امروز : شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ - 2016 December 3
۱۵:۴۳
ادموند
کمک مالی
کانال پیروان موعود
موسسه قاف
جنبش
کد خبر: 51767
تاریخ انتشار: ۱ مهر ۱۳۹۲ - ساعت ۱۰:۰۰
تعداد بازدید: 115
خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- مهناز سعیدحسینی: کتاب «آبنبات هل دار» روایت ماجراهای یک زلزله‌ مخرب دهه شصتی است که در بجنورد به سر ...

خبرگزاری پیروان موعود به نقل از خبرگزاری فارس- مهناز سعیدحسینی: کتاب «آبنبات هل دار» روایت ماجراهای یک زلزله‌ مخرب دهه شصتی است که در بجنورد به سر می‌برد و خودش راوی قصه خودش و خانواده‌اش است. راوی این قصه‌‌ بسیار شیرین و البته خنده‌دار، محسن است؛ پسر بچه‌ای شرور و دروغگو‌! این داستان در دهه 60 و در اوج دوران دفاع مقدس روایت می‌شود؛ در شهر بجنورد که مانند دیگر شهرهای کشور از انقلاب و جنگ و حوادث پس از آن متاثر است.

همه نوستالژی‌های دهه شصتی در این داستان حاضر است از وسیله‌ها  و ابزارهایی که در خانه‌ها و مغازه‌ها و مدرسه استفاده می‌شد تا سریال‌های تلویزیونی و غذا‌هایی که آن روزها می‌خوردیم. بچه‌ها و مادر پدرهای آن دوران هم به خوبی در این قصه تصویر شده‌اند. بچه‌های تیله بازی و سنگ پرانی و گل کوچک و پدر مادرهای کوپن و بحث‌های سیاسی.

«آب نبات هل دار» حرف‌های نویی برای گفتن دارد. به خصوص که نویسنده‌اش با چیره دستی و با استفاده از زبان طنز راوی روزهای دفاع مقدس بوده است. به همین دلیل سراغ مهرداد صدقی نویسنده کتاب رفتیم و با او درباره ریزه کاری‌های نوشتن این کتاب گفت‌وگو کردیم. این مصاحبه خواندنی را از دست ندهید:

از قصه نوشتن کتاب می‌گویید؟ چه طور شد که سراغ نوشتن آب نبات هل‌دار با این موضوع و سبک رفتید؟
راستش داستان خودش را به من تحمیل کرد.
چه طور؟

دوست داشتم درباره فضایی که داستان در آن روایت می‌شود، یعنی دهه شصت و دوران دفاع مقدس قصه بنویسیم. فضایی که بسیاری از نوستالژی‌ها را برای خودم زنده می‌کرد و حتماً برای خوانندگان هم زنده خواهد کرد. ضمن اینکه روزهای بازگشت آزادگان برایم روزهای شیرینی بود و خیلی هم پررنگ در ذهنم حک شده بود طبعاً دوست داشتم زمانی درباره این اتفاق بنویسم. از طرف دیگر دوست داشتم درباره مردم بجنورد و اصلاً شهر بجنورد چیزی بنویسم که همه اینها در کنار هم باعث کتاب آب نبات هل‌دار را بنویسم.

*به بچه‌ها برچسب نمی‌زنیم و حرفشان را بیشتر قبول می‌کنیم

اینکه راوی را یک پسر بچه شیطان انتخاب کردید، چه دلیلی داشت؟

ببینید بچه‌ها صداقتی در گفتارشان هست که در بزرگ‌ترها کمتر است. حالا هر چه قدر هم که شیطنت داشته باشند، باز هم ما بعضی حرف‌ها را از آنها می‌پذیریم. ممکن است حرف درستی نباشد اما ما به بچه‌ها برچسب نمی‌زنیم و با توجه به اینکه داستان، داستانی طنز بود، مسائلی را در کتاب مطرح کردم که اگر از زبان بزرگسال مطرح می‌شد، خواننده آدم‌ها را قضاوت می‌کرد. حتی درباره راوی هم قضاوت و برداشت شخصی به وجود می‌آمد اما وقتی یک کودک این مسائل را مطرح می‌کند، در زاویه‌ای روایتش شکل می‌گیرد که هیچ گونه قضاوت و برچسبی به آدم‌ها نمی‌زند. هر چیزی را که می‌بیند عیناً برای ما تعریف می‌کند و در نهایت برای مخاطب همین‌ها است که شخصیت افراد قصه را معرفی می‌کنند. مسأله دوم اینکه رفتار بچه‌ها شیرینی دارد که برای بزرگترها دلچسب‌تر است و این شیطنت‌ها اگر از آدم بزرگ‌تر بود، چندان دلچسب نبود اما کودک رفتارش دلچسب‌تر است.
*قهرمان قصه به نوعی کودک درون خودم است

معلوم است روی شخصیت محسن که راوی داستان است، خیلی کار شده و شما خیلی سنجیده او را در جای خودش قرار داده‌اید و همین سنجیدگی باعث شده تا قصه این گونه انسجام داشته باشد و شکل بگیرد، مخصوصاً بداهه‌گویی‌ها و حاضرجوابی‌هایی که محسن  دارد از ویژگی‌های بارز و البته دوست داشتنی این شخصیت است. چه گونه این حاضر جوابی‌ها و این شیطنت‌ها را به دست آوردید؟ شخصیت محسن نمود بیرونی داشته که شما از آن الگو گرفته‌اید؟

به هر حال شخصیت‌هایی که خلق کرده‌ام به گونه‌ای مشابه‌هایی در رفتار دیگران از آنها دیده‌ام. اما به نوعی می‌توانم بگویم محسن کودک درون خودم است. البته من مثل محسن حاضرجواب نبودم اما حاضر جوابی محسن در حدی است که خیلی جاها تبدیل به زبان درازی می‌شود. البته وقتی بزرگتر می‌شود یاد می‌گیرد هر جا هر صحبتی نکند. اما فکر می‌کنم این گونه حاضر جوابی‌های را از افراد اطراف خودم گرفته‌ام. در افراد اطراف خودم افراد حاضر جواب زیاد هستند. به خصوص اقوام پدرم از روستایی هستند که در منطقه‌ای جغرافیایی خاص قرار دارد و کلاً افراد آن منطقه به حاضر جوابی معروف هستند و همه روستاهای آن بخش همه با طعنه و متلک و گاهی با طنز و کنایه با مخاطبشان صحبت می‌کنند این ویژگی این شخصیت ریشه در آن قسمت دارد.

شخصیت‌های دیگر قصه چه کسانی هستند که اطرافتان باشند و نمود بیرونی داشته باشند یا صرفاً تخیل شما هستند؟
همه خلق ذهنی من هستند.

با این حساب خلق‌های ذهنی شما خوب از آب در آمده است.

هم شخصیت‌ها و هم اتفاق‌ها هیچ کدام واقعیت بیرونی نداشتند.

چه مدت وقت صرف کردید برای نوشتن کتاب از زمانی که جرقه نوشتن در ذهنتان زده شد تا زمانی که نوشتن کتاب را به پایان بردید؟

تقریباً از اسفند 89 فکر نوشتنش در ذهنم بود اما فرصت نوشتن را نداشتم اما از خرداد 90 شروع کردم مرحله اول نوشتن و اواخر 90 هم تمام کردم. البته بازنویسی‌هایی هم داشت و تا تمام کردم، دوباره شروع کردم به بازنویسی.

*می‌خواستم مخاطب جای خالی محمد (برادر رزمنده محسن) را حس کند

با توجه به اینکه بازگشت آزاده‌ها برایتان خیلی مهم بود و به نوعی می‌خواستید در قصه از این ماجرا استفاده کنید، پایان داستان هم از اول برایتان مشخص بود؟

بله، دقیقاً به همین خاطر چون می‌خواستم مربوط به بازگشت آزادگان باشد، حجم کتاب زیاد است و اولش نمی‌خواستم صفحه اول و دوم محمد به جبهه برود. حدود 100 صفحه محمد کنار اعضای خانواده هست و شخصیتش حضور دارد و وقتی هم که می‌رود، در بخش زیادی از داستان حضور ندارد. علتش هم این بود که اولاً دوست داشتم مخاطب با فضای خانواده آشنا شود و بعد هم نبودنش بین خانواده احساس شود. نمی‌خواستم نبود او جزء ادبیات ماجرا باشد. می‌خواستم نبودنش برای مخاطب زمان ببرد و کاملاً احساسش کند که جای چنین کسی واقعاً در خانه خالی است.




نوشتن این کتاب که در فضای جنگ و دهه‌ 60 است، چقدر توانست دغدغه شما را نسبت به گفتن و شنیدن از این دوران اشباع کند؟ آیا هنوز هم فکر می‌کنید باید در قصه‌ها و فضاهای بعدی به این فضا بپردازید؟

به نظرم دهه 60 خیلی فضای خوبی دارد برای نوشتن. یک حسنش این است که از اینترنت و موبایل و ماهواره و این جور چیزها خبری نیست. دست نویسنده برای خلق خیلی ماجراها باز است.

*جنگ از بجنورد دور بود ولی تاثیرش در همه خانه‌ها حس می‌شد

ببینید وقتی یک نفر بیرون می‌رود، بعد از 3-2 ساعت که برنمی‌گردد، کسی نمی‌داند کجاست. نه با پیامک و نه تلفن و هیچ جوری نمی‌توان از او خبر گرفت. یا دو نفر که از هم جدا می‌افتند به هیچ وجه نمی‌توانند از هم خبر بگیرند که کجا رفت و چی شد و اینترنتی نیست تا جست‌وجو کند. به نظر فضای داستانی بهتری برای خواننده مهیا می‌کند. فرض کنید اگر این داستان را امروز می‌نوشتم اگر دو نفر از هم جدا می‌افتادند با جست و جوی اینترنتی یا تلفن بالاخره می‌فهمیدند کجا است این جدای از اتفاق‌هایی است که در کشور می‌افتاد و هر لحظه‌اش از حساسیت و اتفاق‌های عجیب و غریب پر است. ضمن اینکه کتاب مستقیماً یک کتاب جنگی نیست. راجع به شهری است که درگیر جنگ بود ولی خوشبختانه حتی یک بمب هم آنجا منفجر نشد.

افراد جنگ زده به بجنورد می‌آمدند هر چند به لحاظ بعد جغرافیایی بجنورد خیلی از جبهه‌ها دور بود ولی وقتی جنگ اتفاق می‌افتد دوری و نزدیکی مهم نیست و روی همه مردم تأثیر می‌گذارد و این منطقه با اینکه دور بود جمعیت آزاده‌ها و شهیدانش به نسبت زیاد است. در همه خانه‌ها و کوچه‌ها و تأثیرش را گذاشت و فکر می‌کنم باز هم جا دارد درباره دهه 60 نوشته شود.

یعنی باز هم درباره جنگ می‌نویسید؟

بله ممکن است بعدها در داستان دیگر و در فضای دیگری به دوران دفاع مقدس برگردم.

*به مرادی کرمانی خیلی ارادت دارم

این کتاب شما در بخش‌هایی، خیلی من را یاد سبک آقای مرادی کرمانی به خصوص در کتاب «شما که غریبه نیستید»، انداخت. واقعاً این تأثیر وجود داشته است؟

من آقای مرادی کرمانی را خیلی دوست دارم و وقتی بچه بودم، کتاب‌هایشان را زیاد خوانده‌ام و به هر حال ممکن است تأثیر غیرمستقیم داشته باشد. به هر حال خوشحال می‌شوم کسی کتابم را بخواند و بگوید یاد آقای مرادی کرمانی افتاده است چون خیلی به ایشان ارادت دارم و خیلی هم کارهایشان را دوست دارم.

* سعی می‌کنم مخاطب با کتابم لحظه‌های شیرینی داشته باشد

درباره زبان و لحن قصه که طنز انتخاب شده هم توضیح می‌دهید؟ شما در اصل می‌خواهید از چیزی به اسم جنگ و اسارت و ناامیدی و تبعات جنگ بگویید، اما در واقع با زبان طنز از پدیده‌ای گفته‌اید که ذاتاً نه طنز است و نه خنده‌دار. دلیل استفاده از این قالب چه بود؟

من دوست ندارم وقتی مخاطب کتابم را می‌خواند، احساس‌های منفی و احساس‌های بد سراغش بیاید. برعکس تمام تلاشم این است که لحظات خوبی را برایش زنده کنم حتی در تمام لحظات سخت هم به مخاطب می‌گویم زندگی شیرین است و همچنان ادامه دارد و حتی اگر آدم زیر موشک باران باشد، باید زندگی کرد. یعنی سعی می‌کنم بعد زندگی و بعد رنگ و بعد شیرین آن در همه کتاب‌ها و قصه‌هایم حضور پررنگی داشته باشد. و من نباید به فکر مخاطبی که خودش مشکلات زیادی دارد،مشکلی اضافه کنم. سعی می‌کنم لحظاتی که مخاطبم کتاب را می‌خواند به مشکلاتش فکر نکند.

*کار یک طنزنویس بندبازی است

از طرف دیگر روزهای جنگ روزهای سختی بود نوشتن درباره آن به خودی خود کار آدم را سخت می‌کند چون ممکن است کار آدم به سمت سفارشی شدن و شعاری شدن میل پیدا کند. از طرف دیگر وقتی زبان طنز وارد می‌شود آدم باید حواسش باشد که کار تبدیل به کار ضد ارزش نشود و از ارزش‌های دفاع مقدس چیزی کم نکند این خط باریکی است که هم داستان جلو برود، هم زبان طنز باشد هم شعاری و سفارشی نباشد و هم در دام ضدارزش نیفتد.

اصلاً کار یک طنزنویس است که بتواند بندبازی کند و بتواند خودش را به سلامت از میدان و خطوط قرمز بگذراند بدون اینکه به کسی یا پدیده‌ای توهین کرده باشد. با توجه به اینکه طنزنویس هستم سعی کرده‌ام همه موارد را رعایت کنم. یک مقدار مشکل بود و این سختی با توجه به اینکه در فضای بومی می‌نوشتم و یک سری حساسیت‌ها وجود داشت، بیشتر می‌شد. خود مردم شهر هم برایشان خطوط قرمزی وجود دارد و سعی کردم جوری ننویسم به کسی یا فرهنگ خاصی توهین شود. خوشبختانه از بازخوردها هم می‌بینم که واکنش منفی ایجاد نشده و این موارد رعایت شده است.

*هدفم از نوشتن کتاب لبخند و رضایت خوانندگان بود

الحمدالله. نکته‌ای باقی مانده که بخواهید درباره کتاب بفرمایید؟

همانطور که گفتم وقتی مخاطبی به من اطلاع می‌دهد که لحظات خوبی را با کتاب داشته، خیلی احساس خوبی به من دست می‌دهد چون حس می‌کنم به هدفم رسیده‌ام. چون موقع نوشتن کتاب، هدفم این نبود که کتابی پرفروش بنویسم که به چاپ‌های متعدد برسد یا پول زیادی بابت نوشتنش بگیرم. اصلاً واقعاً همان لبخند مخاطب و لذت بردنش از کتاب برایم مهم بود و وقتی می‌بینم این اتفاق افتاده، خیلی احساس خوبی دارم و دوست دارم این احساس در کارهای بعدی هم بیشتر شود.

یک نکته دیگر که گفتنش خالی از لطف نیست اینکه وقتی «آب نبات هل‌دار» را هر کس دستش می‌گیرد، اولش اعتراض می‌کنند چرا این قدر حجمش زیاد است و وقتی تمام می‌شود همه اعتراض می‌کنند که چرا زود تمامش کردی.
انتهای پیام/و
برچسب ها:
آخرین اخبار