امروز : سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۶ - 2017 December 18
۰۰:۳۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 42743
تاریخ انتشار: ۱۳ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۰۹:۰۳
تعداد بازدید: 185
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ شعرهای استاد بهمنی را قبلا شنیده بودم. در شعرهایش که سراسر شور و شنیدن ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ شعرهای استاد بهمنی را قبلا شنیده بودم. در شعرهایش که سراسر شور و شنیدن بود، در غزل‌هایی که پر از شوق جوانی در رسیدن و شعف بود، در غزلی که با او قانع بودیم و شاد؛
من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد!
ویرانه‌نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دوصد خانه آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل، آری!

در من قفسی هست که می‌خواهدم آزاد
ای بال تخیل! ببر آن جا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد

آرام چه می‌جویی از این زاده اضداد؟

می‌خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندان زده غم شوی ای دوست!
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

و وقتی به تلنگر «رضا اسماعیلی» عشقمان بیشتر به شعرا گل می‌کند به بهانه دیدن استاد، رهسپار خانه‌اش می‌شویم. شاعرانی که یکی بهتر از دیگری در عشق و جوانمردی و دوستی گل کرده‌اند؛ حسین اسرافیلی، مصطفی محدثی خراسانی، پرویز بیگی‌‌حبیب‌آبادی، علی‌محمد مودب، میلاد عرفان‌پور، محمدحسین نعمتی، حسن صنوبری، محمد مرادی.

و مثل اینکه این چندمین منزلی است که به پایمردی «رضا اسماعیلی» طی شده است و جوانان و پیران شعر پا به خانه استاد غزل «بهمنی» می‌گذاشتند. سیمین‌دخت وحیدی و حسین اسرافیلی، دو شاعری بودند که قبلا به آنها سر زده بودند و امروز در خانه «استاد بهمنی» همه محو کلام صادقانه او بودند که از آن زلالی می‌رویید؛
خدا نخواست که من اهل ناکجا باشم
اجازه داد فقط اهلی شما باشم
و ... ،
ماجرای من و تو به عشق فرجامید
و ...
عشق خواست که من مرد ماجرا باشم
و ...
من تو را به دلیل آرمان خود کردم
که به دلیل مباد آرمانگرا باشم
چرا؟ مپرس که سرمشق عاشقی‌ست سکوت
مخواه پاسخ گنگی بر این چرا باشم
 
و ...
شعر حنجره‌ام شد که خوش‌صدا باشم
و ...
خواندمت که قشنگ است روز و شب از تو
بخوانم و نگران‌ نخوانده‌ها باشم
 
خدا نخواست! چه بهتر! تو خواستی از من
که خوش قریحه‌ترین بنده خدا باشم

«غزل زندگی کنیم» را هم بچه‌های خوب و پرتلاش «شهرستان ادب» به رسم ادب و عشق به «استاد بهمنی» توزیع کردند. انتخاب دو شاعر جوان «محمدحسین نعمتی» و «مبین اردستانی» از اشعار استاد، یکی دیگر از فعالیت‌های قابل تحسین این موسسه است. موسسه‌ای که تا به حال در جلسات «آفتابگردان»‌هایش، بارها، غزل‌سرایان نوجوان و جوان را به تماشای کلام استاد نشانده است. امروز تقویت شاعران نوجوان و جوان به واژه‌های از سر صدق و شاعرانه و جاودانه اساتیدی مثل «محمدعلی بهمنی» باید کار نهادهای فرهنگی باشد. شاعری که به دور از ریا و دورویی عشقش به شمس‌الشموس را این‌گونه به تصویر کشیده است؛
شرمنده‌ام که همت آهو نداشتم
شصت و سه سال راه به این سو نداشتم

اقرار می‌کنم که من این‌ های و هوی گنگ
ها داشتم همیشه ولی هو نداشتم
جسمی معطر از نفس، گاه داشتم
روحی به هیچ رایحه خوشبو نداشتم

فانوس بخت گم‌شدگان همیشه‌ام
حتی برای دیدن خود سو نداشتم

وایا به من که با همه همزبانی‌ام
در خانواده نیز دعاگو نداشتم
شعرم صراحتی است دل‌آزار، راستش
راهی به این زمانه نه تو نداشتم
نیشم همیشه بیشتر از نوش بوده است
باور نمی‌کنید که کندو نداشتم؟
می‌شد که بندگی کنم و زندگی کنم
اما من اعتقاد به تابو نداشتم
آقا! شما که از همه کس باخبرترید
من جز سری نهاده به زانو نداشتم
 
خوانده و یا نخوانده به پابوس آمدم؟
دیگر سوال دیگری از او نداشتم
شعرهایی که آقایان نعمتی و اردستانی در کتاب «غزل زندگی کنیم» گنجانده‌اند، گلچینی از گلچین‌های استاد بهمنی است. و درست است که محدثی‌خراسانی می‌گفت: «همه شعرهای بهمنی، گلچین است.» این سخن معلمان خراسانی که خودش در شعر ید طولایی دارد، مهر تاییدی بر اشعار وی است.

به هر حال دیدار با استاد بهمنی و اساتیدی از این دست، پویایی جماعت عاشق شعر و اندیشه را فریب می‌دهد. پویایی و زرنگی‌ای که در اخوانیه‌های آقایان اسماعیلی و اسرافیلی و مودب و عرفان‌پور و صنوبری و نعمتی و بیگی حبیب‌آبادی تماشایی بود.

و ای کاش بهمنی را بیشتر می‌شناساندیم، در دانشگاه، دبیرستان، صدا و سیما و ...

چرا جوانان شعرهای استاد بهمنی را خوب نمی‌شناسند، سهم ما در این خوب نشناساندن چقدر است، بیایید سهم‌مان را ادا کنیم. مگرنه این که بهمنی بخش خوش‌منظری از چشم‌انداز شعر فارسی است؟

با شعری از شاعر شعرهای شنیدنی «استاد محمدعلی بهمنی» که به یاد قیصر شعر انقلاب، سروده شده است این چند سطر را پایان می‌دهیم؛
تا بود سر به زیرتر از آبشار بود
قیصر که سربلندتر از کوهسار بود
از رود سد شده به تحمل صبورتر
اما دلیل زمزمه جویبار بود
افتاده مثل ریگ ته دره می‌نمود

آن ایستاده شعر که خود قله‌دار بود
قیصر نه، درد، درد نه، قیصر ... خدای من

تا مرگ هم به دوستی‌اش پایدار بود
معیار ناشکافته‌اش زخم بسته است
او بغض بی‌عیاری این روزگار بود

تنها شبانه می‌شد از او باج جان گرفت

صبح از گشاده‌رویی او شرمسار بود

اندوه او فراتر از این‌ های های ماست

او شعر بود و همهمه‌ ما شعار بود
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها