امروز : یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶ - 2017 March 26
۲۲:۲۱
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 43758
تاریخ انتشار: ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۰۱
تعداد بازدید: 73
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- مهناز سعید حسینی: انتشارات همشهری به تازگی کتابی به قلم رضا مهدوی هزاوه منتشر کرده است که «قصه‌های ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- مهناز سعید حسینی: انتشارات همشهری به تازگی کتابی به قلم رضا مهدوی هزاوه منتشر کرده است که «قصه‌های هزاوه» نام دارند. همه اتفاق‌های این کتاب در روستای هزاوه یعنی زادگاه نویسنده اتفاق می‌افتد و قهرمانانش آدم‌ها خیلی معمولی روستا هستند که هر یک راوی بخشی از زندگی هستند.

جمله‌های کوتاه مهدوی هزاوه، تصاویر و توصیف‌های زنده و دست اول و عبارت‌های تاثیرگذار از ویژگی‌های این مجموعه داستان‌های کوتاه است که آنها را متفاوت کرده است. با نویسنده کتاب که مدرس دانشگاه است و داستان نویسی و کار مطبوعاتی را مدت‌ها است که با جدیت دنبال می‌کند، گفت‌گویی داشتیم درباره این مجموعه داستانی که صدای متفاوتی دارد و عطر دل انگیزی از میان قصه‌هایش به مشام می‌رسد.

آقای هزاوه! این کتاب قصه‌های هزاوه خیلی فضای متفاوتی از نظر روایت داستانی دارد. به نظرم فضای قصه‌ها خیلی نوستالژیک است و من را به عنوان یک خواننده می‌برد به فضای کودکی و تصوری که از زندگی ساده و روستایی دارم. می‌خواستم از زبان خودتان درباره نوشتن کتاب توضیح دهید. چه شد که قصه‌های هزاوه را نوشتید؟

من به دلیل اینکه خاطرات زیادی دارم از روستای هزاوه و مرتب رفت و آمد داشته‌ام به آنجا که این قصه‌ها را نوشتم. اگر بهتر بگویم نوشتن چنین قصه‌هایی همیشه دغدغه‌ام بوده است و به قدری حس نوستالژیک نسبت به آن فضا و به طور کلی آدم‌‌هایی که آنجا بودند، داشتم، که دست به قلم شدم و این قصه‌ها را نوشتم.

*تضاد زندگی امروز و زندگی دیروز من را دست به قلم کرد

بله این دغدغه و احساس تعلق کاملا از هر یک از قصه‌ها که به نام یکی از روستایی‌هایی نامگذاری شده و نوع روایت شما دیده می‌شود. گاهی در بین قصه‌ها حس می‌کردم نویسنده برای هر یک از این شخصیت‌ها غصه خورده و نسبت به آنها احساس مسئولیت دارد. چرا نسبت به آدم‌های روستا این قدر دغدغه داشته‌اید؟ چه چیزی آنها را از دیگر آدم‌ها متفاوت می‌کند؟

به دلیل اینکه این آدم‌ها صرفا دنبال منافع و خوب و بد خود نبودند. خیلی از اینها را من در دوران کودکیم دیده‌ام و تجلی خیلی از این آدم‌ها در روستا پیدا می‌شدند و مصداق‌های متعددی داشت؛ از نزدیکان خودم گرفته تا آدم‌های دیگری که از اهالی آنجا بودند. آدم‌های ساده و سرشار از صداقت که روح همبستگی و یک جور اتحاد همواره در وجودشان موج می‌زد. شاید یکی از دلایل نوشتن این کتاب این تضادی است که الان درجامعه می‌بینم. تضادی که احساس می‌کنم در این دوره  به وجود آمده است و فاصله زیادی دارد با آنچه در دوران کودکی می‌دیدم. این تضاد همیشه من را منقلب می‌کند و یک دغدغه خیلی شخصی و البته بلند مدت نسبت به این قضیه داشته‌ام و دارم و از دوران نوجوانی این دغدغه‌ها همراهم بوده است و به نوعی در دیگر نوشته‌هایم هم آن را بروز داده‌ام و در واقع مطالب دیگری که در مطبوعات یا جاهایی دیگر از من منتشر شده، این دغدغه‌ها را بازتاب داده‌ام و بالاخره بعد از مدت‌ها هم تصمیم گرفتم بخشی از نوشته‌هایم را در قالب کتاب منتشر کنم.

*به آدم‌های دهه60 نگاه مقدس دارم

پس نگاه شما به آدم‌های آن دوره نگاهی است رو به بالا و مقدس؟

من یک نوع نگاه مقدس و تقدیس گونه دارم به آدم‌هایی که دهه 60، یعنی دهه جنگ زندگی می‌کردند و زندگی بخشی از این آدم‌ها در این داستان‌ها نمود پیدا کرده است.

چرا؟

چون نگاه من به دوره‌ای است که آدم‌ها خیلی با هم مهربان‌تر بودند و همین قضیه را مقدس کرده است. صمیمیت و صداقت بیشتری در ارتباطات آدم‌های آن روزها موج می‌زد و احساس می‌کنم این صمیمیت و صداقت امروز از دست رفته است. شاید هم طبیعی باشد. اما من با یک نگاه حسرت‌بار به آن دوران نگاه می‌کنم و با آن دوران در تخیل خودم زندگی می‌کنم و فضا برای من همان‌طور که متوجه شده‌اید به مفهوم خاصی که رایج است.

این مفهوم خاص در فضای قصه‌هایتان چگونه است؟

یعنی نگاه نوستالژیک دارم اما فضا سنتی نیست. سعی کرده‌ام با جور یک رویکرد مدرن به آن خاطرات بپردازم. بخشی از این آدم‌ها، آدم‌های واقعی هستند و بخشی از آنها هم تخیل هستند ولی ما به ازای واقعی دارند و به هر حال با نمونه‌های این آدم‌ها زندگی کرده‌ام با آنها روزگاری داشته‌ام و دیدمشان و با آنها صحبت کرده‌ام و به هر حال به نحوی در این کتاب تجلیی پیدا کرده‌اند.

*با یک کتاب سبک زندگی بهار نمی‌شود

از مجموع صحبت‌های شما این گونه برداشت کردم که شما به نحوی الگویی از زندگی ارائه کرده‌اید برای زندگی‌های الان و آدم‌های امروز که خودشان را درگیر زندگی شهری کرده‌اند و دست و پای خودشان را در توقع‌های هر روزه و گرفتاری‌های ساختگی بسته‌اند. درست متوجه شده‌ام؟

بله همین طور است.

و این الگو را با توجه به آدم‌های ساده‌ای که در این قصه‌ها حضور دارند، نشان می‌دهید و باور‌پذیر می‌کنید؟

همانطور که خودتان اشراف دارید و متوجه هستید ما خیلی نمی‌توانیم با یک کتاب، الگو‌سازی کنیم من بیشتر دغدغه‌های شخصی خودم را بیان می‌کنم. در واقع می‌بینم شاید کار من یک جنگ بیهوده باشد و دنیا و زندگی‌ها مسیر خودشان را طی می‌کنند. دنیا اصلا بر مدار تبلیغات و پروپاگاندا و اینکه همه آدم‌ها به روز باشند و همه چیز را تحت تاثیر رسانه‌ها انتخاب کنند اعم از اینکه چه جور بپوشند، چه طور بخوابند، چه طور بخورند و حتی قابلمه خودشان را هم طبق مد روز بخرند، می‌چرخد. این شرایط به سرعت و با شتاب پیش می‌آید و همان نظریه مارشال مک لوهان در حال تحقق است که رسانه‌ها آدم‌های شبیه به هم می‌سازند که شبیه به هم می‌خندند و شبیه به هم گریه می‌کنند. می‌دانم که این صدا در کتاب من، صدایی نیست که مردم را به شرایط گذشته برگرداند. این یک مقدار توهم است.

*انقلاب و جنگ باعث شد آدم‌های مهربان‌تری باشیم

پس چرا این قصه‌ها را نوشتید؟

چون فکر کنم هر کس باید برای خودش رسالتی را قائل باشد و مهم نیست که خروجی کار و تاثیرش چه خواهد بود. من اعتقاد خودم را بیان می‌کنم و اعتقاد دارم فضای اول انقلاب و فضای جنگ خود به خود شرایطی را برای ما به وجود آورد که صادق‌تر و مهربان‌تر باشیم. البته زمینه‌های تحقق این شرایط در جامعه وجود داشت و باعث شد آدم‌ها، زندگی مسالمت‌آمیزی با هم داشته باشند. کمتر دچار بحران بودند. اما الان ما دچار تب تند رسیدن به هدف داریم. هر کس می‌خواهد به مقصد خودش برسد و خیلی وقت‌ها این هدف‌ها اتفاقا کاذب هم هستند و تحت تاثیر نگاه و رفتار و سخن دیدگاه دیگران است. من اینها را می‌بینم ولی آرزو دارم و این جزء ایده آل‌هایم است که بتوانم الگو بدهم اما می‌دانم این جریان پیش می‌رود و به شکل طبیعی هم رشد می‌کند و نمی‌توان توقع داشت تعدادی شاعر و نویسنده بیایند و به صورت خودجوش این رویکرد آرمان گرایانه را در آثارشان ترویج کنند. به هر حال من به سهم خودم تلاش کرده‌ام.
 



 
*تغییر سبک زندگی باید دغدغه شخصی همه نویسنده‌ها باشد

شما فکر می‌کنید اگر نویسنده‌های دیگر هم در این راستا هم صدا و هم راه باشند، تاثیری در زندگی شلوغ و پردغدغه امروز ما می‌گذارد؟

بله باید یک موج فرهنگی عظیم تشکیل شود. الان ما در دوره تکثر رسانه‌ها به سر می‌بریم. یک وقتی مثل 20 سال پیش مطبوعات خیلی محدود داشتیم. شبکه‌های تلویزیونی به چند شبکه محدود می‌شدند، اما امروز با توجه به دنیای ارتباطات وسیع الکترونیکی و رسانه‌ای اصلا یک آدم گم است. الان دوره اسطوره‌سازی و قهرمان سازی نیست که یک نفر تبدیل به قهرمان شود و دیگران به او اقتدا کنند، دور از ذهن است و بی‌منطق به نظر می رسد. الان موج طبیعی فرهنگی در زندگی مردم به وجود آمده است که تنها با اقدام و تحرک دولت‌ها برای اصلاحش نمی‌توان کاری کرد. این باید جزء دغدغه‌های شخصی نویسندگان شود تا تغییری اتفاق بیفتد.

نویسندگان ما چنین دغدغه‌ای دارند؟

به نظر من هر هنرمندی یک رویکرد آرمانی‌ دارد ممکن است راجع به نوع آرمان جدل و بحث شود اما به نظرم هر کس در وادی فرهنگ کار می‌کند اعم از تئاتر، سینما و ادبیات دورنمایی مدنظرش دارد. عموم نویسندگان این طور هستند. ممکن است اقلیتی این طور نباشند اما به نوعی همه در جست‌وجوی یک آرمان هستند. هر چند شاید در نوع آرمان اختلاف دیدگاه وجود داشته باشد. من فکر می‌کنم باید نویسندگان را باور کرد تا بتوانند دیدگاهشان را ارائه دهند. در ناخودآگاه جمعی ما همه این رویکردهای بزرگ و آرمانی وجود دارد فقط تلنگر لازم است با این تلنگر می‌توان آدم‌هایی را که در فراموشی به سر می‌برند، به فضای آرمانی نزدیک کرد.

باز گردیم به موضوع اصلی این گفت‌گو. فرمودید که از نوجوانی دغدغه نوشتن چنین کتابی را داشتید. وقتی به سراغ نوشتن این کتاب رفتید، نوشتنش چه قدر طول کشید؟
حدوده سه ماه.

*داستان‌هایم را زیاد دستکاری نمی‌کنم

عادت به بازنویسی مکرر قصه‌‌ها و بازی با قهرمان‌های قصه‌تان دارید؟ می‌خواهم بدانم این کتاب که پر از قهرمان و آدم‌های متفاوت است، در دست نویسنده‌اش چه قدر تغییر کرده است؟

من عموما هر چیزی که می‌نویسم چه داستان چه یادداشت، وقتی شروع به نوشتن می‌کنم ناشی از یک تلنگر حسی است. این تلنگر می‌تواند ناشی دیدن یک تصویر باشد یا شنیدن یک موسیقی یا دیدن یک عکس یا به یادآوردن یک خاطره خوب. وقتی شروع می‌کنم واقعا نمی‌دانم جمله اول چیست و جمله دومم چه خواهد بود یک بار که می‌نویسم طبق یک الهام غریزی می‌نویسم بعد آن را کنار می‌گذارم و دوباره بعد از دو 3 ـ 2 روز سراغ داستان می‌روم و یک مقدار اصلاحش می‌کنم. ولی نه آنقدر که ماجرا عوض شود. من خودم یک اعتقاد شخصی درباره کارهایم دارم و آن اینکه اگر بار اول چیزی بنویسم و بعدا پیش از حد دستکاری‌اش کنم، روح اثر نابود می‌شود. ممکن است ویرایش کنم اما تغییر نمی‌دهم.

*شخصیت اصلی کتاب روستای هزاوه است

قصد دارید، قصه‌های هزاوه را با جلدهای دیگر ادامه دهید؟

من از قصه‌های هزاوه باز هم دارم و نیتم این بود که این کتاب را خیلی مفصل بنویسم. جوری که این داستان که درباره آدم‌‌های یک روستا است این آدم‌ها در جریان‌ها و اتفاق‌های مختلف با هم برخورد می‌کنند. یک جور هم می‌خواستم همین کتاب وسعت بیشتری پیدا می‌کرد و آدم‌ها را تا لحظاتی که خیلی‌هایشان ممکن است از دنیا بروند، نشان دهم. نشان دادن نقاط عطف دیگری هم در زندگیشان هم مد نظرم بود که حتی خیلی‌ها را در لحظات مرگ هم به تصویر می‌کشیدم تا نشان دهم این جریان ادامه پیدا می‌کند و به شکلی فضای تکه داستان‌های مرتبط با هم را ادامه دهم به شکلی که شخصیت اصلی کتاب یعنی خود روستا نشان داده شود. چون خود هزاوه برای من یک شخصیت است. به هرحال فعلا منتظر بازخورهای انتشار این کتاب هستم.
انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها