امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 2
۰۱:۵۵
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 45235
تاریخ انتشار: ۱۸ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۰۳
تعداد بازدید: 105
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ می خواهند برای محمد حسین جعفریان بزرگداشت بگیرند. مگر جعفریان کیست؟ اصلاً ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ می خواهند برای محمد حسین جعفریان بزرگداشت بگیرند. مگر جعفریان کیست؟ اصلاً او تا الآن کجا بوده که هیچکس او را نمی شناسد؟ ما که هرچقدر کانال های تلویزیون را عوض می کنیم او را نمی بینیم! نه در جشن های رمضان دیدیمش، نه در جنگ های شبانه دیدیمش، نه در جشن عید نوروز دیدیمش، نه در هزارها ساعت آنتن زنده و مرده ی تلویزیون که برای تک تک ثانیه هایش خون ریخته شد. رسانه ای که قرار بود قابی از فرهنگ انقلاب باشد و حالا اِند بی فرهنگی است. اصلاً این آدم را از کدام کره و کدام منظومه برداشته اید و آورده اید و حالا می خواهید برایش بزرگداشت بگیرید؟ مگر بازیکن ذخیره ی فلان تیم دسته سوم مرده است که می خواهید جعفریان را تکریم کنید؟ اصلاً مگر مغز بادام خورده اید؟!

اینها بدیهی ترین سوالاتی است که یک جوان 20-30 ساله ی این مملکت درباره ی جعفریان، سردار جعفریان، دارد. درست هم هست. یعنی با این حال و اوضاع که امثال «جعفریان» ها در یک بایکوت رسانه ای کامل و البته تا حدود زیادی جنایتکارانه و خائنانه به سر می برند، خیلی حق است که کسی پیدا بشود و این سوال ها را از ما بپرسد. من به یک جوانِ در سن و سال خودم این اجازه را می دهم که جعفریان را نشناسد، نداند که او یک سردار به تمام معناست؛ یک فرمانده به تمام معنا. نمی دانم دادش را باید بر سر چه کسی بزنیم؟ سر همین جوانها یا سر این بوق مفلوک -یعنی به تعبیر سیدمرتضای شهید، رسانه ی ملی-؟! دلم می گوید شک نکن! هرچه داد داری بر سر همین رسانه ی آمریکایی بزن! که ما هرچه بدبختی می کشیم از همین رسانه می کشیم!
....
برای من که چند سال بیشتر نیست که با محمدحسین جعفریان آشنا شده ام و سال های سال از او کوچکترم، خیلی سخت است در مورد او حرف بزنم. من جعفریان را از دور می شناختم و حالا به لطف مهربانی هایش دارم از نزدیک هم می شناسم. قبلاً چند بار در چند برنامه ی شعری دیده بودمش و فقط یکی دو بار هم در برنامه راز نادر طالب زاده؛ (که همین جا باید به حاج نادر عزیز تبریک بگویم برای این برنامه اش که باعث شد منِ جوان با جعفریان آشنا بشوم). من تازه دارم از نزدیک با این عزیز آشنا می شوم و هر روز بیشتر از قبل به ارادتم نسبت به او افزوده می شود. بار اول که از نزدیک چند ساعتی را دیدمش ماه رمضان سال قبل بود که بعد از دیدار با حضرت آقا، مشهدی ها در خانه ی آقای عبدالله حسینی عزیز جمع شدند و گفتند و شعر خواندند و خندیدند و مرور خاطره کردند. شبی که جعفریان از خوشحالیِ اینکه بچه ها دور هم جمع شده اند خیلی هم با نشاط شده بود و طوری که انگار دست خودش هم نباشد مدام می خندید و جمع را با حرفها و خاطره هایش منفجر می کرد. اصلاً او عاشق جمع شدن بچه هاست. عاشق این است که دلها به هم نزدیک تر بشوند و بچه های شاعر و بچه های فرهنگی و بچه های مهاجر و ایرانی به هم نزدیک تر بشوند. همان شب هم چند بار ذکر خیر استاد محمدکاظم کاظمی را کرد که در جمع نبود و در منطق و مرام او باید می بود! بله؛ باید می بود. چون جعفریان به هیچ نحو دور بودنها را دوست ندارد؛ نه فاصله ی دلی و نه فاصله ی جسمی اش را؛ هیچ کدام را تاب نمی آورد. تا الآن هم من هیچکس را به اندازه ی او دغدغه مند دوستی بیشتر و ارتباطِ بیشتر ایران و افغانستان ندیده ام. تقریباً کسی را مثل او ندیده ام که این قدر دلش بسوزد برای بچه های مهاجر و مشکلاتشان در ایران و مشکلاتشان در افغانستان. هر بار که حرف می زند یک کلمه اش ایران است و یک کلمه اش افغانستان. یک بار هم حضرت آقا رو به متصدیان وزارت خارجه ی کشور گفته بودند که «چرا از تجربه های آقای جعفریان درباره ی افغانستان استفاده نمی کنید؟!» و من برایم جالب است که از تجربه ها و حرفهای او هیچوقت استفاده نشد! و با دولت تدبیر و امید هم دیگر نیازی به نگرانی و لاجرم مشورت نیست! چنانکه می بینید دوستان با دیپلماسی عمومیِ فیسبوک و فیسبوق و اینها دارند تعاملاتمان با دنیا را رو به راه می کنند و حتماً فکری هم برای این سه برادر فارسی زبان، ایران و افغانستان و تاجیکستان، و فکری برای جهان اسلام هم دارند! پس: «جفعریان برو بخواب که ما بیداریم!». کدام جعفریان؟ جعفریانی که به قول محمدسرور رجایی عزیز –که الحق والانصاف خودش اعجوبه ای است- افغانستان را خیلی بهتر از خود افغانستانی ها می شناسد! جعفریانی که یک پای خودش را در ماجرای مستندی که داشت برای افغانستان می ساخت فدا کرد و حالا 20 سال است که یک عصای ساده همراه همیشگی اوست. جعفریانی که با آن بدن ضعیف و رنجورش هنوز هم کار یکی دو تا وزارتخانه را دارد انجام می دهد و دیگر امیدش را از همه ی دستگاه های دولتی و از همه ی وزارتخانه و همه ی وزیران علیه ما علیه قطع کرده است. جعفریانی که آبروی ایران است در افغانستان. و جعفریانی که اصلاً این «ایرانی» و «افغانی» بودن را قبول ندارد و سالهاست که زده است زیر این مرزها و میزها! جعفریان سالهای خیلی زیادی است که این نقشه های دست ساز غرب را پاره کرده و انداخته توی سطل آشغال. جعفریانی که...

جعفریانی که همین چند شب پیش با هم سوار ماشین همیشه نشسته اش شدیم(!) و رفتیم به سمت شهرستان ادب. خیلی دوست داشت بیاید. می دانست که بچه های شهرستان چقدر خوشحال می شوند. ولی حال خیلی روبه راهی نداشت. بالأخره بلند شدیم و حرکت کردیم. تا رسیدیم جلوی موسسه و راه پله ها را دید گفت «به جان خُدُم اگه مِدِنِستُمُ یادُم بود که باید چار طَبَقَ رِ بُرُم بالا عمرن که میامَدُم!». حق دارد. انصافاً که حق دارد. با آن بدن رنجور و آن پا و آن عصا خیلی سخت است که چهار طبقه ساختمان را بیاید بالا. اما آمد و رفت و نشست. آن قدر با شنیدن شعر بچه های جوان و بحث و صحبت های مطرح شده شارژ شد که مگر دوست داشت بلند شود؟! نشان به آن نشان که آن یک ساعتی که قرار بود بنشید شد 5-6 ساعت و تا یک و دوی شب برامان حرف زد. مثل همین چند وقت پیش که در اردوی آموزشی آفتابگردانها هم تا دو سه شب با هم راه رفتیم و حرف زدیم. از تجربه ها و افغانستان و انقلاب و دعوای بچه های انقلاب با روشنفکرهای اول انقلاب و از دفاع های جانانه ی میرشکاک و ضایع شدن روشنفکرها و  کلی حرف دیگر که یکی اش انقلاب بود و یکی دیگرش هم انقلاب بود! با خودم گفتم این جعفریان همین طوری است. وقتی بحث فرهنگ و دین و انقلاب و اینها باشد تا آخر هست ...

حرفها خیلی بیشتر از این هایند. من تا همین جایش هم خیلی روده درازی کردم که درباره ی او نوشتم و حرف زدم. منِ کوچک -و خیلی کوچک های دیگر که توهمِ خودبزرگ بینی برشان داشته- باید بنشینیم و از او فقط بشنویم.

عزیزان من! جعفریان نیازی به بزرگداشت ندارد. ما نیاز داریم که برایش بزرگداشت بگیریم و بنشینیم پای صحبت هایش، پای درد دل هایش، پای اشک هایش و قصه و غصه هایش، پای راهکارهایش و چاره جویی هایش. جعفریان برای من شهیدی است که هنوز بین ماست و دارد چند روزی را با ما می گذراند. به همان تعبیری که شهید احمد زارعی برای شهید آوینی نوشته بود باید بنویسم که:
محمدحسین جعفریان عزیز! فرمانده!

«تو از نخست شهیدی میان ما بودی»...
  * جواد شیخ الاسلامی*
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار