امروز : جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶ - 2017 July 21
۱۸:۱۰
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 44855
تاریخ انتشار: ۱۷ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۳:۰۴
تعداد بازدید: 105
به گزارش خبرنگار دفتر منطقه‌ای فارس، شاعران ایرانی که برخی از آنان از چهره‌های نام آشنای کشورمان هستند در ستایش و رثای فرمانده شجاع افغان در قالب‌های ...

به گزارش خبرنگار دفتر منطقه‌ای فارس، شاعران ایرانی که برخی از آنان از چهره‌های نام آشنای کشورمان هستند در ستایش و رثای فرمانده شجاع افغان در قالب‌های مختلف اشعاری را سروده‌اند که آنچه در ادامه می‌آید سروده‌های آنان است که از منابع مختلف گردآوری شده است.

شعری از «محمدحسین جعفریان»
«آخرین چریک زمین»
آبروی خاک!
تو آخرین چریک زمین بودی
پیام خلاصه ما به خداوند
اشاره زمین به کهکشانهای دوردست.
حالا هرشب از اعماق آسمان
ستاره ای نورانی
نگران روستایی کوچک در دره ای دورافتاده است
حالا هر شب در دهان پرستاره افغانستان
تویی که سرزمینت را به نام کوچک می خوانی
...
آمر صاحب!
این دره ها قد بلند تورا از یاد نخواهند برد
و این آسمان
وقتی هر شب در آسمانشان می تابی
و نگران این خاکی بر بلندای آسمان.
  آمر صاحب!
چه بودی تو؟
جنگاوری محکوم؟ قهرمانی معصوم؟

درختی وحشی که تنها در آغوش سنگ های «پنجشیر» می رویید؟
ماهی تنها در آسمان بی ستاره کشورت؟

یا دست خداحافظی خداوند برای دنیایی که تو را نشناخت؟

دستی که هنوز از لابلای ابرها تکان می خورد،
چه بودی تو؟
...
هنوز پژواک هر فریادی در کوهستان های «هندوکش»
صخره ها پاسخ خواهند داد:
احمد شاه مسعود!
...
ای «هرات»! ای «قندهار»!
ای قریه های یتیم شده شمالی!
وای پنجشیر شهید داده!
شعرم مرهمی باد بر روی زخم های بی پایانتان
دستمالی برای ستردن باران اشکهایتان

در غم فراق علفزاری انبوده که از شما دریغ شد
در اندوه پیاله ای آب که به لبهایتان نرسید

پیاله ای آب که آتش کینه ها، تزویرها و حسادتها تبخیرش کرد
همچنان سیاه پوش است،
در اندوه نامی که همه پرندگان این سرزمین
تا قیامت تکرار می کنند،
غمگین عبور مردی غریب،

که برای التیام تمام ناکانی های این خاک ظهور کرد.

خود را آتش زد تا افغانستان در زمستان تاریخ، یخ نزند.
خود را آتش زد تا در شب های تاریک کابل

خانه های «عاشقان و عارفان» روشن بماند.
سوخت تا گرگهای گرسته در پتوی شب
به دریدن کودکانتان سر نرسند.
خاکستر شد
تا نقشه افغانستان در اطلس های جهان خاکستر نشود.
 
آه مسعود!
بدون تو حتی تلفظ نام افغانستان در حنجره جهان سخت است،
بدون تو افغانستان بغضی می شود در گلویم
و پنجشیر قطره اشکی کلان در چشمم.
 
آمر صاحب! ...
من برگشته ام
اما پس از سالها سفر به سرزمین جنگ زده ات
اکنون افغانستان را بدون شما نمی توانم بشناسم.
مسعود! مسعود پاک!
پلنگ تنها! در ازدحام و همهمه کفتاران جهان
این کشور صدای تو را کم دارد
و این تلویزیون تصویر پرحرارتت را
با آن کلاه افسانه ای.
...
آمر صاحب!
چقدر جایتان خالی است! *** شعری از «محمدعلی سپانلو»
به یاد شیر پنجشیر
در درهای مظلوم هندوکش
یک مرد مشعل افروخت
یک مرد بی نظیر
او پاسدار عزت و آزادی
و دشمن جمود و تعصب بود
فرمانده ای کبیر
او پاسدار نور و خرد بود
پیمان به حفظ حرمت انسان بست
با مردمی دلیر
جنگید با اساس حقوق ملت
اسطوره شهادت و ایمان شد
تسلیم ناپذیر
در عرصه نبرد حریفی نداشت
جنگاور و شهیر
آن شیر را به حیله گری کشتند
روباه های پیر
انسان رنج دیده افغان
می غرد، ای امیر
راه تو زنده است و تو با مایی
در قلب ما نمیر
فرمانده شاه مسعود
ای شیر پنجشیر. *** شعری از «سیدعلی صالحی»
همین طور است
دار برف می آید
سربازان سرزمینی دور
در کوچه های کابل
پی سیگار و می خانه می گردند
خورشید رفته به انتهای خوب و
چرت خمارش رسیده است
لورکا مرده
ژان پل سارتر مرده
ریتسوس وراز دار آیدا مرده
اما یک نفر هنوز هنوز یک نفر شبیه شاه مسعود
پشت همین دریچه رو به سپیده دم بیدار است
بگذار هرچه دلش می خواهد

برف بیاید ! *** شعری از «سیدحسین احمد نیشابوری»
شیر مرد
ای شیر مرد نامی، ای راد مرد دوران
رفتی به آسمان ها از بین تکسواران
جای تو گشت خالی، نامت بماند بر جا
ای قرمان نامی ای شهریار دوران
ای تندر شهامت ای کوه استقامت
درد است، خفته مانی، در خلوت مزاران
بر خیز ای دلاور بی شیر پنج شیراست
ریزد ز چشم عالم خونانه همچو باران
چون کاوه دلاور آزاد مرد بودی
نه ترسی از گلوله، نه توپ و تیر باران
خونت به جوش آمد آندرورید مردان
هم ملت بسیجی هم خیل پاسداران
گیریم انتقامت از دشمن ستمکار
امروز یا که فردا، با ملت دلیران
خورشید را بگشتند مجروح شد دل ما
از داغ شاه مسعود ماییم سوگواران 
بر ملت مسلمان، داغی نهاد دشمن
تا اخگرش بگیرد، دامان نابکاران
یارب مدد بفرما در پرتوی نبوت
کن دولت مسلمان پیروز کامگاران
یارب به خاک و خون کن بنیان طالبان را
بر آن گروه نا حق باران خون بباران
اندر پناه یزدان، دو دولت مسلمان
هم مسلمین افغان هم مومنین ایران
پاینده باد رهبر، میر جهان ولایت
سید علی است مولی بر مسلمین ایران
روح بزرگ مسعود، اندر بهشت باشد
خزلان و آتش غم بر دشمنان قرآن
ای خاندان مسعود سر هایتان سلامت
در داغتان شریکند، رزمندگان ایران
گیرند انتقامت امروز یا که فردا
با آتش گلوله، یا ناله های سوزان
تنها نه «احمدی» شد در سوگ او عزادار

هم رنج اوست بسیار، مانند او هزاران. *** شعری از «احمد حیدری «شیدا»»                         
شمع جمع عاشقان
عزیزان از دلم تب و توان رفت
که یار نازنین از این جهان رفت
مسلمانان همه نوحه سرایید
که یار و همدم بیچارگان رفت
بیا افغانیان گرد هم آییم
که شاه مسعود، آن یار جوان رفت
پریشان گشته دلهای عزیزان
چه یاری کزمیان دوستان رفت
الا مرم کجا شد شیر پنجشیر
که اینسان ناگهانی از میان رفت
دلاورهای افغانی کجا شد ؟
دلاور از مکان تالا مکان رفت
شهیدان غرقه خونی دیگر آمد
بگیریدش به بر، کان میهمان رفت
که می گوید شهید عشق مردست
شهید زنده تا هفت آسمان رفت
مسلمانی شرافتمند و عارف
ظریفی مهربان و نکته دان رفت
رفیقان یاور دین محمد(ص) 
سعاتمند تا باغ جنان رفت
طریق عاشقی پیمود عمری
که عاشق آمد عاشق از میان رفت
خداوندا تو میدانی که مسعود
شهید و شمع جمع شاهدان رفت
الا مسعود راهت راه حق بود
ره پر رهروت را رهروان رفت 
بیا یاران ره مسعود گیریم
رهی که شیر مرد این زمان رفت

بیا «شیدا» کزین غم خون بگیریم

که یار نازنین از این جهان رفت *** شعری از «محمدفاضل نزهت شریفی»
در عزای یار
ای دوست بگیریم بیا زار بگرییم 
باحسرت از این گنبد دوار بگرییم
چون ابر سیه چهره بر آریم از اندوه
چون طفل یتیم، نیمه شب تار بگرییم
آنگونه بنالیم که هدهد نتواند 
یخن بدرانیم و به تکرار بگرییم
نفرین بگوییم به این چرخ سیه رو                  
افتاده و دل خسته وبیمار بگرییم
بسیار بگرییم و بسی زار بگرییم
در ماتم آن قافله سالار بگرییم
ای وای بگوییم و صد افسوس از این غم

چون رفت دگر از برما یار بگریم   *** شعری از «مهین بانو ترکمان اسدی»
شیر دره پنجشیر
کنون گاه آن است ایرانیان
بدین سوگ بندیم یکسر میان
به آیین پیشین ایران زمین
به پاس چنان راد مرد گزین
همه جامه ی سوگواری به تن
بپوشیم یکسر به هر انجمن
به آیین سوگ سیاوش به زار
بنالیم بر داور کرد گار
به یاد آوریم از گه باستان
از آن مرز فرخنده کابل ستان
که رستم از آن تخمه آمد پدید
چنان شیر مردی به دوران که دید؟
مر آن شیر غرنده ی پنجشیر
همان شاه مسعود، مرد دلیر
از آن دوده بودی همو یادگار
که تابان بدی در دل روزگار
بلند آسمان بر زند بر زمین
همی بود با روسیه در نبرد
به جنگ اندرون کار شیران بکرد
که گفتند شیری است در پنجشیر
که آرد همین دشمنان را به زیر
سر انجام آورد کشور به جای
به یاری یاری ده رهگشای
رهانید میهن، ز روسی نژاد
زمانه بسی دارد از او به یاد
چو کشور از این سان فتادش به چنگ
نیازرد کس را دلاور نهنگ
گنه کرده بخشید و، آمد به جای
به فر جهاندار نیکی فزای
برآن بود کان کشور سر فراز
بگیر ره دانش و کام و ناز
و لیکن زنا پاک مرز جنون
به پا شد یکی گرد و آمد غروب
گروهی که خوانی ورا طالبان
بر آمد از این بی هنر مردمان
نکوهیده مردان تازی نژاد
که گیتی زنیر نگشان پاک باد
به یاری ایشان به پا خاستند
چو اهریمنان لشکر آراستند
گرفتند سر تا سر آن مرز را
همان مرز فرخنده با ارز را
جزا از دره ی پنجشیر بزرگ
که بودی در آن شیر مرد سترگ
که روباه هر چند باشد دلیر
نیازد همی چنگ، بر جای شیر
همین طالبان، این بد اندیشه گان
همین ژاژگویان، جفا پیشه گان
همه شهر و ده یک به یک سوختند
زبس آتش کین بر افروختند
نماندست یک خانه در آن به پای
نه باغ و نه ایوان و کاخ و سرای
همان خاک محراب با فرودین
پدر و مادر رستم با فرین
زبیداد تازی و از طالبان
به پای آمد آن کشور دلستان
بسی مردمان کشته، افکنده خوار
بسی کودکان را شده دل فکار
همان شاه مسعود تنها به جنگ
جهان کرد بر کام دشمن، شرنگ
گهی تا لقان و  گهی بامیان
تهی کرد ز اهریمن بدگمان
چو دانست اهریمن خیره سر
که بر مرد جنگی پرخاشگر
نیازست این گونه یازید دست
نشاید مر آن شیر شرزه شکست
نگر تا چه سان نزد مسعود راه
بجستند و رفتند در پیشگاه
تن خویش با آتش مرگبار
بیاراسته مرد تازی تبار
به سان گزارشگری چیره دست
شدندی بدان بارگاه نشست
چو نزدیک مسعود آمد فرود
بپرسید چندی پاسخ شنود
بدین گفت و گو آهن آتشین
بشد پخش و، لرزید روی زمین
همه خانه گردید زیر و بر
دو تازی به دوزخ نهادند سر
همان نیز مسعود روشن روان
روان برآمد سوی آسمان
به نامردی، تازیان این چنین
بکشتند فرزانه ی تیز بین
تو ای شاه مسعود آزاده مرد
که بودی همه ساله اندر نبرد
روان تو پشت سپاه است و بس
که چون تو نبودست فریاد رس
همه رزم را یک به یک، در کنند
بن طالبان از زمین بر کنند
روان تو شادان و نامت به جای
بماناد تا هست گیتی به پای
انتهای پیام/.
برچسب ها:
آخرین اخبار