و من را به دفتر مدرسه بردند، چیزهایی را که یاد گرفته بودم به زبان ترکی برایش گفتم.

* شغل؛ نویسندگی و شاعری

سال ششم دبستان بودیم و به ما موضوع انشا داده بودند که در آینده می‌خواهید چه کاره شوید؟ هر کسی یک چیزی نوشته بود. یکی نوشته بود؛ خلبان و ... کمتر کسی این کاره‌ای که من می‌خواستم بشوم را شغل می‌دانست. در آن زمان، نویسندگی و شاعری را به عنوان شغل نمی‌پذیرفتند! من نوشته بودم که در آینده می‌خواهم نویسنده و شاعر بشوم. بچه‌ها هم موقع خواندن انشاء مسخره‌ام می‌کردند! به بچه‌‌ها گفتم ممکن است الان من را مسخره کنید و به من بخندید ولی روزی خواهد رسید که شعرهای من در کتاب‌های درسی چاپ خواهد شد و بچه‌های شما را به زور کتک وادار خواهند کرد شعر من را حفظ کنند! بچه‌های کلاس از خنده داشتند غش می‌کردند و اتفاقا این حرفی که زدم رخ داد. بچه‌های آنها و بچه‌های خودم شعر «خوشا به حالت، ای روستایی» را باید حفظ می‌‌کردند.

ـ چه شاد و خرم! چه با صفایی!

همان‌ها بچه‌هایشان باید این شعر را حفظ می‌کردند.

ـ این شعر برای کلاس اول ابتدایی بود.

در تعلیمات دینی هم یک شعر با عنوان پژواک بود؛
« من در کمرکش کوه
خوشحال می‌دویدم
...
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار