امروز : سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵ - 2017 February 21
۰۵:۱۷
نمایشگاه رسانه دیجیتال
ادموند
کمک مالی
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 4889
تاریخ انتشار: ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲ - ساعت ۱۳:۴۱
تعداد بازدید: 215
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس؛ گروه ادبیات انقلاب اسلامی: اکبر خلیلی از نویسندگان مشهور بعد از انقلاب است. او صاحب داستان های زیبایی ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس؛ گروه ادبیات انقلاب اسلامی: اکبر خلیلی از نویسندگان مشهور بعد از انقلاب است. او صاحب داستان های زیبایی مثل «ترکه های درخت آلبالو» است. نقد او بر کتاب «کمی دیرتر» قابل توجه است. شما را به خواندن این نقد دعوت می کنیم.

  سید مهدی از کسانی نیست که به تازگی قلم به دست گرفته باشد. او آوازه ای بلند از خلق آثاری ارزشمند دارد ؛ و من در صدد این نیستم تا به قامت بلند او خدشه ای وارد کنم . اما چه کنم ، چاره ای نیست . هر کس تکلیف خود را در برابر " قلب " واقیت ها ملموس  اعتقادی باید درک کند . عقل سلیم به من می گوید: از نقد این کتاب بگذر. ارادتم به آقا ، و مولایم حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ، چیز دیگری می گوید. برای همین بیش از 12 ، 13 بار این کتاب را برداشتم و به نیت حس مسئولیت و کنجکاوی خواندم و خط کشیدم و زمین گذاشتم و دیدم طاقتم را طاق می کند و متاسف  می شوم . رهایش کردم و مدتی با خودم کلنجار رفتم که ببینم چه چیزی در این کتاب است که رغبت خواندن را از من می گیرد و مرا متاسف می کند. شاید درگیری های کودکانه دوران چند ساله انقلاب است که همراه یکدیگر در یک مسیر حرکت می کردیم که مرا نسبت به نویسنده این کتاب همچنان آزرده خاطر و دل چرکین نگه داشته است . برخورد های بسیار بچگانه که آن را دور از جوانمردی انگاشتم که در نوشتن نقد بر این کتاب دخیل ببینم . پس بهتر است چشم باز کنم و به درک حقایق این کتاب بپردازم . دیدم صفحات این کتاب با این همه رنج  در خواندن آن جز شکنجه روحی چیزی نصیب من نمی کند. منصرف شدم و آن را زمین گذاشتم . اما خط کشی های کلمات و جملات سخیف و ناهنجار در این کتاب مرا راحت نگذاشت و شب و روزم را سیاه کرد. چرا که بعد از 12 ماه این کتاب را از خودم دور نکردم و همیشه با من بود و به دوستانی که می رسیدم سفارش خواندن این کتاب را می کردم و با خود می گفتم: نکند خشم کودکانه من  نسبت به این نویسنده فرو کش نکرده و هنوز کدورتی در دلم باشد؛ و این مانع پیشرویی من در مطالعه این کتاب است . اما کم کم متوجه شدم از طرف دوستانم هم خبری نیست . ناخودآگاه بعد از 12 ماه، آن روزهای عذاب روحی من دوباره عود کرد و به صفحات شکنجه آور آن رجوع کردم و تصمیم به نقد آن گرفتم . به بهای هر قیمتی که شاید بتوانم سکوت اهل قلم را در برابر انتشار این کتاب و تسامع کاران نشر و ادبیات داستانی بشکنم ، و وظیفه خود را به سرانجام برسانم.

یک سال از آن روزها می گذرد. و من اکنون نقد این کتاب را که ملکه عذاب روح من شده است و دست از سرم برنمی دارد به انتشار نزدیک کنم و باز نگاهی زجرآور به صفحات آن می اندازم .

از چهار فصل این کتاب که با زمستان و پاییز و تابستان و بهار شروع و پایان کتاب است ، من دل به زمستان سپردم و تمام فصل ها را در این کتاب زمستان دیدم و توانستم خشمم را از این کتاب نگه دارم ولی نتوانستم به همه ابعاد این کتاب بپردازم، چرا که باز تعمق بیشتری لازم است که خشم و آزردگی از این نوشتار را فدای حقیقت کنیم که امروز به حضور و توجه ویژه آقایمان حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف معتقد هستیم که عدول از انصاف ما را به پرتگاه جهالت سوق خواهد داد و عقوبت آن به گردن خودمان.
اکبر خلیلی بهار 1392  

زمستان ! 

نقل نویسنده از زبان خودش به عنوان اول شخص مفرد ؛ خاصة نویسندگانی است که خود در صحنه های کارزار زندگی پرسه می زنند و دیده و شنیده های خود را به زبان قلم عامه و بیان قابل فهم خواننده بیان می کنند ؛ یا به عبارتی از زبان دیگران در آن نقش جای می گیرند ؛ تا جذابیت داستان و کلمات شیرین و دلچسب به عبارتی خواننده را تا پایان داستان به دنبال خود بکشد. اما جایی که می خواهی تیشه را برداری و به ریشه سنت ها و ارزش های یک امت بکوبی ، باید مراقب عواقب آن باشید. شاید تصور نویسنده این است  که خود می گوید : " بارها در طول نوشتن این رمان دچار تردید و دودلی شدم . یک دلم می گفت : بیا و از خیر این کار بگذر و برای خودت دشمن تراشی نکن . عقل هم چیز خوبی است ! مثل مگس برروی زخم ها و عفونت ها ننشین ! خوبی ها را ببین . دل دیگرم جواب می داد : نویسنده باید آینه باشد . آینه اگر زشتی ها را بپوشاند و فقط زیبایی ها را نشان دهد که دیگر آینه نیست "این تفکر برمی گردد به مکتب اگزیستا نسیالیسم  - یا (اصالت بشر)  ژان  پل سارتر نویسنده  مشهور فرانسوی – مکتب ادبی متعلق به قرن بیستم . که ادعایشان این است که "وظیفه نویسنده و هنرمند نشان دادن بدی هاست" . شعار و مکتب ادبی "اگزیستانسیالیسم"  این است . نشان دادن برای دگرگون ساختن ، کار نویسنده است . [1]

نویسنده در این کتاب با یک جمله  که اتفاقا نام کتاب است (کمی دیرتر) و ایجاد یک تقابل خواننده را به دنبال خودش می کشد و قصد دارد اندیشه خود را به خواننده تحمیل کند و تا آخر کتاب او را به همراه خود داشته باشد ؛ که متاسفانه چون با جامعه مکتبی خود به خصوص با قشر مکتبی سنتی جامعه خود آشنایی ندارد و هرگز با آن ها زندگی نکرده ، در این کار موفق نیست . وی در طول نوشتن این کتاب حاضر نیست یک قدم از این جمله فاصله بگیرد ؛ و در واقع با یک نوع کلنجار ذهنی که اتفاقا صحبت های منتقی و متناقض را برای تبرئه خود و هم چنین برای جلوگیری از هر نوع انتقاد به این کار؛  نه در یک گفتار جدا گانه ، که در متن کتاب بیان کند و عذر بخواهد که یک دیالوگ با همتای ذهنی خود رد و بدل می کند و نتیجه می گیرد که :  "... اگر حرفی نزنی کسی مؤاخده ات نمی کند . که چرا نگفتی ؟ ولی زمانی که گفتی هزار جور معارض و مخالف پیدا می کنی . به خصوص اگر حرفت حقیقت باشد. که تلخی ذاتی اش را همیشه و همه جا با خود دارد. " و اضافه می کند : " ... من درست یا غلط – چون نوشتن اون رمان رو بیان واقعیت و حقیقت می دونستم دل دادم و از خود مایع گذاشتم ... به خودم گفتم عموم کسانی که پیش از این ، تقدیر و تحسینت می کردند ، بعد انتشار این کار ممکنه تقبیح و نکوهشت کنند ..." این گفتار شبیه سخنان کودکانه ای است که دست به یک کار خرابکارانه می زند و خود به عمل خود واقف است ؛ و در هنگام روبرو با بزرگترش صورتش را چنگ می زند ، که من چه کار خطرناک و نادرستی انجام دادم ... و اعتراف به عمل زشت ، حتما شجاعت نیست . نویسنده پا را از این فراتر می گذارد و از یک راوی داستان عدول می کند ؛ و خود را بعنوان یک شخصیت ساخته و پرداخته ذهن خود در متن داستان جای می دهد؛ اما تا این جا اشکالی بر نویسنده نیست . مگر آن که می توانست همین حرف ها را در دیباچه کتاب و یا مقدمه و ماخره یی توضیح می داد . اما این کار را نکرد بلکه  سعی کرد از راه تازه ای  وارد شود .  این که ماهیت اصلی یک کاراکتر منفی را جنبه مثبت به آن بدهد و تا آخر کتاب مانند یک بخشنامه حزبی و گروهی به دیوار سیاست  و ادبیات جامعه الصاق کند ، محل پرسش است! .؟؟. داستان از جایی شروع می شود که در شب نیمه شعبان خود نویسنده حکایت یک جماعت و محفل خصوصی یک حاجی بازاری را مطرح می کند ؛ که خود از این  قماش است . در چنین محافلی که اغلب خودمانی برگزارمی شود ، جماعتی هستند که همگی یگدیگر را می شناسند و معمولا مراقب رفت و آمد مهمانان خود هستند و با توجه به این  که پرچم ارادت آل ابا را جلوی در خانه اشان زده اند که یک نوع مصونیت امنیتی پیدا کنند ؛ اما به هیج وجه بدون دعوت حاضر نیستند که عاشقی از عشاق را در جمع خود بپذیرند و اگر چنین اتفاقی بیفتد، همه مسئولین جلسه موظف به کنکاش و مراقبت می پردازند و بجای حضور در محفل انس و همدلی در جمع سوخته دلان ، تا آخر مجلس مراقب یک جوانی هستند که برحسب اتفاق و دیدن پرچم شب تولد حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف وارد این محفل شده است: شب نیمه شعبان در مجلس امام زمان ، درست زمانی که همه عاشقان و شیفتگانش یک صدا و با شور و حرارت فریاد می زنند : آقا بیا . آقا بیا ! ..." یک نفرجوان 26 – بیست و هفت ساله در میان جمعیت شعارمی دهد : آقا نیا ، آقا نیا ... " صدای شعار بیا فریاد : آقا نیا ، آقا نیا ! را ابتداء اطرافیان جوان شنیدند . یعنی کسانی که نفس به نفس با او سینه می زدند مثل حاج احمد و حاج عباس و ... با سکوت و سکون سردمداران ، طبیعی بود که بقیه هم حلقه به حلقه دست از دم گرفتن و سینه زدن بکشند و تک خوانی جوان با شعار آقا نیا ! کاملا برمجلس غلبه پیدا کند . " انتخاب چنین موضوع هر چند نقدی کوبنده برای این نوع محافل است ، و نویسنده سعی می کند ، با نشان دادن خصوصیت چنین مجالسی  را که نسبت به غریبه ها تا این حد حساسیت دارند، طبیعی جلوه می کند . حتی وجود آن جوان و آن شعار نابجا و دل ریش کننده ؛ هر چند مجاز نیست ؛ اما کنایه از این اندیشه است که : آیا ما خودمان را آماده این کرده ایم که اگر روزی قرار شد که شاهد ظهور حضرت آقا باشیم ؛ آیا آماده ایم !؟ . و این سئوال بجاست . و آن جوان که شعار می دهد : " آقا نیا ، آقا نیا ! نه از باب این است که آقا نیا و او دوست ندارد حضرت تشریف نیاورند . بلکه کنایه  به این است که " ما آماده ایم تا در حضور ایشان حاضر شویم . و او و نویسنده هر دو براین عقیده اند که تا زمانی که خود را آماده نکرده ایم و از گناهان خود پاک و منزه نشده ایم چنین ادعای دروغی را نکنیم که " آقا تشریف بیاورید " . این  عقیده همه مومنین است . کسانی که خود را در انتظار می دانند ؛ این مراقبت را دارند که هر لحظه مراقب اعمال زشت و زیبای خود باشند . و نویسنده هدفش در شروع داستان این بوده که به این مراقبت اشاره کند و آن جوان اسد نام را وسیله این بیان قرار بدهد. اما در ادامه کتاب نویسنده کاملا دچار جو گرفتگی و خودپسندی نابجایی شده  و کاملا به انحراف کشیده می شود که حتی خودش متوجه این مسیر انحرافی می شود ؛ و قادر نیست نفس سرکش خود را در این وادی سرکوب کند ؛ و بعنوان یک نویسنده  متعهد که در طول این مدت قلم به دست گرفتن  آثار مطرحی  را از خود به جا گذاشته ، محل انحراف خود را نشناسد؛ که او را مجبور به عذرخواهی بعد از نوشتن این کار نکند . بقیه صفحات کتاب را به توجیح این گفتار جوان غریبه می پردازد و به دنباله روی از او ، تا جایی که اسد نماینده بلافصل آقا امام زمان عج در روی زمین می شود ؛ و به کارهای کوچک دست می زند و نویسنده را به دنبال خودش می کشاند که با نقد های بچگانه از اطرافیان خود و اختصاص دادن به جمع آوری وجوهات و گرفتن رسید از شخص آقا توسط اسد جوان و گاهی خود صورت مسئله  یکی از اصلی ترین حقوق پرداخت وجوهات را به زیر سئوال می برد. نکته گیری در این مورد برای من که تخصص آن را ندارم جایز نیست . اما نویسنده این جسارت را در خود می بیند ، که بدون اذن مقام والای حضرت  صاحب الزمان (عج)، در حد یک شخصیت داستانی ، حضرت آقا را مخاطب قرار بدهند و نسبت به آمدن و نیامدن آقا (ع) در یک دیالوگ های چندش آور که لرزه به اندام انسان می اندازد که تا این حد سخیف و کم ارزش ما نسبت به پیشگاه مقدس آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف اظهار می کنیم .

و اما ...  اندیشه کوته نظرانه یک  نویسنده و محقق  و اسلام شناس هرگز حضور و ظهور حضرت حجت ابن حسن عسگری عجل الله تعالی فرجه الشریف را نمی تواند در جهان هستی تجسم کند ؛ که وجود شریفشان متعلق به چه زمان خاص و یا مکان معین در کل جهان و متعلق به چه کشور و کدام قاره از پنج قاره در کره زمین است ؛ که حضور و ظهور شریفشان متعلق به تمام نوع بشر از آدم تا خاتم است . و ایشان منزه از محدود اندیشه های مسموم و زهرآگینی است که امروزه در محافل و مجالس برای وجود شریفشان محدودیت و خصوصیت و مالکیت شخصی و قومیت فامیلی و آشنایی نزدیک تصور می کنند و این که احدی و یا این که جماعتی و قدرتی در جهان پیدا شود که بتواند از فرمان و اطاعت  از آن بزرگوار شانه خالی کند و تمرد نماید از محالات است . امر خداوند جاری است و چه کسی را سراغ داریم که قادر باشد از فرمان الهی شانه خالی کند. این تصور که انسان بتواند دخالتی در امر حضور و ظهور حضرت صاحب الزمان عج  داشته باشد ، امری محال و ناشدنی است ؛ چه به آن  که اطلاعاتی غلط از اندیشه هایی مسموم و نا پخته در کتابی و یا نشریه و یا بر زبان جاری شود. مگر احادیث معتبر که تا کنون مورد تایید علما و و اسلام شناسان شیعه و سنی جهان قرار گرفته و در تخصص ما نیست.  اگر قبول کنیم نویسنده در حرف خود صادق است ، نباید او را متهم کنیم که یکی از پیروان مکتب منسوخ شده (اصالت بشر) یا فلسفه اگزیستانسیالیسم آقای سارتر است؛ با توجه به این که بعضی از اصول سارتر را رعایت نمی کند . اما وقتی متوجه می شویم که او دست روی چه موضوع حساس و نقطه جوش شیعه گذاشته است ، متوجه می شویم این همان مسیر مکتب اگزیستانسیالیسم است که او به اشتباه وارد این مکتب شده است . اگزیستانسیالیسم می گوید : " اگر ما "ناتورالیست " باشیم [2] جای این تعجب هست که ما چنان هراسی ایجاد می کنیم و چنان خشمی بر می انگیزیم که امروزه ناتورالیسم های به معنای اخص چنان هراسی ایجاد نمی کنند و این چنین نفرت و انزجار برنمی انگیزند . اگر چنین است نویسنده در ایجاد هراس و نفرت و انزجار و خشم بی حد و حصر دوستداران بقیه الله اعظم در کار خود موفق است . برای من همان قدر سخت است این کتاب را نقد کنم که برای خوانندگان شنیدنش و تجسم سخنانی که بی شک از نفس کسی صادر شده است که خود اذعان می نماید که به رضایت نفس خود تن داده است . این کتاب در چهار فصل نگاشته شده است که این حقیر از فصل چهارم آن سخن را آغاز کرده ام  و سخنان سخیف و غیر عاقلانه در نوشتاری است که بقول نویسنده آن :" داستان بلند یا رمان است " که قواعد یک داستان را ندارد و بیشتر یک بیانیه گروهی و حزبی ست که ممکن است از جهاتی که دیالوگ های متعدد آن به مقام شاخص ولی مسلمین خدشه وارد می کند ؛ این جرئت را نداشته باشم آن سخنان سخیف را به زبان بیاورم .اما گاهی به عبارت و مطالبی برمی خوریم که از آن جمله صحبت هایی است که بواقع حقیقت را از زبان نویسنده می شنویم . اما در لابلا و پیچ و خم های لایه به لایه سخنان سخیف و بی حرمتی در ذهن متبادل می شود و خواننده را آزار می دهد . به قول امام راحلمان نقل به مضمون  : " حرف درستی است که نیت پلید و شیطانی پشت آن مخفی است " . عجیب که نویسنده می گوید : او (اسد !) خود من هستم . در واقع ما با نویسنده ای طرف هستیم که تا آخر کتاب خود را مدعی این جمله معروف می داند که : " آقا ما آماده پاسخگویی به شما نیستیم . لطفا کمی دیرتر تشریف بیاورید " . اصطلاحی که به مزاح در جمع مومنین صواب است تا خود را آماده کنیم چنانچه لایق دیدار آقایمان باشیم . ولی غلط است . امری را که به دست حضرت آقا علیه السلام نیست ، کسی هم اجازه ندارد آقا را مورد خطاب قرار دهد که تشریف بیاورند و یا تشریف نیاورند . بلکه  صواب آن است که اراده خداوند را دخیل در آمدن ایشان قراربدهند . و به گفته خود آقا صاحب الزمان نقل به مضمون : " از خدا بخواهیم و دعا کنیم و خود را اصلاح کنیم ، تا ظهورشان حاصل شود ". تا این جا نویسنده را همین بس که اراده خداوند را در امری به این مهمی در نظر ندارد، که بشر امروز غرق در گناه و معصیت باید بکوشد و ترک گناه کند و به او مربوط نیست که جز آن که خود را بسازد و از خدا بخواهد ظهور آقا را تحصیل نماید و به نتیجه آن کاری نداشته باشد . آن چه جامعه امروز را در انتظار آقا نگهداشته است ، آن آمادگی وحشتناک و موج گیری آقای نویسنده نیست که سر بزنگاه می رسد و می گوید : " زود باش ، آقا همین الان تو را کار دارد. هرچه داری زمین بگذار و بیا"... وجود مبارک آقا برای مومن حضور اوست که وجود دارد . نه ظهور او که به امر خداوند است . این اصل به دست خداوند است . و اشتباه بزرگ نویسنده این جاست که سعی می کند آقا امام زمان عج را تبدیل و منتسب به جناح خاص و نامفهومی در جامعه جا بزند و این بدترین شکل معرفی آقا امام زمان عج به جامعه مسلمانی است که خود از غیبت صغرا تا امروز آقا و امام خود را می شناسد :

"... نشد ، این صلوات مال این جمعیت نیست . یه صلواتی بفرستید که به گوش جناح مخالف حضرت برسد و دلهاشونو بلرزونه (صفحه 28 کتاب)

ایجاد جنگ بین جناح های موافق با ظهور حضرت آقا عج و مخالف آن توهمی که هر چند نقدی است که نشان از گروه معاند و دشمنی با آقا را مطرح می کند. اما بسیار نا بجا و بی جهت از آن استفاده شده است . چرا که مقدمه این صلوات خاتمه خوشی در صفحات بعد تداعی نمی کند و نویسنده یک مرتبه وارد یک جریان سیاسی می شود که جهت معرفی جناح موافق خود مجبور می شود نام شخصی و حقیقی یک جریان سیاسی را با نام مستعار به زبان جاری کند و تا آخر کتاب او را مراد و متفکر غالب داستان بشناسد. به خواننده بقبولاند که پشت پرده اندیشه من چنین فردی به نام (مهندس یکان) وجود دارد که هم اندیشه من و هم اندیشه اسد است . و اسد کسی جز خود نویسنده  نیست ، که می گوید : " آقا کمی دیرتر!". که مدعیان امروز تو را صاحب خود می دانند. و این شقه شقه کردن یک تفکر بیمار از وجود مبارک آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است که اجازه دخالت غیر به ساحت مقدس انبیاء و اولیا را فراهم می کند .

اصولا نزدیک شدن به چنین ساحت مقدسی با اندیشه های کلیشه ای و بسته بندی شده ناخالصانه ابتداء به شخص راوی (نویسنده ) بیشترین صدمه را وارد می کند و نیازی به نقد این کتاب نیست . آن که مسمومیت " تردید " در جامعه را گسترش می دهد . عجیب این است که نویسنده در اندیشه خود و اشاعه آن اصرار دارد که به خواننده القاء کند : تو هم منتظر آقا نباش . در حالی که آماده شدن برای ظهور آن حضرت یک راهش آماده شدن قلب هاست . به امید آمدن آقا . در هر وقت معین که به امر پروردگار دانا و حکیم انجام می پذیرد. چه نسل ما باشد و چه نباشد . چه یاران در حیات باشند ، یا در ممات . در زمان خود حاضر می شوند و در رکاب ایشان به پاس خدماتشان پاداش می گیرند .

حقیر به دو فصل باقی مانده  (پائیز و تابستان ) اشاره کلی می کنم و کاری به جزئیات آن ندارم . این قسمت را خوانندگان به آن مراجعه کنند. در فصل پائیز همه تردیدها به یقین تبدیل می شود و هر دو دوست یکدل تردیدها را کنار می گذارند و یقین می کنند که " حقیقت "را بیان کرده اند که آقا بهتر است کمی دیرتر بیایند . در این فصل که 118 صفحه را از این کتاب اشغال کرده است ؛ با گوشه و کنایه زدن به عقاید مردم عادی و غیر ...  سعی در مشت گیری از طبقات ، برای یاری رساندن به امام غایب دارد ؛ و در پائیز است که مجبورند اصل " اصالت بشر " یا اگزیستانسیالیست را به رسمیت بشناسند که : اصلا برای چه می خواهید تشریف بیاورید که  در این دو فصل هر چند سخنان راستی هم هست که گلایه از دولت مردان یقه سه سانتی گرفته ، تا بازاری های فرصت طلب و از مداحان بازارگرم که به پاکت های اهدایی به چشم وزن و اندازه پاکت نظر دارند و زمانی که باید به یاری آقا بشتابند ، ده ها عذر و بهانه می آورند . اما باز در همین دو فصل است که گاهی دست به دامان حرف هایی نه راست و درست و نه حقیقی می زنند ؛ و این نویسنده است که با حرف های خیلی جدی در فصل پائیر لحن کلامش تبدیل به طنزگویی می شود ؛ اما عقیده اش تغییر نمی کند. و در فصل تابستان به عجز و التماس از آقا می خواهد که تشریف نیاورند و در همین فصل است که قسمتی از صفحه را به تذهیب نفس می پردازد و اما .عاجزانه به توجیح نوشته اش سخن به میان می آورد.

و  آخرین فصل که عنوان "بهار" دارد ، متاسفانه زمستانی ترین فصل کتاب است . نویسنده طرحی را مطرح می کند . شاید در این طرح عزمی نداشته باشد که آن را مطابق با طرح که ایجاد کرده  به اثبات برساند . اما نتیجه گیری از همین طرح انتخاب یک بدعت و ایجاد یک تردید حتمی در دل انسان هایی است که حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرج الشریف را در دوردست و گاهی دسترسی به ایشان را غیر ممکن می کند . با یک صغرا کبرا چیدن این طور شروع می کند. سخنانی که یک گفتگوی دو طرفه نویسنده و اسد با هم در میان می گذارند : 

(صفحه 224) ... می دونی !؟ هر وقت که به پایان داستان فکر می کنم . یعنی فکر می کنم که رمان قراره  چه جوری تموم بشه فقط یک مفهوم می آد تو ذهنم . این که : " با این حساب همگی ول معطلیم ".  این همان طرح  کلی ست که باید نسبت به عقیده عوام که معتقد است ،" امام را می توان با ذهن و نیت پاک و با چشم دل دید "  صفحه بعد : (صفحه 225): ...  لا اقل برای اثبات این  واقعیت  (دست یابی به حضرت امام) کفایت می کنه امام بر خلاف تصور عوام به این سادگی دیدنی و دست یافتنی نیست . این سخن گزافی نیست که اگر بگیم . "  ... ونه گزاف نیست . دروغه . تهمته . نسبت دادن عمل خلاف واقع به امام مهربان و معصومه . " و دو صفحه بعد حکم کلی صادر می شود : " – وقتی می گم دسترسی به امام به راحتی امکان پذیر نیست ، سفت و سخت انکار می کنی ، ولی با حرف های خودت آدمو به همون نتیجه می رسونی و دست آخر می رسیم به همون حکم که همگی معطلیم . (ول معطلیم ) چون ندیدن حقیقت ره افسانه زدند . ناچار هر دو دست در دست هم به توهم رو می آورند ، تا حقیقت را در توهم جستجو کنند. این جا نویسنده و "اسد " با هم ، به ظاهر دو تن و در اصل یک نفر است  . و این چالش بین دو تن نیست که بین عقل است و انکار، مابین جهل است و دانایی و آنچه باعث تاسف است، تسلیم در برابر جهالت است .

اگزیستانسیالیسم ها معتقدند که : " نشان دادن برای دگرگونی ساختن است " در حالی که ما دگرگونی به جلو را مشاهده نمی کنیم . فقط اندیشه های دگم دگم تر می شوند و پلیدی کمرنگ نمی شود . هر چند که اسد در حال تحول است . اما یک تحول که نشانی از بیرون آن مشاهده نمی کنیم ، فقط با چند سئوال و جواب بسنده می شود و خواننده هیج گونه تحول به بهبودی نمی بیند. هر چند اصالت بشری های ژان پل سارتر – ی ها  در تمام این مدت شعاردادند و جامعه ادبیات و هنر امروزی را به وضع موجود درآوردند، اما نویسنده ...! ... پیش رو فضای بیرونی خانه من نیست . اصلا فضای بیرونی خانه هیچ کس نیست . محله ای است قدیمی . متعلق به چند صد سال پیش ."  اسد جلو می افتد با خونسردی و آرامش پیش می رود که مجال تعجب کردن هم به من نمی دهد . با یک چشم بهم زدن چند قرن به عقب برمی گردند ، و داخل یک بازارچه قدیمی و ناگهان مقابل خانه علامه حلی ایستاده اند که در باز شود و داخل شوند و ببیند ، آن کتابی که تازگی ها یک آدم خدا نشناس و پشت هم اندازی که وارد شده و در هیات و کسوت عالم و دانشمند شروع کرده به تخریب مبانی دینی و معارف الهی ...
(صفحه 234) : " این آدم با بیان جذاب و شیوه های فریبنده طالبان علم و تشنگان دانش دور خود جمع کرده و مبانی دینی و معرفتی رو ، حتی در وجود اهل علم و معرفت هم با مغلطه و سفسطه متزلزل می کنه . او بقدری در کار خودش خبره است که حتی علما و دانشمندان هم از پس مباحثه باهاش برنمی آن و علیرغم یقین به نادرستی حرف هاش در بحث و مناظره با او کم می آرن ."

و خیلی جالب است که این گریز از مرکز و مثال مع الفارق در کجا می خواهد سکنا بگیرد و گردن چه کسی را به زیر تیغ انکار بکشاند . صرف نظر از انشاء بدی که ارائه می دهد و این فاصله ایست با کارهای دیگر این نویسنده . خوب بود این صحنه های ماورایی را به روال محاوریه ای مخلوط ارائه نمی داد.

(همان صفحه ) : " ... این خبر به گوش علامه حلی می رسه که مقیم شهر حله است و مشغول درس و بحث و تربیت شاگرد و تالیف کتاب و ... غیرت دینی اش اجازه نمی ده که در مقابل این هجمه فرهنگی بی تفاوت بمونه . بلند میشه و شال و کلاه..."

علامه حلی طی همان یکی – دو جلسه اول متوجه می شه که مبنای یافته های این عالم نما یک جزوه دست نوشته یا کتاب خطی است و تنها راه نقد و رد نظریات او رو در این می بینه که کتاب رو به دست بیاره و با مطالعه عمیق و دقیق رموز سفسطه و مبانی انحرافی اش رو کشف و استخراج کنه . صاحب کتاب هم به هیج قیمتی حاضر نیست کتاب رو در اختیار کسی بگذارد... تا این که سماجت و پی گیری علامه عاقبت به نتیجه می رسه و استاد حاضر می شه که فقط برای یک شب کتاب رو در اختیار علامه بگذارد... حالا هر دو مقابل در خانه علامه قرار گرفته اند و عزم داخل شدن به خانه را دارند، با اراده برگشت به زمان گذشته و آن هم شبی که علامه حلی این کتاب را گرفته است و قسمتی از آن را نوشته ولی در نیمه کار خوابش برده و صبح زود باید کتاب را به صاحبش برساند و اکنون نزدیک صبح است : "... این جا خانه استیجاری علامه است و دیروز همان روزی بوده که علامه کتاب رو به امانت گرفته و از راه نرسیده مشغول استنساخ از اون شده ... اسد پرده جلوی خانه را کنار می زند و وارد خانه می شود و مرا هم به دنبال خودش می کشاند ... خانه محقر است با یک اتاق که درست مقابل در ورودی قرار دارد روشنایی شمع یا فانوس ... الان نزدیک اذان صبحه و علامه علیرغم این که تا نیمه شب بی وقفه مشغول رونویسی بوده ، کتاب به نیمه هم نرسیده و علامه .. خانه محقر است با یک اتاق که درست مقابل در ورودی قرار دارد روشنایی شمع یا فانوس ... الان نزدیک اذان صبحه و علامه علیرغم این که تا نیمه شب بی وقفه مشغول رونویسی بوده ، کتاب به نیمه هم نرسیده و علامه به خیال این که چند دقیقه سوز چشمی بگیرد ، پلک هاش رو برهم گذاشته . اما از فرط خستگی خوابش برده و نسخه برداری از کتاب نیمه کاره مونده ...

این داستان ( شرح حال یک دانشمند ) با توجه به حکایت زیبایش که بسیار شهرت دارد ؛ تنها وسیله است که نویسنده خیال دارد به صورت یک ابزار از آن استفاده کند که خواننده را مجاب نماید نسبت به هدفی که دنبال می کند . ناگهان هر دو در مقابل یک رایحه روحبخش که هیج نشانی از یک رایحه مطبوع زمینی نیست هر دو را متوجه یک حادثه غیر مترقبه کرد. بوی نفس های یک موجود مقدس : " ... در یک سمت اتاق مرد میانسالی که قاعدتا باید علامه حلی باشد . همچنان چهار زانو نشسته و بر پشتی تکیه داده خوابش برده ." ... از بسته بودن کتاب و دسته بودن کاغذها می توان پی برد که کار به اتمام رسیده و جمع آوری و تنظیم پس از اتمام کار نیز صورت گرفته است " ... این یعنی چی !؟- کمی پایین تر از سطر آخر صفحه با خطی خوش نوشته شده " کتبه الحجه "

تا پایان کتاب در هوای رویا و خواب و خیال به مسائلی دل گرم کننده برمی خوریم که حکایت بر سر ملاقات حضرت آقا امام زمان قائم آل محمد و  دستگیری و سرکشی به همان مردم عامه است که که مقوله کتاب هرگز به آن اعتقاد ندارد و به جهت گسستگی سه فصل اول کتاب ، مقوله ای جدا از کل کتاب و اندیشه نویسنده به خواننده منتقل می شود. پاسخ های شکننده نویسنده به حضور و ظهور آقا در فصل گذشته بدون ترمیم آن همه تندروی ها و تقابل های کشف شده برای خواننده بدون جواب می ماند و گاهی تعجب خواننده برانگیخته می شود که وجود " مهندس یکان " در اوایل  کتاب تا آخر فصل سوم چه صیغه است که ناگهان در فصل بهار ناپدید می شود. درخواست های مکرر از آقا برای نیامدن و یا دیرآمدن یک مرتبه  در یک توهم  عامیانه به حضور آقا منتهی می شود و از مهندس یکان در ظاهر خبری نیست و از آن افکار دگم و روشنفکرنمایانه پاسخی نمی شنویم و از کل داستان هیج نتیجه متقنی  به دست نمی آوریم، اما در سطور پایانی اعتراف نویسنده به یکی از دستورات  ژان پل سارتر کاملا مشهود است که معتقد است : " اگزیستانسیالیسم از مسائل روشنفکری جدایی ناپذیراست "[3] و برای اثبات در قسمت های پایانی ،  برای به دست آوردن نتیجه باید یک عالم برزگ شیعه به زیر تیغ توهمات، هر چند در یک هاله ای از حقیقت و روایات درست ، آن را به یک توهم سنتی و مذهبی گره زد و از آن نتیجه گرفت . لذا هر دو  (اسد و نویسنده) سر از بازار تهران  صدو پنجاه سال پیش در می آورند و شاهد گفتگوی یک کاسب قفل ساز به نام محمد و مشهور به کربلایی می شویم که هرگز کربلا را ندیده و عاشق کربلا بوده اما چشم برزخی اش امام را زیارت کرده و با حضرت آیت الله فخار نامی در حال گفتگو هستند و هیج کدام از  آن دو را آن ها نمی بینند ؛ اما این ها حرف های آن ها را می شنوند . همان حرف های شیرینی که گاهی از ملاقات با حضرت آقا در طول این هزار و خرده ای سال از غیبت کبرای آقا امام زمان علیه السلام بر سر زبان هاست . پیوند علمای بزرگ شیعه  و طبقه عامه مردم که دل به ظهور هر چه زودتر حضرت صاحب الزمان عج دارند در بهت و حیرت و تردید به جای مانده نویسنده با دو سطر پایانی به اتمام می رسد : " ... اسد کتاب را می بندد و نگاه منتظر پرسش گرش را به من می دوزد : من اما هنوز و همچنان حرفی برای گفتن ندارم .

............................................

‍[1] اگزیستانسیالیسم – یا اصالت بشر- ژان پل سارتر – ترجمه دکتر مصطفی رحیمی – انتشارات  مروارید و خانه کتاب

[2] اشاره به مکتب ناتورالیسم است که در قرن نوزدهم به پیشوایی " امیل زولان " نویسنده مشهور فرانسه بوجود آمد . آثار نویسندگان این مکتب نیز تیره و یاس آلوده است و آن چه نشان داده می شود پلیدی ها و آلودگی هاست . – ( تفاوت اساسی مکتب ناتورالیسم و اگزیستانسیالیسم  در این است که آن ها معتقد به جبرند و این ها معتقد به اختیار - از همان م‍‍ؤخد
[3] از سخنان مترجم کتاب از همان کتاب

............................................
انتهای پیام/
برچسب ها:
آخرین اخبار
پربازدید ها