امروز : یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 10
۰۱:۱۶
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 46957
تاریخ انتشار: ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ - ساعت ۱۲:۰۳
تعداد بازدید: 80
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ سال 1341 خورشیدی در شهر مرزی «قصرشیرین» به دنیا آمده است. در محله‌ای به ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ سال 1341 خورشیدی در شهر مرزی «قصرشیرین» به دنیا آمده است. در محله‌ای به نام «باغچه خرما».خودش می گوید: «یک باغ خرمای بی‌صاحبی در آنجا قرار داشت و آن محله به این نام لقب گرفته بود. این «باغچه خرما» برای خودش در دوران «دفاع مقدس» داستان‌ هایی داشت؛ به این صورت که گروه‌های مقاومتی با همین نام در آنجا تشکیل شد و بنده آن را در مجموعه داستان‌هایم آورده‌ام.»

با او که اکنون ساکن کرج است و یک نویسنده و همچنین منتقد جدی در ادبیات ایران، گفت و گویی انجام داده ایم که می خوانید.

فارس: آقای فعله گری! از پدر و مادر و محل زندگی تان برایمان بگویید.

طبقه اجتماعی ما یک طبقه زحمت‌کش و محروم بود. پدرم یک مغازه کت و شلوارفروشی داست، منتهی رئیس گمرک آنجا یک شخصی به نام آقای «خانه خراب» بود که هنوز هم خیلی‌ها از او یاد می‌کنند، ایشان یک آدم بی‌رحم و رشوه‌بگیر بود، هر مغازه‌ای که به او رشوه نمی‌داد به نوعی با او درگیر می‌شد و مغازه او را به نفع دولت مصادره می‌کرد. پدرم هم به دلیل درگیری و رشوه ندادن به‌ آقای «خانه خراب» رئیس گمرک آنجا مغازه‌اش را از دست داد و تبدیل به یک فروشنده خرده‌ پا شد؛ زمانی که بنده متولد شدم درست شرایطی بود که پدر ضربه اقتصادی خورده بود و خانواده در یک فرود اقتصادی و معیشتی قرار داشت.

فارس: شما این موضوع را به عنوان یک کودک حس می‌کردید؟

بله، کاملا خاطرم هست که پدرم یک قلک کنار گذاشته بود تا بتواند جریمه‌های گمرک را بدهد، زیرا جریمه سنگینی برای او بسته بودند و پدرم چون آدم نمازخوانی بود رشوه را گناه می‌دانست و رشوه نداده بود، به این روز افتاده بود.

فارس: مادرتان خانه‌دار بودند؟

بله، مادرم از آن تیپ زن‌های کرد اصیل خانه‌دار بود.

فارس: سال‌های ابتدایی زندگی شما چگونه گذشت؟
از چه نظر؟
* صدای اذان برایم مانند موسیقی است و ارزش هنری دارد

فارس: از همه نظر به خصوص از نظر فرهنگی منظورم است.

از نظر اقتصادی که عرض کردم بنده یک شاهدی بودم که درد طبقات زحمت کش جامعه را می‌دیدم. از نظر معنوی هم که پدر نمازخوان بود و اگر به زور هم شده بود ما را به سمت مسجد می‌کشاند و با خودش می‌برد، و این سمت مسجد بردن او باعث شد تا علی‌رغم اینکه من در دوره نوجوانی به دلیل فکری و اندیشه‌ای از مذهب فرار کردم، مجددا به مذهب برگردم. و آن مسجد بردن‌های پدر مرا مانند آهنربایی به مذهب برگرداند، مانند بچه‌ای که از مادر قهر می‌کند ولی هرگز نمی‌تواند به مادرش خیانت کند و آن مهر مادری دوباره او را از سر کوچه خانه برمی‌گرداند، ولی صدای اذان در حال حاضر جدای از محتوای فکری و اعتقادی من برایم مانند موسیقی است و یک ارزش هنری دارد.

فارس: چرا از مذهب فرار کردید؟

مهر مادری مذهب باعث شد تا من که چند سالی از ریشه‌های خودم فرار کرده بودم و مجدداً باز گردم، علت فرار من از مذهب این بود که پاسخ سئولات من را پدرم نمی‌توانست بدهد، مثلا من کتاب «مبانی فلسفه علمی» را می‌خواندم و از پدرم سئوال می‌کردم و پدرم با آن لحن ساده‌اش می‌گفت من نمی‌توانم جواب بدهم ولی می‌دانم که برای آن جوابی است، و در آن فضای قبل از انقلاب که هنوز انقلابی اتفاق نیافتاده بود متاسفانه پاسخ‌ها در منبرهای مساجد داده نمی‌شد، سالی یک بار آقای «کافی» یا یک شخص برجسته دیگر که نام او را فراموش کرده‌ام به «قصر شیرین» می‌آمدند و در ماه مبارک رمضان یک جلسه فلسفی داشتند که ما را هم به آن جلسه‌ها راه نمی‌دادند! ولی همان مهر مادری باعث شد که هرگز به مذهب خیانت نکنم و بعد از چند سال درگیری‌های فکری مجدداً به دامان مذهب برگشتم.

* شهری مرزی با موقعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، استراتژیک

علاوه بر وضعیت مذهبی و اقتصادی خانواده، نکته دیگری که در دوران کودکی و نوجوانی من اتفاق افتاد این بود که یک شهر مرزی به عنوان زادگاه من بود زیرا این شهر مرزی منطقه سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، استراتژیک بود، علمای بزرگ از این شهر به عراق رفت و آمد می‌کردند، افغانی‌ها، پاکستانی‌ها همینطور چریک‌های فراری از سازمان مجاهدین خلق در قالب‌هایی مانند آهنگر، عکاس و ... دو سه ماهی در شهر می‌ماندند و با گروه‌های فلسطینی و عراقی ارتباط برقرار می‌کردند و بعد به آنجا می‌رفتند، هوادارهای امام خمینی اول به این شهر می‌آمدند و استراحتی می‌کردند و منطقه را رصد می‌کردند و بعد می‌رفتند، ساواک در «قصر شیرین» تشکیلات فوق‌العاده سنگینی داشت و اصلا معلوم بود که شهر امنیتی است، بعد از نظر طبقات اجتماعی کارهای گوناگونی در چشم انداز من به عنوان یک نوجوان که آرام، آرام دارد یاد می‌گیرد کتاب و رمان بخواند وجود داشت، این طبقات اجتماعی برای من مانند ماهی‌های چاق و چله‌ای بودند که من آرام، آرام داشتم آنها را می‌شناختم؛ قاچاق، بمب‌گذاری، آمد و رفت گروه‌های فیلم‌برداری به دلیل لوکیشن‌های زیبایی که داشت، مثلا فیلم «لیلی و مجنون» را «سیامک سایمی» آنجا ساخت، دوران کودکی و نوجوانی‌ام به همراه بازی‌های معمولی که در یک شهرستان کوچک اتفاق می‌افتاد اینگونه گذشت.

فارس: دوران تحصیلتان چگونه گذشت؟

من دوره ابتدایی را در سال 1347 در دبستان «کوروش کبیر» که یکی از مدارس خوب «قصر شیرین» بود سپری کردم، دوره راهنمایی را در مدرسه «شهریار» گذراندم و دو سال از دوره دبیرستان را در مدرسه «مدائن» گذراندم. بعد از این دو سال برای دانشسرا امتحان دادم و رتبه دوازدهم در استان را آوردم و وارد دانشسرا شدم که در دانشسرا هم تحت تاثیر «جلال آل احمد، دکتر شریعتی و صمد بهرنگی» تصمیم گرفتم که معلم شوم و به روستاهای فقیر بروم و به بچه‌های فقیر درس بدهم و به آنها کتاب توزیع کنم، با این آرمان در سن 16-15 سالگی در دانشسرا پذیرفته شدم که بعد با انقلاب مصادف شد و درگیر شدن با مسائلی که بعد از انقلاب وجود داشت.

فارس: بعد از دانشسرا معلم شدید؟
بله، چند سالی هم درس دادم.

فارس: چه درسی تدریس می‌کردید؟
بنده دبستان تدریس می‌کردم.

فارس: چند سال؟

حدود سه سال، سه سال و نیم تدریس کردم اما متوجه شدم کار من نیست، زیرا حوزه کار من ادبیات بود.

* فضای وحشتناک دانشسرا

فارس: در دوره دانشسرا اتفاق و خاطره خاصی رخ نداد؟

من به عنوان یک جامعه آرمانی و فرهیخته به دانشسرا نگاه می‌کردم که در آنجا یکسری معلم بار می‌آیند و می‌روند به بچه‌های مردم درس می‌دهند، ولی متاسفانه نود و نه درصد از آنها که آمده بودند معلم کشور شوند به معلمی و درس علاقه نداشتند، بلکه رفتارهای لمپنی و اوباشگری هم داشتند، به خصوص در شب هنگام و من به شدت می‌ترسیدم از اینکه دارم در این محیط شبانه‌روزی درس می‌خوانم. یکی از عواملی که روی بنده تاثیر گذاشت که من از معلمی زده شوم، رفتارهای این بچه‌ها از ساعت هشت شب به بعد با یکدیگر بود، از رفتن آنها به مراکز فساد و مشروب‌خوری بگیر تا چاقوکشی و خال کوبیدن روی بدن یکدیگر و نعره‌ زدن ها در نیمه شب، که در بسیاری از نوشته‌هایم این خاطرات وحشتناک آمده است. از این موضوعات به شدت احساس ناامنی می‌کردم ولی آنها را به خانواده منتقل نکردم و آرزوی پدرم داشت برآورده می‌شد که پسرش دارد به یک جایی می‌رسد، ولی دیدم خدایا این‌ها پس فردا می‌خواهند بروند به بچه‌های مردم درس بدهند. اینها متاسفانه علاقه‌ای به معلمی ندارند. در دانشسرا بچه‌ها بیشتر شب‌ها به جای اینکه بنشینند کتاب و رمان و روان‌شناسی بخوانند که درس‌های اصلی ما بود، یا پاسور بازی می‌کردند یا تریاک و حشیش می‌کشیدند یا به مراکز روسپی‌گری می‌رفتند، نیمه شب هم مست به خوابگاه برمی‌گشتند، واقعا در دانشسرا یک فضای «سورئالیستی» وحشتناک حکمفرما بود.

فارس: شما در این فضا چه عکس‌العملی نشان می‌دادید؟

هیچ، در حد امکان از خودم حفاظت می‌کردم و کتاب و رمان می‌خواندم. آنها مرا مسخره می‌کردند و فضا را برای بچه‌هایی که اهل مطالعه و معلم شدن بودند ناامن می‌کردند، مسئولین دانشسرا هم مانند همه جاهای دولتی خودشان را در یک اتاقک پنهان می‌کردند و فردای صبح آن روز زنگ را می‌زدند و بچه‌ها سر کلاس می‌رفتند، این از خاطرات ناخوشایند من در آنجا بود، ولی یک معلم خیلی خوبی در دانشسرا داشتم که متوجه استعداد من در نوشتن شده بود و متوجه این نکته هم شده بود که آنجا فضا، فضای سالمی نیست، مرتب حواسش به من بود، کاری از دستش برنمی‌آمد زیرا دو، سه ساعت بیشتر آنجا نبود و در آن دو سه ساعت یا به من می‌گفت بیا متنت را بخوان یا دو قدمی با من می‌زد و می‌گفت حواست باشد، این جا فضا، فضای خوبی نیست، فضای لمپنی و اوباشگری است، که هرگز خاطره این معلم را فراموش نمی‌کنم. ایشان آقای «مرادی» نام داشت که اگر زنده است خدا حفظ‌شان کند و اگر هم به رحمت خدا رفته است خدا بیامرزدش.

* همه حقوقم را کتاب می‌خریدم و بین بچه‌های فقیر توزیع می‌کردم

فارس: شما سه چهار سال معلم شدید، در دوره معلمی چه می‌کردید؟ آیا خودتان به بچه‌ها مثلا کتاب‌های «آل احمد» یا دیگر نویسندگان را معرفی می‌کردید؟

من هر حقوقی را که می‌گرفتم به جای اینکه کفش و لباس بخرم یا حتی به پدرم کمک کنم، کتاب‌های ارزان قیمت را به تعداد زیاد می‌خریدم و بین بچه‌های مناطق فقیر توزیع می‌کردم. پدرم می‌گفت حقوقت را چه کار می‌کنی؟ من هم یک توضیحی برایش می‌دادم، البته چشم‌های دردناک پدرم را هم می‌دیدم، ولی احساس می‌کردم که رسالت من این است که هزاران، هزاران پدر مانند پدر من در آینده دیگر زیر بار ظلم و ستم نباشند، به جای اینکه مثلا به خودم بگویم تو چرا کفش نمی‌خری یا چرا سر و وضعت اینگونه است، می‌رفتم و همه حقوقم را کتاب می‌خریدم و بین بچه‌های روستاهای فقیر توزیع می‌کردم. البته من تنها این کار را نمی‌کردم، ما یک گروه بودیم که علاوه بر توزیع کتاب به خانه بچه‌ها می‌رفتیم و به مشکلات خانوادگی آنها هم رسیدگی می‌کردیم، ولی این کار ما به دلیل سیستم غلط آموزشی زیاد طول نکشید، زیرا هیچ معلمی از دیدن ما خوشحال نمی‌شد. آنها به ما می‌گفتند شما با این بچه‌ها چه سر و سری دارید؟ چرا اینها را بیرون می‌برید؟ حتی متاسفانه آنها ذهنیت‌های کثیفی داشتند و به ما می‌گفتند شما با آنها چه رابطه‌ای دارید؟ الان که فکر می‌کنم می‌بینم نگاه آنها، نگاه سالمی نبوده است و به من می‌گفتند شما چه کاری به این کارها دارید؟ شما بیا حقوقت را بگیر و درست را بده و برو.

فارس: پس شما سه، چهار سال معلم شدید و بعد آن را رها کردید؟
بله، رها کردم و به تهران آمدم.

فارس: چه سالی به تهران آمدید؟
سال 1364
فارس: در جنگ هم شرکت کردید؟
بله، منتهی خیلی کوتاه.

فارس: آن دوره‌ای که فرمودید دوری از مذاهب، چه دوره‌ای بود؟

سال‌های تقریبا بین 54 تا 58، دوره نوجوانی، دوره جست‌وجو و خروش، دوره سئوال، دوره‌ای که من قطعا دنیا را عوض خواهم کرد، شما نتوانسته‌اید عوض کنید، دوره‌ای بود که آرامش از من گرفته شده بود.

* اگر انقلاب سه سال دیرتر اتفاق افتاده بود قطعا وارد خانه‌های تیمی شده بودم

فارس: در آن دوره چه فعالیت‌هایی انجام می‌دادید؟

به جریان‌های سیاسی چپ نزدیک شدم، یعنی اگر انقلاب سه سال دیرتر اتفاق می‌افتاد ما مخفی می‌شدیم و قطعا به جنبش چریکی پیوسته بودیم! قشنگ کار شده بود، تشکیلات زده شده بود، شاخه‌های نظامی شکل گرفته بود، بچه‌ها به دشت و صحرا می‌رفتند و تمرین اسلحه می‌کردند ... اگر سه سال دیرتر انقلاب اتفاق افتاده بود قطعا ما وارد خانه‌های تیمی می‌شدیم و جذب جنبش مسلحانه چریکی می‌شدیم، ولی الحمدلله انقلاب اتفاق افتاد و توده‌های مردم به خیابان‌ها ریختند و جنبش چریکی از قضیه جا ماند و این جریانی است که داستان آن به طور مفصل در «نان بلوط و باران تمشک» آمده است.

فارس: و بعد از آن به دامان مذهب بازگشتید.

بله، و تاثیر مستقیم آن هم به شخصیت بی‌نظیر و بی‌بدیل «امام خمینی(ره) و آقای طالقانی» برمی‌گشت، منتهی به مرور در من نشت می‌کرد چون من نگاه اندیشه‌ای داشتم، نگاه هیجانی و عاطفی نبود، من پاسخ سئوال‌هایم را گرفتم، حتی تاثیر شخصیت «آقای خامنه‌ای» بر من بسیار بنیادی بود.

* شخصیت آقای خامنه ای جوری است که حتی دشمن نیز از او با احترام یاد می کند

فارس: می‌شود این موضوع را یک مقدار روشن‌تر بیان کنید؟

یعنی اینکه سخنوری و نگاه ژرف ایشان و دم به دم با جریان‌های گزارش‌دادن، گزارش اندیشه‌ای، گزارش انسانی دادن و ...، ایشان فقط یک رهبر نیستند، فقط یک انقلابی بمب‌افکن نیستند، ایشان نگاه ژرف انسانی به انقلاب و مذهب دارند، یعنی حتی این ویژگی در کمترین رهبران انقلاب‌های جهان دیده شده است، نگاه آقای «خامنه‌ای» یک نگاه عاطفی - انسانی به هر مقوله‌ای است و همین نگاه ایشان را دوست‌ داشتنی کرده است، آنجائی که حتی دارد راجع به دشمنان خودش صحبت می‌کند شما یک لحن بی‌ادبانه، یک لحن توهین‌آمیز و تحقیرکننده نمی‌بینید، ایشان کمتر خودش را می‌اندازد و آنها را اسیر صحبت خودش می‌کند، این ویژگی ایشان در دوره رهبری‌شان خیلی بنده را ساخت و خودم را مدیون ایشان می‌دانم. این مطالب را صادقانه عرض می‌کنم و بنده هیچ‌گونه نزدیکی مالی، اقتصادی، شغلی با نظام ندارم که اینها را بگویم تا چیزی به من برسد، ولی همیشه این را گفته‌ام که رهبری کنونی انقلاب یکی از ویژه‌ترین رهبرهای تاریخ بشر است و تاریخ چنین شخصیتی را کمتر به خودش دیده است. این قدر اشراف بر ادبیات، بر فرهنگ، بر تاریخ معاصر، بر تاریخ انسان و چقدر عاطفی، چقدر این انسان در گفته‌هایش از مرزهای مخاطبش عبور عاطفی می‌کند و گاردش را می‌شکند. دیده‌ایم در گفته‌های خیلی از رادیوها، مثلا در رادیو بی‌بی‌سی می‌گوید «آقای خامنه‌ای» نمی‌گوید «خامنه‌ای»، این کمندی است که رهبر انقلاب انداخته است و دشمن را وادار می‌کند که اسمش را مؤدبانه ببرد.

فارس: سال 64 به «تهران»‌ تشریف آوردید و یک فعالیت جدی را در حوزه داستان‌نویسی شروع کردید.

بله، یک فعالیت جدی را برای جست‌وجو و یاد گرفتن شروع کردم، با خودم گفتم اول باید هیچ بشوی، در صورتی که داستان چاپ کرده بودم. خیلی از اساتید را می‌شناختم، چهره‌های بزرگی را می‌شناختم، جاهایی بودم که می‌توانستم هفته‌ای یک مجموعه داستان و کتاب در بیاورم، اول به خودم گفتم که باید هیچ شوی، خاکستر شوی و بعد از درون آن بیرون بیایی، رمانی را به یک انتشارات بردم، آن موقع «علی میر فطروس» آنجا بود، گفت فلانی من این را برایت چاپ می‌کنم ولی دو راه پیش‌رو داری، بعدا پشیمان می‌شوی. آن موقع هفده‌ سال داشتم. گفت آن را برایت چاپ هم می‌کنم که تب چاپ کتابت بیفتد، ولی این کار را نکن، ده دقیقه برو آنجا بنشین و آن آب پرتقال را بخور و بیا، برای یک جوان هفده ساله که کتابش چاپ شود چیز کمی نیست، ولی من برگشتم و گفتم نمی‌خواهم کتابم چاپ شود، کتاب «آتش در مشت» آماده چاپ بود که رمان مفصلی هم بود ولی چون آن آقا به من گفت که شاید بعدا پشیمان شوی، من رفتم در خلوت چند دقیقه‌ای خودم با عقل و دلم کلنجار رفتم تا اینکه عقلم گفت نه و بعد از آن نشستم و یاد گرفتم. مثلا «دولت‌آبادی» در مرکز نشر دانشگاهی کار می‌کرد، من برای خوردن غذا پول نداشتم، یک نان بربری می‌گرفتم آن را سه قسمت می‌کردم و می‌خوردم، از این طرف می‌رفتم که «دولت‌آبادی» را ببینم یا از آن طرف می‌رفتم «میرصادقی»‌ را ببینم یا در این سخنرانی و آن سخنرانی شرکت می‌کردم.

* گفت شما استعداد خوبی در ادبیات داری و بد نیست بروی دولت‌آبادی را ببینی

فارس: سال 1364 با آقای «دولت‌آبادی» ارتباط داشتید؟

بله، شدیدا و ارتباط‌مان هم ارتباط خوبی بود. «دولت‌آبادی» را از طریق «علی اشرف درویشیان» شناختم، «درویشیان» همشهری ما بود، او را من در «نشر روز» می‌دیدم. به من گفت که شما استعداد خوبی در زمینه ادبیات داری و بد نیست که بروی «دولت‌آبادی» را ببینی و حتما برو این کار را انجام بده. من رفتم و «دولت‌آبادی» را از نزدیک دیدم و ایشان بزرگوارانه منی را که هیچ بودم پذیرفت و گفت من از ساعت فلان تا ساعت فلان اینجا هستم و بیا هر سئوالی داری از من بپرس، بعد آدرس خانه‌اش را به من داد و چند بار به منزل او رفتم که خیلی محترمانه با من برخورد می‌کرد.

اولین مجموعه‌ای که از من در سال 67 چاپ شد، به نام «مرثیه‌های کوه سفید» بود و پشت آن «دولت آبادی» یک متن نوشته بود که «فعله‌گری عزیز! من داستان‌های تو را خواندم، ساده هستند، زیبا هستند و این مجموعه مرا به یاد «لایه‌های بیابانی» خودم می‌اندازد» که هنوز آن دستخط را دارم. وقتی که این دستخط را برای من نوشت، جرأت پیدا کردم که آن مجموعه داستان را چاپ کنم، وگرنه آن را قابل نمی‌دانستم و گفت حتما این را ببر و به چاپ برسان. دستخط ایشان را که بردم ناشر همان لحظه به من پیش‌پرداخت داد و با من قرارداد بست. آقای «ضیاءالدین دری» که الان کارگردان هستند آن موقع مسئول دفتر آن انتشارات بودند که اگر این مصاحبه را بخوانند قطعا در جریان هستند و خاطرنشان می کنم که بعد از آن هم بنده مسبب خیر شدم و ایشان را با آقای «دولت‌آبادی» آشنا کردم که قرار شد بر اساس «جای خالی «سلوچ» ایشان یک سریال برای تلویزیون بسازند.
* شخصیت داستان‌نویس در بده بستان و نفس به نفس با  نویسندگان بزرگ و آثارشان در می‌آید

ارتباطم با «دولت‌آبادی»‌ در حد شاگرد بود ولی فوق‌العاده نوشته‌ها و نثر ایشان، سنجیده کاری و حرفه‌ای کاری و اینکه فقط باید نویسنده باشی در من تاثیرگذار بود، زیرا «آقای دولت‌آبادی» نویسنده زندگی کرده است، با سختی‌ها و مشکلات ساخته است، این درس‌ها در دانشکده‌ها داده نمی‌شوند، باید بروی با اینها رفت و آمد کنی، زندگی‌هایشان را ببینی، زندگی‌نامه‌هایشان را بخوانی تا درس یاد بگیری، درسهای اصلی داستان‌نویسی اینهاست، نه آن چیزی که در دانشکده‌های ما تدریس می‌شود و از درون آن‌ها هم نویسنده بیرون نمی‌آید. نویسنده باید برود زانو به زانوی آن ها در یک گوشه نشسته و در محضر آن‌ها درس داستان نویسی یاد بگیرد، من هرچه یاد گرفتم از امثال «دولت‌آبادی» است، از امثال «جلال آل احمد» است و یکی از دلایلی که در ادبیات داستانی امروز ما، اثر فاخر و تکان دهنده در نمی‌آید این است که بچه‌ها به کلاس داستان‌نویسی می‌روند که اگرچه بسیار خوب و بسیار کامل‌کننده است ولی بدنه و ساختار اصلی شخصیت داستان‌نویس در بده بستان و نفس به نفس با آثار و به خصوص با زندگی با نویسندگان بزرگ در می‌آید.

شما اگر زندگی «تولستوی» را واقعا بخوانید و بفهمید باید به شما فوق لیسانس ادبیات بدهند، این همه وقت یک آدم را شما بگیری و بعد از او امتحان بگیری و به او لیسانس بدهی، نتیجه‌اش می‌شود این همه نویسنده تئاتر که دو تا اثر از نویسندگان معروف نخوانده است. بعد می‌گوید من فوق لیسانس تئاتر هستم و دنبال کار است، دنبال حقوق است، خب دولت نمی‌تواند برای اینها حقوق فراهم کند! این آدم وقتی می‌آید بیرون وقتی که روی صحنه می‌رود و باید «گالیله برشت» را اجرا کند.

* با مصاحبه کردن و عکس انداختن و ژست گرفتن، نویسنده و «تولستوی» در ایران پدیدار نخواهد شد!

«رمان» هم همینطور است، من را بیندازند در یک سلول، اگر نویسنده باشم در آن سلول می‌توانم «رمان»‌ خودم را خلق کنم. «کامو» می‌گوید اگر یک نویسنده فقط یک روز زندگی کرده باشد، او را اگر بعد از آن یک روز در یک زندان بیندازند آن نویسنده خواهد توانست از همان یک روز زندگی‌اش - اگر جوهره خدایی داشته باشد- «رمان» های بزرگی خلق کند.

با کلاس رفتن و با مصاحبه کردن و عکس انداختن و ژست گرفتن، نویسنده و «تولستوی» در ایران پدیدار نخواهد شد!

فارس: آقای فعله‌گری! با «سید مرتضی آوینی» هم دوستی داشتید؟

من یک بار ایشان را در «مجله ادبیات داستانی» زیارت کردم که بعد از آن ایشان به شهادت رسیدند و دیدارمان هم در حد یک سلام و علیک بود.

فارس: در «ادبیات داستانی» که زیر نظر آقای سید مهدی شجاعی بود، شما هم مطلب می‌نوشتید؟

بله، در دوران شکوفایی آن که ده شماره اول آن واقعا ده شماره بی‌نظیر بود.

فارس: به چه جهت می‌گویید ده شماره‌اش بی‌نظیر بود؟

از این نظر که هم تازه‌گی داشت و هم موضوعات جدیدی در آن بود. از هر کسی مطلب نمی‌گرفتند، مطالب خارجی و داخلی دارای یک توازن بود، طرح جلد و گرافیک عالی بود، ولی بعدها یک مقدار به کارمندسازی تبدیل شد و فضایی که حالا یک مجله‌ای دارد در می‌آید و فعلا تا دولت دارد پول می‌دهد آن را چاپ کنیم، ولی زمان ایشان این‌گونه نبود، نظارت خیلی دقیق بود و معلوم بود که این مقالات و نوشته‌ها گزینش می‌شوند، من هم به این دلیل لذت بردم از اینکه نامم در آنجا باشد، رفتم و در دو شماره کار از من در آمد.

فارس: این رویه ادبیات داستانی به شکلی که کسی از مطلب و داستانش که چاپ می‌شود لذت ببرد ادامه داشت؟

عرض کردم در حال حاضر نویسندگان ایران را یک شغل جویانی می‌بینم که البته به کسی جسارت نمی‌کنم و دست همه آنها را هم می‌بوسم، حتی آنهایی که برای شغل آمده‌اند، ولی هفتاد درصد به بالا اصلا نویسندگی را دوست ندارند، فوتبالیست‌‌ها و دکترها و مهندس‌های شکست خورده هستند که نتوانسته‌اند فوتبالیست و دکتر و مهندس شوند، آمده اند نویسنده شده‌اند، که دقیقا مصاحبه‌های آن هست، حتی چهره‌هایی که شاید شما باور نکنید، می‌گویند ما علاقه‌ای به ادبیات نداریم که مثلا یک روزی ما به یک اداره‌ای رفتیم و گفتند به ما می‌توانید یک انشاء برسانید، وقتی آن انشاء را بردم دیدم مورد استقبال قرار گرفت، رفتم انشاء دوم را آوردم، انشاء سوم را آوردم و بعد دیدم نه، می‌شود داستان هم نوشت، بعد داستان نوشتم...

فارس: به نظرتان یک مقدار غیرمنصفانه قضاوت نمی‌کنید؟

اصلا اینطوری نیست، غیرمنصفانه یعنی اینکه فرد بر اساس غرض شخصی در مورد کسی قضاوت کند، من با هیچ کدام از اینها نه رفت و آمد دارم و نه حتی دیدار نزدیک دارم، یک دنیای گوشه‌نشینی دارم و هیچ کدام از اینها را نمی‌شناسم.

فارس:‌ ممنون از وقتی که گذاشتید.
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار